TGViewer
Channel Public Channel
ماهروز | عبدالرحیم قنوات

ماهروز | عبدالرحیم قنوات

@mah_rooz87

عبدالرحیم قنوات
@A_Ghanavat


دانشیار دانشگاه فردوسی مشهد
Subscribers
585
Photos
14
Videos
0
Links
58
Recent Posts 20 shown
Post #197 333
❇️ همیشه مدیر!

آقای محمد جوکار، مدیر دبستان سیروس بهبهان در سال‌های نیمه اول دهه ۱۳۵۰ خورشیدی بود.
آقای جوکار مردی خوش‌خُلق، خوش‌پوش، معتدل، مدیر و بسیار کاردان بود.

او عشقی وصف‌ناپذیر به کارش داشت و سال‌ها بعد که او را باز دیدم، از جزئیاتی که از محیط کاری خود در مدارس مختلف به یاد داشت، شگفت‌زده شدم!

همیشه او را مصداق این ابیات سعدی دانسته‌ام:

نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کزو ماند سرای زرنگار
صورت زیبای ظاهر هیچ نیست
ای برادر سیرت زیبا بیار
نام نیک رفتگان ضایع مکن
تا بماند نام نیکت برقرار

در کتاب آن روزهای خاکی و روشن،به تفصیل درباره آقای جوکار نوشته‌ام.‌

📌و خبر خوب این‌که همه مراحل آماده‌سازی کتاب به پایان رسیده و آماده ارسال به وزارت فرهنگ و ارشاد جهت کسب مجوز است.


عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۷ مهر ۱۴۰۵

#ماهروز
#محمد_جوکار
#دبستان_سیروس_بهبهان
#کتاب_آن_روزهای_خاکی_و_روشن
  • ❤ 23
  • 👌 6
Post #192 577
❇️ #درس‌های_یک_مورخ

2⃣1⃣ چِینُوِی

ظهرهای تابستان جنوب گرم بود و طاقت‌فرسا. تا حدود ساعت یک بعدازظهر کم‌وبیش رفت‌و‌آمدی در کوچه و محلات صورت می‌گرفت؛ اما خورشید که به وسط آسمان می‌رسید، کوچه و محله خلوت می‌شد. مردم ناهار می‌خوردند و کم‌کم به‌ستوه‌آمده از گرما می‌خوابیدند؛ مرد و زن و پیر و جوان و کوچک و بزرگ. تنها استثنا بعضی از بچه‌ها بودند. بچه‌هایی که خوابشان نمی‌برد یا اصلاً خوابیدن در آن ساعت را خوش نمی‌داشتند و چون خانه‌ها کوچک بود و دیگر اعضای خانه در خواب، و در خانه هم امکان بازی و به‌راه‌انداختن سر و صدا نبود، تنها راهی که برایشان باقی می‌ماند این بود که از خانه بزنند بیرون و در کوچه و محله خودشان را سرگرم کنند و این البته در آن کوچه‌های خلوت و محلاتی که در آن ساعت به‌ندرت کسی از آنها می‌گذشت، بی‌خطر هم نبود.

بزرگترها که نمی‌توانستند نخوابند و بیدار بمانند و مانع بیرون‌رفتن بچه‌ها شوند، برای این کار تدبیری اندیشیده بودند. تدبیری که در بسیاری از شهرهای جنوب به‌ویژه شهرهای بندری مثل آبادان و خرمشهر و بوشهر و ... به کار گرفته می‌شد و معمولاً جواب می‌داد. آنها برای نگه‌داشتن بچه‌ها در خانه، از کسی کمک می‌گرفتند؛ مردی مؤثر و همه جا حاضر که درست در ظهرهای گرم تابستان (دقیقاً در تابستان و نه در هیچ فصلی دیگر و نیز فقط در ساعات ظهر و نه ساعات دیگر روز) حاکم بلامنازع کوچه‌ها و محلات شهر بود. بچه‌ها همه از او حساب می‌بردند و هیچ‌کس از ترس او جرأت نداشت پا از در خانه یا حداکثر از جلو در خانه آن طرف‌تر بگذارد. این مرد نام عجیبی داشت؛ چِینُوِی.

با وجودی که کسی چینوی را ندیده بود، همه می‌دانستند که کیسه‌ای نیز دارد؛ او دزد بچه‌ها بود؛ آنها را در کیسه خود می‌گذاشت، آن را پشت کولش می‌زد و می‌رفت. این بچه‌دزد به این صورت خود به بهترین محافظ و مراقب کودکان تبدیل شده بود.
شاعر معاصر بهبهانی، استاد عباس سلطانی در یکی از اشعار گویشی خود ترس و دلهره چینوی را به زیبایی بیان کرده است:

ترس چینوی نوامیله اَ تنگاره بِشم دِر
شوق میدونی ندا دل مسّ و بی‌پروا نمی‌کُه؟

(ترس از چینوی نمی‌گذارد پا از کوچه جلو خانه‌ بیرون بگذارم - شوق رسیدن به میدانی محله، آیا دل را مست و بی‌پروا نمی‌کند؟)

افسانه چینوی گویا ریشه در حضور مردان چینی در بنادر جنوب دارد. در چه دوره‌ای؟ نمی‌دانم. این واژه چنانکه در یکی از قصه‌های صادق چوبک خوانده‌ام گویا تلفظ محلی واژه چینی است، و احتمالاً به‌دلیل رخ‌دادن مواردی از بچه دزدی توسط آنها شکل گرفته و کم‌کم رواج یافته بود. شاید هم بچه‌دزدی در کار نبوده  و بزرگ‌ترها خود این‌‌ داستان‌ را سر هم کرده بودند.‌

 انقلاب که شد، بچه‌ها زودتر بزرگ شدند. کارهایی می‌کردند که قبلاً نمی‌کردند. یکی از آنها این‌که دیگر کسی از چینوی نمی‌ترسید. ظهر که می‌شد، بچه‌ها از خانه می‌زدند بیرون و به این طرف و آن طرف می‌رفتند.

 تابستان سال ۱۳۵۹ بود. روزهای پایان شهریور را می‌گذراندم. آن روزهای شیرین یکی‌یکی گذشتند. از شدت گرما هم کاسته شده و هوا به خنکی میل کرده بود. آخرین روز تعطیلات بود: ۳۱ شهریور. بیرون محله ما، یک زمین رها بود. دوست برادرم، حسین مختاری‌پور در آن محوطه کارگاهی بلوک‌‌زنی راه انداخته بود و بلوک‌های سیمانی درست می‌کرد. آن روزها شده بود که گاهی سری به کارگاه بلوک‌زنی حسین می‌زدم.

یادم هست ظهر آخرین روز تابستان هم حوالی ساعت ۳ بعدازظهر بود که سری به کارگاه حسین زدم. ایستاده بودیم و داشتیم با هم حرف می‌زدیم که ناگهان صدایی در آسمان پیچید که توجه ما را به خود جلب کرد. رو به جنوب که برگشتیم، یک هواپیمای جنگی را دیدیم که در ارتفاع بسیار پایین، از سمت غرب آمد، از فراز خانه‌ها و باغ‌های جنوبی شهر گذشت و در سوی شرق گم شد.
نمی‌دانم آن هواپیما ایرانی بود یا عراقی؛ آخر ما آن موقع هنوز میگ را از فانتوم تشخیص نمی‌دادیم. این بود که ندانستم مانند چینوی به دستبرد آمده، یا محافظ است و آمده تا دزد، دستبرد نزند. هرچه بود و هر جا رفت، برای من این آغاز جنگ بود.

🔸هیچ‌گاه رخدادهای به ظاهر  معمولی را دست کم نگیرید. حادثه‌ای که شما آن را ساده یا مقطعی تلقی می‌کنید، ممکن است نقطه آغاز حوادثی طولانی‌تر و گسترده‌تر باشد. بعدها ممکن است در آن حادثه گسترده و طولانی، آن نقطه آغاز یا پایان، ساده و یا کم اهمیت، برجسته‌ شود و اهمیتی مضاعف پیداکند‌.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۴ مهر ۱۴۰۵

#ماهروز
#چینوی
#جنگ

📌درس‌های یک‌مورخ، شنبه‌ها، ساعت ۱۶ منتشر می‌شود.‌
  • ❤ 10
  • 👌 6
  • 👏 3
Post #191 294

Forwarded from آواز سرخ | سلمان ساکت

فهرستی از کانال‌های سودمند در زمینهٔ فرهنگ و تاریخ و ادبیات ایران:

ابن سینا؛ حکیم هزاره‌ها
@avicenna370_428
ادب و فرهنگ
@aaadab1397farhang
از گذشته و اکنون
@azgozashtevaaknoon
از ویرایش
@azvirayesh
استاد دکتر محمّدعلی موحّد
@movahed1302
امید طبیب‌زاده
@OmidTabibzadeh
انجامه
@Anjaame
ایرانشناسی
@Iranistics_UT
بزم‌آورد
@bazmavard
بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار
@AfsharFoundation
بیاض
@atefeh_tayyeh
بیهقی (درس‌گفتارها و مقالات)
@SeyediBeyhaghi
پارسی‌جوی
@ParsiJoy
پریشان‌خوانی
@post_book
تاریخ بیهقی
@thehistoryofbeyhaqi
تاریخ فرهنگ هنر و ادبیات ایران‌زمین
@tarikhfarhanghonariranzamin
تالار آینه
@talar_ayne
ترجمان علوم انسانی
@tarjomaanweb
تنیده ز دل بافته ز جان
@Tanideh_az_del
جامعه و فرهنگ
@peymaneshaghi110
جستارهای ابوالفضل خطیبی
@dr_khatibi_abolfazl
چراغ ناافروخته
@hamidrezatavakoli_literature
چشم‌و‌چراغ
@cheshmocheragh
چهارخطّی
@Xatt4
حافظ‌خوانی
@hafezxany
حاصل اوقات
@HaseleOwqat
حدیثِ آرزومندی
@mr_moshtaqian
خانهٔ اندیشمندان علوم انسانی
@iranianhht
خردسرای فردوسی
@kheradsarayeferdowsi
خشت و خیال
@kheshtbekhesht
خوانش متون استاد مهدی سیدی
@seyedimotun
خوانش‌ها
@Khanishha
خوشنویسی قدما
@khoshnevisi_Qodama
دست‌نویس‌ها و متون کهن فارسی
@PersianManuscripts
دکتر بهرام پروین گنابادی
@dr_bahram_parvin
دکتر رحیمی واریانی
@r_varyani
دکتر محمّد دهقانی
@dmdehghani
دکتر محمّد مرادی
@drmomoradi
دکتر مهدی محبتی
@doctormohabati
دکتر مهدی نوریان
@dr_mehdi_nourian
دورنما
@doornamaa
دیوار مهربانی نسخ خطّی
@nosakhekhati
راحُ الأرواح
@rahearwah
رجبعلی لباف خانیکی
@Labbafkhaniki
رسول جعفریان
@jafarian1964
رضا موسوی طبری
@rezamousavitabari
زین قند پارسی
@qande_parsi
سایه‌سار
@Sayehsaar
سخنرانی‌ها
@sokhanranihaa
سرو سایه‌فکن
@sarve_saye_fekan
سیرجان‌نامه
@sirjanname
شاهنامه کودک هما
@shahnameh_kodakan
شفیعی کدکنی
@shafiei_kadkani
شکفتن در آفتاب
@shekoftandaraftab
شهرام یاری
@Shsyari
فرهنگ مکتوب و شفاهی گلپایگان
@farhangegolpayegan
فرهنگستان زبان و ادب فارسی
@theapll
فنّ ادبیات
@fanneadab
قدح‌های نهانی
@qadahha
قطب علمی فردوسی و شاهنامه
@ghotbeelmiferdowsi
قلم‌انداز
@QalamAndaz
کاروند پارسی
@karvandparsi
کانون پژوهش‌های شاهنامه
@shahnameh_ferdowsi
کانون خوانش آثار ادبی
@kanonekhanesheasareadabi
کتاب ابروباد
@Abrobad_Books
کتابخانهٔ ادب و فرهنگ
@divaanha
کتابخانهٔ ایران‌شناسی
@ketabxaneiranshenasi
کتابخانهٔ تخصّصی ادبیات
@eliteraturebook
کتابخانهٔ تخصّصی تاریخ اسلام و ایران
@Historylibrary
کتابخانهٔ سپهسالار
@sepahsalaar
کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران
@UT_Central_Library
گاهنامهٔ ادبی
@gahnameyeadabi
ماهروز
@mah_rooz87
مباحث ایران‌شناسی
@IranologyTopics
مجلّهٔ سفینهٔ تبریز
@Safinehyetabriz
مجمع پریشانی
@majmaeparishani
مرتضی کریمی‌نیا
@kariminiaa
مردم‌نامه (تاریخ مردم)
@mardomnameh
مشهدشناخت
@mashhadshenahkt
مطالعات اسلامی
@islamicstudies
مقالات دکتر علی‌اشرف صادقی
@aliashrafsadeqi
مقطّعه
@moqattae
مؤسّسهٔ پژوهشی میراث مکتوب
@mirasmaktoob
ناف تهرون
@nafetehroon
نسخ خطّی فارسی در کتابخانه‌های جهان
@n_kh_f_j
نسخهٔ خطّی
@manuscript_ir
نقش بر آب
@naghshbarab
نور سیاه
@n00re30yah
والایش
@bahmanbanihaashemi
هزار بادهٔ ناخورده
@Hezar_bade
یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی
@YaddashtQaemmaqami
یادداشت‌های شاهنامه استاد خالقی مطلق
@shahnameh1000
Al News
@Ancientirannews



اگر شما هم کانال سودمندی در این حوزه می‌شناسید معرفی کنید.

سلمان ساکت
۱۷ مرداد‌ماه ۱۴۰۵



@Avaze_Sorkh

instagram.com/Salmansaket.Official
  • ❤ 7
  • 👍 4
  • 🙏 3
  • 👌 2
Post #187 294
‍ مهرگان مبارک

روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهر بفزای ای نگار مهرچهر مهربان

مسعود سعد سلمان

عبدالرحیم قنوات
۱ مهر ۱۴۰۵
  • ❤ 16
  • 👏 4
Post #183 817
❇️ گزارش به تاریخ

📌توضیح

موضوع حقوق استادان مدتهاست بر سر زبان‌هاست. بسیاری نیز اطلاع بسنده‌ای از سابقه این موضوع ندارند. بنابراین تصمیم گرفتم پستی را که حدود ۶ سال پیش به‌همین مناسبت در کانال ماهروز منتشر کردم، بار دیگر منتشر کنم تا مخاطبان محترم بدانند، دولت‌های پیشین چه ظِلم‌هایی غیر‌قانونی در حق استادان روا داشته‌اند.

اگر بخواهم به عنوان یک تاریخنگار،  صریح، صادقانه و بی‌جانبداری به تاریخ گزارش بدهم، می‌نویسم:

«دولت آقای رییسی این ماه، مبلغی قابل‌توجه از حقوق ما استادان دانشگاه را کم کرد».

این در حالی است که از ابتدای سال 1400 دولت آقای روحانی بر اساس مصوبه مجلس، حقوق استادان را در قالب طرح همسان‌سازی افزایش داده بود.

یادم هست در سال‌های رییس‌جمهوری آقای احمدی‌نژاد هم، دولت ایشان با دستکاری‌های منفی غیرقانونی در حقوق استادان، افزایشی را که در اواخر دوره رئیس‌جمهوری آقای خاتمی در حق آنان اعمال شده بود، از بین برد...

نکته: بسیاری از وزرا و مدیران ارشد دوره آقای احمدی‌نژاد در دوره آقای رئیسی بر سر کار برگشته‌اند. از جمله آقای میرکاظمی رییس سازمان برنامه و بودجه که هم اکنون حقوق استادان را کاهش داده است.

[نکته تازه: رئیس سازمان برنامه و بودجه دولت آقای پزشکیان هم از مدیران اقتصادی دولت احمدی‌نژاد بوده است.‌]

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۴ بهمن ۱۴۰۰
۱۴۰۰
  • 👌 7
  • ❤ 4
  • 👎 3
Post #181 568
‍ ❇️ #درس‌‌های_یک_مورخ

1⃣1⃣ نخستین نقدی که نوشتم

کلاس دوم دبیرستان را می‌گذراندم. علاوه بر کلاس تاریخ مدرسه و خواندن کتاب‌های درسی این رشته، بیرون هم سخت سرگرم تاریخ بودم. تقریبا تمامی پول توجیبی‌ام را کتاب‌های تاریخ می‌خریدم. به کتابخانه عمومی شهر هم که می‌رفتم سر و کارم بیشتر با قفسه‌های کتاب‌های تاریخ بود‌.

یک روز در قفسه‌های کتابخانه عمومی، کتابی دیدم با عنوان محمد پیامبری که از نو باید شناخت اثر کونستان ویرژیل گیورگیو، ترجمه ذبیح الله منصوری. کتابی مشهور بود و پیش‌تر هم نامش را شنیده بودم.‌ آن موقع از چند و چون کتاب‌های مرحوم منصوری بی‌خبر بودم‌ و نمی‌دانستم او گاهی یک متن دوسه هزار کلمه‌ای را در ۳۰۰ صفحه ترجمه می‌کند. شروع کردم به مطالعه کتاب. دیدم مطالبی در آن آمده که با دانسته‌های من تا آن روز تفاوت‌هایی دارد. نمی‌دانم چطور شد که تصمیم گرفتم نقدی بر آن بنویسم. البته برای این کار نه دانش تاريخی بسنده‌ای داشتم و نه حتی روش درست نقد کردن را بلد بودم.‌ کاغذ و قلم دست گرفتم و در کتاب جلو رفتم. هر کجا چیزی بود که به نظر من قابل‌نقد بود، آن را با ذکر صفحه روی کاغذ می‌نوشتم و زیر آن هم نظر انتقادی خودم را ثبت می‌کردم. اینچنین سه چهار صفحه نقد بر آن کتاب مشهور نوشتم که هنوز هم دست‌نویس آن موجود است.‌

اگرچه شاید داشتن اعتماد به نفس برای انجام چنین‌کاری، نقطه قوتی بود ولی خوشبختانه هیچ‌گاه فرصتی برای منتشر‌کردن آن در جایی فراهم نیامد‌. کاری ابتدایی و خود تجربه‌ای بود ولی در آن اندازه نبود که کسی از اهل نظر ببیند و بخواند. این هم از خوش‌اقبالی من بود.

🔸 نه تنها اشکالی ندارد بلکه حتی خوب است که از همان سال‌های نخست کتابخوانی، چیزهایی بنویسید. ولی قصدتان از نوشتن آنها، نه منتشر کردنشان، بلکه کسب تجربه باشد. نوشته‌های آغازین خود را به یادگار نگه‌دارید، ولی هیچ‌گاه به فکر انتشار آنها نیفتید.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۲۸ شهریور ۱۴۰۵

#ماهروز
#محمد_پیامبری_که_از_نو_باید_شناخت
#ذبیح‌الله_منصوری

🔸درس‌های یک مورخ، شنبه‌ها، ساعت ۱۶ منتشر می‌شود.‌
  • 👍 15
  • ❤ 9
  • 👏 5
  • 👌 2
Post #179 633
‍ ‍دل‌دردهای روحی!

از مدرسه دل خوشی نداشتم. این بود که برای نرفتن به مدرسه، هر چیزی را بهانه می‌کردم و از آن دستاویزی می‌ساختم. هنگام برداشتن کیف و کتاب و رفتن به مدرسه که می‌رسید، بهانه می‌آوردم. غُر می‌زدم. بغض می‌کردم و نمی‌رفتم. گاهی خواهرم صدیقه تا در دبستان با من می‌آمد؛ مبادا نرفته برگردم. وارد مدرسه که می‌شدم، او نیز خیالش آسوده می‌شد و برمی‌گشت. در آن سن و سال، آن اندازه شجاعت نداشتم که پس از واردشدن به مدرسه، از آن بیرون بیایم. این بود که گاهی احساس می‌کردم در مدرسه زندانی شده‌ام.

بعضی از روزها که نوبت بعدازظهر بودم، بهانه می‌آوردم که دلم درد می‌کند. یادم هست نزدیک رفتن به مدرسه که می‌شد، در خانه قیافه‌ای رنجور به خودم می‌گرفتم و با گویش بوبولی خودمان می‌گفتم: «دِمِ دَمِ ظهر که اِیِبُو دِلُم دَرد اِیگِرِه.» یعنی نزدیک ظهر که می‌شود دلم درد می‌گیرد. راستش این‌که دلم درد نگرفته بود، اما افسرده و غمگین بودم. انگار روحم دل‌درد گرفته باشد! گاهی پیش می‌آمد وسط این معرکه، بچه‌های کوچه به در خانه ما می‌آمدند. صدایم می‌زدند که با هم به مدرسه برویم، ولی اعضای خانواده ردشان می‌کردند و می‌گفتند: «شما بروید. رحیم خودش می‌آید.» آنها می‌رفتند؛ ولی رحیم رفتنی نبود...

از کتاب «آن روزهای خاکی و روشن»؛ خاطرات دبستان سیروس بهبهان

عبدالرحیم قنوات

۲۴ شهریور ۱۴۰۵
  • ❤ 26
  • 👍 1
  • 👏 1
Post #178 719
❇️ #درس‌های_یک_مورخ

🔟 نخستین‌بار؛ تدریس تاریخ


دوره دبیرستان را می‌گذراندم. آن سال‌ها رسم بود در مساجد، کلاس‌های گوناگونی برای جوانان و به‌ویژه کودکان و نوجوانان برگزار می‌شد.
من خود هنوز نوجوان بودم ولی در مسجد محله برای بچه‌هایی که سه‌چهار سالی از من کوچک‌تر بودند، کلاس‌های عقاید و روخوانی قرآن و داستان خوانی و... برگزار می‌کردم.‌ این کار را سه سال در ایام دبیرستان و دو سه سال پس از شروع دوره دانشجویی - تابستان‌ها که به بهبهان می‌رفتم - انجام می‌دادم.

در آن سال‌ها یک بار احساس کردم خوب است برای بچه‌ها یک دوره تاریخ زندگانی پیامبر اکرم را بگویم. در این زمینه کتاب‌هایی خوانده بودم، ولی نیازمند کتابی بودم که بخش‌بخش و منظم این کار را انجام داده باشد. رسیدم به کتاب فروغ ابدیت اثر آیت‌الله جعفر سبحانی، که در دو جلد نسبتاً قطور چاپ شده بود.‌ فروغ ابدیت در واقع یک کتاب تاریخی - کلامی ولی معتدل و استدلالی بود و رنگ و بوی افراط و تفریط نداشت.

این کار را شروع کردم؛ هفته‌ای یک بار در یک کلاس یک ساعته شرح زندگینامه پیامبر را بر اساس این کتاب به بچه‌ها درس دادم.‌ کلاس حدود دو سال طول کشید. این نخستین کلاس تاریخ اسلام بود که من در آن به شیوه‌ای منظم تدریس کردم و فروغ ابدیت نخستین کتابی بود که آن را از آغاز تا پایان درس دادم.‌ یادم هست در آن سال‌ها در درس تاریخ اسلام دبیرستان، نمراتی عالی می‌گرفتم.
این تجربه بعدها کمک زیادی به کار تدریس من و آشنایی توامان تاریخی- کلامی با سیره نبوی کرد.

🔸برای کسی که اهل فعالیت علمی و تدریس و تحقیق است، این نکته که بتواند از همان اول آنچه را دوست دارد، مطالعه کند و در مرحله بعد زمینه‌ای برای تدریس آن به دست بیاورد، اهمیت بسیار دارد.‌ از آن سو این وظیفه معلمان، مربیان و استادان است که با کشف استعداد مخاطبان خود، مقدمات این کار را برایشان فراهم آورند.‌

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۲۱ شهریور ۱۴۰۵

#ماهروز
#مسجد_محل
#فروغ_ابدیت
#جعفر_سبحانی

📌درس‌‌های یک‌ مورخ، شنبه‌ها، ساعت ۱۶ منتشر می‌شود.
  • ❤ 14
  • 👏 13
  • 👍 6
  • 👌 4
Post #177 592
سلام

در نظرخواهی از دوستان محترم ماهروز درباره نحوه انتشار سلسله پست‌های درس‌های یک مورخ، ۸۵ درصد شرکت‌کنندگان همچنان خواستار انتشار این درس‌ها به صورت هفتگی شدند. بنابراین این پست‌ها همانند قبل به‌ صورت هفتگی منتشر خواهد شد.
فردا قسمت ۱۰ آن را خواهید خواند؛ البته به جای ساعت ۱۷، ساعت ۱۶.

با سپاس
عبدالرحیم قنوات
۲۰ شهریور ۱۴۰۵
  • 🙏 19
  • ❤ 10
  • 👍 2
  • 👎 1
Post #176 1.16K
نباتی

این گربه خانگیِ یکی از خویشاوندان ما در روستاست. دمی کلفت، بسیار زیبا و هیکلی درشت دارد و چون بیشتر خورده و خوابیده، پهلو برآورده است.

نباتی با وجود این‌که زندگی روبه‌راهی دارد، هیچ فرصتی را برای فرار از دست نمی‌دهد. یک بار حین گریز، از ساختمانی دوسه‌طبقه آویزان شد. سقوط کرد و نزدیک بود بمیرد اما دوباره سرپا شد. خویشاوند ما در حیاط بزرگ خانه‌اش سگی دارد. سگش را یاد داده بود که نگذارد نباتی وارد حیاط شود و فرار کند. با وجود این گربه باز هم گریخت؛ معلوم شد، رفته با سگ رفیق شده و چندبار او را لیس زده و سگ هم از سر دوستی مانع او نشده است.
البته نباتی گربه‌ای شجاع نیست و پایش بیفتد زود جا می‌زند. او هیچ فرصتی را برای چرت‌ زدن از دست نمی‌دهد.

این روزها احساس کردم مطالب ماهروز خیلی جدی و متراکم شده است. حوصله سخن گفتن درباره هیچ آدمی را هم نداشتم.‌ این بود که تصمیم گرفتم حکایت حیوانات را بنویسم. دنیای حیوانات دنیای قشنگی است. گاهی سری به آن بزنید.‌

عبدالرحیم قنوات
۱۷ شهریور ۱۴۰۵
  • ❤ 44
  • 👏 9
  • 👌 3
  • 👎 2
Post #174 1.86K
❇️ #درس‌های_یک_مورخ

9⃣ «که آموزگارت مسیحای توست»

دو‌ معلم در دوره‌های راهنمایی و دبیرستان بیش از هر کس در علاقه‌مند کردن من به تاریخ نقش داشتند.‌

در دوره راهنمایی، معلم تاریخ و جغرافیا و مدنی یک نفر بود؛ آقای رسول موسوی‌نسب. کوتاه‌قامت بود و سری کم‌مو داشت، اما تیز، باهوش و حاضرجواب بود. سیاست را هم می‌فهمید؛ سال ۱۳۵۶ دانش‌آموزش بودم. یک بار درباره انقلاب سفید از او پرسشی کردم. پاسخی صریح داد و با آن پاسخ به من آموخت که نباید هر چه را در کتابی خواندی، باور کنی. به نظرم همان سوال باعث شد که احساس کند دانش‌آموزی علاقه‌مند در کلاس دارد. یادم هست یک بار در کلاس شیطانی نکرده بودم، اما به درس گوش نداده بودم. کلاس که به پایان رسید گفت: «قنوات! خواستم یک پشت گردنی بهت بزنم، اما دلم نیامد.» نمی‌دانم! شاید اگر زده بود، عشق و علاقه به تاریخ هم از سرم پریده بود.

چند سال بعد در دبیرستان با معلمی دیگر روبه‌رو شدم که ارزش کار او کمتر از آقای موسوی‌نسب نبود. معلم درس تاریخ در دبیرستان، آقای محمد فوادی بود. جوانی خوش‌تیپ و خوش‌اخلاق که لیسانس حقوق از دانشگاه تهران داشت، ولی قضاوت و وکالت را رها کرده و معلم تاریخ شده بود.‌ او بعدها کارشناسی ارشد و دکتری تاریخ گرفت.

آقای فوادی علاقه‌ام به تاریخ و استعدادم را در این رشته کشف کرده بود و می‌کوشید هر دو را پرورش بدهد. یادم هست مرا پای تخته می‌خواند و به جای این که سوالی جزئی و مشخص از من بپرسد، عنوانی را می‌داد و می‌گفت درباره آن حرف بزن. من هم شروع می‌کردم و گاهی تا ده دقیقه عملاً یک کنفرانس کلاسی می‌دادم. او اینگونه اعتماد به نفس و توانایی سخنوری مرا در تاریخ بالا می‌برد. با آقای فوادی هنوز هم در تماس هستم.‌ او هنوز هم به من اعتماد به نفس می‌دهد؛ هر وقت برای سخنرانی به بهبهان دعوت می‌شوم، می‌آید و متواضعانه در میان حاضران می‌نشیند و در پایان - آشکارا یا خصوصی - تحسینم می‌کند.
همیشه فکر می‌کنم آقای موسوی‌نسب، شک کردن به گزاره‌های تاریخی را به من آموخت و آقای فوادی اعتماد به نفس برای سخن گفتن از تاریخ را در من پرورش داد.

🔸ارزش معلمان، بیش از آن‌که در اطلاعاتی باشد که به دانش‌آموزان می‌آموزند، در راهی است که پیش روی آنان می‌گشایند.‌

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۱۴ شهریور ۱۴۰۵

#ماهرروز
#رسول_موسوی‌_نسب
#محمد_فوادی

📌درس‌های یک مورخ، شنبه‌ها، ساعت ۱۶ منتشر می‌شود.
  • ❤ 25
  • 👏 13
  • 👍 5
  • 👌 3
  • 👎 1
Post #173 1.09K
❇️ ۱ و ۲ و ۳

استاد مصطفی ملکیان در نقد محترمانه‌ای که بر دکتر شریعتی و آثارش وارد کرده، آورده است که او یک خطیب خراسانی بود. با شور و حرارت با مخاطبانش سخن می‌گفت و آنها را تحت تاثیر قرار می‌داد ولی وقتی سخنش تمام می‌شد، چیزی باقی نمی‌ماند. او اهل منظم سخن گفتن و مطالبش را به ترتیب ۱ و ۲ و ۳ مرتب کردن نبود و از این بابت شاگردانش از او منظم‌تر و سخن آنها پربارتر بود (نقل به مضمون).‌

از آنجایی که در جامعه ما بیشتر سخنان را بر اساس اعتبار گویندگان آنها داوری می‌کنند و نه با ارزش و معیارهای درست سخن‌سنجی، احتمال دادم این سخن استاد ملکیان نیز مشمول این حکم شود و درستی و نادرستی‌آن، تنها به اعتبار گوینده آن سنجیده شود. پس تصمیم گرفتم، نمونه‌ای برای نقض این ادعا بیاورم و بقیه را به خوانندگان پرسشگر و پژوهشگر واگذار کنم.‌

دکتر شریعتی کتابی دارد به نام اسلام شناسی (درس‌های دانشگاه مشهد. م‌ آ ۳۰). این کتاب متن درس‌های ایشان در دانشگاه فردوسی مشهد است که ضبط و اصلاح و تدوین شده است.‌

اسلام‌شناسی مقدمه‌ای دارد (ص ۹- ۱۶) با عنوان «تاریخ اسلام به چه کار می‌آید؟» در این مقدمه، دکتر شریعتی نه تنها ۱‌ و ۲ و ۳ آورده بلکه از ۱ تا ۱۱، یک به یک شماره زده و توضیح داده است که بررسی و شناخت تاریخ اسلام چه سودی دارد؟

سخن را درازا نمی‌دهم ولی به عنوان کسی که کتاب فهرست توصیفی آثار دکتر شریعتی را برای موافقان و مخالفان و تحسین‌کنندگان و منتقدان دکتر شریعتی‌ نوشته و برای این کار تمامی آثار منتشر‌شده او را بررسی، فهرست و توصیف کرده‌ام، عرض می‌کنم که این انتقاد استاد ملکیان به روش و آثار شریعتی ممکن است در کل آثار او که در ۳۶ مجلد قطور تدوین شده، نمونه‌هایی داشته باشد، ولی به هیچ وجه فراگیر نیست.

برخی گفته‌اند شاید منظور استاد ملکیان از چیدن مطالب به صورت ۱ و ۲ و ۳، منطقی اندیشیدن و آوردن صغری و کبری و نتیجه بوده است. بر همین اساس هم عرض می‌کنم که دکتر شریعتی اتفاقا اهل نقد و نظر و تحلیل و نتیجه‌گیری بود و در بسیاری از آثارش بویژه درباره تاریخ اسلام نقد و تحلیل‌هایی بسیار خواندنی ارائه کرده است. بنابراین این اشکال را هم وارد نمی‌دانم.
البته همگان می‌دانند که شریعتی اهل منطق و فلسفه ارسطویی نبود که در آثارش مرتب مغ‌کب و خین‌کب کند و یا دعوای دیرینه حل‌ناشده جبر و اختیار و اصالت وجود یا ماهیت را به میان بکشد. او هرچه بود این نبود و کسی هم چنین انتظاری از وی نداشت.‌

مصطفی ملکیان استادی مسلط به معنی و گفتار است. بنابراین حکایت آن توانایی‌ها و این اظهار نظر ایشان، گویا مصداق این درخواست جناب حافظ باشد که گفت:

آن که فکرش گره از کار جهان بگشاید
گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

عبدالرحیم قنوات

دانشگاه فردوسی مشهد
۱۲ شهریور ۱۴۰۵

#ماهروز
#علی_شریعتی
#مصطفی_ملکیان
#اسلام‌شناسی_درس‌های_دانشگاه_مشهد
  • 👍 8
  • ❤ 7
  • 👏 4
  • 👎 3
  • 👌 2
Post #172 946
دار کُنار

کهنسالی این دار کُنار، در دو سند تاریخی دیده شده: نخست: در تنها عکس هوایی در اختیار ما از بهبهان (۱۳۳۵). دوم: نقشه جغرافیایی ارتش (دهه ۱۳۲۰)، ولی اگر سخن پیرمردان محله را بشنویم که می‌گویند پدر بزرگان ما این درخت را از کودکی همینجا دیده‌اند، عمرش از این اسناد بسیار فراتر می‌رود؛ شاید تا ۱۵۰ سال!

این درخت در نقطه‌ای مهم از محله قدیمی ما ایستاده است: از سمت چپ مجاور مسجد و از سمت راست همسایه دبستان سیروس و امروزه ساختمان جایگزین آن است.‌

همه بچه‌های دبستان سیروس خاطراتشان از مکان و محل مدرسه با این درخت گره خورده است. همه به یاد دارند که زن همسایه بساط فروش خوراکی و نوشت‌افزار خود را زیر آن می‌گشود و ما می‌رفتیم از او خرید می‌کردیم.

این درخت کُنار‌، قدیمی‌ترین موجود زنده محله و شاهد آمد و رفت آباء و اجداد ماست.‌ جز این، حدود ۶۰ سال است که ناظر هر روزه آمد و رفت صدها دانش‌آموز به مدرسه بوده و هست.‌

سال‌ها گذشت و ما همه از کنار این دار کُنار عبور کردیم؛ اما او نگذشت، ایستاد و دید.

🔹در کتاب آن روزهای خاکی و روشن؛ خاطرات دبستان سیروس بهبهان درباره این درخت نوشته‌ام.

عبدالرحیم قنوات
۱۰ شهریور ۱۴۰۵
  • ❤ 22
  • 👏 3
  • 👌 3
Post #171 1.04K
‍ ❇️ #درس‌های_یک‌_مورخ

8⃣ جامع المقدمات

از یکی دو سال پیش از انقلاب تا چند سال پس از آن، گرایش به طلبه‌شدن در بین جوانان بالا گرفته بود. آنها هم که طلبه رسمی نمی‌شدند، به آموختن زبان عربی می‌پرداختند.حتی دیده می‌شد که برخی از جوانان مارکسیست هم کتاب جامع‌المقدمات دست گرفته‌اند.

سال سوم دبیرستان که بودم (۱۳۶۱) به دلیل پیوستن  یکی از دوستانم به حوزه علمیه، من نیز به طلبگی علاقه‌مند شدم. به رئیس مدرسه علمیه مرتضویه بهبهان که امام جماعت مسجد ما بود، مراجعه کردم. پذیرفت ولی گفت به شرط این‌که درس خواندن در دبیرستان را رها کنی. این موضوع را که در خانه مطرح کردم، پدرم مخالفت کرد و گفت: «هر درسی می‌خواهی برو بخوان ولی مدرسه را ترک نکن.» اینگونه بود که کار طلبگی من سر نگرفت ولی قرار شد، نزد طلبه‌ای با‌سابقه، کتاب جامع‌المقدمات را بخوانم.

صبح‌ها ساعت هفت، یک ساعت قبل از شروع کار دبیرستان، به حوزه علمیه مرتضویه که در کوچه نجارها قرار داشت، می‌رفتم و جامع المقدمات می‌خواندم، پس از پایان درس بلافاصله و به سرعت خودم را به دبیرستان بخردیان می‌رساندم و سر کلاس می‌رفتم. بچه‌ها و معلم‌ها گاهی با من شوخی می‌کردند و مرا شِیخ (به کسر شین. بهبهانی‌ها شَیخ را شِیخ صدا می‌زنند) خطاب می‌کردند.‌ آن سال با وقفه‌هایی کوتاه و بلند بخش‌های اصلی کتاب جامع المقدمات را خواندم.

دو سال بعد در کنکور تربیت معلم در رشته دینی - عربی قبول شدم و همان سال در کنکور سراسری در رشته‌ الهیات پذیرفته شدم و به دانشگاه رفتم.‌ از سال دوم دانشگاه، عربی‌آموزی را از سر گرفتم. شب‌ها همراه یکی از دوستان از خوابگاه دانشگاه راه می‌افتادیم و نزد یکی از همکلاسی‌هایمان که طلبه فاضلی بود و در مدرسه علمیه حجره‌ای داشت، می‌رفتیم و کتاب صمدیه را می‌خواندیم. از سال بعد نیز همراه یکی دیگر از دوستان، نزد یکی از دانشجویان دانشکده که سابقه طلبگی داشت و عربی‌دان و انگلیسی‌دانی بسیار خوب بود، کتاب شرح ابن عقیل بر الفیه ابن مالک را خواندیم و تمام کردیم. در کنار آن در دانشکده درس‌های صرف، نحو، بلاغت، متون عربی، ترجمه عربی و ... را نیز پاس کردم و اینها همه پایه‌ای مناسب از عربی برای من فراهم آورد.

بعدها که رشته فرهنگ و تمدن اسلامی را برای تحصیل برگزیدم، این عربی‌دانی به‌ویژه آنچه بیرون و به صورت آزاد خوانده بودم، برایم سخت مفید افتاد. منابع اصلی فرهنگ و تمدن اسلامی به زبان عربی است و بدون دانستن این زبان، کسی قادر به انجام تحصیلات موفق در این رشته نیست.‌ به کمک این دستمایه بود که بعدها کتاب «تاریخ الفن عند العرب و المسلمین» اثر انور الرفاعی را ترجمه و با عنوان تاریخ هنر در سرزمین‌های اسلامی منتشر کردم (۱۳۷۷). این کتاب از سه دهه پیش متن درس هنرهای اسلامی در دوره‌های مختلف در برخی از دانشگاه‌های کشور و یکی از منابع کنکور کارشناسی ارشد و دکتری این رشته است. ترجمه کتاب «ایران و العراق فی العصر السلجوقی» اثر عبدالنعیم‌ محمد حسنین، نویسنده معاصر مصری، با عنوان ایران و عراق در عصر سلجوقی نیز  دستاورد کار مشترک دوست گرامی، دکتر سید جمال موسوی، و این‌جانب است.

🔸هر دانشی که با دقت و عمیق بیاموزید، ممکن است سال‌ها بعد به یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های علمی و حرفه‌ای شما تبدیل شود. هیچ آموختنی، اگر درست و دقیق باشد، بی‌ثمر نخواهد ماند.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۷ شهریور ۱۴۰۵

#ماهروز
#جامع_المقدمات
#مدرسه_علمیه_مرتضویه
#کوچه_نجارهای_بهبهان
#تاریخ_هنر_در_سرزمین‌های_اسلامی
#ایران_و_عراق_در_عصر_سلجوقی

📌درس‌های یک مورخ، شنبه‌ها، ساعت ۱۷ منتشر می‌شود‌
  • ❤ 27
  • 👏 9
  • 👍 3
  • 👌 3
Post #169 887
‍ «معلم اول»

با گچ‌های رنگی چهارگوش، جملاتی ساده مانند «بابا آب داد.» روی تخته‌سیاه می‌نوشت. بعد از فعل‌ها،  نقطه می‌گذاشت و برای این‌که‌ ما خوب یاد بگیریم، شوخی می‌کرد و می‌گفت: «این یک سنگ است. آن را می‌گذاریم پشت این کلمه تا غلت نخورد و از جای خود حرکت نکند!»
اینها را آقای آرائی می‌گفت. حسین آرائی نخستین معلمی بود که به کلاس ما آمد...

یادم هست چندروزی از آغاز سال تحصیلی گذشته بود. نوبت بعدازظهر بودیم. آقای آرائی گفت: «یک نفر به خانه برود و از مادرش نخ جوراب بگیرد و بیاورد تا با آن تخته‌سیاه را خط‌کشی‌ کنیم.» نخ جوراب، نخِ سفیدرنگِ بسیار محکمی بود که بیشتر زنان بهبهانی با آن جوراب (بخش اصلی گیوه را) می‌بافتند. مادر من هم گاهی جوراب می‌بافت. یادم هست وقتی از جوراب‌بافی دست می‌کشید، سوزن بلندش را یا در گلوله نخ و یا به مینارش فرو می‌کرد که نیفتد و گم نشود. این سوزن‌ها بزرگ و تیز بودند و اگر بر زمین می‌افتادند، ممکن بود به پا یا بدن کسی فرو بروند.

به آقای آرائی گفتم من می‌روم. دو سه نفر از بچه‌ها هم حرف مرا که می‌گفتم خانه ما نزدیک مدرسه است و زود برمی‌گردم، گواهی کردند. آقای آرائی گفت: «برو!» از کلاس بیرون آمدم، به‌سرعت برق از حیاط گذشتم و از در مدرسه بیرون زدم. از مدرسه تا خانه ما ۲۰۰ متر هم نمی‌شد. در خانه از مادرم دو سه متر نخ گرفتم و آوردم. یادم هست راهِ رفتن و برگشتن را یک‌نفس دویدم. انگار روی ابرها می‌دویدم. در همه سال‌های مدرسه، این‌که به هر بهانه‌ای بشود هنگامی که بچه‌ها اجازه بیرون آمدن از مدرسه را ندارند، از مدرسه بیرون بیایی، برایم خوشایند بود. به نظرم بیشتر بچه‌ها این حس را داشتند.

آقای آرائی دو میخ کوچک به دو سوی تخته کوبید. هر سر نخ را به یک میخ بست و آن را کشید و سفت کرد. بعد با نوعی رنگ با ظرافت و دقت نخ را رنگی کرد. سپس وسط نخ را گرفت، آن را کشید و رها کرد. نخ به سطح تخته خورد و یک خط مستقیم روی آن درست کرد. آقای آرائی به همین ترتیب چند خط دیگر هم روی تخته‌سیاه کشید و اینچنین تخته کلاس ما خط‌‌دار شد.

آقای آرائی ماشین پیکانی سبزرنگ داشت. ولی‌الله عبداللهی یادش هست که«وقتی آقای آرائی بیرون مدرسه از ماشین پیاده می‌شد، از همانجا شروع می‌کرد به درس‌دادن. آخر ما او را از پشت نرده‌ها می‌دیدیم. با صدای بلند و با شور و حالی وصف‌ناپذیر می‌گفت: «بابا»، «بابا». می‌گفت و دست‌هایش را تکان می‌داد. ما هم در کلاس تکرار می‌کردیم: «بابا»، «بابا». با همین حالت وارد حیاط مدرسه می‌شد و به کلاس می‌آمد. اینچنین در کلاس شور و نشاطی برپا می‌کرد.»

قسمتی از خاطرات کتاب آن سال‌های خاکی و روشن

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۳ شهریور ۱۴۰۵
  • ❤ 30
  • 👏 9
  • 👍 2
  • 👎 1
Post #165 1.14K
❇️ #درس‌های_یک_مورخ

7⃣ علماء

زمستان ۱۳۵۹ بود. جنگ بود و همه چیز در شهرهای نزدیک به جبهه تحت تاثیر آن بود.

یک روز پیش از ظهر در خیابان عدالت بهبهان قدم می‌زدم. پیاده‌روها پر از جمعیت بود و راه‌رفتن دشوار. نود هزار جنگ‌زده از شهرهای مرزی به شهر ما آمده بودند و جمعیت بهبهان را دو برابر کرده بودند.‌ آنها در مساجد، حسینیه‌ها، پارک‌ها و مدارس ساکن شده بودند. به همین دلیل، مدارس شهر از هفته دوم مهر تا اواخر اسفند تعطیل شدند.

آن روز در آن غوغا و ازدحام ناگهان با رضا قصابی روبه‌رو شدم؛ دوست صمیمی‌ام از دوره راهنمایی. ایستادیم و سلام و علیکی کردیم و از جنگ و سیاست حرف زدیم. رضا به من گفت: برخی از دوستان یک گروه مطالعاتی کوچک درست کرده‌اند و روی موضوعاتی کار می‌کنند. تو هم اگر دوست داری بیا به ما بپیوند. بعد گفت: امروز بعد از نماز ظهر و عصر در مسجد امام محمد باقر جلسه‌ای داریم. بیا برویم همانجا نماز بخوانیم و بعد هم در جلسه شرکت کنیم. با هم راه افتادیم. پس از نماز وقتی شبستان مسجد خلوت شد، جلسه برگزار شد و رضا مرا به دیگران معرفی کرد. آنها هم با وجود این که مرا نمی‌شناختند، به دلیل این که رضا معرف من بود، مرا پذیرفتند. همه آن هشت تا ده نفر، دانش‌آموز دوره دبیرستان - از سال اول تا چهارم - بودند. از آن روز من هم به گروه پیوستم.

آن گروه هفته‌ای دست کم سه جلسه داشت که معمولا یک جلسه به اخلاق، یک جلسه به معارف و یک جلسه هم به مباحث علمی و نسبت آن‌ها با گزاره‌های دینی اختصاص داشت. جلسات گاهی در مسجد، بیشتر در منزل اعضا و گاهی هم در بیابان‌های اطراف شهر برگزار می‌شد. من بیشتر در‌باره گزاره‌های علمی و نسبت آنها با آیات قرآن و احادیث مطالعه می‌کردم، یادداشت بر‌می‌داشتم و در جلسه ارائه می‌دادم. یک بار برای حضور یک متخصص علوم تجربی، آقای تات را که سرشناس‌ترین دبیر زیست‌شناسی بهبهان بود، به جلسه‌مان دعوت کردیم. یادم هست بچه‌های مسجد امام محمدباقر گاهی ما را از سر شوخی «علماء» می‌خواندند.

شرکت من در جلسات آن گروه بیش از یک‌سال طول کشید که با فعالیت‌هایی فراوان و منسجم همراه بود. در بهار و تابستان سال ۱۳۶۱ اسدالله پورکاظم که به نحوی مدیر گروه بود، رضا قصابی و محمدرضا شبرو که از اعضای فعال گروه بودند، در عملیات آزادی خرمشهر و رمضان به شهادت رسیدند و گروه عملاً تعطیل شد.‌

من در آن یک سال و در جریان مطالعه و شرکت منظم در جلسات گروه، نوعی کار علمی جمعی را تمرین و تجربه کردم.

🔸مطالعه فردی ضروری است، اما اندیشه در گفت‌وگو با دیگران پخته می‌شود. بسیاری از خطاها و کاستی‌های ما تنها در بحث و نقد جمعی آشکار می‌شوند.

با خصم گوی علم که بی خصمی
علمی نه پاک شد نه مصفّا شد

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۳۱ مرداد ۱۴۰۵

#ماهروز
#رضا_قصابی
#اسدالله_پورکاظم
#مسجد_امام_محمد_باقر_بهبهان

📌درس‌های یک‌ مورخ، روزهای شنبه، ساعت ۱۷ در کانال ماهروز منتشر می‌شود.‌

.
  • ❤ 27
  • 👏 5
  • 👌 4
  • 👍 2
  • 👎 1
Post #164 1.02K
❇️ مردم و نمازشان

چند سال پیش آقای دکتر یدالله کریمی‌پور، یادداشتی با عنوان «‌‌دکتر شریعتی و نمازش»
منتشر کرد. این نوشته پس از حمله اخیر موسی غنی‌نژاد به دکتر شریعتی در فضای مجازی بازنشر و دلیلی بر بی‌دینی دکتر شریعتی دانسته شده است. پس‌ بی‌فایده ندیدم در چهارچوب رشته تخصصی خودم، تاریخ، آن را ارزیابی کنم و نشان دهم که این گزارش در برابر «تردیدهای نقلی و منطقی» دوام نمی‌آورد و توانایی اثبات ادعای خود را ندارد. برای این کار، این روایت را در چند قسمت نقد و بررسی می‌کنم.

۱.  تقریباً یک چهارم آغاز گزارش، شرح عبادت‌های طولانی و شبانه آقای کریمی‌پور در دوره جوانی است: «از نیمه‌های شب تا پگاه، دو سه بار بیدار شده. وضو می‌ساختم و به  نماز می‌ایستادم آخرش هم شفع و وتر» (یعنی نماز شب). این َروایت مستقل یا تنیده در جزئیاتی دیگر همچنان ادامه پیدا کرده است. پرسش این است که چرا؟ آیا آوردن روایاتی درباره نماز نخواندن شریعتی نیازمند شرح و توضیح عبادات نویسنده است؟ اصلاً این شرح چه کارکردی در طرح این روایت دارد؟ اگر نویسنده آن را حذف و یا در یکی دو جمله مختصر می‌کرد، چه خللی در طرح روایت وارد می‌شد؟ اصلاً با این وضع، بهتر نیست نوشته «دکتر شریعتی و نمازش» را «دکتر کریمی‌پور و نمازش» عنوان بدهیم؟

۲.  قسمت بعد به اجاره‌نشینی نویسنده در خانه‌های دو تن از وابستگان شریعتی پرداخته و آنجاست که آن هر دو، نویسنده را باخبر می‌کنند که رها کن این همه نماز و عبادت را، زیرا این آقایی که شما او را دوست داری، خود نماز نمی‌خواند؛ دلیلش هم این‌که سه روز که به خانه ما آمده بود، ما ندیدیم یک بار هم رو به قبله بایستد.
درباره این شهادت، مطابق با روش تحقیق تاریخی‌، از آقای دکتر کریمی‌پور می‌پرسیم: این دو خویشاوند شریعتی، نام و فامیلشان چه بود و چه نسبتی با شریعتی داشتند؟ شما هنگامی که نام شاهد خود را نمی‌گویید، ادعای خویش را به گزاره‌ای که اثبات آن بسیار دشوار است، تبدیل می‌کنید و مورخان هم به‌آسانی تن به پذیرش چنین روایاتی نمی‌دهند.
آقای دکتر کریمی‌پور! من در حاشیه کویر سبزوار نه تنها به خود مزینان بلکه حتی به روستاهای اطراف آن مانند بهمن‌آباد، کهک، مهر و داورزن هم رفته‌ام و با مردم عادی در باره شریعتی و خانواده او سخن گفته‌ام. آنچه برایم جالب بود این بود که مردم آن مناطق و حتی خویشاوندان شریعتی در میان گفته‌هایشان، تعداد زیادی افسانه هم درباره او دارند که هیچ پایه و مایه‌ای ندارند ولی حافظه جمعی آنها را درست کرده است. این افسانه‌ها البته گاهی لَه و گاهی هم علیه اوست. ضمناً آنچه دو خویشاوند شریعتی در تهران به جناب‌عالی گفته‌اند، حتی به فرض درستی و دقت، نتیجه می‌دهد که شریعتی در آن سه روزی که در خانه آنها بوده نماز نخوانده یا دقیق‌تر بگوییم آنها نماز‌خواندن او را ندیده‌اند.‌ ولی دستاوردی بیش از این ندارد.‌

۳.  سومین قسمت روایت آقای کریمی‌پور آنجاست که از آقای دکتر پاپلی، استاد سابق گروه جغرافیای دانشگاه فردوسی مشهد، به عنوان تأیید کننده آنچه از آن  دو هم‌ولایتی شریعتی شنیده استفاده کرده است. نکته جالب این‌که اگر مشکل آن دو مزینانی خویشاوند شریعتی، «مجهول بودن» آنهاست، مشکل شاهد اخیر «معلوم (شناخته) بودن» اوست. جایگاه علمی، آموزشی، پژوهشی و تحقیقاتی آقای دکتر پاپلی محترم و قابل تقدیر است. ولی من نمی‌توانم - به عنوان یک مورخ - در این ماجرا، ایشان را در جایگاه یک شاهد تاریخی قرار دهم. مگر اسناد و شواهدی دیگر بر این ادعا اقامه شود.

🔸بر این اساس، بی‌آن‌که بخواهم شخصیت کسی را مخدوش کنم یا نسبتی نامناسب به کسی بدهم، تنها از منظر روش تحقیق تاریخی می‌توانم گفت که روایت آقای دکتر کریمی‌پور، دست‌کم بر اساس شواهدی که در این روایت ارائه شده، فاقد الزامات و قرائن لازم برای پذیرش یک گزارش تاریخی معتبر است.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۲۹ مرداد ۱۴۰۵
  • ❤ 16
  • 👍 5
  • 👎 4
  • 👏 4
  • 👌 4
Post #163 1.02K
چرا خاکی؟ چرا روشن؟

حیاط خانه خاکی بود، تنگاره‌ها خاکی بودند، میدانی محله خاکی بود، حیاط مدرسه و زمین بازی خاکی بودند، کیف و کفش‌ و لباس‌ها هم خاکی بودند.

از آن سو البته بارقه‌های روشنایی هم بود. خورشید روشن بود، ماه درخشان می‌تابید، ابرها پاک و سفید بودند. صبح روشن بود، لبخندهایی که هر روز در راه مدرسه یا دم در به روی یکدیگر می‌زدیم روشن بود. ساختمان مدرسه هم روشن و سفید بود، آموزگاران پیشانی‌روشن هم کم نبودند.

سال‌هایی که من و همکلاسی‌هایم پنجاه سال پیش گذراندیم، آمیزه‌ای از روزهای خاکی و روشن بود. این بود که بارها با خود سبک و سنگین کردم تا سرانجام عنوان «آن روزهای خاکی و روشن» را برای کتاب خاطرات دبستان سیروس برگزیدم. این کتاب شرح آن خاکی‌ها و آن روشنایی‌هاست.

🔸 یک خبر خوب هم دارم و آن این‌که برای چاپ این کتاب با انتشارات دانش‌نگار در تهران توافق کردیم. متن کتاب(حدود ۲۵۰ صفحه) و تصاویر آن(حدود ۸۰ تصویر) را اکنون برای صفحه‌آرایی در اختیار بخش فنی این انتشارات قرار داده‌ام.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۲۷ مرداد ۱۴۰۵

#آن_روزهای_خاکی_و_روشن

📌لطفاً برای دوستداران کتاب و کتاب‌خوانی هم بفرستید.
  • ❤ 25
  • 👏 13
  • 👌 4
Post #160 1.11K
❇️ #درس‌های_یک_مورخ

6⃣ روزنامه‌نگاری

در سال‌های دهه ۱۳۵۰ شمسی بچه‌های مدارس روزنامه دیواری تهیه می‌کردند. زمینه کار، مقوایی شومیز و اغلب سفیدرنگ بود؛ حدود ۱۰۰ در ۷۰ سانتی‌متر. آن را طراحی و قاب‌بندی می‌کردند و در آن مقاله، شعر، داستان و طنز، ضرب‌المثل و ... می‌نوشتند. نقاشی هم می‌کشیدند و پس از تکمیل، آن را روی دیواری در کلاس یا بیرون آن نصب می‌کردند.

در دوره دبستان تجربه‌ای از این کار نداشتم ولی در مدرسه راهنمایی شهید اصغر معصومی، با گروهی از بچه‌ها، روزنامه‌هایی تهیه و در راهرو ورودی ساختمان مدرسه نصب می‌کردیم. برای این کار نیاز به دست کم دو نویسنده، یک طراح و نقاش، و یک خوشنویس بود. تیم ما در مدرسه راهنمایی تکمیل بود. ما یکی از بهترین روزنامه‌های دیواری مدارس راهنمایی شهر را تهیه می‌کردیم. این بود که اردی‌بهشت ۱۳۵۹ به مسابقات استانی در اهواز اعزام شدیم.

در روز مسابقه امکاناتی در اختیار همه گروه‌های روزنامه‌نگار گذاشتند و خواستند در طول یک روز، یک روزنامه تهیه کنیم. بلافاصله کارمان را شروع کردیم؛ من و رضا قصابی مطالب را نوشتیم، طراح‌مان مقوا را طراحی کرد، نقاش‌مان نقاشی کشید و خوشنویس‌مان همه مطالب را با خودکار در جای مناسب خود نوشت. کارمان تمام شد. روزنامه را تحویل دادیم و همان روز غروب همراه دیگر اعزامی‌های همشهری، به بهبهان برگشتیم.‌ چندی بعد هم خبر رسید که روزنامه ما در استان خوزستان رتبه نخست را به دست آورده است.

بعدها کار تهیه روزنامه دیواری را در کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز ادامه دادم و با کمک یکی دو نفر از دوستان، چند شماره روزنامه تهیه کردم که روی تابلویی در سالن کتابخانه نصب می‌شد. این کار را حتی در سال‌های تحصیل در دوره لیسانس هم ادامه دادم و روزنامه دیواری انجمن دانشجویان دانشکده را با عنوان «بیّنات» با روندی منظم تهیه می‌کردم.
تهیه روزنامه‌های دیواری برای من تجربه‌ای مهم و آموزنده بودند.

بعدها در برخی از روزنامه‌های کشوری یا محلی هم مطالبی نوشتم و منتشر کردم. روزنامه کیهان (در دهه ۱۳۶۰)، روزنامه اطلاعات در دوره مرحوم دعائی، روزنامه خراسان و به ویژه روزنامه توس (چاپ مشهد) از آن جمله بودند.

حتی یک بار مقاله‌ای که در ویژه‌نامه فرهنگی روزنامه اطلاعات چاپ کردم، در مسابقه برگزاری بهترین مقالات فصل که وزارت ارشاد برگزار می‌کرد، پس از مقاله‌ای از آقای دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، به عنوان دومین مقاله فرهنگی فصل برگزیده شد.‌

🔹برای موفقیت در هر کاری، گذراندن مرحله‌های مقدماتی و کسب تجربه‌های کوچک، بسیار سودمند و راهگشاست. نوشتن و انتشار آثار نیز از این قاعده مستثنا نیست. روزنامه‌های دیواری، برای من، نخستین کارگاه‌ نویسندگی و انتشار بود.

عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد

۲۴ مرداد ۱۴۰۵

#ماهروز
#مدرسه_راهنمایی_شهید_اصغر_معصومی
#کانون_پرورش_فکری_بهبهان
#انجمن_دانشجویان
  • ❤ 18
  • 👏 9
  • 👍 4
Older posts →

About this channel

How can I read @mah_rooz87 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ماهروز | عبدالرحیم قنوات: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ماهروز | عبدالرحیم قنوات have?
ماهروز | عبدالرحیم قنوات (@mah_rooz87) has 585 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ماهروز | عبدالرحیم قنوات know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →