📜 مردمنامه
🌍 فصلنامۀ مطالعات تاریخ مردم
✒️ بهسردبیری داریوش رحمانیان
🔗 دسترسی به فضاهای مجازی و پیوندهای خرید:
http://zil.ink/mardomnameh
📮ارتباط با مدیر کانال و ارسال مطلب:
@Faezhfatemi2026
Post #11232
334
ادامه یادداشت ☝️
🔸گره چهارم مثالها هستند. مقاله میگوید تدا اسکاچپول پس از خواندن پژوهشهای مورخان دربارهٔ انقلاب ایران در نظریهاش بازنگری کرد. اما مقالهٔ او در سال ۱۹۸۲ منتشر شد، تنها سه سال پس از انقلاب، و در آن زمان هنوز پژوهش تاریخی درخوری دربارهٔ این رخداد وجود نداشت. این نمونه در واقع گفتوگوی نظریه و تاریخ را نشان میدهد، یعنی همان جامعهشناسی تاریخی نظریهمحوری که مقاله نقدش میکند. نظریهٔ محرومیت نسبی تد رابرت گر بیشتر بر آمار مقایسهای کشورها تکیه داشت و خودش محل بحث است. گزارهٔ توماس اسپریگنز هم تعمیمی نیست که مورخان آن را آزموده باشند. برای رد نظریههای ویتفوگل و روستو هم پژوهش تاریخی مشخصی نام برده نشده است. مورخانی که مقاله الگو معرفی میکند هم پرسشبرانگیزند. کار برودل، بلوخ، تامپسون و گینزبورگ دقیقاً به این دلیل فربه است که از پرسشها و چارچوبهای نظری نیرومندی برخاسته. مکتب آنال اصلاً با شعار «تاریخ مسئلهمحور» در برابر تاریخ رویدادمحور شکل گرفت. پس این نمونهها بیشتر پیوند توصیف و نظریه را نشان میدهند تا تقدم یکی بر دیگری. مثالهای نبرد چالدران و روایتهای صدر اسلام هم بدون هیچ ارجاعی به منابع آمدهاند؛ برای مقالهای که مستندسازی را مهمترین وظیفهٔ مورخ میداند، این کاستی کوچکی نیست. تشبیه کار مورخ به اندازهگیری دقیق ارتفاع دماوند هم با موضع خود نویسنده سازگار نیست. او در جای دیگر میگوید رسیدن به حقیقت «ممکن» است نه «قطعی»، اما گذشته، برخلاف قلهٔ کوه، چیزی نیست که بتوان مستقیم دید و اندازه گرفت.
🔸گره پنجم ادعای فرامکتبی بودن این ایده است. مقاله میگوید همهٔ مورخان، حتی پسامدرنها، اگر حرفهای باشند توصیف فربه را مهمترین رسالت خود میدانند. اما اگر مورخ حرفهای کسی تعریف شود که همین معیار را پذیرفته، استدلال دور میزند و دیگر نمیتوان آن را محک زد. نقد کسانی مثل هایدن وایت دقیقاً متوجه همین فرض است که روایت تاریخی میتواند توصیفی بیطرف باشد، و مقاله به این نقد نمیپردازد. پاسخ به منتقدان پیشین هم بیشتر به گفتن اینکه دچار سوءبرداشت شدهاند محدود مانده و استدلالهایشان پاسخ داده نشده است.
با همهٔ این ملاحظات، ارزش مقاله در این است که پرسشی را پیش روی اهل تاریخ میگذارد که نمیشود از کنارش گذشت. اگر نسبت این ایده با گیرتس و لوی روشن شود، تناقض میان کنار گذاشتن نظریه و پذیرش ناگزیری آن حل شود، و مثالها با پژوهشهای مشخص پشتیبانی شوند، دفاع دکتر حضرتی از آموزش مهارتمحور در رشتهٔ تاریخ، که به گمانم دغدغهای کاملاً بهجاست، پشتوانهٔ نظری محکمتری پیدا خواهد کرد.
✍ حسین مالکی، دانش آموخته دکتری تاریخ ایران باستان، دانشگاه تهران،۶ مهر ۱۴۰۶
https://t.me/mardomnameh
Telegram مردمنامه (تاریخ مردم) 📜 مردمنامه
🌍 فصلنامۀ مطالعات تاریخ مردم
✒️ بهسردبیری داریوش رحمانیان
🔗 دسترسی به فضاهای مجازی و پیوندهای خرید:
http://zil.ink/mardomnameh
📮ارتباط با مدیر کانال و ارسال مطلب:
@Faezhfatemi2026 🔸گره چهارم مثالها هستند. مقاله میگوید تدا اسکاچپول پس از خواندن پژوهشهای مورخان دربارهٔ انقلاب ایران در نظریهاش بازنگری کرد. اما مقالهٔ او در سال ۱۹۸۲ منتشر شد، تنها سه سال پس از انقلاب، و در آن زمان هنوز پژوهش تاریخی درخوری دربارهٔ این رخداد وجود نداشت. این نمونه در واقع گفتوگوی نظریه و تاریخ را نشان میدهد، یعنی همان جامعهشناسی تاریخی نظریهمحوری که مقاله نقدش میکند. نظریهٔ محرومیت نسبی تد رابرت گر بیشتر بر آمار مقایسهای کشورها تکیه داشت و خودش محل بحث است. گزارهٔ توماس اسپریگنز هم تعمیمی نیست که مورخان آن را آزموده باشند. برای رد نظریههای ویتفوگل و روستو هم پژوهش تاریخی مشخصی نام برده نشده است. مورخانی که مقاله الگو معرفی میکند هم پرسشبرانگیزند. کار برودل، بلوخ، تامپسون و گینزبورگ دقیقاً به این دلیل فربه است که از پرسشها و چارچوبهای نظری نیرومندی برخاسته. مکتب آنال اصلاً با شعار «تاریخ مسئلهمحور» در برابر تاریخ رویدادمحور شکل گرفت. پس این نمونهها بیشتر پیوند توصیف و نظریه را نشان میدهند تا تقدم یکی بر دیگری. مثالهای نبرد چالدران و روایتهای صدر اسلام هم بدون هیچ ارجاعی به منابع آمدهاند؛ برای مقالهای که مستندسازی را مهمترین وظیفهٔ مورخ میداند، این کاستی کوچکی نیست. تشبیه کار مورخ به اندازهگیری دقیق ارتفاع دماوند هم با موضع خود نویسنده سازگار نیست. او در جای دیگر میگوید رسیدن به حقیقت «ممکن» است نه «قطعی»، اما گذشته، برخلاف قلهٔ کوه، چیزی نیست که بتوان مستقیم دید و اندازه گرفت.
🔸گره پنجم ادعای فرامکتبی بودن این ایده است. مقاله میگوید همهٔ مورخان، حتی پسامدرنها، اگر حرفهای باشند توصیف فربه را مهمترین رسالت خود میدانند. اما اگر مورخ حرفهای کسی تعریف شود که همین معیار را پذیرفته، استدلال دور میزند و دیگر نمیتوان آن را محک زد. نقد کسانی مثل هایدن وایت دقیقاً متوجه همین فرض است که روایت تاریخی میتواند توصیفی بیطرف باشد، و مقاله به این نقد نمیپردازد. پاسخ به منتقدان پیشین هم بیشتر به گفتن اینکه دچار سوءبرداشت شدهاند محدود مانده و استدلالهایشان پاسخ داده نشده است.
با همهٔ این ملاحظات، ارزش مقاله در این است که پرسشی را پیش روی اهل تاریخ میگذارد که نمیشود از کنارش گذشت. اگر نسبت این ایده با گیرتس و لوی روشن شود، تناقض میان کنار گذاشتن نظریه و پذیرش ناگزیری آن حل شود، و مثالها با پژوهشهای مشخص پشتیبانی شوند، دفاع دکتر حضرتی از آموزش مهارتمحور در رشتهٔ تاریخ، که به گمانم دغدغهای کاملاً بهجاست، پشتوانهٔ نظری محکمتری پیدا خواهد کرد.
✍ حسین مالکی، دانش آموخته دکتری تاریخ ایران باستان، دانشگاه تهران،۶ مهر ۱۴۰۶
https://t.me/mardomnameh
- ❤ 3
- 👎 1



