ادامه یادداشت ☝️
🔸گره نخست خود اصطلاح است. نویسنده عنوان «توصیف فربه» را از گیلبرت رایل و کلیفورد گیرتس گرفته، اما بارها تأکید میکند که منظورش ربطی به حرف گیرتس ندارد. آنچه در مقاله توصیف فربه نامیده شده، در عمل همان بازسازی انتقادی و مستند گذشته بر پایهٔ نقد بیرونی و درونی منابع است؛ سنتی که از رانکه به این سو پیشینه و نامی جاافتاده دارد. پس روشن نیست که وام گرفتن اصطلاحی از انسانشناسی تفسیری چه چیزی به بحث اضافه میکند. مشکل دیگر این است که نویسنده در تعریف نهایی خود، آشکار کردن «معانی فرهنگی» و «منطق درونی کنشها» را هم جزو توصیف فربه میآورد، و این دقیقاً همان هستهٔ نظریهٔ گیرتس است. نزد گیرتس توصیف فربه خودش نوعی تفسیر است. بنابراین اگر این عنصر بماند، جدایی توصیف از تفسیر، که کل مقاله بر آن تکیه دارد، سست میشود. اگر هم حذف شود، دیگر دلیلی برای استفاده از این اصطلاح نمیماند. جای یک پیشینهٔ مهم هم خالی است. مورخانی مثل دارنتون، ناتالی زمون دیویس و بهویژه جووانی لوی پیشتر با این مفهوم درگیر شدهاند. لوی در بحث خردتاریخ صریحاً توصیف فربهٔ مورخانه را از نسخهٔ گیرتسی جدا کرد، یعنی همان کاری که مقاله ادعای انجامش را دارد. یک نکتهٔ کوچکتر هم هست: اصطلاح توصیف فربه و مثال مشهور چشمک در مقالات دههٔ شصت رایل آمده، نه در کتاب «مفهوم ذهن». پرسش رایل هم این نبود که فرد چرا چشمک زد، بلکه این بود که او در حال انجام چه کاری است.
🔸گره دوم به رابطهٔ توصیف و تحلیل برمیگردد. کل استدلال مقاله بر این پایه است که این دو از هم جدا هستند و توصیف بر تحلیل مقدم است. اما خود نویسنده در جایی میگوید توصیف خودش نوعی تحلیل است، و در جای دیگر میگوید شرح اینکه یک رویداد چگونه رخ داد، تا حدی نشان میدهد که چرا رخ داد. اگر اینطور باشد، توصیف و تحلیل دو مرحلهٔ جدا نیستند که یکی پیش از دیگری بیاید. آنها در هم تنیدهاند و فقط در میزان با هم فرق دارند. در این صورت، ادعای تقدم یکی بر دیگری معنای روشنی ندارد. تنش جدیتر آنجاست که نویسنده از مورخ میخواهد پیش از رجوع به منابع، ذهنش را از هر نظریه و پیشفرضی خالی کند و این را رویکرد «پدیدارشناسانه» مینامد. اما چند صفحه بعد میپذیرد که هیچ پژوهش تاریخی بدون پیشفرض نظری ممکن نیست. این دو حرف با هم جمع نمیشوند. چنین ذهن خالیای همان چیزی است که فیلسوفان علم دهههاست نقدش کردهاند. به تعبیر مشهور ای. اچ. کار، واقعیتها خود به سخن نمیآیند و این مورخ است که آنها را به سخن درمیآورد. ادعای اینکه پاسخ به «چگونه» همیشه دشوارتر از «چرا» است هم بدون استدلال مطرح شده است. تحلیل هم در متن به «حدس و گمان علمی» فروکاسته شده، که تصویری بیش از حد ساده از تبیین تاریخی است.
🔸گره سوم شیوهٔ استناد به فیلسوفان تاریخ است. مقاله کالینگوود، دانتو، مینک، انکراسمیت و ریکور را همصدا در دفاع از «بازسازی معتبر گذشته» معرفی میکند، بیآنکه به صفحهای از آثارشان ارجاع دهد. اما دانتو نشان داده است که ما رویدادهای گذشته را اغلب با نگاه به پیامدهای بعدیشان توصیف میکنیم. یعنی حتی پرسش «چه رخ داد» هم از نگاه پسینی مورخ جدا نیست، و این بیشتر علیه ایدهٔ توصیف ناب است تا به سود آن. مینک و انکراسمیت هم روایت تاریخی را بازتاب مستقیم واقعیت گذشته نمیدانند. «گری روزن» نیز احتمالاً همان یورن روزن است. استناد به همپل برای نشان دادن بیرغبتی مورخان به گزارههای علّی هم جای تأمل دارد، زیرا همپل درست عکس این را میگفت و تبیین تاریخی را نیازمند قوانین عام میدانست.
ادامه یادداشت 👇
Post #11231
1.18K
- ❤ 2