TGViewer
Channel Public Channel
شکفتن در آفتاب

شکفتن در آفتاب

@shekoftandaraftab

دانیال عظیمی
@azimi_danial
Subscribers
3.71K
Photos
1.8K
Videos
841
Links
367
Recent Posts 20 shown
Post #11335 357
«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش سوم و نهایی)

کیست که نداند این مرکز را قدرت‌های ذی‌نفع در منطقه برای چه مقاصدی برپا کرده‌اند. چند سال پیش نوشتیم که از جمله، در نمایشگاه آثار هنری این مرکز عربی در قلب پاریس، بر بیش از هشتاد درصد از آثار هنری آن نمایشگاه که کار هنرمندان ایرانی‌ست، از سر لطف و مرحمت مهر «عربی» زده‌اند! این چنین مرکزی اکنون به دفاع از امارات متحدهٔ عربی و دیگر شیخ‌نشین‌های پیشین خلیج فارس برخاسته و پیش از برگزاری کنفرانس نیز جزوه‌ای به دو زبان فرانسه و عربی در این باب منتشر ساخته است. وظیفهٔ دولت ایران در این مورد و موارد مشابه، تنها احضار کاردار یا سفیر کشور مربوط و اعتراض به او و کشور متبوعش و صدور اعلامیه و امثال آن نیست؛ این کار را رژیم پیشین هم می‌کرد. دولت فعلی ایران با پند گرفتن از گذشته و نحوهٔ عمل کشورهای همسایه، باید بدون فوت وقت این دعاوی بی‌اساس را در کتاب‌های درسی دورهٔ دبستان و دبیرستان مطرح کند و برای هر یک از آنها جواب منطقی ارائه بدهد و جوانان ایران را برای فردا ـ اگر فردایی در کار باشد ـ آماده سازد. چه در کارهای سیاسی، کبک را پیشوا و مقتدای خود قرار دادن و سر خود را در برف پنهان کردن، بدین امید که کسی او را نمی‌بیند، همچنان که برای حکومت پیشین ایران در این‌گونه موارد سودی در بر نداشت، امروز نیز جز ناکامی نتیجه‌ای در بر نخواهد داشت. این کار مهم را حتی از امروز نباید به فردا موکول کرد، چون «فردا» خیلی دیر خواهد بود. اینک آذرماه است و بیش از دو ماهی از آغاز سال تحصیلی در ایران نگذشته است. می‌توان به‌عنوان «طرح ضربتی» در دو سطح مختلف، به موازات هم، برای دوره‌های دبستان و دبیرستان کتابی تمیز، با نقشه در چهل پنجاه صفحه منتشر کرد و یکایک دعاوی این کشورهای نوپا را از هفتاد سال پیش تا کنون برشمرد و نادرستی آنها را نیز به صورت علمی و معقول و با زبانی دنیابسند ذکر کرد و در صورت لزوم به سوابق و تاریخچهٔ تشکیل هر یک از این کشورهای جدیدالولاده نیز اشاره‌ای کرد؛ که مثلاً کشور فعلی عراق، استان اول امپراتوری ساسانی بوده است و مدائن پایتخت ساسانیان و ایوان مدائن که آثارش هنوز برجاست، در سی چهل کیلومتری بغداد فعلی قرار داشته است و... (ذکر این‌گونه مطالب تنها به‌منزلهٔ سنگی‌ست در پاداش این کلوخ‌اندازان! والا مرزهای موجود همهٔ کشورها کاملاً مورد احترام است و تغییرناپذیر). و این کتاب‌ها را در سراسر ایران باید به‌عنوان کتاب درسی در اختیار دانش‌آموزان تمام کلاس‌ها گذاشت و به مانند دیگر درس‌ها از آن به‌عنوان درسی مستقل یا وابسته به درسی چون تاریخ امتحان به‌عمل آورد. البته این کتاب را در سطح دانشگاه‌ها نیز می‌توان در اختیار دانشجویان قرار داد. در این کار اساسی، از رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها و مجله‌ها نیز می‌توان سود جست و زنگ خطر را از این طریق در سراسر ایران به صدا درآورد و به همه هشدار داد که اینک مسئلهٔ موجودیت ایران و حفظ تمامیت ارضی ایران مطرح است؛ زیرا یکی مدت‌هاست به سراغ تجزیهٔ آذربایجان آمده است و دیگری داعیهٔ تشکیل کردستان بزرگ را دارد و سومی خوزستان را ملک طلق خود می‌داند و این آخری هم یکجا خوزستان و تمام سرزمین‌های واقع در حاشیهٔ شمالی خلیج فارس و دریای عمان را «عربستان» و میراث پدری اعراب می‌خواند! طرح این مسائل حیاتی در مدارس ایران ـ به‌صورتی کاملاً علمی و معقول و به‌دور از هرگونه هیاهو ـ نشان خواهد داد که رژیم فعلی «حفظ تمامیت ارضی ایران» را در سرلوحهٔ کارهای خود قرار داده است. از سوی دیگر وظیفهٔ همهٔ ایرانیان، اعم از آنان که در ایران به‌سر می‌برند و به‌خصوص کسانی که برخلاف خواست خود سال‌هاست در خارج از ایران پراکنده گردیده‌اند ـ با وجود تمام مصائبی که، بی‌استثنا بر همه می‌گذرد ـ آن است که مسئلهٔ «حفظ تمامیت ارضی ایران» را بر تمام گفتگوها و مباحثات ایدئولوژیکی و اختلافات پانزده سال اخیر خود مقدم بدارند و از هر فرصت برای آگاه ساختن جهانیان از خطری که در پیش است و منطقه را تهدید می‌کند، استفاده کنند؛ چه اگر دیر بجنبیم، بعید نیست دنیا با ماجرای دیگری نظیر حوادث خونین یوگوسلاوی روبه‌رو شود. تنها از این راه است که می‌توان یکپارچگی ایران و تداوم فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران را حفظ کرد. آنچه را که در این باب نوشتیم دربارهٔ «ایران» است و «دفاع از حقانیت ایران» و «حفظ تمامیت ارضی ایران»، چه حکومت‌ها می‌آیند و می‌روند. هیچ حکومتی چنان‌که دیده‌ایم ابدی نخواهد بود. همان‌طوری که دیگر نه از تزارهای روسیه خبری‌ست و نه از استالین، و نه از پادشاهان قاجاریه و نه از دو پادشاه خاندان پهلوی، و به قول معروف: «نه از تاک نشان مانده است و نه از تاک‌نشان.»

جلال متینی
ایران‌شناسی پاییز ۱۳۷۲ شماره ۱۹
@shekoftandaraftab
  • ❤ 4
  • 👌 2
Post #11334 304
«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش دوم)

اگر رژیم گذشتهٔ ایران با توسل به عذرهایی چون ضرورت داشتن «روابط حسنه» با این کشور و آن کشور و احترام به سازمان‌ها و مراجع بین‌المللی در این‌گونه موارد اقدام متقابلی نسبت به همسایگان به‌عمل نیاورد، مگر در مورد خلیج فارس که البته برد آن نیز بسیار محدود بود، رژیم امروز ایران به چه عذری این‌گونه مسائل را در کتاب‌های درسی دانش‌آموزان مدارس ایران وارد نکرده و با توجه به اسناد و مدارک معتبر تاریخی مشت دروغگویان را باز ننموده است و فرزندان ایران‌زمین را برای مقابله با دشمنان ایران بسیج نمی‌کند؟ در حالی که امروز وضع به‌مراتب خطرناک‌تر از سال‌های پیش است. اگر در آن سال‌ها به سبب وجود دو قدرت بزرگ نظامی (امریکا و شوروی)، از جمله آذربایجان ایران، به یاری امریکا و... از جنگ پیشه‌وری و اتحاد جماهیر شوروی جان سالم به‌در برد، دلیلش چیزی جز وجود تضاد منافع این دو قدرت جهانی نبود که امروز موضوع آن به‌طور کلی منتفی است. از سوی دیگر در آن سال‌ها هنوز پنج شش کشور کوچک چون کویت و بحرین و امارات متحدهٔ عربی و... در خلیج فارس خلق نکرده بودند تا در هر مورد به اشارهٔ قدرت یا قدرت‌های ذی‌نفع «موی دماغ» ایران بشوند. امروز شاید تنها دورانی در تاریخ جهان باشد که هم ابرقدرتی بی‌رقیب، سر همهٔ نخ‌ها را در دست دارد و هم به موازات آن، ایران نیز برای نخستین بار در تاریخ حیات خود با این همه دشمن در پنج قارهٔ عالم روبه‌روست. و شگفتا که بیشتر کشورهای مسلمان هم‌کیش ما در صف این دشمنان قرار دارند و برای بقای خودشان هم که باشد به هر کاری علیه ایران دست می‌زنند. و چون امکان رویارویی با افراد هیأت حاکمهٔ ایران را ندارند، «تمامیت ارضی ایران» و «مردم ایران» و «فرهنگ و تمدن ایران» را هدف قرار می‌دهند؛ چنان‌که در جنگ هشت‌سالهٔ عراق و ایران، بخشی بزرگ از ایران ویران گردید، زیان‌های مالی و جانی جبران‌ناپذیر بر کشور ما وارد شد. کشور ما به‌عنوان محلی برای آزمایش موشک‌ها مورد استفاده قرار گرفت، ایران دار و ندار خود را صرف خرید میلیاردها دلار سلاح کرد؛ ولی چنان‌که دیدیم در این جنگ خانمان‌سوز بر هیچ‌یک از افراد هیأت حاکمهٔ ایران و عراق چشم‌زخمی وارد نیامد. تنها نتیجهٔ مثبت این جنگ برای ما این بود که به «تمامیت ارضی ایران» لطمه‌ای وارد نگردید. در چنین شرایطی، بار دیگر قدرت‌های دست‌اندرکار منطقه، کشورهای کوچک جدیدالتأسیس عرب‌زبان خلیج فارس را به جان ایران انداخته و دعاوی ارضی این «کشورها» را که تا چندسال پیش هر یک شیخ‌نشینی بیش نبودند، با شیخی در خدمت صاحبی انگلیسی، در سطح بین‌المللی مطرح می‌سازند. اگر روزگاری ایران با دشمنانی مقتدر چون دولت‌های عثمانی و روس و انگلیس روبه‌رو بود، اینک کار به جایی رسیده است که حتی امارات متحدهٔ عربی (مرکب از ۹ شیخ‌نشین ابوظبی، دبی، شارجه و...) هم برای ایران «شاخ و شانه می‌کشد» و نه فقط خلیج فارس را رسماً «خلیج العربی» می‌داند و ادعای مالکیت سه جزیرهٔ تنب کوچک و تنب بزرگ و ابوموسی را دارد، بلکه با چاپ نقشه‌ای در دفاتر شاگردان مدارس خود، استان‌های خوزستان و هرمزگان و بوشهر و حتی بخش‌هایی از استان سیستان و بلوچستان ـ یعنی تمام مناطق شمالی خلیج فارس و دریای عمان ـ را که جزء لاینفک ایران است، با عنوان «عربستان» از خاک ایران جدا ساخته است! ملاحظه می‌فرمایید که استادان فن به شیوخ امارات متحده نیز گفته‌اند این‌گونه بحث‌ها و دعاوی را به مکتب و مدرسه ببرید تا بچه‌ها از سنین کودکی با این حرف‌ها آشنا گردند. بدیهی‌ست وقتی خوزستان و تمام مناطق شمالی خلیج فارس و دریای عمان با نام «عربستان» معرفی بشوند، پس هم این سرزمین‌ها ارث پدری اعراب است و هم خلیج فارس که از شمال و جنوب در محاصرهٔ سرزمین‌های به‌اصطلاح عربی‌ست. نامی درست‌تر از «خلیج العربی» نمی‌تواند داشت. اگر در بر همین پاشنه بگردد، کودکان و نوجوانان امروز امارات متحده و دیگر کشورهای عرب‌زبان جهان چه گناهی دارند؟ اگر فردا از روی اعتقاد، مدعی مالکیت این بخش‌های ایران بشوند و برای احقاق حق خود اسلحه به‌دست بگیرند و به جان ایران بیفتند. اینک امارات متحدهٔ عربی به‌عنوان گام نخستین، این نقشهٔ بی‌پایه و اساس را در کتابچه‌های دانش‌آموزان کشور خود چاپ کرده است. همان‌طوری که سال‌هاست همهٔ کشورهای عربی و برخی از کشورهای اروپایی و امریکایی در کتاب‌ها و نقشه‌های خود عنوان «خلیج العربی» را به کار می‌برند و عراق و برخی دیگر از کشورهای هم‌کیش ما نیز «خوزستان» را «عربستان» می‌نامند. به موازات این اقدام خصمانه، «مرکز مطالعات اروپا و عرب» نیز که چند سال است در پاریس تشکیل شده، در ماه نوامبر ۱۹۹۳ کنفرانسی دربارهٔ جزایر سه‌گانه در «خلیج العربی» و دلایل برخورد ایران و اعراب و طرح یک راه‌حل برگزار کرده که البته «راه‌حل» آنان از پیش روشن است.

جلال متینی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 2
  • 👌 1
Post #11333 274
«هان ای ایرانیان، ایران اندر بلاست!»
(بخش نخست)

بر رژیم پیشین ایران این ایراد اساسی وارد است که چرا در طی یک دورهٔ پنجاه‌ساله، به‌ویژه در پانزده بیست سال اخیر آن که امکانات گوناگونی در اختیار داشت، حقایقی را دربارهٔ رد دعاوی نادرست ارضی و فرهنگی برخی از همسایگانمان (عراق، ترکیه، آذربایجان شوروی و افغانستان) در کتاب‌های درسی دورهٔ دبستان و دبیرستان مطرح نساخت، تا افراد درس‌خواندهٔ ایران در این‌گونه مسائل حیاتی ایران بی‌خبر نمانند؛ در حالی که حکومت کشورهای همسایه در همان سال‌ها، هر یک دعاوی بی‌پایه و اساس خود را در کتاب‌های درسی کشور خود، به‌صورت حقایقی تاریخی و فرهنگی و غیرقابل انکار، برای کودکان و جوانان خویش به‌عنوان مطلب درسی مورد بحث قرار دادند و از روز اول ورود به مدرسه این سخنان باطل را به آنان آموختند. فی‌المثل «خلیج فارس» نادرست است و صحیح آن به قول عرب‌ها «خلیج‌العربی» است و به قول زعمای ترکیه «خلیج بصره». نام استان «خوزستان» در ایران مجعول است و صحیح آن «عربستان» است. عالمان و شاعران و نویسندگانی چون ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا و قطران تبریزی و نظامی گنجوی و خاقانی شروانی و مولانا جلال‌الدین بلخی و... همه ترک بوده‌اند. آذربایجان ایران یا باید به «کشور توران» و «ترکستان بزرگ» پان‌تورکیست‌ها ملحق گردد و یا به آذربایجان شوروی. تمام دانشمندان ایرانی که آثار خود را به زبان عربی ـ زبان علمی قرون پیشین مسلمانان ـ نوشته‌اند، با آن‌که برخی از آنان کتاب‌هایی هم به زبان فارسی تألیف کرده‌اند، «عرب»اند؛ مانند ابوریحان بیرونی (مؤلف کتاب فارسی «التفهیم»)، ابوعلی‌سینا (مؤلف کتاب‌های فارسی «دانشنامهٔ علایی» و «رسالهٔ نبض»)، محمد غزالی طوسی (مؤلف کتاب فارسی «کیمیای سعادت»)، خواجه نصیرالدین طوسی (مؤلف کتاب‌های فارسی «اخلاق ناصری»، «اساس الاقتباس» و...)؛ حتی محمد زکریای رازی ـ اهل ری که «خرابه‌های آن نزدیک تهران است» ـ نیز «عرب» است. همچنین آثار دانشمندان و هنرمندان ایرانی را در زیر عنوان‌های مجعول «علوم عربی» یا «علوم اسلامی» و «هنر عربی» یا «هنر اسلامی» قرار دادند. ناگفته نماند که علومی چون پزشکی و داروسازی و ریاضی و نجوم و غیره را «علوم عربی» یا «علوم اسلامی» خواندن، و دانشمندان ایرانی را «عرب» نامیدن و نیز آثار هنری ایرانیان را در زیر عنوان‌های «هنر عربی» یا «هنر اسلامی» قرار دادن. چنان‌که قبلاً بارها نوشتیم، حاصل مطالعات و پژوهش‌های علما و محققان کشورهای بحرین و قطر و امارات متحدهٔ عربی و کویت و عربستان سعودی و سلطان‌نشین عمان نیست؛ این مطالب را نخست عالمان اروپایی و سپس امریکایی، در مقاله‌ها و کتاب‌های خود و سپس در دایرةالمعارف‌ها عنوان کردند و بدین ترتیب، اینان بودند که سرود یاد مستان دادند. در ضمن، این تحریف حقایق هم اختصاصی به سال‌های پیش ندارد؛ چه از سال ۱۹۱۱ میلادی به بعد نیز دانشگاه کمبریج به نشر مجله‌ای به نام «علوم و فلسفهٔ عربی» پرداخته است که از شانزده مقالهٔ شمارهٔ اولش، تنها شش مقالهٔ آن دربارهٔ ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا و خواجه نصیرالدین طوسی و زیج ایلخانی و رصدخانهٔ مراغه است. اگر رژیم پیشین در موضوع مورد بحث ما مرتکب تقصیر یا قصوری گردید، هیأت حاکمهٔ فعلی چرا در این کار بنیادین در همان راهی گام برمی‌دارد که حکومت پادشاهی در آن طی طریق کرد و حاصل آن امروزه چیزی جز این نیست که درس‌خواندگان ما، حتی فارغ‌التحصیلان دوره‌های دانشگاهی، از بسیاری از حقایق و نیز از نادرستی دعاوی بی‌پایهٔ این همسایگان عزیز ـ که همواره یک سیاست خارجی سلسله‌جنبان و محرک اصلی آنها بوده است ـ بی‌خبرند. در حالی که اگر فی‌المثل امروز با یک جوان افغانستانی به گفتگو بپردازیم و سخن از شعر و شاعری به میان بیاید، بر اساس آنچه در کتاب‌های درسی به وی آموخته‌اند، محکم و استوار و بی‌دغدغهٔ خاطر می‌گوید شاهنامهٔ فردوسی حماسهٔ کشور تاریخی ما افغانستان است که از قدیم نامش «آریانا» بوده است و فردوسی به اشتباه «ایران» را به جای «آریانا» به کار برده است؛ و به علاوه فردوسی و خیام و دیگر شاعران و عالمان و نویسندگانی که در محدودهٔ فعلی خراسان می‌زیسته‌اند نیز «افغانی» هستند، چون تمام خراسان بزرگ قدیم از آن ماست. و چنین است وضع در دیگر کشورهای همسایهٔ ما.

جلال متینی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 3
  • 👌 1
Post #11331 356
معرفی کتاب هدایة‌المتعلمین
به یاد و احترام دکتر جلال متینی
‍
دکتر جلال متینی، بنا بر نوشتۀ خود، نخستین بار در سال ۱۳۲۹، پس از مطالعۀ مقالۀ استاد مجتبی مینوی، از وجود کتاب نفیس هدایةالمتعلمین فی‌ الطب، از پزشک اخوینی (قرن چهارم)، آگاه شد. تا آن زمان، تنها از ابوریحان بیرونی و ابوعلی‌سینا به‌عنوان نخستین کسانی نام برده می‌شد که در آثار خود لغات علمی فارسی به‌کار می‌برده‌اند، اما این کتاب نشان می‌دهد که اخوینی و دیگران پیش از آنان گام در این راه نهاده‌اند. دکتر متینی ازجمله واژه‌های کتاب هدایةالمتعلمین به این نمونه‌ها اشاره کرده‌است: درازا، پهنا، تری، گرمی، خشکی، سردی، رسیده، رسیدگی، آماده، آمادگی، تُنُکی، ستبری، رگ‌ جهنده (شریان)، رگ ناجهنده (ورید)، زَهره، سپرز، شوشه (همان شُش که معادل ریۀ برگرفته از عربی است)، دل، نای، گلو، زهدان، اِروک (لثه)، نرم‌استخوان (غضروف)، رودگانی راست (امعاءالصّائم)، رودگانی باریک (امعاءالدِّقاق)، رودگانی بزرگ (امعاءالمستقیم)، رودگانی دوازده‌انگشتی (اِثناعشر)، استخوان پهناگاه (عِظام‌العَجُز)، استخوان‌های آخرک (عظام‌التَّرْقُوه)، استخوان‌های کژک (اضلاع‌الخَلْف)، چشمۀ زانو (عین‌الرَّکبه)، چشمۀ سر کتف (منقارالغُراب)، طعام زودگوار (زودهضم)، طعام بدگوار (بدهضم)، طعام دیرگوار (دیرهضم)، طعام سبک‌گوار (سبک‌هضم)، طعام ناگواریده (هضم‌نشده)، طعام ناگُواشته (هضم‌نشده). اهمیت این کتاب به‌ویژه از این روی است که از نیمۀ دوم قرن چهارم آثار منثورِ کم‌شماری به فارسی دری در دست است؛ بنابراین، وجود کتابی مفصل در دانش پزشکی و آن هم به زبان فارسی درخور توجهِ بسیار است. این کتاب، به کوشش دکتر متینی، نخستین بار در سال ۱۳۴۴ به‌چاپ رسید.

منابع: جلال متینی، «هدایةالمتعلمین فی الطب، قدیمی‌ترین کتاب طبی فارسی»، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه فردوسی مشهد، سال اول، بهار ۱۳۴۴، شمارۀ ۱؛ هدایةالمتعلمین فی‌ الطب، ابوبکرْ ربیع ‌بن احمد الأخوینی البخاری، به ‌اهتمام دکتر جلال متینی، مشهد: دانشگاه فردوسی، چاپ دوم، ۱۳۷۱؛ سامانۀ جست‌وجوی دادگان فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

کتاب هدایةالمتعلمین فی‌ الطب در انتشارات چوگان و با تصحیح دکتر منیژه عبداللهی نیز به چاپ رسیده‌است (چاپ نخست: ۱۳۹۵). در این تصحیح، با انجام اصلاحاتی، کوشش بر آن شده که متن کتاب با زبان امروز و برای پژوهش‌های پزشکی، نه پژوهش‌های ادبی و زبان‌شناختی، متناسب شود.

سمانه ملک‌خانی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 2
  • 👍 1
Post #11329 336
دکتر جلال متینی، ایران‌دوستی عزیز
(بخش دوم)

از آن میان می­توانم به خاطراتی که دربارۀ چگونگی حضور دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد نوشت یا تحقیق و تألیفی که دربارۀ زندگی سیاسی دکتر محمد مصدق انتشار داد و زندگی اجتماعی و سیاسی سرشناس­‌ترین رهبر سیاسی ایران معاصر را با استناد به منابع گوناگون مانند دانه­‌های تسبیح به رشته کشید، اشاره کنم. مخصوصاً اهمیت کتاب اخیر، از آنجا که گرد و غبار سیاست­‌زدگی­‌های تب­‌آلود آن سال­‌ها تا اندازه­ای فرو نشسته است، هر روز بیشتر نمایان می­شود و از سوی علاقه­‌مندان به­‌تاریخ معاصر ایران مورد استقبال و استفاده روز افزون قرار می­‌گیرد. به یک نکتۀ دیگر هم باید دربارۀ دکتر متینی اشاره کنم که به نظرم از نگاه کسانی که با او آشنایی عمیق ندارند پنهان مانده است و آن طنز حکمت­‌آمیز دکتر متینی است. اکثر کسانی که دکتر متینی را پشت میزهای خطابه در دانشگاه­‌ها یا کنفرانس­‌ها و مصاحبه­‌ها دیده­‌اند، فقط با چهره و کارهای کاملاً جدی و آکادمیک او روبه­‌رو می­شوند، در حالی که لابه­‌لای کلام دکتر متینی چه بسا طنزی نهفته باشد که دریافت آن برای همه به سرعت میسر نباشد. مثلاً چند سال پیش که بحث دربارۀ احتمال استفادۀ حکومت اسلامی از تحقیقات هسته‌ای برای تولید سلاح اتمی و کشتار جمعی خیلی بالا گرفته بود، یک­‌بار در پاسخ به سؤال او دربارۀ خبرهای مربوط به ایران گفتم: یکی از رهبران حکومت اسلامی اعلام کرده است که دکترین ما مخالفت با کشتار جمعی است. دکتر متینی بی­‌درنگ فرمود: بله دانه­‌دانه ترجیح دارد. یعنی برای حکومت اسلامی! یکی از خوشبختی­‌های من در سی­‌و­چند سالی که مقیم واشنگتن بوده­ام، همشهری بودن با استاد دکتر متینی و دیدارهای مرتب با او و برخورداری از محبت­‌های اوست. استاد از چنان سعۀ صدری برخوردار است که مرا بارها به سبب وظیفۀ کوچکی که در نشر ایران­‌شناسی به عهده دارم، نواخته و اظهار سپاس کرده است. اکنون که فرصتی یافته­ام و یادداشتی کوتاه دربارۀ استاد می­نویسم، دوست دارم آن را با این دعای منوچهری در حق دکتر متینی به پایان برم:

جز این دعات نگویم که رودکی گفته است
هزار سال بزی، صدهزار سال بزی!

علی سجادی
ایران‌نامگ - سال بیست و هشتم،
شماره ۲، تابستان ۱۳۹۲
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
Post #11328 299
دکتر جلال متینی، ایران‌دوستی عزیز
(بخش نخست)

آشنایی من با دکتر متینی به بیش از سی سال پیش باز می­گردد: زمانی که جمعی از ایرانیان منطقۀ واشنگتن به­‌کوشش بیژن نامور و زنده­‌یاد محمود گودرزی گرد آمدند تا انتشار مجله­‌ای را آغاز کنند که بعدها پر نام گرفت و ۱۸ سالی منتشر شد. من هم به واسطۀ سابقۀ آشنایی با ایشان در دورۀ انتشار هفته­‌نامۀ ایرانشهر، به نشست­‌هایی که منتهی به توافق دربارۀ انتشار آن مجله شد، دعوت شدم. بیژن نامور و محمود گودرزی قبلاً مؤسس‌ه­ای کوچک برای حروف‌چینی و انتشارات به نام پیج (Page) راه انداخته بودند تا در واقع پشتیبان مالی مجله­‌ای باشد که قرار بود منتشر شود. ادارۀ این مؤسسۀ کوچک بر عهدۀ محمود گودرزی بود. در طول هشت نُه ماهی که مقدمات انتشار مجله فراهم می شد، گودرزی برای کاری تمام­‌وقت در نشریۀ دانشگاه هاوارد در شهر واشنگتن، به آنجا رفت و قرار شد من کار تمام­‌وقت خود را رها کنم و به ادارۀ مؤسسۀ نوبنیاد پیج بپردازم. ظاهراً از یکی دو سال پیش­تر، امور فنی فصلنامۀ ایران­‌نامه، به مدیریت دکتر متینی و از انتشارات بنیاد مطالعات ایران، بر عهدۀ مؤسسۀ پیج بود. آشنایی و سپس ارادت من به دکتر جلال متینی از همان وقت که مدیریت آن مؤسسه را بر عهده گرفتم آغاز شد و خوشبختانه تا امروز هم دوام دارد. طی این سال­‌ها، که خود عمری به­شمار می رود، گرچه قهراً و بالطبع توفیق شاگردی مستقیم دکتر متینی را در کلاس­‌های دانشگاهی نداشته­‌ام، اما نه فقط دربارۀ تاریخ و فرهنگ و ادب ایران درس­‌ها از او آموختم، که در زمینه­‌های مختلف زندگی هم بسیار نکته­‌ها به من آموخت و از این رو خود را همیشه مرهون او می­دانم. نگاهی اجمالی به کارنامه فرهنگی دکتر جلال متینی، از ایام استادی و سپس ریاست دانشگاه معتبر و مهم مشهد (فردوسی) و خدمت در فرهنگستان و سپس انتشار مجله­‌های معتبر ایران­نامه و ایران­شناسی در خارج از ایران نشان می­دهد که استاد در سال­های پرثمر زندگی خویش به تنهایی به اندازۀ یک آکادمی فرهنگی فعالیت کرده است و تصریح می­کنم که در این دعوی هیچ مبالغه­‌ای نرفته است و استادان و دانشمندانی که در این مجموعه دربارۀ دکتر متینی و آثار او سخن خواهند راند، لابد این معنی را تأیید می­کنند. دکتر متینی علاوه بر اینکه دانشمندی بسیار متواضع است، از سه خصیصه برخوردار است که او را از لحاظ فکری و فرهنگی در میان ایرانیان متمایز از دیگران جای می­دهد: ایران­‌دوستی، پرکاری و انصاف. ایران­‌دوستی دکتر متینی از سر اعتقادی عمیق است. هر جا که نام ایران مطرح شود، از فرهنگ و ادب جهانی آن سخن می­گوید و این کار را وظیفۀ خود می­داند. در سال­های سیاهی که بسیاری از ایرانیان حتی از افشای هویت ملی خود پرهیز داشتند، دکتر متینی نه فقط دربارۀ فرهنگ و تاریخ و ادب ایران مقالات متعدد و پر فایده و محققانه می­نوشت و منتشر می­کرد، بلکه به مراتب بیش از آنچه حتی از یک ایرانیِ فعال در امور اجتماعی و سیاسی انتظار می­رود، دربارۀ مسائل و مشکلات ایران، مخصوصاً دربارۀ لزوم دفاع از تمامیت و حاکمیت ارضی ایران عزیز، سخن می­راند و می­نوشت و منتشر می­کرد؛ و کماکان می­نویسد و منتشر می­کند و عجیب آنکه این سخنان برخی از ایرانیان را خوش نمی­‌آید. خصیصۀ دیگر استاد دکتر متینی پرکاری است. شاید برای بسیاری باورکردنی نباشد که در سی­و­چند سال اخیر، دکتر متینی هر سال نه فقط حدود یک­هزار صفحه مطالب و مقالات محققانۀ مجلۀ ایران­شناسی را شخصاً و با دقتی کم­نظیر ویرایش می­کند، بلکه تصحیح مطبعی و تطبیق­‌های چندباره با اصل مقالات و نامه­‌نگاری­‌های اداری، تا حسابداری و پست و اشتراک و... را نیز یک­تنه انجام می­دهد؛ و این همه علاوه بر نوشتن دست­کم دو مقاله در هر شماره از مجله است. انصاف علمی و اجتماعی ویژگی دیگر دکتر متینی است که به نظرم در آن دسته از آثارش که به وقایع تاریخی و اجتماعی ایران پرداخته است آشکارتر است.

علی سجادی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
Post #11326 439
صورتِ تقوی و پارسایی مولانا جلال‌الدین

و امّا صورتِ تقوی و ورعِ بی‌نهایتِ حضرتِ ایشان را به شرح بیان چگونه توان آورد، که حضرتِ ایشان را در تقوی شأنی عظیم بود و کلماتی عالی در آن باب بیان فرموده است و به حقیقت بعد از صحابه و اخیار در دایرۀ ولایت آیتِ اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللهِ اَتْقیکُمْ[۱]، الایه[۲]، بدیشان اشارت یارفته بود. چون ظاهرِ تقوی عبارت است به پرهیز از معاصی از خوفِ حق، عَزَّ وَ جَلّ، کَما قالَ: اَلتَّقْوی مُحافَظَةُ آدابِ الشَّریعَةِ[۳] و اجتناب از، ما حَرَّمَ الله و آنچه حُظوظِ نَفْس در آن باشد، کَما قالَ: اَلتَّقْوی تَرکُ حُظوظِ النَّفْس[۴] و منع است از هرچه مانعِ حصولِ کمال بُوَد، کَما قالَ: اَلتَّقْوی مُجانَبَةُ کُلِّ ما یبْعِدُکَ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلّ‌[۵]، تا آنچه مقتضای سلوک و وصول باشد او را حاصل گردد و ابوابِ رزق بر وی مفتوح شود.

روزی بی‌رنج می‌دانی که چیست؟
قوت ارواح است و ارزاق نبی‌ست[۶]

چنان‌که کلامِ مجید خبر می‌دهد: وَ مَنْ یتَّقِ اللهَ یجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً، وَیرزُقْهُ مِنْ حَیثُ لَا یحتَسِبُ[۷] آلایه، و این مقام که در تقوی ذکر رفت اوّل مقامِ سالکِ متقی است، چه اعلا مقامِ تقوی آن است که نظر از ما سِوَی اللهُ[۸] به کلّی قطع کند و مشغولی غیر را برخود حرامِ محض داند، چنان‌که از جعفر صادق رَضی اللهُ عَنْه منقول است که فرمود: اَلتَّقْوی اَنْ لا تَری فی قَلْبِکَ شَیئاً سِوَی الله تعالی[۹] و شیخ النصرآبادی[۱۰] رَحمَةُ اللهِ عَلَیه فرموده است که: اَلتَّقْوی اَنْ یتَّقیَ الْعَبْدُ عَنْ ما سِوَی الله تعالی[۱۱] و حضرتِ خداوندگارِ ما را چون این جمله که ذکر رفت صفتِ ذاتِ مقدّس او شده بود و متحلّی بدین آداب گشته، لاجرم از سرِ معاملۀ خویش بیان می‌فرماید، بَیضَ اللهُ وَجْهُ الْغُرر:

بسوزید آتش تقوی جهان ما سِوَی الله را
بزد برقی زالله و بسوزانید تقوی را [۱۲]

در تقوی به مثابتی بودند که در همۀ عمر از حضرتِ ایشان حکایتِ غم و شادی دنیا و به مصالحِ آن نشنیده‌ایم و این دالّ است بر مشغولی باطن، چنان‌که می‌فرماید:

شهوتِ دنیا مثالِ گُلخَن است
که ازو حمّامِ تقوی روشن است

لیک قِسمِ مُتّقی زین تون صفاست
زان که در گرمابه است و در تقاست [۱۳]

اِنَّ اللهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا وَّالَّذِینَ هُمْ مُحسِنُون[۱۴].

——————

[۱] بخشی از آیۀ ۱۳ سورۀ حجرات: بی‌گمان گرامی‌ترین شما در نزد خداوند پرهیزگارترین شماست.

[۲] الا انتهای آیه

[۳] تقوی محافظت از آداب شریعت است.

[۴] تقوی ترک لذات نفسانی است.

[۵] تقوی آن است که تو را از هرچه غیر خداست باز دارد.

[۶] بیت ۲۵۱۲ دفتر سوم مثنوی معنوی مولانا.

[۷] بخشی از آیۀ ۲ و ۳ سورۀ طلاق: و هر کس که از خداوند پروا کند، برای او بیرون‌شدی بگذارد، و او را از جایی که گمان نمی‌برد، روزی رساند.

[۸] آنچه سوای ذات باری‌تعالی باشد.

[۹] تقوی آن است که در دل جز خدا نبینی.

[۱۰] شیخ ابوالقاسم ابراهیم بن محمد بن محموبه نصرآبادی از بزرگان عرفای سدۀ سوم ایران و از مردم نیشابور بوده و در آن شهر می‌زیسته و ابوعبدالرحمن سلمی و محمد بن حسین او را دیده و از وی روایت کرده‌اند و نیز گفته‌اند که چهل بار حج کرده و کراماتی هم دربارۀ او نوشته‌اند.

[۱۱] تقوی آن است که بنده از همه چیز غیر خدا پرهیز کند.

[۱۲] بیت ۸۰ ترجیع بند ۱۱ مولانا.

[۱۳] با اندکی اختلاف بیت ۲۳۷ و ۲۳۸ بخش دهم دفتر چهارم مثنوی معنوی مولانا.

[۱۴] آیۀ ۱۲۸ سورۀ نحل: بی‌گمان خداوند با پرهیزگاران و نیکوکاران است‌.

رساله سپهسالار - فریدون بن احمد سپهسالار
به تصحیح و توضیحات سعید نفیسی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 1
  • 👌 1
Post #11324 490
پس عمر گفتش که این زاری تو
هست هم آثار هشیاری تو
راه فانی گشته راهی دیگر است‌
ز آن که هشیاری گناهی دیگر است‌
مولانا جلال‌الدین

هشیاری، مرادف «صحو» است که صوفیان آن را در برابر «سکر» به‌کار می‌برند، این دو اصطلاح را در شرح مثنوی شریف، ج ۱، ذیل: ب (۵۷۵) شرح کرده‌ایم، اضافه می‌کنیم که به عقیده‌ی ابن‌عربی، صحو همواره پس از سکر و مستی عارض می‌شود بدین معنی که هرگاه وارد قلبی، استعدادی در محل بیابد، حکم وارد پیشین را نسخ می‌کند و آن را از تصرف بر کنار می‌دارد و خود به‌جای آن می‌نشیند، سکر، مطابق تعریف او غیبت کلی و از همه چیز نیست بلکه غیبت و انصراف قلب است از هرچه منافی شادی و سرور باشد، صحو، نیز با علم همراه است بدین معنی که چون صاحب سکر به خود باز آید ناچار باید به ارشاد حق بداند که احوال خود را چگونه کتمان کند و کدام حال را پنهان سازد و کدام یک را بر زبان آرد و اگر حالتی را که پنهان کردنش مناسب است، آشکار دارد از آن آمرزش خواهد. بنابراین، گوییم که توبه رازی است میان بنده و حق که افشاء آن خلاف رسم سالکان است، و افشای آن، حاکی است از این که صحو باشد خود محقق نشده است و گرنه زاری پدید نمی‌آمد پس این هشیاری آن است که پیش از سکر به‌نحو معتاد هرکسی را حاصل است و صحو متعارف و معروف نزد صوفیان نیست. می‌توانیم بگوییم که مولانا مانند بایزید بسطامی و عموم پیروان وی که آنها را (طیفوریان) می‌نامند، سکر و بی‌خودی را بر صحو و هشیاری ترجیح می‌داده است بدین جهت زاری را که از آثار صحو است ناپسند می‌دارد زیرا سالک در حال سکر به حال خود نیست و در تصرف بی‌خودی است و به اصطلاح «محمول» و «مسلوب» است ولی در حال صحو، حامل و یا ممنوح است، نخستین را می‌کشانند و می‌برند و دومین خود می‌رود و می‌کوشد تا برسد، بیت دوم که از «راه فانی» حکایتی می‌کند این توجیه را تایید می‌کند، فانی در این مورد، متصف به فنای فعلی و کسی است که همه‌ی افعال را از حق می‌بیند و خویش را از تصرف معزول‌ می‌یابد همان‌گونه که صاحب سکر و مست به حکم خود نیست و هرچه می‌کند به فرمان مستی و حکم شراب می‌کند. دیدن خود، گناه بزرگ است از آن رو که متضمن اثبات غیر و مودی به شرک است، صوفی جز خدا هیچ چیز دیگر مشاهده نمی‌کند، اثبات خود و خویش دیدن از اوصاف اصحاب بدایت و نو خاستگان راه سلوک و از آثار نقصان شهود است. بدین جهت گفته‌اند:

و ان قلت ما إذ نبت قالت مجیبه‌
وجودک ذنب لا یقاس به ذنب‌
شذرات الذهب: ج ۲، ص ۲۲۹

حلاج می‌گوید:

بینی و بینک انی ینازعنی‌
فارفع بلطفک انیی من البین‌
دیوان حلاج، ص ۹۰

جدا من از تو بدانم که من همی‌گویم‌
بیا و گفت من از من به لطف خود بر گیر

آنگاه، بنده تا با خود است، عمل او به اقتضای نقص امکانی، خالی از خلل و علتی نتواند بود، حلاج بدین نکته اشارت می‌کند:

و آخر ما یئول إلیه عبد
إذا بلغ المدی حظ و نفس‌
دیوان حلاج، ص ۷۰

برخلاف آنچه در حال غلبه‌ی وارد از او صادر می‌شود که عملش در آن هنگام رنگ وارد غیبی به خود می‌گیرد و مناسب آن در ظهور می‌آید همچنان‌که در حال مستی محسوس، مستان از رنگ و حیله و دغل بازی دور می‌افتند و مانند باده‌ی ناب و صافی از غش پاک می‌گردند. جع: فتوحات مکیه، ج ۲، ص ۷۲۴- ۷۱۷٫ نظیر این مضمون:

گرچه اندر فغان و نالیدن‌
اندکی هست خویشتن دیدن‌
آن نباشد مرا چو در عشقت‌
خو گرم من بخویش دزدیدن‌
دیوان، ب ۲۲۰۵ به بعد

ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم‌
چو در فنا بنشستم مرا چه کار بزاری‌
دیوان، ب ۳۲۳۵۰

شرح مثنوی شریف - بدیع‌الزمان فروزانفر
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
Post #11322 609
درس حبیب یغمایی
(بخش دوم)

بیرون که آمدیم هوا سرد بود و همه تلوتلو می‌خوردیم. با ما می‌گفت و می‌خندید و از تو می‌گفت و عشق که در غزل‌های تو، برهنه‌ای باشکوه و دام‌گستری بلندآوازه است. ما محو او بودیم. این پیرانه‌سری‌های او با جوانان، مرا به تحسین و شگفت واداشته بود. چندتا بچۀ ده‌دوازده‌سالۀ تخم شراب وقتی دیدند که ما توی تاریکی صفی‌علیشاه پیچیدیم، دنبال‌مان افتادند و مسخره‌بازی راه انداختند. ناراحت شدیم. مسعود فقیه رفت کنار که آنها را بتاراند. حبیب آستینش را گرفت و گفت: نه، در مذهب سعدی این کار را نباید کرد. و بعد مستِ هشیار زمزمه‌ای عاشقانه سر داد با همان صدای خش‌دار و خشک و جنوبی‌اش تو را صدا زد:

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق‌فام را
بر باد قلاشی‌ دهیم این‌ زهد تقوی‌نام را
هر ساعت از نو قبله‌ای با بت‌پرستی می‌رود
توحید بر ما عرضه‌ کن‌ تا بشکنیم اصنام را
مِی با جوانان خوردنم خاطر تمنا می‌کند
تاکودکان درپی‌فتند این پیر دُردآشام را

و آهسته گریستن آغاز کرد. گریه‌ای از سر مستی چون سیلاب بهار یا از روی دل‌آگاهی چون پرواز دراز فواره‌ای به سوی اوج و در انتظار فرود. ای شیخ، حبیب سالی چند است که روی در نقاب خاک کشیده. حالا موهای من چونان او سپید شده و دلم دریغا که سخت جوان مانده است. چندی پیش با جوان‌ها در میخانه‌ای افتاده بودم. مست سرنشناس پا نشناس. بیرون که آمدیم پایم به سنگی برآمد. پخش زمین شدم. دو سه تا بچۀ هشت نه‌ساله غش غش خندیدند و یکی از آنها گفت: Look at that old drunk man. ـ جوانک‌ها بلندم کردند. خاک و گلم را ستردند و در جواب نگرانی آنها زدم زیر آواز:

مِی با جوانان خوردنم خاطر تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

کودکان نفهمیده، مبهوت به هم نگریستند و گریختند و جوان‌‌ها که حال خوش مرا به پای مستی افزون از حدّم نهاده بودند سوار ماشینم کردند و وقتی راه افتادیم یکی از آنها پرسید: حالتون خوبه؟ در جوابش فقط زمزمه کردم و نگریستم و نگریستم که این روزها اشک، مروارید گران‌بهایی شده است و نباید آسان غلتانش کرد.

مِی با جوانان خوردنم خاطر تمنا می‌کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دُردآشام را

با سعدی در بازارچه زندگی - صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 6
Post #11321 549
درس حبیب یغمایی
(بخش نخست)

هنرستان هنرپیشگی از سال دوم از خیابان ارفع به ساختمانی در ته کوچۀ بن‌بستی در خیابان بهارستان نقل مکان کرد. درست روبروی کوچه مسجد سپهسالار و دکان پالوده‌فروشی کَل احمد. من سال دوم این مدرسۀ شبانه بودم. برای علاقه‌ای که به تآتر داشتم و می‌خواستم تماشاگر خوبی بشوم و بسیار بودند بچه‌های دیگر که در سر، داعیۀ بازیگری و کارگردانی و صحنه‌چرخانی داشتند و نیازی هم به دیپلم دبیرستانی از نوع حرفه‌ای و شبانه‌اش. از آنها که همکلاس با استعداد من بودند علی نصیریان، بیژن مفید، اسماعیل داورفر، حسین کسبیان، مسعود فقیه را به‌خاطر می‌آورم. سه‌تا دختر هم توی کلاس داشتیم آزاده و وارسته: فهیمۀ راستکار، رفعت هاشمی‌پور و زهرا ستاری. معلم‌هایمان از سرشناسان کار خود بودند. دکتر مهدی نامدار رئیس و معلم فن بیان، اصغر گرمسیری معلم میزانسن، اسماعیل خان مهرتاش معلم نظرباز و خوب‌روپسند موسیقی ایرانی، معز دیوان‌فکری معلم سلفژ، ابوالقاسم جنتی عطایی معلم پانتومیم، مطیع‌الدوله حجازی معلم فن نگارش، خان‌ملک ساسانی معلم تاریخ که کوتاه و توپُر و زبر و زرنگ بود و عاشق ایران قدیم، حسن خان نصر معلم رقص و فرانسه، نعمت مُصیّری معلم گریم و نقاشی، یک خانم فرانسوی دستمالی شده نیمه‌آمریکایی نیمه‌ایرانی و خیلی قره‌قاتی، مادموازل اسکامپی معلم باله و یک مرد ریز هیز عمامه برداشتۀ کلاهی‌شده آقای آل‌آقا معلم عربی و یک آقای خیلی احساساتی همیشه ترتمیز، حسن ره‌آورد معلم تجزیه و تحلیل متن‌های نمایشی. این رضا بدیعی که حالا فیلم‌های بالاتر از خطر و هاوایی‌فایواُ و بِی‌واچ می‌سازد، شاگرد اول دورۀ پیش بود و با خلق خوشش بگذار و بردار دکتر نامدار بدخلق. اما یک معلمی داشتیم که کمتر کسی به او کاری داشت چون او هم چندان پاپی دیگران نمی‌شد. صورتی استخوانی و سیه‌چرده داشت با پوستی به ته‌رنگ زرد چرک. کمی خمیده بود و چشم‌هایش بی برق. اما سبیل درشت آویخته‌ای داشت شبیه دراویش علی اللهی. صدایش خِشی دلنشین داشت. جزوه‌ای رنگ و رو رفته در جیب پالتو رنگ و رو رفته‌تَرَش می‌گذاشت و می‌آمد و برخلاف همه، پشت صندلی معلم‌ها نمی‌نشست. یک صندلی دسته‌دار کلاس را جلو می‌کشید و رو به کلاس می‌نشست و تاریخ ادبیات درس می‌داد با لهجه‌ای سوخته و خسته و اسمش حبیب یغمایی بود. اجازه می‌داد که بچه‌ها وسط کلاس که ساعت آخر شب بود، بزنند به چاک و اصلا حاضر غایب نمی‌کرد. وقتی کلاس مردانه می‌شد یعنی آن سه دختر حاضر نبودند، آقای یغمایی شعرهای با حال یغما و چند شاعر دیگر را آهسته و بدون لبخند برای ما می‌خواند. من از آن میان یک قصیدۀ قاآنی به خاطرم مانده در وصف شبی که شاعر آبله‌رو با محبوبش سر و کاری داشته و یغمایی آن را آهسته و بی لبخند برای ما می‌خواند:

هر زمانم که به آن ترک سر و کار افتد
صلح خیزد ز میان کار به پیکار افتد
نفسم بر دو یک افتد ز سبک‌روحی شوق
عدد بوسۀ من چون به سه و چار افتد
ای‌ خوش‌ آن‌وقت که‌خیزد بت من‌ ازپی رقص
از طرب رعشه در آن گنبد دوار افتد
ساعد و ساق چو بالا زند آن ترک‌پسر
دختر طبع مرا کیک به شلوار افتد
خوشتر آن‌وقت که‌ازغایت مستیش‌سخن
همچو سرمازده در کام به‌تکرار افتد
مست در بستر من خسبد و رندان دانند
حالت مست که در بستر هشیار افتد
تا به صبح آنقدرش بوسه زنم بر رخسار
که‌ چو منش آبله از بوسه‌ به‌ رخسار افتد

و حبیب اهل دل و اهل سخن بود و ای شیخ دلبسته‌ای، شیفته‌ای جان به دست، دلداده‌ای در برابر تو، جز تو شاعری نمی‌شناخت و خدایگان او تو بودی. به کلاس که می‌آمد می‌گفت برای تیمن اول شعری از شیخ سعدی می‌خوانیم و بعد می‌رویم سر درس. پنجشنبه‌ها ما پیش از کلاس او، گاهی دوان‌دوان در عرق‌فروشی‌ سر میدان بهارستان، نبش شاه‌آباد و صفی‌علیشاه چَتولی در لیوانی با یک خیارشور بالا می‌انداختیم که در کلاس او سر حال باشیم و کوکش کنیم. فکر می‌کردیم پیرمرد عرق‌خور نیست. وسط‌های سال که بیشتر با هم اُخت شدیم، یک شب که کلاس چهارتا شاگرد بیشتر نداشت، با لحنی گلایه‌آمیز گفت: ـ حرامزاده‌ها، چرا سر کلاس عرق‌خورده می‌آیید؟ ما سکوت کردیم و او با زهرخندی گفت: ـ مگر ما بد عرق می‌خوریم؟ همان شب با او رفتیم عرق‌فروشی نبش صفی‌علیشاه. بیژن مفید، مسعود فقیه، حسین کسبیان و من، ته پیشخوان عرق و لوبیا خواستیم و حبیب از همۀ ما دلیرتر عرق خورد و سیگاری مشتوک‌دار نمی‌دانم گرگان یا هما کشید. داغ که شد به تو آویخت. چه آتش‌بازی پرشکوهی از کلمات تو، به پا کرد.

با سعدی در بازارچه زندگی - صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
Post #11318 412
کسی که آمد...
(بخش دوم)

زنم گفت: ـ چرا هرروز دور این آقا یک آدم تازه سبز می‌شود؟ جواب دادم: ـ فیلم «بالاتر از خطر» یادت هست؟ آدم‌ها از روی کارت پستال‌های از پیش چاپ‌شده انتخاب شده‌اند با آن جملۀ معروف «مأموریت شما جیم در صورتی که بپذیرید...» و او پرسید: ـ پس چرا «رادنی» ندارند همان که با سیم و برق و تلفن و این جور چیزها ور می‌رود و کار می‌کند. ـ «رادنی» آنها در تهران است، دارد نوار تکثیر می‌کند. غولی برآمده از قارۀ گمشدۀ اتلانتیک... او حرف خود را می‌زد و همه خیال خود را می‌کردند. مرد صریح بدون تعارفی بود. نشسته بود که رؤیای حکومتش را به حقیقت مبدل سازد. رسالۀ دکتریش را نخوانده بودم. احتیاجی نبود. وقتی می‌خواستم بالغ شوم پدرم آقا مصطفی طه جوانی را که سخت متشرع بود وادار کرد که مرا با رسالۀ احکام آقای آسید ابوالحسن اصفهانی آشنا کند. رسالۀ او هم لابد چند صفحه‌ای در چند باب بیش و چند باب کم بود؛ نجاسات و مطهرات و احکام ارث و قصاص. اما... رسالۀ فوق دکترای او را ندیده بودم. اسمش «ولایت فقیه» بود. رساله نبود یک ادعانامه بود و یک راهنمای حکومتی. و وقتی دیده بودم فکر می‌کردم آدم‌های بیکار در قرن بیستم در حجره‌های تاریک چاره‌ای جز اینطور نوشتن و فکر کردن ندارند. اما حالا او برخاسته بود. از درون سیاهی‌ها به بیرون تراویده بود. خودی تکان داده بود. سیمای جذابی داشت. بی لبخند اما پر شوکت. کم‌حرکت اما پر معنی. هیچ واکنشی را توی صورتش نمی‌توانستی دید. درست برعکس واعظ شهیر تهران که وقتی حرف می‌زد، دست و لب و زبان و دندان لوزتینش با هم دیده می‌شد و حرکت می‌کرد. گفته بود دنبال حکومت اسلامی است در معنا و معیار همان رسالۀ فوق دکترا؛ و من می ترسیدم. این از جنس آنها که شاعران ما در ذم‌شان شعر گفته‌اند، نبود. او اصلا جلوه بر محراب و منبر نمی‌کرد. اهل آن کار دیگر نبود. به‌نظر می رسید که از درون دریاهای دور و شاید از قارۀ گمشدۀ اتلانتیک غولی برآمده است که فقط به ریشه‌های درون خود اعتماد دارد، که شیشۀ عمرش در شکم یک ماهی سرخ در حوض هفتم باغ هفتم نیست. لوله‌کش، نجار، گچکار، عمله و بنای تیم «بالاتر از خطر» کار خود را می‌کردند و لحظه‌ای فرا رسید که من با خود فکر کردم او حتی فراتر از صدای دستوردهنده در ضبط صوت «بالاتر از خطر» کار می‌کند. چیزی است شبیه خودش. و این همان زمان بود که در خیابان‌ها همه فریاد می‌زدند.

کسی می‌آید
کسی می‌آید
کسی می‌آید که مثل هیچکس نیست.
کسی که آمدنش را،
نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت.

بیچاره دختر شاعر نمی‌دانست که شعرش را چگونه برای ستایش از یک زندانبان بزرگ که بر لب‌ها قفل می‌زند در کوچه‌ها می‌خوانند. در قصه‌ها خوانده بودم که وقتی در شیشه جادو را باز کنیم کسی می‌آید. کسی که مثل هیچکس نیست و مردم فراموش کرده بودند که کسی که مثل هیچکس نیست به‌درد کسی نمی‌خورد. کسی باید مثل همه با دو دست مهربان، با لب‌های پر از لبخند و با عطر آشنای سلام. نه کسی که بیاید و لبخند را بر لب‌ها بکُشد و دهان‌ها را بدوزد و شادمانی را در ته شب شلاق بزند. آه لعنت بر من. من او را می‌شناختم. او را می‌شناختم که اینجا ماندم. که دیدم بچه‌های عزیز وطنم را گله گله به کشتارگاه فرستاد تا بگوید الاسلام یعلوا ولا یعلی علیه. من ماندم و دیدم که بار دیگر. در پای دیوار بهار آزادی چگونه خون نسترن‌ها را می‌ریختند. من روزی که او آمد می‌دانستم که او مثل هیچکس نیست، می‌دانستم. که آب را قسمت نخواهد کرد، زیرا که استسقا دارد و سیراب نمی‌شود. که نان را قسمت نخواهد کرد، زیرا که برکت گندم را نمی‌شناسد. که شربت سیاه‌سرفه را قسمت نخواهد کرد، زیرا که سینه‌اش از کینه‌های کهنه انباشته است. به ما گفته بودند: خدا مباشر و کارگزار ندارد. خدا مأمور وصول ندارد. خدا کارش شلاق زدن در کوچه‌ها نیست. خدا حرفش را با هر کس به زبان خود او می‌زند. گمانم آقا روزهای اول این فکر را از کسی اقتباس کرده بود که بر دیوار نوشته بودند: «حضرت آیت‌الله نماینده و سخنگو ندارند.»

صدرالدین الهی
برکلی، بهمن‌ماه ۱۳۵۷
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
Post #11317 363
کسی که آمد...
(بخش نخست)

در یک بعدازظهر آرام و خوش‌رنگ پاییز که برگ‌ها با باور زردشان به خاکستری خاک تسلیم می‌شوند و سنجاب‌های شیطان با چشم‌های پرسشگر روی طارمی ایوان خانۀ من نشسته‌اند و می‌پرسند: «آقا، شما اهل کجا هستید؟»، و جریان پاییز توی شط برگ‌ها و سنگلاخ شاخه‌ها آرام‌تر از دمیدن بهار است با غرش ابر و کلاه شکوفه. در رخوت عطرآگین بخار قهوۀ کنار دستم و مستی دو بیت شمس غوطه می‌خورم و تکرار می‌کنم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده‌ام
​این بار من یکبارگی از عافیت ببریده‌ام
دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام
​عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

تلویزیون برنامۀ عادیش را قطع می‌کند و لوحۀ «گزارش فوق‌العاده» روی صفحۀ آن ظاهر می‌شود. همسرم چشم به تلویزیون دارد. متعجبانه می‌پرسد: ـ این کیست؟ سیدی تقریباً بلندبالا با عبای سیاه و قدم‌های بی‌شتاب پشت به دوربین از راهی که نه پلکان است و نه فراز تند یک سربالایی، حرکت می‌کند و صدای گوینده به گوش می‌رسد: «امروز آیت‌الله کُمینی رهبر مخالفان شاه ایران وارد پاریس شد.» خبر تمام می‌شود و روی صفحۀ تلویزیون دختر و پسر جوانی لب بر لب هم می‌نهند و به هم می‌پیچند. ما به هم نگاه می‌کنیم. زنم بهت‌زده از من می‌پرسد: ـ چه می‌شود؟ قهوه‌ام را با دلهره و سرمایی که در مغز استخوان‌هایم چکش می‌زند سر می‌کشم و جواب می‌دهم: «ـ ما اینجا می‌مانیم.» در بهار امسال یک مصاحبۀ دو صفحه‌ای از او در لوموند خوانده بودم با «اریک رولو» جانشین و خلف صدق «ادوارد سابلیه» مشاور و کارشناس دست راستی فرانسوی‌ها در امور خاورمیانه. «رولو» روبلوت چپی «سابلیه» است.

وای از آن روز... چندماه پیش در تهران می‌خواستیم برویم دوشان تپه دیدن خواهرزنم. از نظام‌آباد که رد می‌شدیم، تنگاتنگ غروب، چراغ زنبوری سر چرخ‌های میوه، آب سیاه در جوی کنار خیابان، بچه‌ها با کفش‌های ملی و صندل در پی هم دوان، زن‌ها چادرنماز چیت به سر انداخته و نیانداخته، مردان ریش تراشیده و نتراشیده، درهم آمیخته بودند و هوا دم داشت و سینمای سر خیابان گرگان پاهای صاف و کشیدۀ هنرپیشۀ زنی را نشان می‌داد که صادقانه و پر از خواهش تسلیم دست‌های جاهل کلاه‌مخملی سبیل برتافته‌ای بود. و از منارۀ مسجد صدای اذان مغرب به‌گوش می‌رسید و دو نفر یک پیکان را هُل می‌دادند تا روشن شود و جمعیتی دنبال شیخی به‌احترام حرکت می‌کردند لابد به سوی مسجد. بی‌اختیار آه کشیدم و در جواب زنم که سبب را پرسید دلهره و نگرانیم را گفتم: ـ وای اگر یک روز این‌ها از این یکنواختی خسته شوند و ندانند که دنبال کی باید رفت؟ حالا دارم فکر می‌کنم: «مردکۀ ساده‌دل خوشبین، آن مسجد قبا که سر راه خانه‌ات بود و بلندگویش مردم چهار خیابان آن طرف‌تر را کر می‌کرد، صدای برخاستن ریش نتراشیده‌های نظام‌آباد بود. قریب یک سال و اندی بود که می‌دیدی و نمی‌فهمیدی بیچارۀ کودن!»

از دو روز بعد، مسافر پاریس کرّ و فرّی پیدا کرد. تا یک هفته‌ای کاغذی بدخط که احتمالا به املا و انشای یک دانشجوی مکرراً رد شده در امتحانات دورۀ دکترای سوربن بود، به دیوار راهرو مسیر او چسبانده بودند: «حضرت آیت‌الله نماینده و سخنگو ندارند.» یک هفته بعد، کنار او مردی سبز شد با ریشی ماشین شده شبیه میخ فروشان یا سقط‌فروشان محلۀ خودمان سرچشمه و سه‌راه امین‌حضور. عینکی داشت. دو زانو می‌نشست و به انگلیسی خیلی خوب کلمات او را ترجمه می‌کرد. ما کلمات او را نمی‌شنیدیم ولی ترجمه‌های این را چرا. او همیشه سر به‌زیر داشت. هرگز چشمش را بالا نمی‌کرد و آهسته‌تر از آهسته سخن می‌گفت.
دو روز بعد آقایی شبیه «باگزبانی»، خرگوش معروف والت دیسنی که عینک زده باشد، کنار آن یکی نشست. این مترجم فرانسۀ او بود اما خیلی بد ترجمه می‌کرد. یعنی از هردو طرف فارسی و فرانسه لنگ بود. ولی خوب بلد بود که کجا بنشیند. بعد یک ادم قلتشن گنده‌ای پیدا شد شبیه کشتی‌گیرهای کچ که بخواهند مثل کازانووا» لباس بپوشند و مثل «تالیران» صحبت کنند. سید حالا زیر یک درخت سیب نشسته بود. تعبیر انجیلی و توراتی گندم و بهشت و آدم... مادرم می‌گفت: «ـ وقت وحشت چهارقل بخوان و به خودت فوت کن.» ته دلم احساس می‌کردم کار از وحشت در حد چهارقل گذشته، حالا باید دیگر نماز وحشت خواند. مثل وقتی که آفتاب می‌گیرد. و بر مس میراثی می‌کوبند. آدم‌های دور و بر آن آقا و آن فضای زیر درخت سیب، کودکانه وادارم می‌کند که یک قل از چهارقل را بخوانم. آقا شأن نزول این قل آخر به‌نظر می‌رسد. می‌خوانم و به خود می‌دمم. «قُل اعوذُ بِربِّ الناس، ملکِ الناس، اله‌النّاس، من شرّالوسواس اَلخنّاس، الذی یُوسوسُ فی صدورالناسِ منَ‌ا‌لجنّه والناس.»

صدرالدین الهی
@shekoftandaraftab
  • ❤ 3
Older posts →

About this channel

How can I read @shekoftandaraftab without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for شکفتن در آفتاب: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does شکفتن در آفتاب have?
شکفتن در آفتاب (@shekoftandaraftab) has 3.71K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does شکفتن در آفتاب know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →