TGViewer
Channel Public Channel
فنّ ادبیّات

فنّ ادبیّات

@fanneadab

یادداشت‌های علی شاپوران
Subscribers
3.43K
Photos
61
Videos
7
Links
285
Recent Posts 20 shown
Post #669 646

Forwarded from چهار خطی

رباعی ملمّع تاج‌الدین طَرقی
 
چند سال پیش دوست پژوهنده احسان آسایش نسخۀ خطی دیوان تازی سراینده‌ای از یادرفته به نام تاج‌الدین طَرقی را به من معرفی کرد. در آن ایّام مجال مطالعۀ دقیق کتاب فراهم نیامد. دیوان تاج‌الدین طرقی، به شمارۀ 1247 در کتابخانۀ فاضل احمد (کوپریلی) محفوظ است و کتابت آن را «عبدالله بن ابی ابراهیم الفتح بن علی البنداری» در صفر سال 665ق به پایان بُرده است. کاتبی به نام محمود بن حسن کاشانی نیز اوراقی از دیوان تاج‌الدین را در زمان حیات شاعر کتابت کرده است (کتابخانۀ ملی پاریس، دستنویس عرب 3964، 114پ تا 129پ).
عبدالله بنداری طبق مشخصاتی که به دست داده، بایستی فرزند فتح بن علی بنداری باشد که شاهنامۀ فردوسی را در 620-621 قمری به زبان عربی برگردانده است.  بنداریِ کاتب، سرایندۀ کتاب را نیک می‌شناخته و از او، هم در آغاز و هم در پایان نسخه، با عنوان «الامام البارع افضل الزمان ملک الافاضل تاج‌الدین مجدالاسلام عیسی بن محفوظ الطرقی قدّس الله روحه و نوّر ضریحه» یاد کرده است.
فتح بنداری پدر کاتب، در ذکر پادشاهی قباد، از تاج‌الدین محفوظ بن الطیّب الطرقی به عنوان شیخ خود یاد می‌کند و از قول او می‌آورد که نسبش به دهقانی از اردستان می‌رسد که قباد دختر او را به زنی گرفته بود. طرقی بدین نسبت می‌بالید (رک. الشاهنامه، مقدمه، 97). به نوشتۀ یاقوت، طَرْق از توابع نطنز است و شماری از اهل روایت و درایت از آنجا برآمده‌اند (معجم البلدان، 3: 531).
ابن شعار موصلی (د. 654ق) که بعد از بنداری، نزدیک‌ترین فرد به دوران حیات  تاج‌الدین طرقی بوده، در شرح حال او اطلاعات دست اولی عرضه داشته است: « ابوالفضل عیسی بن محفوظ بن طیّب اصفهانی طرقی، نحوی و ادیب بود از ناحیۀ اصفهان. نحو را از مفید کاشانی و رفیع لنبانی آموخت. در ادبیات استادی زبردست بود و تصانیفی دارد که از جملۀ آن‌ها شرح یمینی است. با همۀ تبحرش در ادبیت و عربیت، سبک مغز بود و کارهای سخیف می‌کرد. در دهم محرم سال 615 به سن 63 سالگی در اصفهان درگذشت» (قلائد الجمان، 5: 276).
زکریا قزوینی (د. 682ق) در ذکر طرق، از تاج‌الدین طرقی نام می‌برد و می‌گوید که فصاحت او در شعر عرب، موجب شگفتی خلیفه الناصر لدین الله شده و گفته بود که گمان نمی‌بردم فردی از عجم کلامش بدین پایه برسد و او را خلعتی نیکو هدیه داد. قزوینی در دنبالۀ این سخن، دو حکایت از رفتارهای عجیب او نقل می‌کند (آثار البلاد، 408-409).
ابن فوطی از احوال تاج‌الدین طرقی با اطلاع بوده و به احتمال زیاد شرح حال این شاعر در بخش مفقودۀ مجمع الآداب جای داشته است. در نسخۀ موجود، وی دو جا از او یاد کرده: یک بار ذیل شرح حال عضدالدین محمد قاضی اصفهان و گوید که تاج‌الدین عیسی طرقی ستایشگر او بود (1: 417) و بار دیگر، ذیل شرح حال مجدالدین بن اعرج اصفهانی و از قول او چهار بیت شعر از تاج‌الدین عیسی بن محفوظ طرقی آورده است (4: 492).
از تاج‌الدین طرقی، سه نامۀ فارسی در مجموعۀ المختارات موجود است (ص 84-87). در یکی از نامه‌ها از ممدوح خود خواسته که کارگزاریِ «دو پاره دیه که تعلّق به خاص دیوان اعلی دارد» بدو ارزانی فرماید (ص 87). در نامۀ دیگر، گزارشی از وضع خود داده و از مخاطب نامه، یاری طلبیده است: «حالت این دعاگویان به غایت اختلال پذیرفته تا به حدّی که جملۀ خدم و حواشی گسیل کرده و از چهارپای هیچ نماند، والاّ لباسی که پردۀ نام و ننگ خویش ساخته و در زیر آن هزار شماتت دشمن و دلسوزی دوست تعبیه گشته» (ص 85).
دیوان تاج‌الدین طرقی، مفصل است و اشعار او همگی در مدح بزرگان زمانه: از ملوک و وزرا و صدور و امرا و قضات و دیگران. در بین اشعار او، مدایح آل خجند و آل صاعد جایگاه ویژه‌ای دارد. این مدایح، برای شناخت صاحب‌منصبان ایران و اصفهان در آن دوره، منبعی مفید است. وی چکامه‌ای در مدح شیخ تاج‌الدین محمود اشنوی دارد (دستنویس فاضل احمد، 96ر) و شعری در ستایش کمال‌الدین شاعر (همان، 76ر) که به احتمال زیاد منظورش کمال‌الدین زیاد اصفهانی است. از تاج‌الدین شعری به زبان فارسی باقی نمانده و ملمّعاتی هم که داشته، به طور کامل در دیوان او به ثبت نرسیده و طبق تصریح کاتب، بخش‌های فارسی آن حذف شده است. ما در میان اشعار تاج‌الدین یک ملمّع یافتیم که سه مصراع آن به تازی و مصراع چهارم به فارسی. این تنها شعر فارسی اوست که کاتب، تیغ حذف بر آن نرانده است(همان، 66پ):
یا مَن لمَداه فی المَعالی مُعْجِز
لازِلت مُؤملاً نراهُ یُنْجِز
اَشتاقک و الحدیثُ فیهِ اَوْجِز
آورده چو آمده نباشد هرگز

 
مصراع چهارم رباعی، حالت مثلی دارد و شبیه آن را از قول شیخ ابوسعید ابوالخیر نقل کرده‌اند:
آن را که بیامده است زیبا آمد
دانی که بیامده چو آورده نبو
(اسرار التوحید، 1: 301؛ نیز رک. نامه‌های عین القضات، 1: 345)
‏..
 
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Telegram چهار خطی رباعی فارسی، به روایت: سید علی میرافضلی (این صفحه روز پنج‌شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴ش راه‌اندازی شده است.)
Post #668 1.4K

Forwarded from صُراحی | منوچهر فروزنده‌فر

«شُهَید» بلخی؟

پیش‌کش به دکتر علی شاپوران

فرانسوا دوبلوا در مقاله‌ای، که به فارسی هم ترجمه شده‌است، درباره‌ی تلفّظ نام شاعر ناماور سده‌ی چهارم هجری می‌نویسد:
«[شَهید] ... هرگز در ادوار بسیار قدیم به‌عنوان اسم خاص به کار نرفته ... امّا لفظ هم‌املا و هم‌وزن آن، یعنی شُهَید (ظاهراً صورت مصغّر شهد، به‌معنای «عسل»)، اگرچه به‌ندرت، شواهدی دارد» (دوبلوا، ۱۳۹۷: ۳۳، پانوشت).

احمدرضا قائم‌مقامی در یادداشت‌های خود بر مقاله‌ی دوبلوا می‌افزاید:
«شهید، چنان‌که شفیعی کدکنی ... معلوم کرده، لااقل از قرن پنجم به‌عنوان لقب بعضی صوفیه ... به کار رفته و لقب بعضی شعرا مانند حافظ هم بوده‌است ... امّا درمورد شهید بلخی ظاهراً با چنین لقبی مواجه نیستیم و شهید نام اوست. از طرف دیگر از نام شهید هم چند شاهد قدیم به دست است ... بنابراین رأی دوبلوا ... را نمی‌توان پذیرفت، ولی تردید در تلفّظ نام شهید بلخی هنوز برجاست» (همان: ۳۸).

به نظر نگارنده تردید در تلفّظ نام شَهید بلخی روا نیست، زیرا در بیت زیر از سوزنی خوش‌بختانه نام او در موضع قافیه آمده‌است و با واژه‌های «عید، عمید، سعید، عَبید، مُعید، حدید، شدید، مفید، مستفید، قدید، فرید، مزید، من‌یزید، مُرید، مَرید، بایزید، حبل‌الورید، ولید (اسم خاص)، ولید (= فرزند)، بَلید، رشید، مَشید، مدید» قافیه شده‌است:
باش ممدوحِ بسی مادح که ممدوحان بسی
زنده‌نامند از دقیقی [متن: دقیق] و کسایی و شهید (سوزنی، ۱۳۳۸: ۱۵۸).

آشکار است که به قرینه‌ی دقیقی و کسایی، منظور از شهید همان شهید بلخی موردنظر ماست. یک قرینه‌ی ضعیف برای تلفّظ شَهید هم بیتی است از فرّخی که ازقضا در مقاله‌ی دوبلوا (۱۳۹۷: ۳۶) هم آمده‌است:
خط نویسد که بنشناسند از خطّ شهید
شعر گوید که بنشناسند از شعر جریر

با توجّه به توازنی که در بیت هست به نظر می‌رسد شهید و جریر را باید به‌لحاظ صرفی (و نه فقط عروضی) هم هم‌وزن دانست.
درباره‌ی لقب شهید هم‌چنین نک. جهان‌بخش، ۱۳۸۹.

پس‌نوشت
درباب شَهید/ شُهید هم‌چنین نک. این فرسته‌ی تلگرامی دکتر سهیل یاری، با سپاس از ایشان برای یادآوری.
 
منبع‌ها
ـ جهان‌بخش، جویا، ۱۳۸۹، «این‌که طبرسی را ”شهید“ خوانده‌اند یعنی چه؟»، پیام بهارستان، دوره‌ی ۲، س۲، ش۸، ص۹۱۱-۹۲۰.
ـ دوبلوا، فرانسوا، ۱۳۹۷ [انتشار: ۱۳۹۹]، «شُهَید بلخی، شاعر و فیلسوف هم‌عصر رازی»، ترجمه‌ی میرسالار رضوی، با یادداشت‌هایی از احمدرضا قائم‌مقامی، گزارش میراث، دوره‌ی ۳، س۳، ش۳ـ۴ (پیاپی: ۸۴ـ۸۵)، ص۳۳ـ۳۹.
ـ سوزنی، محمّد ابن مسعود، ۱۳۳۸، دیوان، تصحیح ناصرالدّین شاه‌حسینی، تهران، امیرکبیر.

▫️ صُراحی: یادداشت‌های منوچهر فروزنده فرد▫️
t.me/Sorahi_Forouzandeh
Post #666 3.03K
نخستین مترجم شهنامه به عربی


استاد شفیعی کدکنی مقالۀ کوتاه و مهمّی دارد دربارۀ بنداری اصفهانی (و. ۵۸۶، د.۶۴۱ یا ۶۴۶؟) که در حدود سال ۶۲۱ نخستین ترجمۀ شناخته‌شدۀ شاهنامه را به عربی برای حاکم ایوبی دمشق پرداخت. موضوع اصلی مقاله معرّفی تذکرۀ بنداری در قلائد الجمان ابن الشَّعّار الموصلی (۵۹۳-۶۵۴) است. استاد ضمناً بر مبنای المحمّدون من الشّعراء تألیف جمال الدّین علی بن یوسف القبطی (۵۶۸-۶۴۶) از مترجمی در خراسان، چند دهه پیش از بنداری نیز خبر داده‌است. متن قبطی چنین است:
محمّد بن إسماعیل بن الحسین الدّهّان، أثیر الملک النیسابوری
من المتصرّفین علی الأعمال البیهقیة. ذکره البیهقی فی کتاب الوشاح و قال: کان فاضلاً و عرّب شاه‌نامه بألفاظ صحیحة، و ذکر له نثراً و نظماً، فمن ملح منظومه ما قاله فی التبریزی (و شش بیت شعر عربی در ادامه).

استاد شفیعی متذکّر شده که نامی از این شخص در جای دیگری نیافته‌است. جست‌وجوی حسن معمری، یکی از دو مصحّح المحمّدون من الشّعراء، به همین نتیجه رسیده‌است.

منبع قفطی وشاح دمیة القصر ابن فندق (و.۴۹۹، د.۵۶۵ یا قدری پیش از آن) است و بنابراین این فرد مقدم بر ابن فندق یا معاصر او، و به احتمال فراوان قدری مؤخّر بر باخرزی (د. ۴۶۷) بوده‌است، چون نام او در دمیة القصر نیست. شهرتش نیز ظاهراً چندان گسترده نبوده چون نامش در خریدة القصر نیز نیامده (۱). پس باید به دنبال فردی بگردیم که رشد و شهرتش (که عمدتاً محدود و محلی بوده) در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم رخ داده‌است.
آن ابیات عربی که قفطی از وشاح نقل کرده (و من آن‌ها را متکلّف و بارد می‌یابم)، چنان که معمری نیز اشاره کرده، احتمالاً در وصف «خطیب تبریزی»، یعنی ابوزکریا یحیی بن علی بن محمد شیبانی (۴۲۱-۵۰۲) است که تا حدودی دورۀ فعالیت و زندگی این اثیر الملک نیشابوری (۲) را معلوم می‌کند و بر اساس آنچه فوقاً آمد، قاعدتاً باید مربوط به زمان جوانی-میانسالی او  و میانسالی-اواخر عمر خطیب تبریزی بوده‌باشد.

منبع دیگری از فردی نام می‌برد که اگر هم همان مترجم شاهنامه نباشد بی‌شک معاصر و خویشاوند اوست. سمعانی (۵۰۶-۵۶۲) در کتاب المنتخب من معجم الشیوخ از یک «أبو المعالي، محمد بن إسماعيل بن محمد بن الحسين بن القاسم الفارسي، سبط الأستاذ أبي القاسم الدّهّان، من أهل نيسابور» یاد می‌کند. این فرد به گزارش سمعانی متولد شعبان ۴۴۸ در نیشابور و متوفی در روز یکشنبه سوم جمادی الآخرة ۵۳۹ بوده، از ابوبکر احمد بن حسین بیهقی (۳۸۴-۴۵۸)، ابوحامد احمد بن حسن [نیشابوری] ازهری (۳۷۴-۴۶۳)، ابوعثمان سعید ابن ابی سعید صوفی (حدود ۴۲۰ تا ۵۲۰) و فضل بن ابی حرب [احمد] جرجانی (۴۰۵-۴۸۸) حدیث استماع کرده‌ بوده‌است، سمعانی می‌گوید که خود او را در سفرش از عراق به نیشابور دیده بوده‌است، که منطقاً یعنی حدود سال ۵۳۸ و اواخر عمر این فرد.

شباهت بین این نام و آنچه قفطی آورده بسیار است و از نظر تاریخ زندگانی نیز این ترجمه بر آن فرد که بیهقی و به تبع او قفطی معرفی کرده‌اند منطبق است و بسیار ممکن است که هر دو ترجمۀ یک فرد باشد و فقط در گذر از ابن فندق به قفطی، یک دو نام از نسب او افتاده‌باشد.
اگر این انطباق درست باشد ممکن است تاریخ ترجمه را هم اوایل قرن ششم و دوران سالخوردگی محمد بن اسماعیل نیشابوری دانست، به قرینۀ الگویی که واضح‌تر و حدود یک سده بعد بیرون از «مشرق اسلامی» رخ می‌نماید. تفصیل این الگو را جایی دیگر نوشته‌ام و امیدوارم زودتر منتشر شود.

@fanneadab

۱. این جمله خود نیاز به ذیلی داشت که کوتاه‌تر از کل این نوشته نخواست‌بود و لذا از آن صرف نظر کردم. از اعتماد بدون استقصا بدان پرهیز کنید.
۲. این لقب در نسخه کمابیش به شکل «امىثیر الملک» آمده. هم ریاض عبدالحمید مراد و هم استاد شفیعی (شاید به تبعیت از او و شاید به اجتهاد خود) آن را «اثیر الملک» خوانده‌اند ولی معمری «مشیر الملک» خوانده‌است. من فعلاً از نظر نخست پیروی کرده‌ام چون خیال می‌کنم در حوالی سال ۵۰۰ اگر هم کسی لقب مشیرالملک می‌گرفت جز وزیری و خواجه‌ای بزرگ نمی‌توانست بود و به اوصاف این استاد نمی‌خورد خواجه‌ای بزرگ از آن قبیل بوده‌باشد، و ضبط نسخه را باید به میانجی «اثىیر الملک» منحرف از اثیرالملک دانست.

*این یادداشت به حضرت محمّد سوری تقدیم می‌شود
Post #665 14.3K
شاهنامه جیحونی.zip34.5 MB
با اجازه و بلکه تاکید استاد مصطفی جیحونی، تصحیح ایشان از شاهنامه را به اشتراک می‌گذارم. تصحیح استاد جیحونی اگرچه نسخه‌بدل و تعلیقات ندارد، سرشار از نکات ناب است و در دسترس قرار گرفتن آن به حال محققان شاهنامه مفید خواهدبود. از ایشان ممنونم که این فایده را عام خواستند و امیدوارم اهل پژوهش از این تصحیح بهره ببرند.

فایل هر چهار جلد تصحیح به‌علاوه مقدمه (کتاب صفر) در این پوشه هست. کافی است آن را بارگیری و باز کنید.

@fanneadab
Post #664 14.4K
پدر بر پدر مر مرا ترک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود


سررشتۀ انتساب این بیت به نظامی ظاهراً چیزی است از قبیل «شیوۀ ارجاع» سعدی در «ندانم کجا دیده‌ام در کتاب»: نوشابه آراسلی در مقدمۀ کتاب نظامی و ادبیات ترک در سال ۱۹۸۰ از علی گنجه‌لی نقل می‌کند که گفته‌بوده‌است این بیت را در کتابخانۀ ایاصوفیه در نسخه‌ای دیده بوده‌است، بی آن که نشانی نسخه را به یاد داشته بوده‌باشد.

این انتساب از همان روز نخست محلّ این اشکال بوده که بیت در نسخه‌های معتبر اسکندرنامه نیست و به همین دلیل پژوهشگران آن را کمتر جدّی گرفته‌اند و عملاً مسئلۀ علمی اصلی با همین یک اشکال رفع شده‌است و تا جایی که دیده‌ام خود نوشابه آراسلی نیز در نوشته‌های اخیر خود آن را تکرار نکرده‌است، ولی دعوای سیاسی و هویّتی همچنان ادامه دارد.
از یک طرف قوم‌گرایان و هویت‌طلبان «تورک آزربایجانی» همچنان این بیت را شاهد ترک بودن نظامی می‌دانند و در باب اهمیّت اشاره به «گرگ» و هویت ترکی بیت انشاها نوشته‌اند، حال آن که اصلاً معلوم نیست چنین جزئیاتی را در چنین بیت سستی، شاعرش هرکه باشد، چقدر باید جدّی گرفت. از سوی دیگر «ایران‌دوستان» و ملی‌گرایان بیت را از اساس جعلی و کلّ قضیه را بخشی از پروژه‌ای سیاسی دانسته‌اند. این سهل است، حتی «علی گنجه‌لی» و «نوشابه آراسلی» را اشتباه خوانده و نوشته و فهرست کرده‌اند (اغلب «علی گنجعلی» و «آراسلی نوشابی») و طبعاً هیچ‌کدام را نشناخته‌اند و گاه منکر وجود این افراد، به‌ویژه «علی گنجعلی» شده‌اند.

ولی این انتساب کار شارلاتان‌ها و جاعلان نیست. علی گنجه‌لی پژوهشگر و مترجمی متولد گنجه بود که عمدتاً در استانبول زیست و نوشت، و می‌توان او را نوعی «ملی-مذهبی ترک» دانست. نوشابه آراسلی نیز پژوهشگر نامدار ادبیات ترکی و ادبیات آذربایجان و دختر حمید آراسلی است که خود مورّخ ادبیات و نظامی‌پژوه و «دده‌قورقودپژوه» بود. اگر از ابتدا ایشان را جاسوس و دشمن و ایران‌ستیز توطئه‌گر ندانیم و حتی خطاهایشان را ناشی از سوگیری ناخوداگاه بپنداریم شاید بتوان راهی به منشأ این انتساب جست، و از قضا این راهی است سرراست و کوتاه: علی گنجه‌لی واقعاً این بیت را در نسخه‌ای در ایاصوفیه دیده بوده‌است، ولی نه در نسخه‌ای از آثار نظامی.

این بیت از انیس القلوب قاضی برهان الدّین آنوی است. در برگ ۳پ در نسخۀ ۲۹۸۴ کتابخانۀ ایاصوفیه آمده‌است (۱):
مرا نیز جدّ و پدر ترک بود
بمردانگی هر یکی گرگ بود

آنوی مهاجری از قفقاز بود و به دنبال ضدّحملۀ مسیحیان از زادگاهش به روم گریخته‌بود. او سرودن این منظومه را در سال ۵۶۲ آغاز کرد و ظاهراً آن را در ۶۰۸ به عزّالدّین کیکاوس تقدیم کرد. آنوی این بیت را در وصف خودش و برای تاکید بر قرابتش با سلجوقیان می‌گوید. البته قدری پایین‌تر می‌فهمیم که پدر شاعر «پدر ترک بد مادرش کرد بود» (اگرچه شاعر آن اندازه الکن هست که منظورش در این بیت مادر خودش بوده‌باشد و نه مادر پدرش!).
بنابراین این بیت مجعول و متأخّر نیست. سرودۀ نظامی نیست، ولی اتّفاقاً از دورۀ نظامی و سرودۀ فردی است که کمابیش هم‌ولایتی نظامی بوده‌است و احتمالاً همچون نظامی، خود یا پدرش مادری کرد داشته‌اند (۲).

امیدوارم - اگرچه خوش‌بین نیستم - که قوم‌گرایان داستان انتساب این بیت به نظامی را با چنین استنادی دیگر تمام کنند و اگر هم بنا دارند گرد «تورک بودن آزربایجان» بنویسند دست‌کم آنوی را قهرمان داستانشان کنند. ولی ضمناً امیدوارم «ایران‌دوستان» نیز توجّه کنند که برحق بودن در یک دعوی جانشین کوشش برای فهم بهتر جوانب آن (ازجمله فهم بهتر «خصم») نمی‌شود، و تصادفاً در طرف درست جدل ایستادن چندان مایۀ مباهات نیست اگر همان اندازه کم‌کوش و ساهی باشیم که طرف مقابلمان است.

@fanneadab

۱. ۳پ شمارهٔ واقعی برگه است نه آنچه بر حاشیه نوشته‌اند. تا آنجا که می‌دانم این تنها نسخۀ توصیف‌شده از انیس القلوب است، ولی یک نسخۀ دوم نیز از این اثر موجود و در دست بررسی یکی از پژوهشگران است.
۲. این که «کرد» در قرن ششم قفقاز یعنی چه خود موضوع پژوهشی می‌تواند شد.
Post #663 7.34K
یک نسخۀ مظفّری و اهمیّت آن


یکی از کاتبان شناخته‌شدۀ دورۀ مظفّری مسعود متطبّب است. اهل ادبیات به‌ویژه دو نسخه را که او کتابت کرده‌است خوب می‌شناسند: جنگی که در سال ۷۶۳ نوشته (دستنویس شماره ۲۸۰ کتابخانۀ چلبی عبدالله) و به نام خود او به «جنگ مسعود متطبب» مشهور است، و نسخه‌ای شامل ختم الغرایب/تحفة العراقین خاقانی و حدیقة الحقیقة سنایی، مورخ ۷۹۱ (شمارۀ ۱۷۶۲ کتابخانۀ ایاصوفیه). نسخۀ سومی که به نام او شناخته است (اگرچه کمتر به آن توجّه شده) شاهنامۀ مورخ ۷۷۲ (طوپقاپو، خزینه ۱۵۱۱) است، که از روی مادرنسخه‌ای مشترک با نسخۀ مورخ ۷۳۳ سن‌پترزبورگ (نسخۀ معروف به «لنینگراد»، لن تصحیح استاد خالقی) نوشته شده‌است (۱). این هر سه نسخه را فاضل گرامی، علی صفری آق‌قلعه، در مقاله‌ای (گزارش میراث شمارۀ ۴۹) شناسانده است.

از این کاتب نسخۀ دیگری نیز باقی مانده‌است، که اگرچه لابد بسیاری نسخه‌پژوهان با آن آشنایند، ندیده‌ام به هویّت کاتب آن و ارتباطش با نسخه‌های مزبور اشاره‌ای شده‌باشد. این نسخه - که انجامهٔ آن در ذیقعدۀ ۷۸۸ با تصریح به نام کاتب نوشته شده‌است - به شمارۀ ۱۳۷ در ملحقّات کتابخانۀ حالت افندی محفوظ است و به نام اقبالنامه فهرستش کرده‌اند ولی تمام اسکندرنامه است.
منهای اهمیت نسخه در متن‌شناسی اسکندرنامه و در تاریخ کتاب‌پردازی دورۀ مظفّری، آنچه در این نسخه بسیار جالب توجّه است اشعاری است که به خطّ مسعود متطبب پس از اشعار نظامی آمده‌است و تقریباً به تمامی مدح شمس‌الدّین جوینی است.

این یادداشت به این امید منتشر می‌شود که توجّه اهل فضل و بخصوص آن‌ها را که در جنگ‌ها و اشعار پراکنده غور کرده‌اند به این نسخه و ضمناً به این اشعار جلب کند و به شناسایی شاعر منجر شود (ساده‌ترین حدس ممکن است «شمس کاشانی» سرایندۀ شهنامۀ چنگیزی باشد، ولی به نظرم نباید به این پاسخ آشکار قانع شد و باید گزینه‌های دیگر را در نظر داشت).

@fanneadab

۱. این نسبت‌ها در پایان‌نامهٔ دکترای من بررسی شده‌است و امیدوارم این پژوهش زودتر به فارسی منتشر شود.
Post #662 7.07K
تحدید تاریخ و جغرافی پدید آمدن شاهنامهٔ سعدلو


از نقائص تحقیقات ادبی و متنی ما - که بی‌ربط به تمرکز بر و وسواس در «تصحیح» نیست - این است که نسخه‌های خطی را چونان «مخازن ضبط‌ کلمات و ابیات» می‌بینیم و به بافتار تاریخی آن‌ها کمتر توجه می‌کنیم. این البته، دست‌کم بالقوه، به همان تصحیح هم آسیب می‌زند.

یکی از این مخازن ضبط‌ کلمات و ابیات شاهنامهٔ سعدلوست که حال ربع‌قرنی هست که به لطف چاپ عکسی دایرةالمعارف بزرگ اسلامی در دسترس اهل پژوهش است و در مقالات بی‌شماری (اغلب در کنار زیرنویس‌های تصحیح استاد خالقی مطلق و دو نسخهٔ فاکسیمیله‌شدهٔ دیگر، یعنی بیروت/سن‌ژوزف و حاشیهٔ ظفرنامه) بدان مراجعه و از آن استفاده شده‌است، بدون این که تاریخ و جغرافیای پدید آمدن نسخه معلوم باشد. استاد مجتبایی در مقدمه چاپ عکسی، نسخه را از قرن هفتم و هشتم دانسته‌است؛ یعنی حول‌وحوش سال ۷۰۰ هجری. پژوهشگران دیگر (مثلا زنده‌یاد خطیبی و جناب آیدنلو) اغلب آن را از قرن هشتم (و گاهی اواخر قرن هشتم) خوانده‌اند. در این انتسابات خواننده باید به شمّ پژوهشگر اعتماد و اکتفا کند که به «قرائن خط و کاغذ» یا «ارزش و بی‌ارزشی ضبط‌ها» استناد کرده و اگرچه بر تجربه و فصل و شناخت مبتنی است، از بررسی نظام‌مند بهرهٔ کمتری دارد.

قرائنی هست که باعث شک در پیشاتیموری دانستن این نسخه می‌شود. قرینهٔ نخست به ساختار نسخه راجع است. من از «شاهنامه + خمسه» قدیم‌تر از نسخه شاهنامه بایسنغری ملک، کتابت محمد بن مطهر در سال ۸۳۳، خبر ندارم (۱) و اساسا آمدن شاهنامه را در ترکیب با یک متن دیگر نیز پیش از سال ۸۰۷ و ۸۰۸ هجری در دو «ظفرنامه + شاهنامه» ندیده‌ام (در دو مجموعهٔ مفصل ابتدای قرن نهم هم شاهنامه هست ولی این‌ها ترکیب دو اثر در متن و حاشیه نیست). ظاهراً پدید آوردن چنین مجموعه‌هایی از همان حوالی سال ۸۰۰ به بعد رایج شده‌است.

دلیل دوم به مالکان نسخه - که اسم آن هم از ایشان آمده - راجع است. خاندان سعدلو یکی از قبایل اتحادیهٔ قراقویونلو بود که منطقهٔ «چخور سعد» (نخجوان و مناطق مجاور آن از اهر تا خوی و وان و ایروان) نام خود را از ایشان گرفته‌است. نسخه قرن‌ها در دست این خاندان بوده و کاملا محتمل است که از ابتدا برای ایشان پدید آمده‌باشد. قراقویونلوها ابتدا والی و دست‌نشانده جلایریان بودند و از حدود سال ۸۱۰ تسلطشان بر ناحیهٔ آذربایجان قطعی شد.

آنچه این تاریخ و جغرافیا را محتمل‌تر می‌کند استفاده کاتب سعدلو از قلم فلزی است. این پدیده در نسخ خطی فارسی خیلی شایع نیست، ولی یک نسخه معروف دیگر هست که با قلم فلزی نوشته شده: تواریخ شیخ اویس - که به کوشش زنده‌یاد ایرج افشار چاپ شده - و نوشتهٔ فردی از اهر است در سال ۷۷۴‌ برای سلطان آویس جلایری، و نسخه طبیعتاً قدری مؤخر بر این تاریخ، که نزدیک است به همان بافت جلایری متاخر و قراقویونلوی متقدم در ناحیه‌ای که سعدلوها در آن ساکن و حاکم شدند.

با مجموعهٔ این قرائن، منطقی‌تر است که شاهنامهٔ سعدلو را نسخه‌ای «قراقویونلویی» از آغاز قرن نهم و از حوالی رود ارس بدانیم. این تاریخ و جغرافیا توضیح بسیاری اختصاصات متنی نسخه را هم ساده‌تر می‌کند که جای تفصیل آن این یادداشت نیست.

*این نوشتهٔ مختصر به جناب پژمان فیروزبخش تقدیم می‌شود که سال‌ها پیش نخستین کسی بود که شنیدم احتمال می‌دهد این نسخه از قرن نهم باشد.

@fanneadab

۱- برای شاهنامه بایسنغری ملک نک. مقاله شیوا میهن در Shahnama Studies III به سال ۲۰۱۸.
Post #661 4.44K
«تجزیه‌طلب»

دسترس من به حساب توییترم مدت‌هاست که قطع شده‌است چون سیم‌کارتی که حساب را با آن ایجاد کرده‌بودم دیگر فعال نیست. در این مدت حساب دیگری ساخته‌ام که در آن چیزی نمی‌نویسم و بیشتر فضا را رصد می‌کنم. در دو روز اخیر متوجه نکتهٔ جالبی شدم: به محض هدف قرار گرفتن مراکز سایبری حکومت، بسیاری اکانت‌های قوم‌گرا (به‌ویژه پان‌ترکیست) غیرفعال شدند: نشانه‌ای روشن که ترویج قوم‌گرایی و تجزیه‌طلبی یکی از سیاست‌های دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی است.

صد البته اقوام ایرانی حقوق بسیاری دارند که به آن‌ها نرسیده‌اند. طبیعی است احساس تبعیض کنند. ذیل حکومتی که ایرانی بودن را از افتخار تهی می‌کند و در ایران زیستن را به عذاب تبدیل می‌کند، طبیعی است که در ذهن برخی مردم از بین اقوام این باور شکل بگیرد که یک راه رسیدن به حقوق اساسی و زندگی راحت همانا جدایی از ایران است. این است که جدایی‌طلبی و هویت‌خواهی در اقوام ساکن ایران مخاطبانی یافته‌است. ولی خاموشی «فعالان گمنام» توییتر به محض تخریب مراکز جنگ روانی رژیم آخوندی-سپاهی نشان می‌دهد که تقویت این صدا، دست‌کم در آذربایجان، یکی از بسیار دسیسه‌های رژیم برای مهار جامعه نیز هست. رژیم از طرفی با بزرگتر از اندازه نشان دادن این تهدید، در دل وطن‌پرستان دلهره می‌افکند که «مبادا بدون آخوند مملکت از هم بپاشد» و از طرف دیگر می‌تواند مهره‌ها و مزدوران خود را، چه در جبههٔ هویت‌خواهان و چه در جمع ایران‌دوستان، وارد کند، مهم جلوه دهد و برکشد.

بزرگ‌ترین دشمن حقوق تمام ایرانیان، از جمله قومیت‌ها، حکومتی ددمنش است که بی مضایقه همه را می‌کشد ولی با دسیسه‌بازی بین ایشان تفرقه هم می‌افکند. اتحاد تمام ایرانیان رنج‌دیده از این رژیم بهترین کاری است که می‌توان برای رهایی از ایشان کرد. بهترین راه حفظ اتحاد و یکپارچگی وطن نیز تأکید بر حقوق اساسی همه و حقوق هویتی و زبانی اقوام و اقلیت‌ها است. اگر بقای مملکتی فقط در گرو سامانهٔ سرکوب و دروغ رژیمی خونخوار و آدمیت‌ستیز باشد وای بر آن مملکت، ولی ایران برای باقی ماندن نیاز به آخوند و سپاهی ندارد بلکه نیاز به رهایی از آخوند و سپاهی دارد.

@fanneadab

(پ.ن.: این روزها که اغلب هم‌وطنان به اینترنت دسترس ندارند نوشتن عبث می‌نماید ولی برخی چیزها را باید نوشت که در شتاب حوادث بعدی از قلم نیفتد و فراموش نشود)
Post #660 4.98K
فنّ ادبیّات Channel photo updated
استاد جلال خالقی مطلق، مصحح بزرگ شاهنامه امروز از دنیا رفت. خبری است بسیار تلخ که بر تلخی‌های دیگر این روزها می‌افزاید. شاهنامه‌پژوهی و بلکه تصحیح متون پرمخاطب فارسی را خالقی مطلق دگرگون کرد. خدمات او به شناخت و تصحیح متن شاهنامه شاید به‌تنهایی با تمام پژوهشگران پیش از او برابری کند. در این زمینه باید وقت دیگری با جمعیت خاطر به تفصیل نوشت.

یادش زنده باد و درود این دانش‌آموز کوچک بر او.

@fanneadab
Post #659
Channel photo updated
Post #658 3.15K
چند احتمال، چند برنامه

(این مطلب را دیروز نوشتم و کاش همان دیروز منتشر کرده‌بودم)

چنان که در نوشتهٔ قبلی پیش‌بینی کردم، خیزش مردم سرکوب شد و قتل‌عام حکومت آخوندی در تاریخ این سرزمین و بلکه بشر به یادگار ماند. این قتل‌عام احتمالاً باعث شد یک باور دیرین غلط بالاخره از ذهن ملت ما بیرون برود که آن روز که همه به خیابان بیایند جلادان حاکم جارو خواهند شد و ایران آزاد. حال باید معلوم شده‌باشد - اگرچه با هزینه‌ای گزاف - که تا وقتی حکومت قادر به گسیل آدمکشان مسلح به خیابان است راه پیروزی این نیست، و همین است که بسیاری چشم به آسمان و حملهٔ آمریکا و اسرائیل دارند که بتوانند بعد از آن کاری بکنند.

در حملهٔ پیشین اسرائیل، برخی اهداف حمله (قرارگاه ثارالله، صداوسیما، پایگاه‌های بسیج) ربطی به دفع خطر از اسرائیل نداشت و بیشتر از نوع متلاشی کردن سامانه تبلیغات و سرکوب رژیم جمهوری اسلامی بود و پرواز مستمر پهپاد در طول شبانه‌روز نیز مانند «کد»ی به مردم بود که اگر همزمان اعتراض کنند شاید حکومت نتواند به راحتی نیروهایش را بسیج کند. من اعتمادی به هیچ کشوری، ازجمله اسرائیل و هیچ سیاستمداری، چه رسد به ترامپ و نتانیاهو، ندارم، ولی اگر بنا به خطر کردن بود وقتش آن روز بود و نه دی ماه. مردم ما آن فرصت را از دست دادند، احتمالا چون غافلگیر شدند و نیز چون در بند قصه‌ها هستند و قصهٔ «آخوند بالاخره جنگ‌زده‌مون کرد» هوش یک عده را ربود و «در برابر حملهٔ خارجی همه متحدیم» هوش عدهٔ دیگری را.

در هر صورت در همین چند ماه اغلب مردم دو بار غافلگیر شده‌اند و حال باید مراقب باشند که بار دیگر غافلگیر نشوند. قصد این نوشته دعوت خواننده است به سنجش موقعیت بر اساس واقعیت بیرونی و پیش‌بینی‌های فعلی، و نه صرفا تجربه قبلی، و هدف آن کمک به پیروزی بر خون‌آشامان حاکم و/یا کمتر کردن قربانیان و هزینهٔ مقابله با ایشان.

باید دانست که امروز با خرداد و تیر ماه فرق دارد. رژیم برخلاف آن روز، الان می‌داند که در برابر حملات بی‌دفاع است، و می‌داند که برانگیختن مردم به حمایت از خودش سخت‌تر است و عده زیادی در پی فرصت انتقام هستند. در نتیجه اولا شیرازه‌اش آن‌طور ساده از هم نخواهدپاشید که در درگیری قبلی پاشید، و ثانیاً دست‌کم همان اندازه که به رفع خطر حمله خارجی و ضدحمله توجه دارد بر کشتار بیرحمانه معترضان داخلی متمرکز خواهدبود.

ممکن است سرکوب مهم‌تر از مظلوم‌نمایی بین‌المللی باشد که در این صورت امکان قطع اینترنت هست. ممکن است حمله بعدی به اندازه آنچه پیشتر دیده‌ایم دقیق نباشد و در کنار دژخیمان، غیرنظامیان بیشتری کشته شوند. ممکن است، بلکه تقریبا قطعی است، که برخی مهره‌های کلیدی رژیم در حرم‌های مقدس یا بیمارستان‌ها و از این قبیل «تترّس» کنند. ممکن است قصد داشته‌باشند که برخی را خودشان بکشند و به گردن دشمن خارجی بیندازند - که البته عاقبت مثل داستان پرواز P752 لو خواهدرفت ولی می‌تواند ضربه‌گیر موقتی باشد. حتمی است که همزمان که بزرگانشان مخفی و کشته می‌شوند عملهٔ سرکوب را به خیابان‌ها بفرستند، هم جهت ارعاب و هم جهت قتل‌عام.

به نظر نمی‌رسد که شاهد اجماعی و بلکه تصمیمی بر جایگزین رژیم کنونی باشیم. این یعنی حمله به قصد تضعیف رژیم صورت می‌گیرد و نه انهدام آن، که خود یعنی اگر مردم کار را تمام نکنند حاکمان مثل همیشه انتقام تحقیر در برابر دشمن خارجی را از ایشان خواهندگرفت. اگر در خوانندگان این نوشته کسانی باشند که قصد و امکان کاری عملی و میدانی دارند، باید تمام این احتمالات را در نظر بگیرند و بدانند که اگرچه قهرمانانه جنگیدن احتمال پیروزی را بیشتر می‌کند، هدف از جنگ پیروزی است نه قهرمانی، و برای پیروزی باید نخست زنده بود. بدانند که دشمنشان سبع هست ولی بالیاقت و منظم نیست. باهوش نیست ولی زرنگ است؛ یعنی استراتژی ندارد ولی تاکتیسین خوبی است.

این‌ها یعنی که تجمع عظیم به محض نخستین درگیری‌ها اشتباه است و ممکن است به کشتار بزرگ دیگری ختم شود. اگر کسی می‌خواهد دست به عملی بزند باید در هر موقعیت خودش را جای قاتلی بگذارد که به هیچ اصل اخلاقی و انسانی پایبند نیست و سعی کند کارهای او را پیش‌بینی کند، و باید آماده باشد که به سرعت بسته به تغییر شرایط، تصمیمات جدید بگیرد. بخشی از این تصمیمات خطا خواهدبود ولی اگر دچار ساده‌لوحی جمعی نشویم، محال نیست که عاقبت از بلایی که با اعتمادبه‌نفس و شور انقلابی در سال ۵۷ بر سر کشور آوردیم رها شویم و بعد ببینیم که باید با ویرانه‌ای که از آن بازمانده چه کنیم.

@fanneadab
Telegram فنّ ادبیّات پیامی از گذشته به معاصران (توضیح: از وقتی در ایران نیستم تشویق مردم به اعتراض دشوار است، چون اعتراض در ایران از هر نوع که باشد خطر دارد و من در معرض آن نوع خطر نیستم. تا وقتی ساکن ایران بودم هیچ کس را به کاری تشویق نکردم که خودم نکرده‌باشم و اگر کاری هم…
Post #657 3.66K
از آنچه در چهار هفتۀ اخیر دیده‌ام یک نکته جالب توجّه است:
تقریباً هر کس، به‌ویژه هر ایرانی، که می‌دانستم در کار تحقیقش دروغگو و شارلاتان است - و از «می‌دانستم» منظورم این است که خودم در کارش نمونه‌های دروغ و تقلّب را یافته‌بودم - اگر کاملاً ساکت نماند به نوعی ضدّ مردم ایران درآمد. البته همه یک کار نکردند. برخی از آیندۀ بدون آخوند بیم دادند. برخی از نبود آلترناتیو گفتند. برخی مخالف دخالت خارجی شدند. برخی از سوختن پایگاه‌های سرکوب (ازجمله آن‌ها که نام مسجد دارد) احساس خطر کردند. برخی این قتل عام را به گردن هر کس جز قاتل انداختند. ولی هر کس به پدرسوختگی می‌شناختم و می‌دانستم تقوای علمی ندارد و شایستۀ اعتماد نیست اگر تکانی خورد در این راستا خورد. بسیاری از این شارلاتان‌ها فاسد هم هستند، از جهات و به درجات گوناگون.

از طرف دیگر، تقریباً هر کس که کارش را از نزدیک و به دقت بررسی کرده‌بودم و می‌دانستم که در پژوهش پیرو اصول است و کیفیّت و حقیقت را بر هر چیز دیگر ترجیح می‌دهد، اگر سکوت نکرد سعی کرد صدای مردم باشد.

استثنا دو اروپایی بوده‌اند که کیفیّت پژوهششان بالاست ولی می‌دانم که یکی کلّه‌خر است و دیگری تا مغز استخوان فاسد. چند نفری هم هستند که در یک نظر و از دور به نظرم متقلّب نرسیده‌اند ولی نظراتی که دارند موجب تداوم اسارت ایرانیان خواهدشد. کلّه‌خری به هیچ‌یک از این جماعت نمی‌آید. حال نمی‌دانم شارلاتان هستند و من نفهمیده‌ام یا فاسدند و خبر ندارم یا هر دو.
@fanneadab
Post #655 4.86K
پیامی از گذشته به معاصران
بخش دوم

اما اگر این خیزش پیروز شود چه؟ من معتقد بوده‌ام که پادشاهی برای ایران بهتر است (که بحث مفصلی دارد) و به همین دلیل بارها و بارها از طرف عده‌ای کودن به «پهلوی‌چی» بودن منتسب شده‌ام، حال آن که به جد معتقدم که اولاً خریّت پنجاه‌وهفت و قیام روستا علیه تمدن نتیجۀ اشتباهات پهلوی بود (و خودمان را نباید گول بزنیم: شاید عده‌ای هم در آن معترضان روشن‌بین و حسابی بودند، ولی آن قیام اساساً علیه خوبی‌های پهلوی بود نه بدی‌هایش. علیه مدرنیته و آزادی اجتماعی و «غربگرایی» و «تجمّل» بود. این را هزار بار تحلیل کرده‌اند و نیازی به تکرار آن در اینجا نیست)، ثانیاً این خریّت باعث شد نهاد پادشاهی در ایران تا ابد از دست برود و برنخواهدگشت (که جای تاسف بسیار دارد). البته سخت امیدوارم که اشتباه کنم و پادشاهی مشروطه برگشتنی باشد. در عین حال، سال‌هاست که معتقدم کسی بهتر از رضا پهلوی برای جلو افتادن در مسیر گذار از جمهوری اسلامی نیست، چون او آن یک نفر است که می‌دانیم با آخوند زدوبند نداشته و مردم می‌شناسندش.

اگر پادشاهی برگردد و او شاه شود هم بد نیست. شاید حکمران قابلی نباشد و شاید باشد ولی مگر قرار است شاه حکمرانی کند؟! شاه قرار است سلطنت کند و او ممکن هست بتواند پادشاه مشروطه شود. ضمناً پسر ندارد و ممکن است «پادشاه» بعدی دختر باشد و «فامیلی» شاهان بعدی عوض شود (چیزی که هرگز در کشور ما بدون کشتار رخ نداده). حتی دیکتاتوری شخصی مثل او صدهزار بار بهتر از دیکتاتوری این «هیئت» مافیای مذهبی-نظامی است که امروز داریم، ولی ما ملتیم که از افراد دیکتاتور می‌سازیم و باید مراقب باشیم که نسازیم. باید مراقب باشیم که آزادی را به هرج‌ومرج و قفل کردن سیاست و زندگی روزمره تبدیل نکنیم، چنان که چند بار در همین صد و اندی سال کرده‌ایم و هر بار چوبش را خورده‌ایم. عاقبت «ما»ییم که باید کشور را به پیشرفت و رفاه و فرهنگ برسانیم. «شاه» نیست. اگر چنین انتظاری از او یا هر کسی داریم در چرخۀ حماقت افتاده‌ایم و عاقبتش معلوم است. فعلاً باید پشت سر او ایستاد. فعلاً باید بر خلاص از آخوند متمرکز باشیم، و باید اینقدر از تاریخ و حال درس گرفته‌باشیم که نگذاریم آنچه به جایش می‌آید بدی‌های آنچه را آخوند به جایش آمد داشته‌باشد.

ولی تا او هست باید از آخوند گذشت وگرنه بعد از آن قاعدتاً بهترین چیزی که نصیب ما می‌شود یک «جمهوری اسلامی صلح‌آمیز» است که فقط چون مردم را قدری راحت می‌گذارد و جز مزاحمت‌های کوچک برای همسایگانش تولید نمی‌کند همه از او «نسبتا» راضی خواهندبود ولی سرنوشت و فرهنگ ایران را تا ابد تغییر خواهدداد، چنان که حکومت عباسی تغییر داد. اشغال ایران بر دست عرب نتیجۀ حماقت ساسانیان بود. ولی در دورۀ حکومت «جهانگشا»ی خلفای راشدون و اموی، ایرانیان زردشتی و مقاوم ماندند. عباسیان بودند که دستگاه خود را ایرانیزه کردند. ایرانیان مسلمان شدند و کمر به نابودی هرچه پیشااسلامی مانده‌بود بستند. سغد و ارمنستان را ایرانیان مسلمان برانداختند نه اعراب خونریز. امثال بابک را امثال افشین شکست دادند نه لشکر عرب. حکومت بیگانه برمکیان و افشین و امثال ایشان را به خدمت گرفت و سپس کشت. یعقوب لیث رتبیل را منقرض کرد و اسماعیل سامانی برادر او را در قفس کرد. این الگویی است که خطرناکترین آینده است، و متاسفانه محتمل‌ترین هم هست، و تنها کسانی که می‌توانند ان را عوض کنند شمایید.

اما فرض کنید که این چرخه و الگو را شکستید و چیز دیگری آمد، حال پهلوی یا پادشاهی دیگر یا جمهوری‌ای دیگر یا هرچه: آن فرهنگ و آن گفتمان که منجر به جمهوری اسلامی شد نمرده. اگر دوباره باد نخوت در دماغ بیندازیم که «ما با بقیه دنیا و بخصوص بقیه مردم منطقه فرق داریم» باز به نکبت می‌افتیم. باید متواضع باشیم و پذیرای نقد. باید خودمان را بازبینی کنیم. به جای افتخار بیهوده به آنچه بوده‌ایم و هستیم باید منافذ را بر حماقت و خودشیرینی و پاچه‌خاری و منفعت‌طلبی تا جایی که می‌توانیم ببندیم و چیزی را بالای دست اصول اخلاقی و انسانی و منافع ملی نگذاریم. باید همیشه آمادۀ مبارزه باشیم و بلکه همیشه در حال مبارزه باشیم. راه تا آزادی طولانی‌تر است از راه تا رفاه، و آسایش به معنای رها کردن و بی‌خیالی نیست.

@fanneadab
Post #654 4.09K
پیامی از گذشته به معاصران

(توضیح: از وقتی در ایران نیستم تشویق مردم به اعتراض دشوار است، چون اعتراض در ایران از هر نوع که باشد خطر دارد و من در معرض آن نوع خطر نیستم. تا وقتی ساکن ایران بودم هیچ کس را به کاری تشویق نکردم که خودم نکرده‌باشم و اگر کاری هم کرده‌ام جز دو مورد تنهایی بوده و جار نزده‌ام. از طرفی وقتی آنجا نیستی مخاطبت ممکن است بگوید «دور است و خبر ندارد». ولی نوبت پیش که جلّادان جمهوری اسلامی اینترنت را قطع کردند من ساکن ایران بودم و در مقطع دشواری از زندگی خود بودم، و اگر مراقبت و میزبانی یک دوست نبود ممکن بود من هم جزو آن هزاران نفر باشم که قربانی سبعیّت شدند. ولی حالا می‌دانم که مخاطب داخل ایران حرف مرا بعداً خواهدخواند و در نتیجه راحت می‌نویسم، بدون این که خود را شماتت کنم که کسی را «دلسرد» کرده‌ام یا «به کشتن داده‌ام». خام می‌نویسم و قلم‌انداز، و ویرایش و تنقیحش نخواهم‌کرد. آینده معلوم خواهدکرد که درست گفته‌ام یا نه.)

هموطن عزیز من، آنچه در ادامه خواهم‌گفت تماماً امتداد یک گزاره است: «مبارزه برای آزادی و سلامت هرگز پایان نمی‌یابد».

اگر این خیزش سرکوب شود (که من حدس می‌زنم خواهدشد) یا به انقلاب و سرنگونی حکومت بینجامد فرقی ندارد. اگر سرکوب شود باز سر باز خواهدکرد و هر بار با شدت و خشونتی بیشتر. ولی بار بعد باید وقتی به خیابان می‌روی آماده بروی و بدانی که به جنگ می‌روی. با موتوری و باتون و تفنگ ساچمه‌ای خواهندآمد. اگر این‌ها را شکست بدهی و فرصت داشته‌باشند با کلاشینکف می‌آیند. اگر این‌ها را شکست بدهی و باز فرصت داشته‌باشند با تیربار و دوشکا و آرپی‌جی و تانک می‌آیند. جمهوری اسلامی می‌داند که مردم ایران بزرگ‌ترین دشمن او هستند و برای مقابله با ایشان از هر چیزی آماده‌تر است، ولی پیشتر هم نوشته‌ام که همین جمهوری اسلامی در برابر هر حریف آماده‌ای شکست خورده و خواهدخورد. پنج درصد ژنرال‌هایش نمی‌توانند یک کیلومتر بدوند و بیست درصد مسلسل‌به‌دست‌هایش نمی‌توانند از یک خشاب به بعد بدون گذاشتن قنداق کلاش روی شکم یا زمین شلیک کنند. یک نفر آدم ورزیده و آماده می‌تواند یک گردان از این قلدرها را حریف باشد. مهمتر این که «پلن بی» ندارند. یک طرح سرکوب چهارمرحله‌ای دارند که در آن در هر مرحله فقط شدت آتش بالا می‌رود ولی تنوعی در روش نیست. باید نوبت بعد که به خیابان می‌روی از قبل این را مطالعه کرده‌باشی. نمی‌توان یا نباید هر بار برای تمرین گذر از هر مرحله هزاران جوان شجاع از دست داد.

بدان که خیزش 1404 صف‌ها را جدا کرد. معلوم شد چه کسی چکاره است. در ایرانیان خارج از کشور جز آن‌ها که پیوندی و جیره‌خور مستقیم حکومتند، عده‌ای هم هستند که هیستری بازگشت پهلوی دارند، و چون این با مدلی که در ذهنشان از جهان ساخته‌اند نمی‌خواند دوست دارند رخ ندهد. بسیاری هستند که با آخوند به نوعی همزیستی رسیده‌اند. رفت‌وآمدی دارند. گاه مجوّزی و موافقت اصولی‌ای دارند. اپوزیسیون و ناراضی بودن به ایشان ساخته و زندگی خود را با آن تنظیم کرده‌اند و سرنوشت میلیون‌ها انسان در مرکز دغدغه‌شان نیست. همین حالا هم اصل نگرانی ایشان بی‌خبری از حال فک و فامیل است و نگرانی بعدی این که تره و زعفران از ایران نرسد. از طرفی اغلب آنچه چپ و «مبارز آزادی» و بخصوص مبارز مسلمان آزادی بود و خود را برای سنوار و غزّه پاره می‌کرد و به آمار «وزارت بهداشت حماس» استناد می‌کرد حال یا خفقان مرگ گرفته یا اگر دهن گشوده به «باید منتظر اخبار مستند بود» بسنده کرده، یا اساساً می‌گوید این خیزش ملی نیست و کار اسرائیل و آمریکاست و درود بر خامنه‌ای که می‌کشدشان. تکلیف ما معلوم است. غرغروهایی که آدمیزاد و بخصوص آدمیزاد خاورمیانه‌ای را برای تعقیب آرمان‌های ضدامپریالیستی خود گوشت قربانی می‌خواهند به ما هیچ کمکی نخواهندکرد. آن‌ها که کنار شما ایستاده‌اند هم البته همیشه بهتر نیستند. برخی از ایشان هم آرمان ضد اسلامی و ضد عرب و ضد خاورمیانه‌ای دارند و تنها دلیل حمایتشان این است که آنچه در ایران می‌گذرد خلاف سیری است که باقی منطقه دارد. ولی آنچه مهم است این است که هدف باید رهایی ایران از وضع فعلی باشد و برای آن هدف اتحاد با هر کس واجب است، و فعلاً متحدان ما راستگرایان هستند و هواداران آمریکا و اسرائیل. از بقیه حتماً آبی گرم نخواهدشد مگر وقتی که جنگ در ایران به نفع مردم مغلوبه شده، که آن هم بخورد توی سرشان. من راستگرا هستم و آمادۀ اتحاد با هر چپگرایی که آخوند را رفع کند. تو هم اگر چپگرایی باید چنین باشی.

@fanneadab

(ادامه در فرستۀ بعد)
Post #653 3.9K
بوزینگان فاضل و آیندۀ علوم انسانی
(به مناسبت هفتۀ پژوهش - بخش نخست)


همه از نظریۀ چارلز داروین باخبرند؛ نظریه‌ای که بنیاد فهم آدمی را از موجودات زنده دگرگون کرد و آن را به حق یکی از بزرگترین دستاوردهای علم دانسته‌اند. با این حال چند نکته هست که اغلب هنگام به خاطر آوردن داروین از یاد می‌رود. نخست این که هرچه داروین گفته درست نبوده. اگر امروز کتاب «منشأ گونه‌ها»ی او را کسی بخواند که مقدّمات زیست‌شناسی امروز را هم بلد است هم از ژرف‌اندیشی او متحیّر می‌شود و هم از بی‌خبری او. اکتشافات بعدی (مهمترینشان ژن) آنقدر بر دانش بشر افزوده که بسیاری ایده‌پردازی‌های داروین امروز شاید حتی مضحک به نظر برسد. ولی آنچه مهم است این است که اکتشافات بعدی بنیاد نظریۀ او را متزلزل نکرده بلکه آن را پیراسته و ارتقا داده و بر دقتش افزوده‌است.
دیگر این که داروین ناگهان از آسمان نیفتاد و همه چیز را «کشف» نکرد. درواقع اگر کتاب او را با آنچه در دهه‌های پیش از او نوشته‌بودند مقایسه کنیم خواهیم‌دید که تا چه اندازه ادامۀ طبیعی مشاهدات دیگران است. پیش از داروین زیست‌شناسان بزرگی زیسته و کارهای مهمی کرده‌بودند. لینه - که یک قرن و نیم پیش از انتشار «منشأ گونه‌ها» متولد شده‌بود - فهمیده‌بود که بین موجودات زنده خویشاوندی نزدیک و دور هست و روش او در نام‌گذاری گونه‌ها همین امروز هم تقریباً بی هیچ تغییری به کار می‌رود. ژرژ لویی لکلرک تحوّل گونه‌ها را در طی زمان مطرح کرده‌بود و احتمال داده‌بود که این خویشاوندی‌ها ممکن است به معنی انشعاب از یک جدّ مشترک باشد. حتی اراسموس، پدربزرگ داروین، دربارۀ احتمال ارتباط بین نسل‌های متوالی گونه‌ها مفصل نوشته‌بود. ژان باتیست لامارک حدس زده‌بود که شاید صفات اکتسابی در طول زمان از طریق ارث منتقل شود (چیزی که حدود دو قرن می‌گفتند رد شده - با آزمایش معروف بریدن دم موش‌ها در طی سی و چند نسل - و تازه در همین دو سه دهۀ اخیر شکل اصلاح‌شدۀ آن دوباره دارد در «اپی‌ژنتیک» طرح می‌شود) و ژرژ کوویه «انقراض برخی گونه‌ها» را به کرسی نشانده‌بود. وقتی تمام این‌ها را ببینیم حتی ممکن است تعجّب کنیم که پس چه جای نظریۀ داروین اینقدر تعجّب داشته و بنیادی بوده! پاسخ این است که داروین تمام مشاهدات پیشینیان را جمع کرد و ذیل یک چتر گرد آورد و توجیه کرد. فیل را از خانۀ تاریک به روشنایی آورد و برای همه چیز یک پایه گذاشت. او چندان فکت و دادۀ جدیدی بر داده‌های موجود نیفزود. بلکه تمام مشاهدات و دستاوردهای دیگران را به شکلی منطقی توضیح داد. دیگران هم اغلب همان چیزها را دیده‌بودند که او دیده‌بود. هرچه را می‌گفت کم‌وبیش می‌دانستند. برخی معاصرانش گاهی شاید چیزهایی را بیشتر و بهتر هم بلد بودند.
بعد ناچار پرسش دیگری مطرح می‌شود که «پس چرا اینهمه با او مخالفت شد؟» که البته چند نوع پاسخ دارد. از نظرات کشیشان که خود را بی‌جهت وارد بازی می‌دانستند که بگذریم، برخی مخالفان از بین اهل دانش و فهم نیز این نظریه را بیش از حد انقلابی می‌دانستند. ریچارد اوون از اینها بود که اغلب با اسم مستعار نقد نوشت و خیلی بیشتر حرف درگوشی زد و جبهه‌سازی کرد و سنت جرج جکسون میوارت هم از این گروه بود. اینها نقد علمی هم می‌کردند ولی ظاهراً مشکل اصلی آنجا بود که به نظرشان به صلاح نبود کسی این حرف‌های بی‌پروا را بزند بخصوص که «شریعت حقۀ مسیحیت» بدون این حرف‌ها هم زیر فشار و پشتش (و بلکه رویش) به دیوار بود و این را به ضرر جامعه می‌دانستند. یک عده مثل لرد کلوین معروف بودند که بخش‌هایی از نظر داروین با درکشان از علوم دیگر (در مورد کلوین، مکانیک و ترمودینامیک جهان) سازگار نبود. عدۀ دیگری هم بودند که احتمالاً مهمتر بودند و نقدشان را مثلاً در نظرات آدام سِجویک، استاد پیشین داروین، و همان ژرژ کوویۀ مزبور می‌بینیم. آراء این‌ها را اگرچه پر از انواع جزئیات است، عمدتاً می‌توان به این شکل خلاصه کرد که «پژوهش بسیار جالبی است ولی شواهد برای اطمینان از آن کافی نیست» و به یک اعتبار راست می‌گفتند. داروین برای هرچه می‌گفت شاهد مستقیم نداشت و یک وجه برجستگی کار او در این بود.

@fanneadab
(ادامه دارد)
Post #652 4.22K
فنّ ادبیّات دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهش‌های شاهنامه - بخش نخست در چند روز گذشته دو کتاب منتشر شده که هریک خبری بسیار خوش برای شاهنامه‌پژوهان است. کتاب نخست مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است به تصحیح سیدعلی محمودی لاهیجانی. از اهمیت این متن همه باخبرند. شاهنامۀ منثور ابومنصوری،…
دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهش‌های شاهنامه - بخش دوم

کتاب دوم فهرست ابیات بررسی شده در مقالات فارسی از آغاز تا پایان سال ۱۳۸۵ شمسی است. جلد نخست از پژوهشی سترگ از بهراد بنائی، رومینا رضوانی و ویشار کاوه که حتی دیدن اسمش فرح‌انگیز و روح‌افزاست. همه کس دربارۀ شاهنامه نوشته و نظر داده‌است (همین جلد که «فهرست ابیات» است 604 صفحه است و می‌توان قیاس کرد که حجم این نوشته‌ها چقدر است). در این نظرها همه جور چیزی پیدا می‌شود، ولی تعدادشان آنقدر زیاد است که محقق سخت می‌تواند مطمئن باشد که همه را دیده یا همه را به یاد و در یادداشت‌ها دارد. این به‌ویژه آنجا مهم می‌شود که بسیاری از فضلای نسل‌های پیشین به رغم این که در شاهنامه تخصص و بر آن تمرکز نداشته‌اند، واگرچه در زمانی نوشته‌اند که آگاهی از متن و نسخ شاهنامه در سطح کنونی نبوده، به منابع، ارتباطات، نسخه‌ها و پس‌زمینۀ ذهنی‌ای نیز مجهّز بوده‌اند که ما الزاماً (و گاه قطعاً) نیستیم. این است که در بین حدسیاتی که زده‌اند و گاه پر دور رفته‌اند و چیزهای عجیب گفته‌اند، نکاتی بسیار مهم نیز هست که گاه سرنخ‌های تعیین‌کننده به پژوهشگر می‌دهد. بر من بارها چنین گذشته که مطلبی را با مصیبت و زحمت پیدا کرده‌ام و مدتی بعد دیده‌ام که مثلاً در یک مقالۀ وارده به نشریه‌ای از نود سال پیش کسی، مثلاً یک «دبیر دبیرستان‌های بیرجند»، به سرنخی از آن اشاره کرده‌ بوده‌است و اگر زودتر می‌دانستم چند هفته کارم جلو می‌افتاد و مستقیم بر سر موضوع می‌رفتم.

برخلاف کتاب پیشین، این مجلّد را هنوز ندیده‌ام؛ ولی شک نیست که انتشار این دفتر از پژوهش مزبور خدمتی است نمایان به پژوهشگران شاهنامه و سال‌های سال به آن رجوع خواهدشد. امیدوارم مجلد یا مجلدات بعدی این تحقیق نیز منتشر شود.

در پایان باید گفت که هر دوی این کتاب‌ها را موسسۀ میراث مکتوب منتشر کرده‌است و باید آن را به کارنامۀ پربرگ خدمات فرهنگی این مؤسسه افزود. جای تاسف است که میراث مکتوب غالباً با مشکلات مالی درگیر است و شایستۀ تحسین است که به رغم این مشکلات همچنان حامی و ناشر چنین آثاری است. چنین باد و بیش باد. درودی بر میراث مکتوب و اهل آن و هر چهار پژوهشگر پیش‌گفته.

@fanneadab
Post #651 3.67K
دو اتفاق خجسته در عرصۀ پژوهش‌های شاهنامه - بخش نخست

در چند روز گذشته دو کتاب منتشر شده که هریک خبری بسیار خوش برای شاهنامه‌پژوهان است. کتاب نخست مقدمۀ شاهنامۀ ابومنصوری است به تصحیح سیدعلی محمودی لاهیجانی. از اهمیت این متن همه باخبرند. شاهنامۀ منثور ابومنصوری، تالیف 346 قمری، منبع اصلی (و برخی به ابرام می‌گویند تنها منبع) شاهنامۀ فردوسی است و از آن جز همین بخش باقی نمانده‌است. تصحیح علامۀ قزوینی از این متن مشهور است و بعدها دیگرانی نیز با متن آن درگیر شده‌اند. تصحیح محمودی لاهیجانی چندین ویژگی مهم دارد: نخست این که از تمام نسخ کهن شناخته‌شده که این مقدمه را دارند بهره برده‌است. دیگر این که مقدمه‌ای مفصل و مفید دارد. بسیاری از آنچه در این مقدمه آمده در تحقیقات فضلای قدیم نیز هست ولی مزیت پژوهش حاضر این است که به مدد دانش بیشتر امروز ما از بسیاری بی‌دقتی‌ها و حدسیاتی که در نوشته‌های قدما هست عاری است.
در تحقیقات مربوط به تصحیح، تفاوت «اصل» و «مادرنسخه مشترک» مطلب مهمی است که نودونه سال پیش هنری کوئنتین نخستین بار طرح کرده‌است، به این معنی که گاه تمام نسخه‌ها به یک مادرنسخه مشترک برمی‌گردد ولی این به این معنی نیست که این مادرنسخه همان نسخۀ اصل است. مقدمۀ ابومنصوری به وضوح این را نشان می‌دهد. تمام نسخه‌های موجود از این مقدمه از یک مادرنسخۀ متاخر منشأ گرفته که تاریخش احتمالاً از اواسط قرن هفتم (ظاهراً ثلث میانی این قرن) عقب‌تر نیست و همان زمان است که کسی این متن و دو روایت افسانۀ فردوسی را به هم چسبانده و از هر سه یک مقدمۀ منثور برای شاهنامۀ فردوسی ساخته‌است و آن را به اعتبار کهن‌تر بودن از مقدمۀ بایسنغری (تالیف 829) مقدمۀ «قدیم» نامیده‌اند. بنابراین تصحیح متن ابومنصوری بر اساس نسخ موجود به همان مادرنسخۀ قرن هفتمی می‌رسد و البته می‌توان در مواردی آن نسخه را -که سیصد سالی جوانتر از اصل متن بوده- نیز تصحیح کرد و از آن عقب‌تر رفت. محمودی لاهیجانی نیز در بسیاری موارد چنین کرده و حال با انتشار تصحیحش این امکان نیز فراهم شده‌است که دیگران نیز در این راه طبع بیازمایند. کار دیگری که باید کرد این است که بر خود این تغییرات در سیصد سال بین تالیف متن ابومنصوری و کتابت تک‌نسخۀ قرن‌هفتمی، و سپس بر تغییرات متن از آن تاریخ به بعد، تمرکز کنیم و ببینیم در این متن چه دست‌هایی برده‌اند که آن را به شاهنامۀ فردوسی بخورانند و کجاهایش را بر اساس شاهنامۀ فردوسی عوض کرده‌اند (مثلاً آیا نگاره افزودن چینیان به «شاهنامه» در متن اصلی بوده‌است؟ حتی آیا آن چند نفر که راویان متن ابومنصوری می‌شناسیم در متن اصلی بوده‌اند یا از شاهنامۀ فردوسی به آن افزوده شده‌اند، و از این قبیل). در هر صورت، پژوهش حاضر راه این بحث‌ها را باز می‌کند و مواد خام لازم را برای پژوهشگران دیگر فراهم می‌کند، و تا زمانی که یک نظریۀ جدید بر پایۀ روشی متفاوت عرضه نشود یا نسخۀ کهنی ترجیحا از مادرنسخۀ دیگری پیدا نشود باید آن را پایان تصحیح متن ابومنصوری دانست و اگر هم باید جایی «در»ی را «اندر» کرد و از این قبیل، باید نوشت و عرضه کرد. با انتشار این متن یک اتفاق هم شدنی‌تر است: این که بالاخره از وسوسۀ «کهن‌ترین نثر» خلاص شویم و نگاهی بیندازیم به آنچه در مقدمۀ موسوم به «قدیم» بعد از آن آمده و به نسخه‌های موجود شاهنامه و بافتار کتابت و ویرایش آن‌ها (یعنی مآلاً به متن موجود شاهنامه) ربط بیشتری دارد.

@fanneadab

(ادامه در فرستۀ بعد)
Post #650 4.06K
فنّ ادبیّات قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی (تأملاتی تقدیم به یاد دوست عزیز ازدست‌داده، مجتبی عبدالله‌نژاد که امروز هشت سال از مرگش گذشت) بخش نخست صنعت کاشی، چنان که از نامش برمی‌آید در کاشان رواج داشت. کاشی‌های تخت سلیمان را که حاوی…
قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی - بخش دوم

نشانه‌هایی در دست است که این جماعت در متن شاهنامه بسیار دست برده‌اند و آن را هرچه شیعی‌تر و اسلامی‌تر کرده‌اند و آن کار که کاتب قاهره کرده نیز ادامۀ پروژۀ این‌هاست. مثلاً ابیاتی در نسخۀ لندن هست که سخن «غیراسلامی» خطبۀ رستم و سهراب را خنثی می‌کند. فردوسی گفته
اگر مرگ داد است بیداد چیست
ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست
و ایشان جواب داده‌اند که
در این جای رفتن نه جای درنگ
بر اسب قضا چون کشد مرگ تنگ
چنان دان که داد است و بیداد نیست
چو داد آمدت جای فریاد نیست
و نیز
بدین کار یزدان ترا راز نیست
اگر جانت با دیو انباز نیست
و نیز
جوانی و پیری بنزدیک مرگ
یکی دان چو ایدر بدن نیست برگ
و همچنین
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام نیکی برِ خود بری

دربارۀ اصالت و افزودگی این ابیات جای بحث است و باید آن را جداگانه نوشت (3). از قرائن و شواهد افزودگی این ابیات که به این نوشته مربوط است بیتی است از همان ملّا حسن کاشی رؤیابین در معرفت‌نامه‌اش که
مرگ حق است و نیست بیدادی
هست با یکدگر غم و شادی

همین ملا حسن اگرچه فصاحت فردوسی را می‌ستاید خود شاهنامه را «گنه‌نامه» می‌خواند و از خواندنش منع می‌کند. این البته رویکرد قدیمی شیعیان و مسلمانان قابل بوده و مثلاً در النقض هم شبیه به آن هست ولی در دورۀ ایلخانی و پیرو علاقه‌مندی مغولان به شاهنامه شدّت می‌گیرد. زجّاجی – که سنّی و به نوعی بلندگوی جوینی‌هاست – نیز در همایون‌نامه همین رویکرد را به فردوسی و شاهنامه دارد. ولی تا مغولان مسلمان شده‌اند و امکان از رو بستن شمشیر پیدا شده دو بیت آخر منقول در بالا را تبدیل کرده‌اند به
جوانی و پیری بنزد اجل
یکی دان چو در دین نخواهی خلل
و
بگیتی در آن کوش چون بگذری
سرانجام اسلام با خود بری!

ظاهراً این را نیز باید کار این کاشیان دانست.

منکرانی که شاهنامه را برای «اهداف متعالی» خود وسیله می‌خواهند البته این مطلب را قانع‌کننده نخواهندیافت و بلکه وقتی با سیلی از مجموعۀ شواهد و قرائن – که مطلب حاضر جزئی از آن است – نیزمواجه شوند، به دلیل همان وضعیّت مطلوب ابلهانه و روایتی که باید ساخته شود تا به آن برسند باز مخالفت خواهندکرد، ولی حقیقت با مخالفت ایشان تغییر نمی‌کند و حقیقت هرگز به ضرر بشر نیست.

@fanneadab

1. نیز قس. پرسش منظومش از مجد همگر و امامی هروی در باب مقایسۀ ظهیر و انوری.
2. ظاهراً کسی به این که این نسخه بیش از یک کاتب دارد نپرداخته‌است یا من توجه نکرده‌ام.
3. استاد خالقی دو تا از این ابیات را در ویرایش دوم خود به متن برگردانده‌اند و دوست فاضل، مسعود راستی‌پور، تمام ابیات نسخۀ لندن را اصیل دانسته‌است، بنابراین اگر خواننده‌ای بدون دیدن شواهد مخالف قانع نشود حق دارد (بیفزایم که پژوهش من معلوم می‌کند که بیت «همه تا درِ آز رفته فراز» هم الحاقی است، اگرچه قدیم‌تر از ابیات دیگر است که ظاهراً مستقیماً به دست کاتب لندن به شاهنامه افزوده شده و جز چند بیت ممکن است حتی سرودۀ خود او باشد).
Post #649 3.85K
قرائنی در نقش کاشانیان و شیعیان در گشتگی متن شاهنامه در دورۀ ایلخانی
(تأملاتی تقدیم به یاد دوست عزیز ازدست‌داده، مجتبی عبدالله‌نژاد که امروز هشت سال از مرگش گذشت)
بخش نخست

صنعت کاشی، چنان که از نامش برمی‌آید در کاشان رواج داشت. کاشی‌های تخت سلیمان را که حاوی ابیات فراوانی از شاهنامه نیز هست یک خاندان معروف کاشانی بین سال‌های 670 و 674 ساخته‌اند. ابوالقاسم قاشانی که تاریخ اولجایتو و عرائس الجواهر و زبدة التواریخ نوشته از همین خاندان برخاسته. او در سال 700 در تبریز بوده و عرائس الجواهر را ابتدا به رشیدالدین فضل الله طبیب، وزیر کاردان ایلخانان، تقدیم کرده و سپس (شاید پس از قتل رشیدالدین) نسخۀ دیگری از آن ساخته و نام او را زدوده و اثر را به تاج الدین علیشاه جیلانی، اصلی‌ترین رقیب و دشمن رشیدالدین و نیز به اولجایتو (ایلخان شیعه) تقدیم کرده. ضمناً در تاریخ اولجایتو درست وقتی رشیدالدین در معرض تهمت و در خطر قتل بود مدعی شده که وزیر جامع التواریخ را از او دزدیده‌است و جای دیگر نیز خود را نویسندۀ این کتاب خوانده.
کاشی دیگر شمس الدین کاشانی است که در دهۀ 670 در اصفهان و به تصریح حمدالله مستوفی مدّاح بهاءالدین جوینی (د.678) بوده (1). او شهنامۀ چنگیزی را بین 703 و 706 هجری سروده و در آن مدح مفصلی از رشیدالدین و غازان و اولجایتو کرده‌است. تشیّع این کاشی از «وصی» خواندن علی در همین منظومه معلوم می‌شود.
ملّا حسن کاشی، منقبت‌گوی شیعه و صاحب «هفت‌بند» معروف همشهری دیگر ایشان است که البته متولد آمل بوده، ولی در سال 701 در بغداد پیدایش می‌شود. او نیز تاریخ محمدی خود را به اولجایتو تقدیم کرده، اگرچه رشید را نیز در آن ستوده‌است. این ملّای کاشی خواب هم خوب می‌دیده‌است. در یک لوح کاشی که از این دوران بازمانده نوشته شده که در سال 711 در کاشان علی و مهدی صاحب زمان را در خواب دید و پیرو آن خواب اولجایتو در آن جا که امامان دیده شده‌بودند قدمگاهی ساخت. یک بار دیگر هم در بصره سراغ بازرگانی رفت و گفت در نجف امیرالمومنین را به خواب دیده که او را به این بازرگان حواله داده تا هزار دینار نذرش را به نیابت از مولا به ملّا بدهد.
کاشانیان دیگری که در این دوران شایان ذکر هستند و در اصفهان و بغداد و تبریز (و یکی از ایشان در شیراز) می‌چرخند و در حاشیۀ اردوی ایلخانی روزی می‌خورند کمال الدین عبدالرزاق و عز الدین محمود و عز الدین عبدالعزیز هستند. برخی از ایشان «متهم» به تشیّع بوده‌اند و بر تشیّع برخی دیگر دلایل قطعی داریم؛ مثلاً روضة الناظر و نزهة الخاطر، تالیف عزّالدین عبدالعزیز، از مدح خلفای راشدون خالی است ولی مدح علی دارد. عجیب هم نیست. شیعیان در کاشان بسیار بوده‌اند.

این فرد ظاهراً کاتب نیز بوده و گویا کاتبان کاشانی در کل کم نبوده‌اند. بورکهاردت و گیوزلیان کاتب شاهنامۀ لندن را کاشی می‌دانند و آدامووا کاتب شاهنامۀ فری‌یر را. یکی از کاتبان نسخۀ ایندیا آفیس 132، شامل منتخبات شش دیوان که در سال 713 و 714 (دوران اولجایتو) نوشته شده کاشانی است (2) و اینجا نیز علی را «علیه السلام» خوانده‌اند که از تشیّع کاتبان حکایت می‌کند. خط کاتبان این نسخه به شاهنامه‌های کوچک اول و دوم شباهت فراوان دارد. کاتب دو نسخه از روضة الناظر (نسخ تبریز و استانبول) همان کاتب شاهنامه قاهره است که نوۀ شمس الدین کیشی، استاد عبدالرزاق کاشی، بوده. این کاتب هم شیعه بوده و هم متن شاهنامه را بسیار اسلامی کرده. نسخه‌های لندن و فری‌یر و قاهره خویشاوند بسیار نزدیک یکدیگر هستند و کوچک اول نیز خویشاوند نزدیک آن‌هاست، حال آن که کوچک دوم و کاشی‌های تخت سلیمان نیز در همین شاخۀ متنی شاهنامه جای می‌گیرند.

@fanneadab

(ادامه در فرستۀ بعد)
Post #648 4.32K
شاهنامه در برزخ دو سیاست با یک هدف

ترنر مکان (1) افسر انگلیسی‌ای بود که مترجم فرمانده کل ارتش بریتانیا در هندوستان بود. به اقتضای شغلش با مردم محلی سروکار زیاد داشت و به یمن این آشنایی و دوستی و تسلّط بر فارسی و سایر زبان‌ها، در حلّ و فصل چندین مناقشه بدون درگیری نظامی یا بعد از غائله‌ای مختصر نقشی عمده داشت. خودش معتقد بود که در ناحیۀ بنگال سرشناسی نیست که با او آشنایی نداشته‌باشد.
مکان سی سال هم نداشت وقتی تصحیح خود از شاهنامه را به پایان رساند. تسلّط او بر فارسی و سنن منطقه از نثرش پیداست و آشنایی و دوستی او با مردم بومی از اینجا که عبدالقادر رامپوری و محمدسعید رامپوری برای تکمیل و انتشار تصحیح او ماده تاریخ هجری و عیسوی سروده‌اند. یک نشانۀ دیگر بر این آشنایی و اعتماد این است که هزینۀ این تصحیح و چاپ را ناصرالدّین حیدر، دومین «شاه» اود تامین کرده و مکان از او به سبک سنّتی (و از جمله با عبارت «نوشیروان ثانی») تجلیل می‌کند.
اما دلیل این که ترنر مکان برای تصحیح و چاپ شاهنامه‌اش به کمک یک حاکم محلی وابسته بود این بود که کالج فورت ویلیام کلکته هزینۀ آن را نمی‌پرداخت. مخالفت کالج با صرف این هزینه سابقه‌ای طولانی داشت. کوشش پیشین برای تصحیح و چاپ شاهنامه که به سرپرستی متیو لامسدن، استاد فارسی کالج، در سال 1808 شروع شده‌بود به همین دلیل پس از چاپ تنها یکی از هشت جلد برنامه‌ریزی‌شده متوقف شده‌بود، ولی مکان مشخصاً از یک «هرنتین صاحب» یاد می‌کند که همانا [بعدها «سِر»] هنری بینگ هرینگتن (Henry Byng Harington) است. هرینگتن که عضو انجمن مشورتی فرماندار کل هند بود در زمان چاپ شاهنامه مکان تنها 21 سال داشت؛ یعنی از قضا متولد همان سال بود که لامسدن تصحیح شاهنامه را شروع کرده‌بود، ولی اشارۀ مکان به نام او در مقدمۀ فارسی و انگلیسی‌اش نشان می‌دهد که در این زمان مانع اصلی حمایت از چاپ شاهنامه همو بوده‌است. هرینگتن خود متولد کلکته بود و تقریباً در تمام عمر خود در هند خدمت کرد و از میان مشاغل جورواجوری که در این مدت داشت یکی هم مترجم بود. او امتحان فارسی را برای خدمت در هند در آغاز همین سال 1829 گذرانده‌بود ولی در هر صورت معلوم است که در باب شیوۀ صرف بودجه نظری قطعی و بر اجرای آن نظر اصرار داشت.

نباید گمان شود که ترنر مکان هوادار بریزوبپاش و هدر دادن بودجه بود. از قضا قضیه درست برعکس است. مکان در سفرهایش به بریتانیا چندین سخنرانی کرده که در آن‌ها اصرار دارد که دستگاه حکومتی انگلیس در هند زیادی حجیم است و بهتر است بسیاری کارها را به مردم محلی و جریان طبیعی امور واگذار کرد و به ایشان اعتماد بیشتری داشت. یعنی او هم می‌خواست هزینۀ حکومت بریتانیا کمتر شود و او هم بریتانیایی‌ای وطن‌پرست بود.

امروز و پس از قریب دویست سال ما می‌دانیم که استعمار انگلیس در هند به چه راهی رفت و به چه نتایجی انجامید و حق بیشتر با کدام یک از این دو فرد بود. ولی این هم هست که اگرچه مکان هفت سال بعد از چاپ شاهنامه درگذشت و هرینگتن بیش از چهل سال دیگر بزیست و به بسیاری مقام‌های والا رسید، «نام» مکان است که زنده است و سوای اطلاعات برخط، برای یافتن چیزی دربارۀ هرینگتن باید خاک آرشیوهای قرن نوزدهمی لندن را سترد.

@fanneadab

اگرچه «ماکان» خواندن نام Turner Macan قابل درک است، من اصرار دارم «مکان» بخوانم تا سجعی که خود برای نام خویش در آغاز شاهنامه برگزیده حفظ شود:
«کمترین بندگان، آن بی‌نشان و لامکان، کپتان ترنر مکان»
که ضمناً یادآور «اقلّ عباد»ی است که ادوارد براون پیش از نام خود می‌نوشت.

* این یادداشت به جناب علی میرانصاری تقدیم می‌شود.
Older posts →

About this channel

How can I read @fanneadab without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for فنّ ادبیّات: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does فنّ ادبیّات have?
فنّ ادبیّات (@fanneadab) has 3.43K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does فنّ ادبیّات know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →