بوزینگان فاضل و آیندۀ علوم انسانی
(به مناسبت هفتۀ پژوهش - بخش نخست)
همه از نظریۀ چارلز داروین باخبرند؛ نظریهای که بنیاد فهم آدمی را از موجودات زنده دگرگون کرد و آن را به حق یکی از بزرگترین دستاوردهای علم دانستهاند. با این حال چند نکته هست که اغلب هنگام به خاطر آوردن داروین از یاد میرود. نخست این که هرچه داروین گفته درست نبوده. اگر امروز کتاب «منشأ گونهها»ی او را کسی بخواند که مقدّمات زیستشناسی امروز را هم بلد است هم از ژرفاندیشی او متحیّر میشود و هم از بیخبری او. اکتشافات بعدی (مهمترینشان ژن) آنقدر بر دانش بشر افزوده که بسیاری ایدهپردازیهای داروین امروز شاید حتی مضحک به نظر برسد. ولی آنچه مهم است این است که اکتشافات بعدی بنیاد نظریۀ او را متزلزل نکرده بلکه آن را پیراسته و ارتقا داده و بر دقتش افزودهاست.
دیگر این که داروین ناگهان از آسمان نیفتاد و همه چیز را «کشف» نکرد. درواقع اگر کتاب او را با آنچه در دهههای پیش از او نوشتهبودند مقایسه کنیم خواهیمدید که تا چه اندازه ادامۀ طبیعی مشاهدات دیگران است. پیش از داروین زیستشناسان بزرگی زیسته و کارهای مهمی کردهبودند. لینه - که یک قرن و نیم پیش از انتشار «منشأ گونهها» متولد شدهبود - فهمیدهبود که بین موجودات زنده خویشاوندی نزدیک و دور هست و روش او در نامگذاری گونهها همین امروز هم تقریباً بی هیچ تغییری به کار میرود. ژرژ لویی لکلرک تحوّل گونهها را در طی زمان مطرح کردهبود و احتمال دادهبود که این خویشاوندیها ممکن است به معنی انشعاب از یک جدّ مشترک باشد. حتی اراسموس، پدربزرگ داروین، دربارۀ احتمال ارتباط بین نسلهای متوالی گونهها مفصل نوشتهبود. ژان باتیست لامارک حدس زدهبود که شاید صفات اکتسابی در طول زمان از طریق ارث منتقل شود (چیزی که حدود دو قرن میگفتند رد شده - با آزمایش معروف بریدن دم موشها در طی سی و چند نسل - و تازه در همین دو سه دهۀ اخیر شکل اصلاحشدۀ آن دوباره دارد در «اپیژنتیک» طرح میشود) و ژرژ کوویه «انقراض برخی گونهها» را به کرسی نشاندهبود. وقتی تمام اینها را ببینیم حتی ممکن است تعجّب کنیم که پس چه جای نظریۀ داروین اینقدر تعجّب داشته و بنیادی بوده! پاسخ این است که داروین تمام مشاهدات پیشینیان را جمع کرد و ذیل یک چتر گرد آورد و توجیه کرد. فیل را از خانۀ تاریک به روشنایی آورد و برای همه چیز یک پایه گذاشت. او چندان فکت و دادۀ جدیدی بر دادههای موجود نیفزود. بلکه تمام مشاهدات و دستاوردهای دیگران را به شکلی منطقی توضیح داد. دیگران هم اغلب همان چیزها را دیدهبودند که او دیدهبود. هرچه را میگفت کموبیش میدانستند. برخی معاصرانش گاهی شاید چیزهایی را بیشتر و بهتر هم بلد بودند.
بعد ناچار پرسش دیگری مطرح میشود که «پس چرا اینهمه با او مخالفت شد؟» که البته چند نوع پاسخ دارد. از نظرات کشیشان که خود را بیجهت وارد بازی میدانستند که بگذریم، برخی مخالفان از بین اهل دانش و فهم نیز این نظریه را بیش از حد انقلابی میدانستند. ریچارد اوون از اینها بود که اغلب با اسم مستعار نقد نوشت و خیلی بیشتر حرف درگوشی زد و جبههسازی کرد و سنت جرج جکسون میوارت هم از این گروه بود. اینها نقد علمی هم میکردند ولی ظاهراً مشکل اصلی آنجا بود که به نظرشان به صلاح نبود کسی این حرفهای بیپروا را بزند بخصوص که «شریعت حقۀ مسیحیت» بدون این حرفها هم زیر فشار و پشتش (و بلکه رویش) به دیوار بود و این را به ضرر جامعه میدانستند. یک عده مثل لرد کلوین معروف بودند که بخشهایی از نظر داروین با درکشان از علوم دیگر (در مورد کلوین، مکانیک و ترمودینامیک جهان) سازگار نبود. عدۀ دیگری هم بودند که احتمالاً مهمتر بودند و نقدشان را مثلاً در نظرات آدام سِجویک، استاد پیشین داروین، و همان ژرژ کوویۀ مزبور میبینیم. آراء اینها را اگرچه پر از انواع جزئیات است، عمدتاً میتوان به این شکل خلاصه کرد که «پژوهش بسیار جالبی است ولی شواهد برای اطمینان از آن کافی نیست» و به یک اعتبار راست میگفتند. داروین برای هرچه میگفت شاهد مستقیم نداشت و یک وجه برجستگی کار او در این بود.
@fanneadab
(ادامه دارد)
Post #653
3.9K