TGViewer
Channel Public Channel
یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی

یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی

@yaddashtqaemmaqami

یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی

این کانال زیر نظر دکتر قائم‌مقامی و توسط یکی از دانشجویان ایشان اداره می‌شود.
نشانی صفحۀ اینستاگرام:
www.instagram.com/ghaem.maghami_s.a.r/
Subscribers
5.79K
Photos
26
Videos
5
Links
30
Recent Posts 20 shown
Post #850 1.28K
دانا

دانا در عنوان کتابهای پهلوی مانند اندرز اوشنر دانا به معنای حکیم است. در واقع ترجمۀ آن به دانا، گرچه بی‌اشکال است، به دلیل آنکه دانا معنایی موسّع دارد چندان دقیق نیست. بزرگمهر می‌دانیم که مکرّراً در شاهنامه دانا نامیده شده و در واقع در فصل انوشیروان آن کتاب مطلقِ دانا بزرگمهر است. این همان معادل فارسی تعبیر آشنای بزرگمهر حکیم است. مرحوم دکتر خطیبی در جایی احتمال داده‌ است که مقصود از دانا در عنوان و متن کتاب دادستان مینوی خرد نیز همین بزرگمهر است. در واقع نیاز به چنین فرضی نیست. دانای آن کتاب حکیمی است که در عالم خیال به عقل فعال (مینوی خرد) متّصل می‌شود و از او که سرچشمۀ علم و حکمت است علم و حکمت می‌آموزد. این گفت‌وگو میان حکیم و عقل آنجهانی نوعی شگرد یا قالب ادبی است. مع هذا فارغ از این جنبۀ ادبی، مقصود از دانا هر حکیمی ممکن است باشد که شروط اتصال به عالم دیگر را فرا هم آورده باشد. نویسندۀ این سطور در مقاله‌ای که دربارۀ ترجمۀ قرضی بعضی اصطلاحات علمی یونانی به پهلوی نوشته، به استناد حیّ بن یقظان ابن سینا و ترجمۀ فارسی آن، معلوم کرده که معادل یا یک معادل فارسی لفظ یونانی فیلسوف دانا بوده است. شاید نویسندگان اسماعیلی‌مذهب یا مایل به آن مذهب، که اهتمامی نیز در فارسی‌نویسی داشته‌اند، در اختیار این کلمه در برابر لفظ فیلسوف بی اثری نبوده‌اند. در هر حال، معادل خوب لفظ دانا حکیم است. بی‌جهت نیست که ادب حکمی ساسانی به «دانایان» منسوب است. در نامۀ تنسر به گشنسپ نیز که از اصناف و طبقات اجتماع یکی را نیز دانایان برمی‌شمرد مقصودش لابد همین حکمای قوم بوده است. اینکه چه کسانی در دورۀ ساسانی در دایرۀ شمول حکما درمی‌آمده‌اند مسأله‌ای دیگر است.
Post #849 2.28K
گزدم

دوستی چند روز پیش دربارۀ اصل این کلمه پرسید. واقع این است که اهل لغت این کلمه را زیاده ساده گرفته‌اند و به خلاف ظاهر کلمه، ساخت آن عادی نیست، زیراکه معلوم نیست جزء اوّل کلمه چه نوع کلمه‌ای است.

آنچه به ذهن می‌آید این است که جزء اوّل یا اسم است یا مادّۀ مضارع فعل. امّا نه اسمی به صورت گز به معنای گزیدن یا چیزی مانند آن داریم (گز به معنای مار که در فرهنگ پهلوی آقای دکتر منصوری است حاصل غلط خواندن شاهد مثال است)، نه ظاهراً در اقسام ترکیبات فارسی ترکیبی داریم که جزء اوّل آن مادّۀ مضارع باشد و حاصل ترکیب نیز ترکیب ملکی (bahuvrīhi) باشد.

با این حال، در مراحل قدیمتر زبان به ندرت می‌توان مانند چنین ترکیباتی یافت؛ نمونۀ آن shrut-karna در هندی باستان است به معنای «دارای گوش شنوا». معنای «شنوا» از shru به دست می‌آید که نوع کاربرد آن مانند است به مادّۀ مضارع (t در آخر آن وابسته است به قواعد صرف و نحو قدیم هندی و ایرانی، یعنی افزوده شدن t به ریشۀ افعال در کلمات مرکّب، زمانی که مختوم به مصوّتهای کوتاهِ جز a باشند).

اگر چنین چیزی را بتوان مبنای قیاس قرار داد، می‌توان گفت که گزدم یک ترکیب بسیار کهن است، و به همین سبب نظیر آن از نظر ساخت ظاهراً در فارسی به دست نمی‌آید. اگر این جواب هم درست نباشد، ان شاء الله اهل لغت ساده‌انگاری را کنار می‌گذارند و جوابی بهتر می‌یابند.
Post #848 3.51K
فرزین

کسانی که داستان گو و طلخند را در شاهنامه خوانده‌اند لابد توجّه کرده‌اند که لفظ فرزانه در آن داستان مکرّر است و مقصود از آن دو مشاور این دو شاهزاده و شاید بهتر باشد بگوییم دو وزیر این دو شاهزاده است (هیچ اشکال نداشت اگر نویسندگان لغت‌نامه‌های شاهنامه معادل وزیر را هم، ولو به قید احتمال، در پیش کلمۀ فرزانه می‌آوردند، بلکه درستتر هم بود). در پایان داستان، آن جا که حرکتهای مهره‌های شطرنج را برمی‌شمرد، همین لفظ فرزانه را در مورد وزیر شطرنج نیز به کار می‌برد. از همین جا می‌توان نتیجه گرفت که در اصل هندی داستان معادل کلمه در هر دو موضع mantrin بوده که هم معنای وزیر یا به تعبیر غربی ملکۀ شطرنج دارد، هم مشاور شاه، و هم در بعضی زبانهای هندی معنای وزیر (به فرهنگ رالف ترنر رجوع شود).

این داستان پیداست که کفّۀ ترازو را به سمت نظر کسانی سنگین می‌کند که می‌گویند فرزین شطرنج صورتی است از فرزان (و فرزان مرادف فرزانه است). ظاهراً صورت فرزین در متن پهلوی گزارش شطرنج مانع از قبول این نظر است و گویا به همین سبب است که کسانی فرزین را اصل گرفته‌اند و فرزان عربی را صورت مبدّل آن. چنین چیزی در نظر اوّل ناشدنی نیست، زیراکه نوشتن یاء مجهول در خطّ عربی به الف معمول بوده است، مانند بارون و شار (اسد، نه عنوان بعضی شاهان شرق ایران) از بیرون و شیر. مع هذا باید پرسید که فرزین چگونه لغتی است. آقای حسن‌دوست مثلاً نوشته مشتق است از frazaina و جزء دوم آن همان زین به معنای سلاح است. چنین کلمه‌ای نیست‌درجهان است و فرض آن نیز برای کسی که قواعد لغت‌سازی آن زبانها را بشناسد ناشدنی است. راه معقول همان است که بگوییم فرزان عربی معرّب فرزان پارسی است (فرز مرخّم آن است) و آن گاه فرزین ممال فرزانِ عربی است. به عبارت اخری، فرزان بار دیگر از عربی به فارسی بازگشته، مانند کلمات بسیار دیگر که دخیل از فارسی در عربیند و دوباره از عربی به ما بازگشته‌اند، مانند جاه و تاج و ... حال چرا فرزان عربی به صورت فرزین به ما برگشته، علّت باید در اماله باشد که شیوعی بیش از آنکه ما ممکن است متصوّر باشیم داشته. هنوز هم بقایای آن کلمات فراوانی که از لهجه‌ای «اماله‌دار» وارد فارسی شده‌اند در فارسی امروز بر جاست، مانند هلیم و افعی و ایمن و سبیل.
مهمترین اشکال که بر این گفته می‌توان کرد این است که پس فرزین پهلوی را باید چه کرد؟ پاسخ این است که تحریری از متن گزارش شطرنج که در دست ماست نو است و فرزین فارسی را در دوره‌ای اخیرتر به جای فرزان وارد متن کرده‌اند. شاید علّت کلمۀ عجیب رخ نیز همین باشد. اگر سخن کسانی که می‌گویند رخ همان ratha هندی به معنای عرّابه است درست باشد (و ظاهراً راهی جز قبول آن نیست)، آن گاه لازم می‌آورد که در پهلوی معادل آن rah، به معنای عرّابه، بوده باشد. ممکن است همین کلمه باشد که با تلفّظی مبدّل به عربی رفته و سپس در فارسی نیز رواج یافته و آن گاه وارد متن پهلوی نیز شده. ممکن است در این تحوّل اصطلاحاً سخت شدن صامت آخر، که h باشد و در پایان کلمه مبهم به گوش می‌رسد، در یک زبان بیگانه مؤثّر بوده باشد (گویا بخ بخ هم از این دست است). مسألۀ دشوار کلمۀ رخ شاید به این آسانی حل نشود، ولی این نظر بدتر از نظر کسانی نیست که گمان می‌کنند خ در رخ حاصل تأثیر y در rahy، یعنی صورت قدیمتر کلمۀ rah، است (در مانند به، که، مه، که همه از اصل vahy و mahy و kahy هستند، نمی‌توان چنین تحوّلی را دید)، یا بدتر از نظر کسانی که یک اصل ناموجود raxw را فرض می‌کنند، یا بدتر از نظر کسانی که گمان کرده‌اند معنای رخ پهلوان است.
Post #847 4.07K
هر که او را بیازارد مرا آزرده است

در فصل بیست‌‌وششم بندهشن می‌گوید که «مظهر هرمزد مرد اهلو است»:

u-sh gētīg daxshag mard ī ahlaw.

آنچه به عربی به آن مظهر می‌گویند معادلش در پهلوی دخشگ است، یعنی نشان. مرد اهلو یک معنایش انسان کامل است. این معنی را مخصوصاً ماریان موله معلوم کرده. امّا معنای عامترش مرد نیکوکار درستکار است که بر دین حق است. آن گاه می‌گوید «هر که به مرد اهلو نیکی کند یا او را بیازارد به هرمزد نیکی کرده و هرمزد را آزرده باشد.» عبارت در چاپ آقای پاکزاد چنین است:
kē mard ī ahlaw rāmēnēd ayāb bēshēd ēg-ish Ohrmazd rāmēnēd ayāb beshīd bawēd.

گویا مصحّحانی هم هستند که دانستن دستور زبان را در تصحیح متن ضروری ندانسته‌اند. -ش عامل جمله است و فعل پس از آن باید ماضی باشد، یعنی rāmēnīd، نه rāmēnēd. وانگهی عطف فعل ماضی و مضارع در این جمله آن طور که در چاپ آقای پاکزاد آمده چه توجیه دارد؟ این rāmēnīd bawēd و bēshīd bawēd همان ماضی التزامی است که نویسندۀ این سطور در مجلۀ ایرانشناسی دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه تهران ساختش را روشن کرده. محتوای آن مقاله به نظر کسانی نادرست آمد. آن کسان نفهمیده بودند که در آن مقاله چه گفته شده.

در دنبالۀ متن از بهمن سخن گفته شده. مضمون کلّی آن عبارت این است که آشتی که در میان «گُند یزدان» و «گُند ایرانیان» است از¹ بهمن است. گُند یزدان، چنانکه واضح است، در لفظ همان جند الله یا نزدیک به آن است. دنبالۀ عبارت ذکری است از «گُند دیوان». حزب هم یعنی سپاه. بنابراین، حزب الله و حزب الشّیطان هم در معنی مانندند به این گُند یزدان و گُند دیوان. لابد می‌توان برای این تعابیر سابقۀ قدیمتری هم یافت. فعلاً یادآوری کنیم که احتمالاً در دوران ساسانیان نیز وقتی می‌خواسته‌اند به جنگ روم بروند، برادران حزب الله آمادۀ نبرد می‌شده‌اند. امیدواریم کسانی نخواهند وضع آن اعصار را به وضع امروز ربط دهند، ولی ایرانشهر ساسانی، خوب یا بد، مفهومی دینی نیز در خود داشته است.

۱. متن می‌گوید pad rāy، یعنی «برای» و معادل همین برایِ فارسی. این pad rāy و برای حرف اضافۀ کهنی نیست و راستش را بخواهید ساخت عجیب خلاف قاعده‌ای دارد.
Post #846 3.97K
رسانه و رایانه، نوآوری دیگر فارسی جدید در ساختن لغات تازه

تا آن جا که نویسندۀ این سطور می‌داند، در فارسی قدیم از مادّۀ سببی و پسوند -ه صفت فاعلی نمی‌ساخته‌اند، بدین معنی که مثلاً خوره به معنای خورنده و آکله است، ولی خورانه استعمال نداشته. رنده، گیره، ماله، استره، و چند کلمۀ دیگر صفات فاعلیی هستند که به همین شیوه ساخته شده‌اند (در دستورهای فارسی به پیروی از صرف عربی به این کلمات اسم آلت یا اسم ابزار گفته‌اند. کلمات تاره‌ای نیز مانند سنجه در فارسی با همین تصوّر ساخته شده، به توهّم اینکه سنجه یعنی ابزار سنجیدن. به لحاظ تاریخی لغتی است غلط که سازندگان آن عقلشان به چشمشان بوده).
چند کلمه که ممکن است چنین تصوّر شود که از مادّۀ سببی و پسوند -ه ساخته شده‌اند در واقع چنین نیستند: روانه صورتی است از روان (مانند ستمگار و ستمگاره) و روان صفت فاعلی است از مادّۀ مضارع و پسوند -انِ سازندۀ صفت فاعلی،¹ گیرانه و آتشگیرانه نیز در اصل صفت فاعلی از مادّۀ مضارع و پسوند -ان هستند، و تقریباً چنین است تازانه. امّا تازانه به لحاظ تاریخی بر روی مادّۀ مضارع سببی «بسیط سماعی» تاز- ساخته شده. با این همه، آن نیز بر روی مادّۀ سببیِ ساخته‌شده با پسوند -ان ساخته نشده، بلکه -ان در آن پسوند صفت فاعلی است. چون مادّۀ تز- از میان رفته بوده، تاز- تنها مادّۀ مضارع از این فعل است و بنابراین، در مورد تازانه نیز نمی‌توان گفت که بر روی مادّۀ سببی قیاسی ساخته‌ شده (ولی به لحاظ معنایی، تازانه معنای سببی خود را از تاز- می‌گیرد نه از -ان).²

امّا لااقل دو لغت در دورۀ معاصر بر روی مادّۀ سببی و پسوند -ه ساخته شده. یکی رسانه است³ و دیگر رایانه. رایانه را بر روی مادّۀ مضارع مردۀ رای- به معنای نظم دادن و معانی مشابه و پسوند مادّۀ سببی و پسوند -ه صفت فاعلی (/اسم ابزار) در ترجمۀ ordinateur فرانسوی ساخته‌اند.

۱. آقای جانی چونگ در جشن‌نامۀ آقای آساطریان خواسته بگوید که پسوند -ان همان معنای کارکرد قدیم خود را، که ساختن صفت فاعلی مضارع ناگذر (middle) باشد، در فارسی نیز دارد و -ان و -نده همان تقابل قدیم خود را تا حدّی در فارسی هم نگه داشته‌اند. حرفهای بی‌اساسی در هر حال در آن نوشته آمده است.
۲. تازیانه، بر خلاف تصوّر عوام، لغت عادی نیست. آیا اصلش تازگانه بوده؟
۳. لغت کم‌کاربرد رسانه به معنای غم در فارسی قدیم طبعاً لغتی دیگر است که اصل آن بر نویسنده پوشیده است. این رسانۀ ملّی در هر حال غم بزرگی است.
Post #845 3.89K
حال که احوال مردم ایران برای آنها بی‌خوابی و کابوسها و هذیانهای شبانه را به ارمغان آورده، یک حاصلش این شده که اهل درس و کتاب هم گاه و بی‌گاه یک گوشی دستشان گرفته‌اند و مبلغی حرف درست و غلط را در یک چنین جاهایی تحویل هم می‌دهند. این نیز یکی از آن قسم حرفها:

یک رسالۀ مفردۀ تازه باید دربارۀ فردوسی نوشت. تحقیقات جدیدتر مقداری مطالب تازه به یافته‌های پیشینیان دربارۀ تاریخ عصر شاعر و تاریخ زندگی او و تاریخ نظم شاهنامه و مذهب او و منابع شاهنامه و شیوۀ سخن‌سرایی شاعر و زبان شاهنامه و مضامین شاهنامه افزوده‌اند که لازم است بار دیگر در کتابی synthetic از نوع کتابهای نشر طرح نو (و بهتر از آنها) از آنها بحث شود.¹ فردوسیِ طرح نو را محقّقی خبیر نوشته بود، ولی به همین دلیل که گفته شد چیزی نو لازم است.
نوشته‌های محقّقان ما دربارۀ شاهنامه و فردوسی بعد از مرحوم تقی‌زاده تا حدّ زیادی وارد انشاءنویسی شده. حتّی آنچه دانشمندان بزرگی مانند مرحوم مینوی (در فردوسی و شعر او) و مرحوم مرتضوی (در فردوسی و شاهنامه) نوشته‌اند بیشتر به خطابه می‌ماند. آنچه از مرحوم دکتر خالقی در دانشنامۀ زبان و ادب فارسی چاپ شده شاید بهترینِ مطالب دربارۀ شاهنامه و فردوسی به این معنی که این جا مدّ نظر ماست باشد. در هر حال، کاری است که باید کرد.

۱. آن کتابها خوب و بد داشتند. لیکن در بین کتاب‌خوانان اثربخش بودند. مثلاً سعدی آقای موحّد، با آنکه کتابی خوب نبود، سعدی را در بین گروهی از جوانان و روشنفکران که چندان دلمشغول تحقیق و تدقیق نبودند بار دیگر زنده کرد. از همین جهت هم که نگاه شود، آن مجموعه به طور کلّی مفید بود.
Post #844 5.57K
حکیم ایرانی

نویسنده‌ای بود که چند سال پیش به رحمت خدا رفت. او مانی را به سائقۀ حبّ الوطن حکیم ایرانی می‌خواند، چون پدرانش را همدانی می‌پنداشت و او را برخوردار از حکمت مغان مادی. آن نویسندۀ مرحوم ارثش را به نویسنده‌ای دیگر داده که سالها دربارۀ تصوّف قلم زده و مطالب قابل استفاده‌ای هم گاهی نوشته. این دو تن درست نمی‌دانستند یا نمی‌دانند که وقتی از «حکیم ایرانی» سخن می‌گویند چه می‌گویند. مع هذا این تعبیر به یک معنی آن قدر هم غلط نیست. به هر حال، مانی هم در نزدیکی پایتخت ایران به دنیا آمده و دینش در اقطار مملکت ایران پخش شده. اینکه منشأ فکر او را بیشتر باید در جهان مسیحی و یهودی یا یهودی-مسیحی جست به جای خود درست است، ولی ایران پیش از اسلام هم مساوی با دین زردشتی نیست، کما اینکه ایران امروز مساوی با کسانی که قدرت را به دست دارند نیست. بلی، این هست که دین زردشتی و معارف آن دست بالا را داشته است. از طرف دیگر، بعضی ولایات ایران در عصر ساسانی مسیحی‌نشین شده بوده‌اند. اینها را نمی‌توان ایرانی به شمار نیاورد. به یک معنی، آن تعبیر «حکیم ایرانی» را می‌توان پذیرفت، ولو آنکه قائلانش ندانسته باشند چه می‌گویند. با این حال، به کار نبردن چنین تعبیری اولی است.
Post #843 10.9K
خداوند این مملکت را از دروغ بپاید

اینکه داریوش گفته خدا این مملکت را از دروغ و سپاه دشمن و خشکسال بپاید از بس مبتذل شده نقل هر کس است. اشکالی هم ندارد اگر هر فرد عامی هم چنین سخنی را بر زبان آورد. این هست که سخن بدی نیست. مع هذا نه باید این قدر ساده‌انگار بود نه باید از این سخن نتایج بزرگ، و در عین حال کودکانه، گرفت که مثلاً چون ما ایرانیان از اوّل تاریخ دروغگویان قهّاری بوده‌ایم، پس داریوش اوّل چیزی که به ذهنش آمده این بوده که بگوید خدایا تو پیش از هر چیز دیگر ما را از شرّ این اوّل رذیلت این قوم برهان.
هر دانشجویی که این درسها را خوانده باشد‌ می‌داند آن لفظ درَوگَه که در کتیبه‌های هخامنشیان آمده معنایی شاملتر از آنچه در نظر ماست داشته و به یک معنی ضدّ هر راستی بوده؛ ضدّ آن، اگر نه در آن کتیبه‌ها، در اوستا اشه است که مفهومی عام و شامل است و هر خوبی و نیکی و راستی و درستی و نظم و قاعده و قانون را در بر می‌گیرد. جهان جهان بودن خود را از اشه می‌گیرد و دروگه به یک معنای عام آن بدی اخلاقی و دینی است که آن جهان و اجتماع را در دامن بی‌نظمی و بیداد و بی‌قانونی و بی‌سامانی می‌اندازد. این جا مجال آن نیست که این مفهوم چنانکه باید شرح شود، ولی این قدر نیز ممکن است برای کسی که این درسها را نخوانده روشنگر باشد. بلی، یک معنای دروگه آن بی‌سامانی است که در گفتار است و شامل است بر دروغ و فریب و نقض عهد و آنچه نادرستی در سخن است. ولی این جزئی از معنی است. دهه‌ها قبل امیل بنونیست نامدار خواسته این سه بلا را که داریوش از آنها یاد کرده در چارچوبۀ نظریّۀ کارکردهای سه‌گانۀ طبقات سه‌گانه تبیین کند، به این معنی که هر یک از این سه بلا خاصّتاً متوجّه یکی از طبقات اصلی سه‌گانۀ اجتماع است. نظر ما دربارۀ نظریّۀ ژرژ دومزیل دربارۀ کارکردهای سه‌گانه هر چه باشد، در درستی ولو نسبی سخن بنونیست من بنده تردید ندارد.

باری از جامعه‌شناس ما انتظار نیست که مورّخ هم باشد، ولی انتظار هم نیست که خودش را از همه چیز معاف کرده باشد و مانند عوام سخن بگوید.

تذکّر دادند که در این کانال تبلیغاتی نیز دیده می‌شود. آن تبلیغات، چنانکه توجّه دارند، گویا خودکار است و طبعاً ارتباطی با این کانال ندارد.
Post #842 4.33K
تصحیف دو نام در شاهنامه

مهران‌ستاد یا مهران‌شتاد (این اخیر در چاپ استاد خالقی)، که نام او را در نسخه‌های شاهنامه مهران‌شاد و مانند آن نیز می‌توان خواند (رجوع شود به فرهنگ نامهای شاهنامه از آقای دکتر رستگار، ۱۰۳۰)، از بزرگان دربار نوشیروان است که او را شاه به نزد خاقان چین می‌فرستد تا دختری را که خاقان می‌خواسته به زنی به شاه دهد با خود به ایران بیاورد. نام این فرد در مجمل التّواریخ نیز مهران‌شتاد است و در نسخه‌بدل مهران‌شنان (ص ۷۵ از چاپ بهار؛ نقل از رستگار، همان صفحه). مجمل التّواریخ مطلب را از شاهنامه گرفته. بهار همان جا گفته که نام این فرد در داستان بهرام چوبین بوده و از تاریخ بلعمی نقل کرده که «مردی نام او بنخیان (سنجباز؟) از سرهنگان هرمز ... گفت پدرم مهراستاذ و باز گوید مهراستاذ و مهرانساذ (نسخه: مهران‌سناذ) نیز گفتند. فردوسی نام سرهنگ را نستوه و نام پدرش را مهران‌ستاذ آورده، گوید: یکی بنده بد شاه را شادکام/خردمند و بیدار و نستوه‌نام//پدرم آن خردمند مهران‌ستاد ...» (پایان گفتۀ مرحوم بهار، نقل از رستگار).

کلید گشودن مسأله در همین گفته است. نام این فرد مهراشتاد (یعنی مهر-اشتاد: Mihrashtād) بوده که در زمان ساسانیان نامی معمول بوده (از جمله نام فردی که مهری از او به دست آمده؛ رجوع شود به ژینیو، ذیل نامهای ساسانی، ۲۰۰۳، ص ۴۹) و آن مرکّب است از نام دو ایزد مهر و اشتاد و نامی است از نوع محمّدرضا و محمّدعلی.¹ مهراشتاد، اگر به خطّ عربی و فارسی نوشته شود و در نوشتن نقطه‌ها مسامحه‌ای رود، به آسانی به مهرانستاد، مهرانشاد، و مانند آنها قابل تصحیف است. برداشتن قدم بعدی آسان است، و آن جدا نوشتن مهران، که نامی آشنا بوده، از جزء دوم است که آن را هر کس طوری نوشته و طوری خوانده بوده. در هر حال، آنچه بلعمی آورده صورت درست است و مؤیّد آن مهربستان در نهایة الارب (چاپ دانش‌پژوه، ص ۳۵۱) است که آن نیز تصحیف همان نام است، مگر آنکه کاتبی نام Mihrashtād را به خطّ عربی بدون نقطه، که معهود کاتبان بوده، و بدون الف (چون آنچه در میان کلمه به لفظ درمی‌آید فتحه است) نوشته بوده، یعنی مهرَستاد و آن گاه این مهرستاد به مهرستان تصحیف شده و سپس کاتبی دیگر که نام را نمی‌شناخته ستان را به بستان بدل کرده. اگر در نظر آورده شود که تصحیف نون و دال در خطّ عربی قدیم چه اندازه آسان است، مخصوصاً وقتی نقطۀ نون نوشته نشود، فهم مطلب آسان می‌شود.

امّا آن فرزند مهراشتاد که نامش را مرحوم بهار ممکن نبوده از روی آن صورت مغلوط تاریخ بلعمی تشخیص دهد در نهایة الارب چاپ مرحوم دانش‌پژوه (همان صفحه) انوشجان است. احتمالاً در تاریخ بلعمی نیز همین نام بوده که تصحیف شده. انوشجان از زمرۀ نامهای خاص بوده² و ممکن است بتوان به آنچه در نهایة آمده اعتماد کرد. آنچه به شاهنامه رسیده بوده لابد چیزی بوده ناخوانا و شاعر، چنانکه در چند مورد دیگر، آن را به کل‍ّی به چیز دیگر تبدیل کرده: نستوه. گفتۀ شاهنامه را باید در این جا نادیده گرفت و کنار گذاشت.

دربارۀ این دو نام لابد دیگران نیز مطالبی نوشته‌اند. اگر آن چیزی را گفته‌اند که این جا آمد، دیگران سبقت جسته‌اند. اگر جز این گفته باشند، غلط گفته‌اند.


۱. اینکه جزء اوّل، که مهر باشد، -ان نسبت یا تحبیب یا بنوّت نیز گرفته باشد و صورت درست نام مهران‌اشتاد باشد در نگاه نخست ناممکن نیست (قس نام مهران‌تیرداد در ژینیو، نامهای ساسانی، ۱۹۸۶، ص ۱۲۶)، ولی قراین دیگر، که خواهد آمد، چیزی دیگر می‌گوید.
۲. شواهدی از نام انوشجان و نوشجان در چاپ جدید چهل گفتار آمده است.
Post #841 3.38K
از نامهای شاهنامه: یلان‌سینه

از پهلوانان داستان بهرام چوبینه است و بنا بر اخبار طوال دینوری برادر او. مع هذا نام او در کتاب دینوری مردان‌سینه است (آرتور کریستنسن در کتاب بهرام چوبین خود مردان‌شینه آورده، به استناد منابع دیگر). این دوگانگی ظاهراً به این شکل قابل رفع است که فرض کنیم جزء اوّل نام او به خطّ پهلوی vīrān نوشته شده بوده. معنای ویران (جمع ویر) «مردان» است. امّا اگر الفک آغاز کلمه، که برابر با حرف واو است، از کلمه جدا بیفتد و مثلاً حرف عطف تلقّی شود، کلمه را می‌توان یلان خواند (حرف لام در آن خط هم صدای ر دارد هم صدای ل)، چنانکه امروز نیز بعضی پهلوی‌دانان این کلمه را یلان می‌خوانند (و به نظر ما غلط می‌خوانند). در هر حال، اگر ویران مفروض را منبع گفتۀ دینوری به مردان ترجمه کرده باشد و منبع فردوسی یلان خوانده باشد، می‌توان به اصل این نام در منابع دورۀ ساسانی نزدیک شد.

جزء دوم، اگر تصحیف و بدخوانی نباشد، ممکن است اسم مصغّر از سین باشد به معنای «عقاب» (سینَگ که اصل این کلمه است در میان نامهای ساسانی شواهدی دارد). اگر چنین باشد، معنای آن چیزی در حدود «عقابِ مردان» خواهد بود، لابد از جهت شجاعت (نهادن نامی مانند عقاب بر فرزندان هنوز هم در ایران نامعمول نیست). احتمال دیگر این است که -ان در پایان جزء اوّل پسوند تحبیب باشد (و چنین است ظاهراً نظر جناب استاد صادقی؛ نامهای مرکّبی که پسوند -ان، که ممکن است پسوند تحبیب یا بنوّت باشد، بر سر جزء اوّل آنها وارد شده نامعمول نبوده‌اند).
امّا اگر این سینه تصحیف کلمه‌ای دیگر باشد، تشخیص اصل کلمه دشوار می‌شود. اگر رأی آن کسان درست باشد که این مردان‌سینه همان مردان‌شاه نام از پهلوانان اواخر دوران ساسانیان است، دشواری بیش از این می‌شود، بدین معنی که معلوم نیست کدام را باید اصل گرفت و کدام را فرع؛ احتمالاً مردان‌سینه را باید اصل گرفت.

غرض این جا گشودن راهی بود برای حلّ اختلاف میان روایت شاهنامه و دینوری . مخفی مماناد که راقم این سطور نظری دارد همراه با بی‌پروایی که اصلاً یل، که تا کنون اشتقاق آن در پردۀ ابهام مانده، لغت مستعمل اهل زبان نبوده و منشأ آن بدخوانیِ ویرِ پهلوی است در زبان حماسه‌سرایان، و آن گاه از زبان ایشان به نوشته‌های دیگران راه یافته.
Post #840 9.14K
مسائل و معضلات آن قدر به هم پیچیده که نقل از گلستان و شاهنامه و این کتاب و آن کتاب، که یک چند در این ایّام معمول شد، چیزی جز مغالطات تاریخی و آمیختن امور گاه بی‌ربط به هم نیست. نفع و فایده‌ای هم گویا ندارد جز اینکه شماری عربده‌جو را برانگیزد که به فردوسی و سعدی و جز ایشان ناسزا بگویند. مع هذا همیشه وقتی آقایان به گذشتۀ ایران و تاریخ آن و شاهنامه و این قبیل کتابها استناد می‌کنند، پیش خود می‌گویم کاش یک سطر از این کتاب را خوانده بودید یا خوانده بودند. یک وقتی آقای جویا جهانبخش در جایی دربارۀ سعدی سخنرانیی می‌کردند. گمانم در ذهن هر کس این آمد که آقایان کاش همین یک کتاب گلستان را که از ایّام صبا در مکتب می‌خواندند پیش مکتب‌دار خود خوب خوانده بودند. نظیر آن سخنرانی شنیدنی آقای دکتر میلاد عظیمی بود در روز شاهنامه که سر و صدایی نیز کرد.

این بنده که کوشیده گاهی این کتاب شریف شاهنامه را باز کند دیده که این کتاب که یک قصدش بیان شیوۀ مملکت‌داری، تا آن جا که به زبان حماسه می‌توان گفت، بوده، جا به جا مطالبی دارد که خواندنش از همان ایّام صبا لازم بوده. اگر به کودکان خود این کتاب را می‌آموختند، احتمالاً بی اثری در ساختن خلقیّات و روحیّات آنان نبود. هم اکنون هم، اگر مملکت از این بلای جنگ جان به در برد، برنامۀ مدارس را باید طوری پیش ببرند که این کتاب جزئی از آن باشد؛ کتاب، نه آن که آن را با مطالب بی‌ربط بیامیزند و به خورد کودکان مردم دهند.
باری، سخن کوتاه باید گفت. حصّۀ دیشب ما از شاهنامه این بود که خاقان چین، یعنی خاقان ترکان، قصد جنگ با ایران می‌کند، لیکن میان جنگ و دوستی مردّد است. شاه ایران، که نوشیروان باشد، در نامه به او از جمله می‌نویسد:
سدیگر کجا دوستی خواستی
به پیوند ما دل بیاراستی
همی بزم جویی، مرا نیست رزم
نخرّد کسی رزم هرگز به بزم
و دیگر که با نامبردار مرد
نجوید خردمند هرگز نبرد
به ویژه که خو کرده باشد به جنگ
گه رزم جستن نجوید درنگ
بسی دیده باشد در کارزار
نخواهد گهِ رزم آموزگار

پس از شنیدن سخن مشاوران، که شکوه نوشیروان و نیروی سپاه و کشور او را به چشم دیده‌ بودند،

چنین گفت خاقان که این است راه
که مردم فرستیم نزدیک شاه
به اندیشه در کار پیشی کنیم
بسازیم و با شاه خویشی کنیم ...
بدو نازش و سرفرازی بود
و زو بگذری جنگ بازی بود
ردان را پسند آمد این رای شاه
به آواز گفتند کین است راه
Post #839 7.3K
فرهنگی

قبلاً در همین یادداشتها نوشته شده که معنای فرهنگی ادب‌آموز و آموزگار است و اگر دقیقتر بگوییم، معادل مؤدِّب عربی (به زیر سوم) است. این فرهنگیان ممکن است از آن کسان بوده باشند که در دربار ادب درباری و شاهی را، که اعم از شطرنج و چوگان و نیزه‌وری و درس دینی و جز دینی بوده، به فرزندان شاهان و اشراف بلندپایه می‌آموخته‌اند. مرحوم دکتر محمّدی ملایری از این معنی به احتمال یاد کرده است.
حال می‌گوییم یک معنای مؤدّب عربی مکتب‌دار است و همین بایست در مورد فرهنگی نیز صادق باشد. به عبارت اخری، مکتب‌دار را در عصر ساسانی به اقرب احتمال به همین نام می‌خوانده‌اند. مؤیّد آن داستان بزرگمهر در شاهنامه است که پیش مکتب‌داری در مرو درس زند و است می‌خوانده، چنانکه بعدها در مکتبها به کودکان قرآن می‌آموختند. شاهنامه در این جا می‌گوید (چاپ سخن، دوم، ۶۶۰-۶۶۲):

یکی از ردان نامش آزادسرو
ز درگاه کسری بیامد به مرو
بیامد همی گرد مرو او بجُست
یکی موبدی دید با زند و اُست
همی کودکان را بیاموخت زند
به تندی و خشم و به بانگ بلند
یکی کودکی مهتر [خلیفۀ مکتب؟] اندر برش
پژوهندۀ زند و استا سرش

تا آن جا که آزادسرو پیش شاه بازمی‌گردد و به او می‌گوید:

برفتم ز درگاه، شاها، به مرو
بگشتم چون اندر گلستان تذرو
ز فرهنگیان کودکی یافتم
بیاوردم و تیز بشتافتم.

فرهنگ و فرهنگی، مانند هنر، از لغات بسیار خوبند که تقریباً مرده بودند و روشنفکران و سخن‌شناسان واقعیِ قبل از هجرت آنها را کم از صد سال پیش بار دیگر زنده کردند.
Post #838 4.53K
به گنج و به مردی گران‌پایه بود

این دو بیت از داستان نوشیروان است (چاپ خالقی-خطیبی، هفتم، ۱۳۳):
از ایشان هر آن کس که پرمایه بود
به گنج و به مردی گران‌پایه بود

ببستند و بر پیل کردند بار
خروش آمد و نالۀ زینهار

ظاهراً گران‌پایه لغت نباشد یا در شاهنامه نباشد. بعضی نسخه‌ها، آن طور که در ذیل همان صفحه آمده، گران‌سایه دارند، و گران‌سایه چند بار در شاهنامه به کار رفته. به نظر ما ضبط درست گران‌سایه است.
گران‌سایه کسی است که به تعبیر امروز سایه‌اش سنگین است. این سایه ممکن است لغتی جز سایۀ معروف به معنای ظل باشد. سنگ و سایه که در ویس و رامین به معنای حرمت و حشمت و وقار و اعتبار به کار رفته جزء دومش همین لغت است. سایه در این معنی شواهد قابل توجّه دیگر نیز در شعر قدیم دارد. بنابراین، گران‌سایه، چنانکه پیداست، همان گران‌سنگ است.
اگر برای گران‌پایه نتوان وجه درستی یافت یا شواهدی مناسب، گران‌سایه را باید برتری داد.
Post #837 4.68K
نگه کن که تا چون بود باورم

از اندک شواهدی که در لغت‌نامۀ دهخدا از باور هست این به دست می‌آید که باور صفت است نه اسم. این احتمالاً در مورد شواهد بسیار کهن فارسی صادق باشد.

۱. چیزی را باور داشتن یعنی چیزی را راست داشتن، چیزی را درست داشتن، چیزی را قابل اعتماد داشتن، چیزی را استوار داشتن.
۲. در کسی را چیزی باور شدن، مانند باورم شد، نیز باور صفت است. مقصود این بوده است که فلان چیز مرا راست شد، مرا درست شد (به معنای قدیم درست توجّه فرمایند)، مرا مسلّم شد، مایۀ اطمینان من شد.
۳. چیزی کسی را باور بودن، یعنی برای او مسلّم بودن، درست بودن، ...

۴. چیزی را باور کردن، در اصل یعنی چیزی را برای خود روشن و ثابت و مسلّم کردن.

در مصراع صدر این یادداشت نیز باور را باید با این تصوّر خواند.

در فرهنگهای لغت زبانهای فارسی میانه و پهلوانی واور و وابر را هم اسم می‌شمارند، به معنای اعتقاد، هم صفت، به معنای راست و درست. راستش در این نیز باید تردید کرد.

در هر حال، اگر باورتان نیست که مطلب این یادداشت درست است، خود جست‌وجو بفرمایید.
Post #835 4.76K

Forwarded from جمال وفایی

shaearan5_siyayash_vafaei@jamalvafaei
🔹🔶🔹

🔵برنامه رادیویی شاعران قصه میگویند


🔶این داستان از اشعار  فردوسی


     🟣 داستان  : ((  سیاوش ))


🔹قسمت: پنجم

🔶خواننده : جمال وفایی

🔹موسیقی: حسینعلی ملاح

🔹گویندگان :بهزاد فراهانی ، داوود رمزی ، خلعتبری ، رضائیان و مولود زهتاب
🔶هنرمندان : مجید نجاحی ، سلیم فرزان ، حسن ناهید،حسین همدانیان ، سیمین آقارضی ، یوسف زمانی ، رحمانی پور ، عسگرپور

▫️تهیه کننده : منوچهر خلیقی
🔹ناظر: امیر فریدون گرکانی
🔸نوشته و تنظیم : نادر وزین پور

▫️دستگاه: بیات اصفهان و ماهور

▫️آرشیو خانم جین

🌏کانال تلگرام رسمی : استاد جمال وفایی

🆔 @jamalvafaei
Post #834 4.62K
پیشوا، پیش‌فا (یادداشت لغوی، لغتی دیگر از زبان قدیم هرات)

در فقرۀ ۳۰. ۲۳ از گزیده‌های زادسپرم دربارۀ تکوین جنین می‌گوید (مطابق چاپ ژینیو-تفضّلی، ۱۰۰-۱۰۱):
ud gyān rōšn [ud] garm ud ham-gōhr ī ātaxš pēšōbāy abāg tōhm ī ātaxš-tōhmag andar ō gāh šawēd ...

عبارت را این دو دانشمند چنین ترجمه کرده‌اند:

«و جان روشن¹ و گرم است و همگوهر آتش است؛ (همچون/به عنوان) پیشوا با تخمۀ مرد، که خود طبیعت آتشین دارد،² وارد جای (خود) شود ...»

ولی گویا سخن از پیشروی و پیشوایی نیست؛ پیشوا در این جا ظاهراً قید است به معنای «از پیش»، برابر با dejà فرانسوی و already انگلیسی. این بایست همان پیش‌فا باشد که مکرّر در ترجمه و تفسیر هروی قرآن (چاپ مرحوم آیت‌اللّه‌زادۀ شیرازی) در معنای من قبل عربی آمده است.

نزدیک به این معنی را این دو دانشمند از عبارتی دیگر از متن (۳۰. ۱۶) دریافته‌اند (ژینیو-تفضّلی، همان جا):

pēšōbāy az +āmēzišnān xōn [ī!] ō jagar šawēd

در آغاز، از میان خلطها، خون به جگر رود ...

همین عبارت بایست راهنمای ایشان در فهم فقرۀ ۳۰. ۲۳ شود. ممکن است همین معنی در مورد کلمۀ pēšōbāy در فقرۀ ۳۰. ۴۷ نیز صادق باشد.

فی‌الجمله، به نظر می‌رسد دو لغت پیشوا در فارسی میانه وجود داشته که احتمالاً در اصل یک لغتند، ولی کاربرد جدا یافته‌اند و به مرور تلفّظشان نیز دوگانه شده است.


۱. توجّه شود به جان روشن و روشن روان. روشن که صفت ثابت جان و روان شده فقط مفهومی باطنی و عرفانی ندارد، بلکه در علم قدیم نیز ظاهراً ریشه‌ای داشته است.
۲. گوهرِ تخمۀ مرد را آتشین تصوّر می‌کرده‌اند.
Post #833 5.79K
از عجایب شاهنامه این است که کلمات موبد و رد در بعضی ابیات آن از معنای خود خالی شده‌اند و معانی دیگر چون پهلوان و سپهدار گرفته‌اند. نمونه‌اش موبدی است بابک نام که نوشیروان دیوان عرض خود را به او می‌سپرد و او سه روز از سپاهیان سان می‌بیند و روز سوم با گستاخی، چنانکه از فرماندهان کارآزموده انتظار است، سواری و مهارت شخص شاه را هم می‌آزماید. گمان بیهوده بردن است که شاه دیوان عرض خود را به ملایی سپرده باشد یا ملایان و موبدان و هیربدان در کار جنگاوری نیز چنان ورزیده شده باشند که سزاوار سپهداری و فرماندهی نیز بشوند. اگر چنین بودی، نوشیروان چگونه توانستی چهل و هشت سال (چل و هشت سال بد عهد نوشین‌روان) به آن سان که معروف است کشورداری کند؟ باری، سخن را بیهوده دراز نباید کرد. رد و موبد نیز چون دستور — و رد لابد در دوره‌ای قدیمتر — معانی وسیعتری گرفته‌ بوده‌اند و این در مورد موبد عجیب است.‌ فهرست کردن کارکردهای موبدان و ردان در شاهنامه و جدا کردن آن کارکردها از هم کاری خواهد بود مفید، اگر نکرده باشند.
Post #832 5.49K

Forwarded from فنّ ادبیّات

پدر بر پدر مر مرا ترک بود
به فرزانگی هر یکی گرگ بود


سررشتۀ انتساب این بیت به نظامی ظاهراً چیزی است از قبیل «شیوۀ ارجاع» سعدی در «ندانم کجا دیده‌ام در کتاب»: نوشابه آراسلی در مقدمۀ کتاب نظامی و ادبیات ترک در سال ۱۹۸۰ از علی گنجه‌لی نقل می‌کند که گفته‌بوده‌است این بیت را در کتابخانۀ ایاصوفیه در نسخه‌ای دیده بوده‌است، بی آن که نشانی نسخه را به یاد داشته بوده‌باشد.

این انتساب از همان روز نخست محلّ این اشکال بوده که بیت در نسخه‌های معتبر اسکندرنامه نیست و به همین دلیل پژوهشگران آن را کمتر جدّی گرفته‌اند و عملاً مسئلۀ علمی اصلی با همین یک اشکال رفع شده‌است و تا جایی که دیده‌ام خود نوشابه آراسلی نیز در نوشته‌های اخیر خود آن را تکرار نکرده‌است، ولی دعوای سیاسی و هویّتی همچنان ادامه دارد.
از یک طرف قوم‌گرایان و هویت‌طلبان «تورک آزربایجانی» همچنان این بیت را شاهد ترک بودن نظامی می‌دانند و در باب اهمیّت اشاره به «گرگ» و هویت ترکی بیت انشاها نوشته‌اند، حال آن که اصلاً معلوم نیست چنین جزئیاتی را در چنین بیت سستی، شاعرش هرکه باشد، چقدر باید جدّی گرفت. از سوی دیگر «ایران‌دوستان» و ملی‌گرایان بیت را از اساس جعلی و کلّ قضیه را بخشی از پروژه‌ای سیاسی دانسته‌اند. این سهل است، حتی «علی گنجه‌لی» و «نوشابه آراسلی» را اشتباه خوانده و نوشته و فهرست کرده‌اند (اغلب «علی گنجعلی» و «آراسلی نوشابی») و طبعاً هیچ‌کدام را نشناخته‌اند و گاه منکر وجود این افراد، به‌ویژه «علی گنجعلی» شده‌اند.

ولی این انتساب کار شارلاتان‌ها و جاعلان نیست. علی گنجه‌لی پژوهشگر و مترجمی متولد گنجه بود که عمدتاً در استانبول زیست و نوشت، و می‌توان او را نوعی «ملی-مذهبی ترک» دانست. نوشابه آراسلی نیز پژوهشگر نامدار ادبیات ترکی و ادبیات آذربایجان و دختر حمید آراسلی است که خود مورّخ ادبیات و نظامی‌پژوه و «دده‌قورقودپژوه» بود. اگر از ابتدا ایشان را جاسوس و دشمن و ایران‌ستیز توطئه‌گر ندانیم و حتی خطاهایشان را ناشی از سوگیری ناخوداگاه بپنداریم شاید بتوان راهی به منشأ این انتساب جست، و از قضا این راهی است سرراست و کوتاه: علی گنجه‌لی واقعاً این بیت را در نسخه‌ای در ایاصوفیه دیده بوده‌است، ولی نه در نسخه‌ای از آثار نظامی.

این بیت از انیس القلوب قاضی برهان الدّین آنوی است. در برگ ۳پ در نسخۀ ۲۹۸۴ کتابخانۀ ایاصوفیه آمده‌است (۱):
مرا نیز جدّ و پدر ترک بود
بمردانگی هر یکی گرگ بود

آنوی مهاجری از قفقاز بود و به دنبال ضدّحملۀ مسیحیان از زادگاهش به روم گریخته‌بود. او سرودن این منظومه را در سال ۵۶۲ آغاز کرد و ظاهراً آن را در ۶۰۸ به عزّالدّین کیکاوس تقدیم کرد. آنوی این بیت را در وصف خودش و برای تاکید بر قرابتش با سلجوقیان می‌گوید. البته قدری پایین‌تر می‌فهمیم که پدر شاعر «پدر ترک بد مادرش کرد بود» (اگرچه شاعر آن اندازه الکن هست که منظورش در این بیت مادر خودش بوده‌باشد و نه مادر پدرش!).
بنابراین این بیت مجعول و متأخّر نیست. سرودۀ نظامی نیست، ولی اتّفاقاً از دورۀ نظامی و سرودۀ فردی است که کمابیش هم‌ولایتی نظامی بوده‌است و احتمالاً همچون نظامی، خود یا پدرش مادری کرد داشته‌اند (۲).

امیدوارم - اگرچه خوش‌بین نیستم - که قوم‌گرایان داستان انتساب این بیت به نظامی را با چنین استنادی دیگر تمام کنند و اگر هم بنا دارند گرد «تورک بودن آزربایجان» بنویسند دست‌کم آنوی را قهرمان داستانشان کنند. ولی ضمناً امیدوارم «ایران‌دوستان» نیز توجّه کنند که برحق بودن در یک دعوی جانشین کوشش برای فهم بهتر جوانب آن (ازجمله فهم بهتر «خصم») نمی‌شود، و تصادفاً در طرف درست جدل ایستادن چندان مایۀ مباهات نیست اگر همان اندازه کم‌کوش و ساهی باشیم که طرف مقابلمان است.

@fanneadab

۱. ۳پ شمارهٔ واقعی برگه است نه آنچه بر حاشیه نوشته‌اند. تا آنجا که می‌دانم این تنها نسخۀ توصیف‌شده از انیس القلوب است، ولی یک نسخۀ دوم نیز از این اثر موجود و در دست بررسی یکی از پژوهشگران است.
۲. این که «کرد» در قرن ششم قفقاز یعنی چه خود موضوع پژوهشی می‌تواند شد.
Post #829 6.47K
فرازآور مرا خدایا

در تاریخ ساسانیان طبری (به تصحیح و تعلیقات نولدکه، ترجمۀ مرحوم زریاب، چاپ پژوهشگاه علوم انسانی، ص ۱۴۱) دربارۀ مهرنرسه گفته شده که «و نیز به نزدیکی ابروان چهار دیه بساخت و در هر یکی آتشکده‌ای بر پای کرد. یکی را برای خود کرد و نام آن را «فراز-مرا-آور-خذایا» نام نهاد، یعنی «ای سرور من به سوی من آی» [و تفسیر ذلک اقبلی الیّ سیّدتی] که برای بزرگداشت آتش است ...»
استاد نولدکه در حواشی خود گفته که «این نام به درستی معلوم نیست و با معنی که به آن داده شده است مطابقت نمی‌کند. در متن عربی «اقبلی» و «سیّدتی» به صیغۀ مؤنّث است برای آنکه نار در عربی مؤنّث است.»
استاد دیگر آرتور کریستنسن (ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ مرحوم رشید یاسمی، دنیای کتاب، ص ۳۷۸) متوجّه شده که آنچه در ظاهر آور است در واقع فعل امر یا به تعبیر دقیقتر ادات امر awar (یعنی اَوَر و شاید به طور ثانوی آوَر هم) به معنای «بیا» است که در فارسی میانه کاربرد دارد (رجوع کریستنسن به مقالۀ معروفی است که ساموئل نوبرگ در این باره نوشته). نویسندۀ حاضر تا پیش از دیدن مطلب کریستنسن گمان می‌کرد معنای عبارت را خود دریافته، ولی باز معلوم شد که سخن هرچه باید همه گفته‌اند.
دربارۀ awar به یادداشتهای شاهنامه ۱، آینۀ پژوهش، شمارۀ ۱۹۵، رجوع شود.
در تاریخ ساسانیان مرحوم شهبازی (چاپ مرکز نشر دانشگاهی، ص ۱۴۰ و ۴۵۶) دو غلط چاپی بد آمده که عبارت طبری و نظر کریستنسن را بی‌معنی کرده. احتمالاً آن مرحوم خود نیز متوجّه منظور کریستنسن نشده بوده.
ترجمۀ خدای به «سیّدتی» قابل توجّه است و معلوم می‌کند که از لفظ خدای چه درمی‌یافته‌اند. مقایسه شود با یادداشت پیشین.
Post #828 12.8K
خدا

اینکه ما ایرانیان چرا به الله خدا می‌گوییم یک دلیل ساده دارد. خدای که دو لفظ در آن به هم آمیخته، یک xwadāy پهلوی و دیگر xwadāwan پهلوی، معنای اصطلاحیش شاه است، اما در عین حال صفت چند ایزد نیز بوده. از آن جمله مکرّرا صفت هرمزد است که خدای برین است یا به تعبیر دیگر ایزد مطلقاً اوست.
حال، پیداست که زردشتیان هرمزد را می‌پرستیده‌اند و همینان چندی بعد طوعاً او کرهاً الله را. پس از درآمدن به دین تازه، البتّه ممکن نبوده نام همان ایزد عصر نامسلمانی را به کار ببرند، ولی الله را به همان صفت یاد کرده‌اند که ایزد خویش را پیشتر می‌خوانده‌اند: خدای، یعنی او را به صفت مَلِکی و پادشاهی او می‌خوانده‌اند. چه عجب اگر ایرانیان، که بنای جامعۀ ایشان بر شاهی نهاده شده بوده، ایزد برین خود را به صفت شاهی خوانده باشند، چنانکه او را بارخدای نیز می‌خواندند، یعنی پادشاهی که در بار دادن گشاده؟

خداوند صورت مبدّل xwadāwan پهلوی است و سخن دیگر دربارۀ آن بی‌اعتبار است.
Older posts →

About this channel

How can I read @yaddashtqaemmaqami without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی have?
یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی (@yaddashtqaemmaqami) has 5.79K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does یادداشت‌های سید احمدرضا قائم‌مقامی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →