دلدردهای روحی!
از مدرسه دل خوشی نداشتم. این بود که برای نرفتن به مدرسه، هر چیزی را بهانه میکردم و از آن دستاویزی میساختم. هنگام برداشتن کیف و کتاب و رفتن به مدرسه که میرسید، بهانه میآوردم. غُر میزدم. بغض میکردم و نمیرفتم. گاهی خواهرم صدیقه تا در دبستان با من میآمد؛ مبادا نرفته برگردم. وارد مدرسه که میشدم، او نیز خیالش آسوده میشد و برمیگشت. در آن سن و سال، آن اندازه شجاعت نداشتم که پس از واردشدن به مدرسه، از آن بیرون بیایم. این بود که گاهی احساس میکردم در مدرسه زندانی شدهام.
بعضی از روزها که نوبت بعدازظهر بودم، بهانه میآوردم که دلم درد میکند. یادم هست نزدیک رفتن به مدرسه که میشد، در خانه قیافهای رنجور به خودم میگرفتم و با گویش بوبولی خودمان میگفتم: «دِمِ دَمِ ظهر که اِیِبُو دِلُم دَرد اِیگِرِه.» یعنی نزدیک ظهر که میشود دلم درد میگیرد. راستش اینکه دلم درد نگرفته بود، اما افسرده و غمگین بودم. انگار روحم دلدرد گرفته باشد! گاهی پیش میآمد وسط این معرکه، بچههای کوچه به در خانه ما میآمدند. صدایم میزدند که با هم به مدرسه برویم، ولی اعضای خانواده ردشان میکردند و میگفتند: «شما بروید. رحیم خودش میآید.» آنها میرفتند؛ ولی رحیم رفتنی نبود...
از کتاب «آن روزهای خاکی و روشن»؛ خاطرات دبستان سیروس بهبهان
عبدالرحیم قنوات
۲۴ شهریور ۱۴۰۵
Post #179
641