❇️ #درسهای_یک_مورخ
2⃣1⃣ چِینُوِی
ظهرهای تابستان جنوب گرم بود و طاقتفرسا. تا حدود ساعت یک بعدازظهر کموبیش رفتوآمدی در کوچه و محلات صورت میگرفت؛ اما خورشید که به وسط آسمان میرسید، کوچه و محله خلوت میشد. مردم ناهار میخوردند و کمکم بهستوهآمده از گرما میخوابیدند؛ مرد و زن و پیر و جوان و کوچک و بزرگ. تنها استثنا بعضی از بچهها بودند. بچههایی که خوابشان نمیبرد یا اصلاً خوابیدن در آن ساعت را خوش نمیداشتند و چون خانهها کوچک بود و دیگر اعضای خانه در خواب، و در خانه هم امکان بازی و بهراهانداختن سر و صدا نبود، تنها راهی که برایشان باقی میماند این بود که از خانه بزنند بیرون و در کوچه و محله خودشان را سرگرم کنند و این البته در آن کوچههای خلوت و محلاتی که در آن ساعت بهندرت کسی از آنها میگذشت، بیخطر هم نبود.
بزرگترها که نمیتوانستند نخوابند و بیدار بمانند و مانع بیرونرفتن بچهها شوند، برای این کار تدبیری اندیشیده بودند. تدبیری که در بسیاری از شهرهای جنوب بهویژه شهرهای بندری مثل آبادان و خرمشهر و بوشهر و ... به کار گرفته میشد و معمولاً جواب میداد. آنها برای نگهداشتن بچهها در خانه، از کسی کمک میگرفتند؛ مردی مؤثر و همه جا حاضر که درست در ظهرهای گرم تابستان (دقیقاً در تابستان و نه در هیچ فصلی دیگر و نیز فقط در ساعات ظهر و نه ساعات دیگر روز) حاکم بلامنازع کوچهها و محلات شهر بود. بچهها همه از او حساب میبردند و هیچکس از ترس او جرأت نداشت پا از در خانه یا حداکثر از جلو در خانه آن طرفتر بگذارد. این مرد نام عجیبی داشت؛ چِینُوِی.
با وجودی که کسی چینوی را ندیده بود، همه میدانستند که کیسهای نیز دارد؛ او دزد بچهها بود؛ آنها را در کیسه خود میگذاشت، آن را پشت کولش میزد و میرفت. این بچهدزد به این صورت خود به بهترین محافظ و مراقب کودکان تبدیل شده بود.
شاعر معاصر بهبهانی، استاد عباس سلطانی در یکی از اشعار گویشی خود ترس و دلهره چینوی را به زیبایی بیان کرده است:
ترس چینوی نوامیله اَ تنگاره بِشم دِر
شوق میدونی ندا دل مسّ و بیپروا نمیکُه؟
(ترس از چینوی نمیگذارد پا از کوچه جلو خانه بیرون بگذارم - شوق رسیدن به میدانی محله، آیا دل را مست و بیپروا نمیکند؟)
افسانه چینوی گویا ریشه در حضور مردان چینی در بنادر جنوب دارد. در چه دورهای؟ نمیدانم. این واژه چنانکه در یکی از قصههای صادق چوبک خواندهام گویا تلفظ محلی واژه چینی است، و احتمالاً بهدلیل رخدادن مواردی از بچه دزدی توسط آنها شکل گرفته و کمکم رواج یافته بود. شاید هم بچهدزدی در کار نبوده و بزرگترها خود این داستان را سر هم کرده بودند.
انقلاب که شد، بچهها زودتر بزرگ شدند. کارهایی میکردند که قبلاً نمیکردند. یکی از آنها اینکه دیگر کسی از چینوی نمیترسید. ظهر که میشد، بچهها از خانه میزدند بیرون و به این طرف و آن طرف میرفتند.
تابستان سال ۱۳۵۹ بود. روزهای پایان شهریور را میگذراندم. آن روزهای شیرین یکییکی گذشتند. از شدت گرما هم کاسته شده و هوا به خنکی میل کرده بود. آخرین روز تعطیلات بود: ۳۱ شهریور. بیرون محله ما، یک زمین رها بود. دوست برادرم، حسین مختاریپور در آن محوطه کارگاهی بلوکزنی راه انداخته بود و بلوکهای سیمانی درست میکرد. آن روزها شده بود که گاهی سری به کارگاه بلوکزنی حسین میزدم.
یادم هست ظهر آخرین روز تابستان هم حوالی ساعت ۳ بعدازظهر بود که سری به کارگاه حسین زدم. ایستاده بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم که ناگهان صدایی در آسمان پیچید که توجه ما را به خود جلب کرد. رو به جنوب که برگشتیم، یک هواپیمای جنگی را دیدیم که در ارتفاع بسیار پایین، از سمت غرب آمد، از فراز خانهها و باغهای جنوبی شهر گذشت و در سوی شرق گم شد.
نمیدانم آن هواپیما ایرانی بود یا عراقی؛ آخر ما آن موقع هنوز میگ را از فانتوم تشخیص نمیدادیم. این بود که ندانستم مانند چینوی به دستبرد آمده، یا محافظ است و آمده تا دزد، دستبرد نزند. هرچه بود و هر جا رفت، برای من این آغاز جنگ بود.
🔸هیچگاه رخدادهای به ظاهر معمولی را دست کم نگیرید. حادثهای که شما آن را ساده یا مقطعی تلقی میکنید، ممکن است نقطه آغاز حوادثی طولانیتر و گستردهتر باشد. بعدها ممکن است در آن حادثه گسترده و طولانی، آن نقطه آغاز یا پایان، ساده و یا کم اهمیت، برجسته شود و اهمیتی مضاعف پیداکند.
عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۴ مهر ۱۴۰۵
#ماهروز
#چینوی
#جنگ
📌درسهای یکمورخ، شنبهها، ساعت ۱۶ منتشر میشود.
Post #192
619
- ❤ 10
- 👌 7
- 👏 3