چرا خاکی؟ چرا روشن؟
حیاط خانه خاکی بود، تنگارهها خاکی بودند، میدانی محله خاکی بود، حیاط مدرسه و زمین بازی خاکی بودند، کیف و کفش و لباسها هم خاکی بودند.
از آن سو البته بارقههای روشنایی هم بود. خورشید روشن بود، ماه درخشان میتابید، ابرها پاک و سفید بودند. صبح روشن بود، لبخندهایی که هر روز در راه مدرسه یا دم در به روی یکدیگر میزدیم روشن بود. ساختمان مدرسه هم روشن و سفید بود، آموزگاران پیشانیروشن هم کم نبودند.
سالهایی که من و همکلاسیهایم پنجاه سال پیش گذراندیم، آمیزهای از روزهای خاکی و روشن بود. این بود که بارها با خود سبک و سنگین کردم تا سرانجام عنوان «آن روزهای خاکی و روشن» را برای کتاب خاطرات دبستان سیروس برگزیدم. این کتاب شرح آن خاکیها و آن روشناییهاست.
🔸 یک خبر خوب هم دارم و آن اینکه برای چاپ این کتاب با انتشارات دانشنگار در تهران توافق کردیم. متن کتاب(حدود ۲۵۰ صفحه) و تصاویر آن(حدود ۸۰ تصویر) را اکنون برای صفحهآرایی در اختیار بخش فنی این انتشارات قرار دادهام.
عبدالرحیم قنوات
دانشگاه فردوسی مشهد
۲۷ مرداد ۱۴۰۵
#آن_روزهای_خاکی_و_روشن
📌لطفاً برای دوستداران کتاب و کتابخوانی هم بفرستید.
Post #163
1.02K

- ❤ 25
- 👏 13
- 👌 4