بیار آنچه داری ز مردیّ و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور
گلستان سعدی باب هفتم در تأثیر تربیت
تک برگ از نسخهای از گلستان، هرات دوره تیموری، حدود ۱۴۹۰ میلادی برابر ۸۶۹ خورشیدی، آبرنگ گواش و طلا بر کاغذ؛ به اندازهٔ ۲۸٫۴ × ۲۰٫۳ سانتیمتر؛ مجموعهٔ فریر.
این نگاره لحظهٔ بسیار هوشمندانهای از حکایت را انتخاب کرده است لحظهای که دو راهزن از کمین بیرون آمدهاند، اما هنوز گریز آغاز نشده است. نقاش نتیجه را به ما نشان نمیدهد؛ میگذارد از رفتار مردمان دریابیم که ادعای پهلوانی جوان در برابر خطر واقعی چه سرنوشتی خواهد داشت.
در پایینِ چپ، یکی از راهزنان پشت تختهسنگ پنهان است و دیگری با چوبی در دست از پناه بیرون میآید. در سوی راست، سعدی رو به آنان ایستاده و جوانِ مدعی آبیپوشش بالاتر، بر سنگی قرار گرفته است. سعدی با دست راهزنان را نشان جوان میدهد، گویی پرسش سعدی را مجسم میکند: «چه پایی؟» اکنون وقت نشان دادن مردی و زور است.
درخت بزرگ بیبرگ نیز با شاخههای پیچیدهاش فضای راه را خشک و ناامن جلوه میدهد. در نمای نزدیک، دو تخم در لانه دیده میشود، مار از تنه به سوی آن بالا میرود و پرندگان پیرامون لانهاند؛ یکی بر فراز آن خم شده و گویی خطر را دیده است. افزودن این صحنه به نگاره که در متن حکایت نیست شاید برای تداعی بیشتر لحظه خطر باشد. دیوار آجریِ نیمهویران در چپ هم همین احتیاط را میطلبد. بخشی از صحنهپردازیِ راهی متروک و پرخطر.
حضور الاغِ بارکش و مردی که آن را هدایت میکند، صحنه را از یک رویارویی ساده فراتر میبرد سفر، بار و زندگی معمول راه نیز در معرض خطرند. زیباییِ این برگ در همین است که پند سعدی را به صورت حکم خشک تصویر نمیکند؛ پیش از فروریختن ادعای جوان، سکوت کوتاه روبهرو شدن با واقعیت را نشان میدهد.
متن حکایت
سالی از بلخِ بامیانم سفر بود و راه حرامیان، پر خطر. جوانی به بدرقه همراه من شد، سپربازِ چرخانداز، سلحشورِ بیشزور که به ده مردِ توانا کمانِ او زه کردند و زورآورانِ روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی. ولیکن چنان که دانی مُتَنَعِّم بود و سایهپرورده؛ نه جهاندیده و سفر کرده. رعدِ کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گِردش نباریده بارانِ تیر
اتفاقاً من و این جوان هر دو در پی هم دوان. هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیمی که دیدی به زور سرپنجه برکندی و تفاخرکنان گفتی:
پیل کو تا کتف و بازوی گُردان بیند؟
شیر کو تا کف و سر پنجهٔ مردان بیند؟
ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند. به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر، کلوخ کوبی. جوان را گفتم: چه پایی؟
بیار آنچه داری ز مردیّ و زور
که دشمن به پای خود آمد به گور
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و بر استخوان می لرزد.
نه هر که موی شکافد به تیر جوشنخای
به روز حمله جنگاوران بدارد پای
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامهها رها کردند و جان به سلامت بیاوردیم.
به کارهای گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خَمّ کمند
جوان اگر چه قوییال و پیلتن باشد
به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصافآزموده معلوم است
چقدر که مسئله شرع پیش دانشمند
Sa'di and the two Indian robbers; folio from a Gulistan (Rose garden) by Sa'di
ca. 1490
Timurid period
Herat
Opaque watercolor, ink and gold on paper
Freer Gallery of Art Collection
@PersianPaintings