💢۵۴💢
نقدی بر رویکرد محمدصالح زارعپور به تاریخ فلسفه و مقاله رورتی
🖊سیدمحمدهادی گرامی ⬅️ در گفتوگوی همدلانهای که اخیراً با دوست و همکار ارجمندم، دکتر
حامد آرضائی ـ که از سرآمدان حوزهی فلسفه طبیعی و تاریخ علم است ـ داشتم، بحث به گرهگاه مهمی در مطالعات فلسفی و تاریخی ما کشید: «غیبت نگاه تاریخی در ساحت فلسفهی تحلیلی» و اساساً بحران «فقدان خودآگاهی روششناختی» در پژوهشهای ما. این تأملات، ذهن مرا به سمت
ارائهی اخیر دکتر محمدصالح زارعپور در مدرسهی تابستانی «انعکاس» سوق داد. نشستی که گرچه نفس برگزاریاش در این برهوت روششناختی مغتنم است، اما از قضا خود بازتابدهندهی یک تقلیلگرایی پنهان در مواجهه با سنت فکری ماست.
⬅️ زارعپور در این ارائه، با تکیه بر مقالهی کلاسیک ریچارد رورتی (چهار ژانر در تاریخنگاری فلسفه)، میکوشد تا نشان دهد ما در مواجهه با متون فلسفهی اسلامی در کدام فضا تنفس میکنیم (بازسازی تاریخی، بازسازی عقلانی، تاریخ اندیشه یا عقیدهنگاری). تا اینجای کار، دغدغه بسیار مبارک است؛ اما مشکل بنیادین این خوانش ـ که برآمده از خاستگاه ذهنی ایشان در ریاضیات و سنت فلسفهی تحلیلی است ـ نادیده گرفتن یک «شکاف هستیشناختی» عمیق میان نگاه تحلیلی و نگاه قارهای/تاریخی به متن است که در روایت ایشان آگاهانه یا ناآگانه مورد غفلت قرار میگیرد و اساسا هرگونه روایتگری درباره تاریخ فلسفه و روشهای آن، بدون تأکید بر این شکاف پارادایمیک روایتی ابتر است.
⬅️ برای فهم این خطای استراتژیک، ارجاع به دو اندیشمند غربی ـ از جمله خود رورتی ـ که تجربهی زیستن در مرزهای این دو پارادایم را داشتهاند و در واقع گذار پارادایمی خود را روایت میکنند، بسیار «رهگشا»ست.
⬅️ السدیر مکاینتایر، که بیست سال نخست حیات علمیاش را در فضای فلسفهی تحلیلی سپری کرد، بهخوبی نشان میدهد که چگونه خو گرفتن به موشکافیهای فراتاریخی در این سنت، فیلسوف را از «فهم درست فلسفه» عاجز میکند. او بهصراحت میگوید که نقطهی ضعف فلسفهی تحلیلی، فاصلهی عمیق آن با «تاریخ فلسفه» است. مکاینتایر دریافت که مفاهیم (بهویژه در حوزهی اخلاق و سیاست)، اساساً پدیدههایی «تاریخی»اند و تا زمانی که آنها را در بستر تاریخی و در ارتباط با جانشینان و پیشینیانشان ـ در یک دیالوگ گفتمانی ـ نبینیم، هرگونه استنتاج تحلیلی ما ناقص و عقیم خواهد بود.
⬅️ از سوی دیگر، خود ریچارد رورتی نیز در بسط دیدگاههایش، به این تقابل پررنگ اشاره میکند. رورتی بر این باور است که ما با دو سنت نهادینهشده روبرو هستیم که هیچ امکان سازشی میان آنها نیست: فلسفهی تحلیلی و فلسفهی قارهای. فلسفهی تحلیلی در دنیای خودش زندگی میکند و در واقع فراری است از تاریخ به سمت نوعی «واقعگرایی جزمی»؛ در حالی که سنت قارهای (که بستر زایش تاریخنگاری اندیشه است)، دغدغهی معنا، زبان، تاریخ و «خوانشهای سرگردان» را دارد. در نگاه تحلیلی انگلوـآمریکایی، دغدغه، استخراج ریاضیوار استدلالهاست؛ در حالی که در نگاه تاریخی، دغدغه، فهم «برساختهای» فکری در تقاطع دین، فرهنگ و قدرت است.
⬅️ متون فلسفی ما، کاتالوگهایی از استدلالهای بیزمان و بیمکان نیستند. آنها «برساختههایی» هستند که در دل بحرانهای اجتماعی، کلامی و سیاسی زمانهی خود متولد شدهاند. تقلیل دادن این متون به گزارههای خشک منطقی و بیاعتنایی به این حقیقت که اندیشه، یک «امر سیال» و تاریخی است، نوعی «کوری معرفتی» است.
⬅️ تا زمانی که آکادمیای ما ـ چه در حوزهی فلسفه و چه در مطالعات اسلامی ـ نپذیرد که مفاهیم، دارای هویتی تاریخی و سیالاند، همچنان در دور باطل «عقیدهنگاریهای» سطحی یا «بازسازیهای عقلانی» بیریشه دستوپا خواهد زد.
_
1. مکاینتایر، السدیر (۱۳۷۶)، «نیچه یا ارسطو؟»، ترجمهی غلامحسین توکلی،
نقد و نظر، سال سوم، شماره ۱۰ و ۱۱، صص ۴۸۲-۴۶۳. (نقلقول مدنظر در متن، مستخرج از صفحات ۴۷۰ تا ۴۷۵ این مقاله است).
2. Rorty, Richard (1991),
Philosophical Papers 2: Essays on Heidegger and Others, Cambridge: Cambridge University Press, pp. 20-26.
#تاریخ_انگاره #پدیدارشناسی #فلسفه_تحلیلی #ریچارد_رورتی #مکاینتایر #خوانشهای_سرگردان
🆔
https://t.me/Khanishha