💢16💢 تاریخ اندیشه: کاستی مکتوبات فرقهشناختی و مزیت جریانشناسی اجتماعی
✍️ سیدمحمدهادی گرامی
⚠️ «انسجامگرایی هرمنوتیکی تنها سنجه برای ترجیح طرحوارههای تاریخی بر یکدیگر است»
⬅️ هر نوع بررسی تاریخ فکری درباره دوره متقدم شیعه و اسلام باید در نهایت به یک طبقهبندی از جبهههای فکری و سپس نحوه تعامل، تضاد و تطور این جبههها در طول تاریخ منجر شود. این طبقهبندی در حوزه تاریخ فکری عمدتا با دو رویکرد صورت گرفته است. بسیاری از پژوهشها به خصوص پژوهشهای درونی جهان اسلام مبتنی بر تقسیمات مکتوبات فرقهنگاری پژوهشهای خود را سامان داده اند. با این حال، پژوهشگران آکادمیک ـ به خصوص غربی ـ تلاش کردهاند تا با بها دادن به سوبژکتویسم شخصی با نگاه انتقادی دادههای فرقهشناختی را به کار بندند. در هر دو صورت، سنت مکتوبات فرقهشناختی جایگاه محوری در سامان دادن به درک ما از تاریخ اندیشههای صدر اسلام دارند. من در اینجا قصد ندارم درباره صحت و سقم این اطلاعات فرقه شناختی و بررسی آنها سخن بگویم که در جای خود زیاد سخن رفته است. بلکه بر این باورم، که عمده این مکتوبات اطلاعات درستی درباره جریانهای اجتماعی درون فرقهای و یا به تعبیری دیگر، «اَشکال اولیه فرقههای بعدی» ـ به خصوص در سه سده نخست هجری ـ در اختیار ما نمیگذارند. با در نظر گرفتن این نقیصه، به باور من الگوی طبقهبندی در پژوهشهای تاریخ فکری ـ دست کم در دوره صدر اسلام ـ باید جریانهای اجتماعی باشد که کم و بیش رد پای آنها در منابع بر جای مانده است، ولی در نهایت باید با کوششهای طاقت فرسای خود پژوهشگر استخراج شوند.
⬅️ مهمتر از نقیصه منابع فرقهشناختی، در نظر گرفتن این فرض معرفتشناختی/روانشناختی است که مؤلفههای فکری محض در وابستگی افراد به گروههای مختلف کمترین نقش را ایفا میکنند و آنچه که بیش از پیش سبب تعلق و عضویت یک فرد در یک گروه، فرقه و ... میشود، تعلقات و تقابلهای هویتی است و نه استدلالهای جدلی و فکری. بر این اساس، در یک پژوهش تاریخ اندیشگانی اگر هدف فهم ایدهها در تاریخیترین وجه ممکن ـ یعنی به گونهای که در آن دوره درک میشدهاند ـ باشد، باید در انتخاب الگوی طبقهبندی فکری نهایت تدقیق و وسواس تاریخی را به خرج داد. طبیعتا برای کسانی که پیشفرض پیشین ـ درباره هویتی بودن و نه جدلی بودن اندیشهها ـ را پذیرفته باشند، دست کم درباره عصر صدر اسلام، تاریخیترین، دقیقترین و هرمنوتیکیترین رویکرد برای طبقهبندی، استفاده از جریانهای اجتماعی است.
⬅️ البته اینجا اصراری بر این نیست که این پیشفرض معرفتشناختی ضرورتا به رسمیت شناخته و یا اثبات شود، چرا که نه این امر در این مقال کوتاه ممکن است و نه اصولا میتواند دغدغه یک مورخ تفسیرگر (در برابر فلیسوف تحلیلگر) باشد. اما آنچه نگارنده به عنوان مورخی تفسیرگر به مثابه مؤید و شاهدی بر مطالب پیشین میتواند بیافزاید این نکته بسیار راهبردی و کلیدی است که خوانش متنهای اسلامی براساس این پیشفرض، به شکل شگفتآوری توان ما را در مرتبط کردن شواهد متعدد تاریخی به ظاهر پراکنده و غیرمرتبط بالا میبرد. با این رویکرد، در نهایت میتوان پاسخهای قانعکنندهتری برای پرسشهای تاریخی زیادی که بدانها پاسخ داده نشده است، یافت. به گمان من این موفقیت ـ یعنی دستیابی به انسجام هرمنوتیکی بیشتر در خوانش گزارشهای پراکنده تاریخی ـ به خودی خود برای قانع کردن پژوهشگری که خود را یک مورخ تفسیرگر بافتگرا ـ و نه فیلسوف تحلیلگر نصگرا ـ می داند، کافی است.
🆔 @khanishha
Post #234
1.7K