TGViewer
Channel Public Channel
پارسی‌جوی

پارسی‌جوی

@parsijoy

در متن فارسی
https://t.me/DarZaban
https://t.me/hallofshits
Subscribers
201
Photos
1
Videos
0
Links
4
Recent Posts 19 shown
Post #157 500
مجالِ سخن تا نبینی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدرِ خویش



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴٧
Post #156 470
درویشی مستجاب‌الدّعوة در بغداد پدید آمد. حجّاجِ یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت: دعای خیر بر من بکن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهرِ خدا این چه دعاست؟! گفت: دعای خیرست تو را و جملۀ مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست آزار
گرم تا کی بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهانداری؟
مردنت بِهْ که مردم‌آزاری



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵
Post #155 400
نترسد آن که برافتادگان نبخشاید
که گر ز پای درآید، کسش نگیرد دست؟



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵
Post #154 371
بر رعیّتِ ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ۴۵
Post #153 346
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣۶
Post #152 300

Forwarded from At paranoia's poison door

«پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روزِ سختی دشمنِ زورآورست»
~
#گلستان_سعدی، باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان، تصحیح غلامحسین یوسفی
Post #151 319
اسبِ تازی اگر ضعیف بوَد
همچنان از طویله‌ای خر به



باب اوّل: در سیرتِ پادشاهان
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣٧
Post #149 299
بامدادان که خاطر ِ بازآمدن بر رایِ نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل ضَیمَران فراهم آورده و آهنگِ رجوع کرده. گفتم: گلِ بُستان را چنان که دانی بقائی و عهدِ گلستان را وفائی نباشد و حکیمان گفته‌اند: هر چه نپاید دل‌بستگی را نشاید. گفتا: طریق چیست؟ گفتم: برای نُزهتِ ناظران و فُسحتِ حاضران کتابِ گلستانی توانم تصنیف کردن که بادِ خزان را بر ورقِ او دست تطاول نباشد و گردشِ زمان عیشِ ربیعِ آن را به طیشِ خریف مبدّل نکند.
به چه کار آیدت ز گُل طبقی؟
از گلستانِ من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه باشد



دیباچه
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٣١
Post #148 324
بعد از تأمّلِ این معنی مصلحت آن دیدم که در نشیمنِ عُزلت نشینم و دامن از صحبت فراهم چینم و دفتر از گفته‌های پریشان بشویم و مِن بعد پریشان نگویم.
زبان بریده به کُنجی نشسته صُمٌّ بُکْم
به از کسی که زبانش نباشد اندر حکم



دیباچه
دامنی از گل: گزیدۀ #گلستان_سعدی، تصحیح غلامحسین یوسفی، نشر سخن، چاپ نهم: ١٣٨٠، ص. ٢٩
Post #147 370
صدهزار موش گِرد آیند، زَهره ندارند که در گربه بنگرند زیرا که هیبتِ گربه نگذارد که ایشان جمع باشند. و گربه جمع است در نَفسِ خویش‌. و اگر جمع بودندی همه‌ی موشان، هم کاری کردندی. چند موش اگر فدای شدندی، آخر گربه یکی را گرفتی، مشغول شدی، آن یکی دگر چشمش را بکندی و آن دگر سرش درافتادی. البتّه بکُشتندیش. الّا اگر نکُشتندیش، باری، گریزان شدی.
الّا همین است که خوفشان نگذارد که جمع شوند موشان. و گربه جمع است.



دفتر دوم: صدهزار زَهره ندارند که در گربه بنگرند
#مقالات_شمس، شمس‌الدین محمد تبریزی، ویرایش جعفر مدرس صادقی، نشر مرکز، چاپ بیست‌و‌یکم، ۱۳۹۹، ص ۲۲۰.
Post #146 519
شخصی تُرک‌پسری مست را خفته دید. شلوارش بگشاد، چندان که کیر بر در کونش می‌مالید نعوظش نمی‌شد. ناگاه بادی از خفته جدا شد. غلام‌باره با کیر خود گفت:

اینک نسیمی می‌وزد کز دوست می‌آرد خبر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر



#رساله‌ی_دلگشا، عبید زاکانی، از کلیات عبید زاکانی، به‌کوشش محمدجعفر محجوب، انتشارات گلشایی، ۱۳۵۲.
Post #145 435
بعد از آن به دکان شمّاع برسیدند. ده رطل شمع کافوری خریده به حمّال بداد. حماّال همهٔ آنها را در سبد گذاشته دلاله از پیش و حمّال به دنبال همی‌رفتند تا به خانهٔ محکم‌اساس بلندکِریاسی رسیدند. دلاله در بکوفت. دختری نکوروی در بگشود. حمّال دید که دربان، دختر ماه‌منظر سیمین‌بری است […]


~
شب نهم
حکایت حمّال با دختران
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #144 430
[~] مگر نشنیده‌ای محبّت بی‌زَر دردسر است و عاشق بی‌مال اقبال نکند.

شب نهم
حکایت حمّال با دختران
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #143 454
[…]، مرا بجز تو کسی نیست. اگر برانی‌ام از در، درآیم از در دیگر.


~
شب هفتم
حکایت صیاد
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #142 601
حکیم گفت: ای ملک، در زیر تیغ چگونه توانم حدیث گفت؟
~
شب پنجم
حکایت وزیر و پسر پادشاه
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #141 408
شهرزاد گفت: ای ملک جوانبخت، صیّادی سالخورده، زنی سه پسر داشت و بی‌چیز و پریشان‌روزگار بود. همه‌روزه دام برگرفته به کنار دریا می‌رفت و چهار دفعه بیشتر دام در دریا نمی‌انداخت.


~
شب سوم
حکایت صیاد
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #140 584
At paranoia's poison door [...] چون صیاد این را بدید، انبساط و نشاطش روی داد و با خود گفت که: «سر این بباید گشود.» پس کارد گرفته، ارزیز از سر آن رویین‌خمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده، بجنبانید که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد. دودی از آن خمره بیرون آمده، به سوی آسمان رفت.…
«حکایت خویش بازگوی.»
~
شب سوم
حکایت صیاد
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #139 345
چون حدیث پیر دوم تمام شد پیر سیّم، خداوند استر، به عفریت گفت: مرا نیز حکایتی است طرفه‌تر از حکایت هر دو. اجازت ده تا حدیث کنم. اگر ترا پسند افتد از باقی خون جوان درگذر.
عفریت گفت: بازگو!
پیر گفت: ای امیر عفریتان، این استر زن من بود. مرا سفری افتاد. یک سال در شهرها سفر کردم. پس از یک سال بازگشته نیمه‌شب بود که به خانهٔ خویش درآمدم. زن خود را دیدم که با غلامکی سیاه خفته است. چون زن را چشم بر من افتاد، برخاسته کوزهٔ آبی گرفت و افسونی بر او دمیده به من بپاشید.
من در حال سگی شدم، مرا از خانه براند. من از در به‌در آمده، در کوچه و بازار همی‌رفتم تا به دکان قصّابی رسیده استخوان خوردن گرفتم. چون قصّاب خواست به خانه رود من نیز بر اثر او شتافتم. چون به خانه رسیدم دختر قصّاب مرا بدید. روی از من نهان کرده گفت: ای پدر، چرا مرد بیگانه به خانه آوردی؟
قصّاب گفت: مرد بیگانه کدام است؟
دختر گفت: همین سگ مردی است که زنش به جادویی او را بدین صورت کرده و من می‌توانم او را به صورت نخست باز گردانم.
قصّاب متمنّی خلاصی من گشته سوگندش داد.
دختر کوزه آبی خواسته فسونی بر او دمید و بر من پاشید. من به صورت اصلی خویش برآمدم و دست و پای دختر را ببوسیدم و درخواستم کردم که زن مرا به جادویی استری کند.


~
شب دویم
حکایت پیر و استر
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Older posts →

About this channel

How can I read @parsijoy without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for پارسی‌جوی: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does پارسی‌جوی have?
پارسی‌جوی (@parsijoy) has 201 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does پارسی‌جوی know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →