بعد از آن به دکان شمّاع برسیدند. ده رطل شمع کافوری خریده به حمّال بداد. حماّال همهٔ آنها را در سبد گذاشته دلاله از پیش و حمّال به دنبال همیرفتند تا به خانهٔ محکماساس بلندکِریاسی رسیدند. دلاله در بکوفت. دختری نکوروی در بگشود. حمّال دید که دربان، دختر ماهمنظر سیمینبری است […]
~
شب نهم
حکایت حمّال با دختران
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #145
435