«حکایت خویش بازگوی.»
~
شب سوم
حکایت صیاد
هزار و یک شب،
ترجمۀ #عبداللطیف_طسوجی،
نشر هرمس، جلد نخست
Post #140
585
At paranoia's poison door [...] چون صیاد این را بدید، انبساط و نشاطش روی داد و با خود گفت که: «سر این بباید گشود.» پس کارد گرفته، ارزیز از سر آن رویینخمره دور ساخت و آن را سرنگون کرده، بجنبانید که اگر چیزی در میان داشته باشد فرو ریزد. دودی از آن خمره بیرون آمده، به سوی آسمان رفت.…