شخصی تُرکپسری مست را خفته دید. شلوارش بگشاد، چندان که کیر بر در کونش میمالید نعوظش نمیشد. ناگاه بادی از خفته جدا شد. غلامباره با کیر خود گفت:
اینک نسیمی میوزد کز دوست میآرد خبر
برخیز کاستقبال او واجب بود کردن به سر
#رسالهی_دلگشا، عبید زاکانی، از کلیات عبید زاکانی، بهکوشش محمدجعفر محجوب، انتشارات گلشایی، ۱۳۵۲.
Post #146
519