TGViewer
Channel Public Channel
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

@chekide_ha

@Chekide_ha
Subscribers
1.27K
Photos
13
Videos
0
Links
893

Showing posts older than #1864 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #1863 143
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۴


شناخت‌شناسی فمینیستی

کار فمینیستی با مسأله‌های فلسفی مربوط به علم دست به گریبان بود. این کار را می‌توان بر حسب سه مؤلفه‌ی درهم‌تنیده طبقه‌بندی کرد. مؤلفه‌ی نخست، تحلیل فمینیستی (Feminist) در تاریخ اندیشه‌ها و تاریخ علم است. مؤلفه‌ی دوم، تحلیل فمینیستی از رشته‌های علمی خاص و نظریه‌ها، به‌ویژه در علم اجتماعی، زیست‌شناسی و پزشکی است. مؤلفه‌ی سوم، شناخت‌شناسی فمینیستی (Feminist Epistemology) است، یعنی تلاش برای فروکاویدن عقلانیت، شناخت و دیگر مفهوم‌های شناخت‌شناسانه از چشم‌انداز فمینیستی. تحلیل ساختار اجتماعی علم را، تا آنجا که این تحلیل به شناخت‌شناسی وابسته است، در این شق اخیر جای می‌دهم.

شناخت‌شناسی فمینیستی بر آن است که مفهوم‌های سنتی شناخت و عینیت (Objectivity) را به چالش بکشد و تعریف‌های جدیدی از دانش ارائه دهد. یکی از دیدگاه‌های مهم در این حوزه، نظریه‌ی ایستار(Standpoint Theory) است که بر این باور است که دانش از دیدگاه‌های اجتماعی خاصی تولید می‌شود و جایگاه اجتماعی افراد، به‌ویژه گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده مانند زنان، می‌تواند دیدگاه‌های منحصربه‌فردی برای فهم جهان ارائه دهد. نظریه‌ی ایستار استدلال می‌کند که تجربه‌های زیسته‌ی زنان، به دلیل موقعیت اجتماعی متفاوتشان، می‌تواند به تولید دانشی منجر شود که از محدودیت‌های دیدگاه‌های مردانه آزاد است.

دیگری ره‌یافت تجربه‌گرایی فمینیستی (Feminist Empiricism) است که تلاش می‌کند تجربه‌گرایی سنتی را اصلاح کند. تجربه‌گرایی فمینیستی می‌پذیرد که دانش از تجربه‌های حسی سرچشمه می‌گیرد، اما تأکید می‌کند که این تجربه‌ها تحت تأثیر ساختارهای اجتماعی و جنسیتی هستند. این دیدگاه به دنبال آن است که نشان دهد چگونه پیش‌فرض‌های جنسیتی در روش‌های علمی و تفسیر داده‌ها اثر می‌گذارند و چگونه در نظر گرفتن دیدگاه‌های زنان می‌تواند به دانش دقیق‌تری منجر شود.

ایولین فاکس کلر، یکی از فمینیست‌هایی است که گمان می‌کند مسأله‌ای واقعی در تأثیر خرد مردانه (Male Reason) بر علم وجود دارد. او براین باور است که این تصویر کلی از علم که ما به ارث برده‌ایم، آثار واقعی‌ای بر روی ورود زنان به عرصه‌ی علم گذاشته است. زن دانشمند می‌بایست میان بی‌اصالتی (Inauthenticity) و براندازی (Subversion) یکی را برگزیند. مفهوم بی‌اصالتی مفهومی ظریف است که از فلسفه‌ی اگزیستانسیالیستی برمی‌آید، ولی کلر دیدگاه خود را با یک تمثیل توضیح می‌دهد: تردیدی نیست که بی‌اصالتی هزینه‌ی گزافی است که زنان با پیوستن به جرگه‌ی مردان در هزلیات زن‌گریزانه می‌پردازند، درست همان‌گونه که این هزینه‌ی گزاف را زنانی که با تصویر مردسالارانه از دانشمند هم‌خوانی دارند، می‌پردازند.

مبحث نخستی‌شناسی نمونه‌ای خوب و بارز از نقشی است که جنسیت در قسمتی خاص از علم بازی کرده است. این امر اغلب همچون موردی ملاحظه می‌شود که در آن جنسیت پژوهشگران بر روی تکامل اندیشه‌ها مؤثر واقع شده است، یعنی همچون موردی که در آن علم از سهم فزاینده‌ی زنان در این عرصه سود برده است. این قضیه مربوط به پژوهش‌های کمابیش سی سال اخیر در زمینه‌ی رفتار اجتماعی، به‌ویژه رفتار جنسی در نخستی‌های ناانسانی چون شامپانزه‌ها و بوزینه‌ها است. پژوهش‌های سنتی در این زمینه اغلب تحت تأثیر پیش‌فرض‌های جنسیتی بودند که رفتارهای جنسی و اجتماعی را از دیدگاه مردانه تفسیر می‌کردند. ورود زنان به این حوزه، به‌ویژه پژوهشگرانی چون سارا بلافر هاردی، دیدگاه‌های جدیدی را وارد کرد که این پیش‌فرض‌ها را به چالش کشید و به درک عمیق‌تری از رفتارهای اجتماعی نخستی‌ها منجر شد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • 👌 3
Post #1862 146
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۳


علم سیاسی است: نقد فمینیستی به عینیت علم

نسبت میان علم و سیاست موضوع گونه‌های تازه‌ای از تحقیق در اواخر سده‌ی بیستم بود. تصویر کلی علم تا اندازه‌ای، به‌ویژه در علوم انسانی، تغییر کرد. در سرتاسر سیصد سال اخیر، علم در جامعه‌های غربی اغلب چونان نیرویی پیش‌رونده، مخالف اقتدار، توانمند در برهم‌ریختن نظم‌های برقرار و درهم‌شکستن اندیشه‌های استوار انگاشته شده است. این دیدگاه بیشتر از همه در دوره‌ی روشنگری (Enlightenment) در سده‌ی هجدهم آشکارا و نمایان بود؛ اعتماد به علم چونان نیروی پیش‌رونده یکی از جنبه‌های مشخصه‌ی ارزش‌هایی است که امروزه ارزش‌های روشنگری نامیده می‌شوند.

در دوره‌ی جنگ سرد، علم را نه چونان نیروی پیش‌رونده، بلکه چونان نیرویی در جهت حفظ وضع موجود، به‌ویژه در رابطه‌ی با نابرابری‌های سیاسی می‌نگریستند. بسیاری از کسانی که مدافع سیاستی بودند که خود را ترقی‌خواه و نه محافظه‌کار می‌دانست، علم را بخشی از ساختار سیاسی بزرگ‌تر و پرشاخ‌وبرگ‌تری می‌نگریستند که در جهت تقویت و تحکیم شیوه‌های پیچیده‌ای از انحصار و اعمال زور، حتی در جامعه‌های به‌ظاهر آزاد و دموکراتیک عمل می‌کند. وجهه‌ی اقتدارستیزانه‌ی علم را نیز بیشتر تنها همچون روابط عمومی خوب در نظر می‌گرفتند. به علاوه، چنین استدلال می‌کردند که نهاد علم به خودی خود پر است از جنبه‌های نهفته‌ای که پاره‌ای افراد را در بر می‌گیرد و پاره‌ای دیگر را بیرون می‌راند.

بسیاری گمان می‌کردند اگر پیوندهای میان نهادهای علمی و قدرت سیاسی را بازنماییم، این امر آشکار می‌گردد که علم نهادی سیاسی است (Science is Political)، نه نهادی که در بیرون از دایره‌ی سیاست قرار دارد و از اقتدار ویژه‌ی برآمده از این بی‌طرفی (Neutrality) سیاسی بهره می‌برد. پرده‌برداشتن از گوهره‌ی سیاسی علم همچنین به پرسش‌هایی درباره‌ی آموزش‌وپرورش، پزشکی و حوزه‌های مهم گوناگون دیگری از سیاست اجتماعی بستگی دارد.

مهم‌ترین نمود این دیدگاه تازه در گسترش انتقادهای فمینیستی از علم و فلسفه‌های فمینیستی علم یافته می‌شود. تفکر فمینیستی درباره‌ی علم جنبشی است که شاخه‌های گوناگون دارد. چیزی که به این جنبش یگانگی می‌بخشد، شاید این اندیشه باشد که علم بخشی از ساختاری است که نابرابری‌های میان زنان و مردان را تداوم بخشیده است. علم به خودی خود و نظریه‌پردازی رایج درباره‌ی علم و شناخت کمک کرده‌اند که زنان همچون اندیشمندان، شناسندگان و شهروندان اندیشه‌کار همواره در مقام دوم نگه داشته شوند. بر طبق تحلیل‌های فمینیستی (Feminism)، جامعه از این موضوع آسیب دیده است و خود علم نیز به همچنین. بنابراین، گونه‌ای اصلاح در این مورد لازم است، ولی درباره‌ی اینکه چه‌گونه‌ای از اصلاح مناسب است، از پیشنهادهای ساده‌ای چون گنجاندن شمار بیشتری از زنان در علوم و تشویق گونه‌ی ویژه‌ای از حق اظهارنظر زنان در علم گرفته تا خلع کردن علم از مقام رفیع خود در فرهنگ غربی، میان متفکران فمینیست اختلاف‌نظر وجود دارد.

خرد مردانه (Male Reason) عنوان کتابی است که ژان وی‌یو لوید در سال ۱۹۸۴ منتشر کرد. لوید ریشه‌های تاریخی اندیشه‌های مربوط به شناخت و عقلانیت را فرومی‌کاود و نتیجه‌گیری‌های شناخت‌شناسانه می‌کند. لوید استدلال می‌کند که پیدایش آغازین اندیشه‌های مربوط به خرد و شناخت به میزان بالایی تحت تأثیر دیدگاه‌های مربوط به نسبت میان زنانگی و مردانگی بودند. تکامل تدریجی مفهوم خرد در فلسفه‌ی غربی به شیوه‌ای بود که خردمندی را با مردانگی هم‌بسته می‌کرد و ذهن زنانه را با مجموعه‌ای از خصلت‌های روان‌شناختی‌ای که در تقابل با خردمندی بودند.

بر طبق دیدگاه لوید، منبع اصلی این طرز تفکر، هم‌بستگی میان زنانگی و طبیعت است، چرا که زمین بارآور، زنانه و زاینده‌ی زندگی است. از راه این هم‌بستگی، اندیشه‌های مربوط به رابطه‌ی ذهن و طبیعت را بر پایه‌ی الگوی رابطه‌ی میان زنانگی و مردانگی استوار کردند. روابط میان جنس زن و جنس مرد نیز الگویی به دست داد برای نظریه‌پردازی درباره‌ی روابط میان جنبه‌های گوناگون خود ذهن، ادراک حسی و تفکر و میان عقل و احساس. پیامد این امر آن بود که این اندیشه‌ها به شیوه‌های گوناگون به تکامل آغازین علم و فلسفه در اروپا که رابطه‌ای تنگاتنگ میان خرد و مردانگی برقرار می‌کرد، خوراک می‌رسانند. بنابراین، اندیشه‌ی زنانگی در اثر تقابل میان زنانگی و خرد پدیدار شد. زنانگی با پذیرندگی، شهود، هم‌دلی و احساس و عاطفه همراه بود.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 6
Post #1861 153
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۲


مطالعات علم، جنگ‌های علم، و حقه‌ی سوکال

در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم، اندیشه‌های مربوط به علم در تغییر دایم بودند و نظریه‌های بدیل شامل نظریه‌های تندروانه فزونی یافته بودند. جامعه‌شناسی علم حوزه‌ای است که دادوستد استواری را با فلسفه آغاز کرد. پاره‌ای چنین می‌اندیشیدند که جامعه‌شناسی جایگزین فلسفه‌ی علم است، یعنی رشته‌ای که خشک و نابارور شده و گرداگرد آن را افسانه‌هایی بی‌فایده احاطه کرده‌اند. پوزیتیویستان منطقی که خشک‌ترین و مجردترین فیلسوفان به نظر می‌رسیدند، بدل به مردمانی ناخوشایند شدند و سرانجام اینکه بدل شدند به نمونه‌هایی از پارادایم سفید مردان مرده (Dead White Males).

جامعه‌شناسی علم جدیدتر، کوهن را، کل‌گروی درباره‌ی آزمون را، هم‌سنجش‌ناپذیری را، اندیشه‌های نو درباره‌ی مشاهده و دیدگاه‌های نظرورزانه درباره‌ی زبان علمی را با آغوش باز می‌پذیرد. در واقع، این اندیشه‌ها گونه‌ای جبهه‌ی جنگ بر ضد پوزیتیویسم تشکیل داده‌اند که نه‌تنها جامعه‌شناسان، که همچنین بسیاری از تاریخ‌دانان، منتقدان فمینیست و دیگران که با علم سر و کار دارند، در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم آن را تأیید کرده‌اند.

مطالعات علم (Science Studies) قلمرویی است که در آن، جامعه‌شناسی علم، تاریخ علم و دیگر رشته‌های وابسته به هم می‌پیوندند تا علم را به‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی مورد بررسی قرار دهند. در این قلمرو، بر نقش عوامل اجتماعی در شکل‌گیری باورها و رفتارهای علمی تأکید می‌شود. یکی از آثار برجسته در این حوزه، کتاب «لوایتان و تلمبه‌ی هوا» نوشته‌ی استیون شیپین و سایمون شفر است که به بررسی کار رابرت بویل در سده‌ی هفدهم می‌پردازد. شیپین و شفر استدلال می‌کنند که بویل اصطلاح‌های کلیدی‌ای چون «خلا» را به شیوه‌ای به کار بست که بازی زبانی (Language Game) تازه‌ای را برقرار کرد. این بازی زبانی مؤلفه‌ای اصلی در شیوه‌ی زیست تازه بود، یعنی شیوه‌ی زیست علم آزمایشی. (تصویر ۸-۱: «آزمایشگاه برطبق دیدگاه له‌تور و وولگار»)

شیپین و شفر مدعی‌اند که بویل و دیگر دانشمندان دست‌اندرکار تولید امرهای واقع (Construction of Facts)اند. در نظر آنان، هیچ چیز بدی در مورد تولید امرهای واقع وجود ندارد. آنان از ما می‌خواهند به این اندیشه خو کنیم که امرهای واقع به‌طور کلی ساخته می‌شوند، به جای آنکه یافته شوند. این اندیشه یادآور ادعای کوهن است که می‌گوید جهان در طی هر انقلاب علمی دگرگون می‌شود. شیپین و شفر می‌خواهند این تصور را که دانشمند دریافت‌کننده‌ی منفعل داده‌های جهان بیرونی است، رد کنند. ولی نفی انفعال به هیچ روی مستلزم این نحو گفتار نیست و اغلب باعث اشکال می‌شود. آنان می‌گویند واقعیت مسئول آنچه ما می‌دانیم نیست، بلکه ما خود مسئول چیزی هستیم که می‌دانیم. این بیان نمونه‌ی برجسته‌ی دوگانه‌گی‌ای کاذب است. نه ما به تنهایی مسئول شناخت بشری هستیم و نه واقعیت به تنهایی مسئول شناخت بشری است. پاسخ گذرا به این مسئله این است که هر دو، یعنی هم ما و هم واقعیت، مسئول شناخت بشری‌اند؛ شناخت مستلزم برهم‌کنش میان این دو است.

یکی دیگر از آثار مهم در مطالعات علم، کتاب «زندگی آزمایشگاهی» نوشته‌ی برونو له‌تور و استیوان وولگار است. له‌تور چند سالی را به بازدید از آزمایشگاه زیست‌شناسی مولکولی در مؤسسه‌ی سالک واقع در سن‌دیه‌گو گذراند. آزمایشگاه را گونه‌ای ماشین می‌نگریست که از یک سوی آن ماده‌های شیمیایی، جانوران کوچک و انبوهی کاغذ سفید وارد می‌شدند و از سوی دیگر آن، مشتی کاغذ چاپ‌شده، یادداشت‌های روزانه و گزارش‌های فنی بیرون می‌آمدند. (تصویر ۸-۱: «آزمایشگاه برطبق دیدگاه له‌تور و وولگار») له‌تور بر این باور بود که هدف مجموعه‌ی این فراروند، این است که ادعاهای علمی‌ای را برگیرد و ساختارهای مؤیدی را در پیرامون آن برسازد تا بدین راه سرانجام چونان امرهای واقع در نظر گرفته شوند.

این دیدگاه‌های تندروانه در مطالعات علم به مناقشاتی منجر شد که به جنگ‌های علم (Science Wars) معروف شدند. در سال ۱۹۹۶، آلن سوکال، فیزیک‌دان، مقاله‌ای جعلی را در مجله‌ی سوشال تکست (Social Text) منتشر کرد که پر بود از اصطلاحات شبه‌علمی و استدلال‌های بی‌معنی، اما به سبک آثار جامعه‌شناسان علم نوشته شده بود. این حقه‌ی سوکال (Sokal Hoax) تلاشی بود برای نشان دادن ضعف‌های روش‌شناختی در مطالعات علم. سوکال استدلال کرد که برخی از این مطالعات، به‌ویژه آن‌هایی که واقعیت عینی را انکار می‌کنند، از نظر علمی غیرقابل دفاع‌اند. جنگ‌های علم تنش میان فلاسفه و دانشمندانی که به عینی‌بودن علم باور داشتند و جامعه‌شناسانی که بر نقش عوامل اجتماعی تأکید می‌کردند را برجسته کرد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 7
Post #1860 176
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۱


پیدایش برنامه‌ی نیرومند و تبیین اجتماعی علم

جامعه‌شناسی علم دگرگون شد، توسعه پیدا کرد و در دهه‌ی ۱۹۷۰ به اوج رسید. در این دوره، محک و معیاری هست که بر پایه‌ی آن کار جامعه‌شناسی قدیم از جدید اغلب جدا شناخته می‌شود. کار قدیم‌تر خواستار آن بود که ساختار اجتماعی و جایگاه اجتماعی علم را چونان کل توصیف کند، ولی تلاش نمی‌کرد باورهای اجتماعی خاص را از دیدگاه جامعه‌شناسانه توضیح دهد. در ره‌یافت جدیدتر، جامعه‌شناسان تلاش کرده‌اند روش‌های جامعه‌شناسانه را در توضیح اینکه چرا دانشمندان چنین و چنان باورها را دارند، چرا دانشمندان چنین و چنان رفتار می‌کنند و اینکه چگونه تفکر و عمل علمی طی زمان دگرگون می‌شود، به کار برند.

مشهورترین طرح در این شکل نوین از جامعه‌شناسی علم، برنامه‌ی نیرومند (Strong Programme) در جامعه‌شناسی شناخت علمی است. این طرح را گروهی میان‌رشته‌ای که کانون فعالیت آنان در ادینبوروی اسکاتلند بود، در دهه‌ی ۱۹۷۰ پی افکندند و پیش‌آهنگان آن تا اندازه‌ای بری بارنز و دیوید بلور بودند. اندیشه‌ی اصلی و اساسی برنامه‌ی نیرومند، اصل تقارن (Symmetry Principle) است. اصل تقارن می‌گوید که هر گونه‌ای از باورها و رفتارها را می‌بایست با کاربست تبیین‌هایی یکی و همان بررسی کرد، به‌ویژه ما نباید تبیین‌های یکسره متفاوتی به دست دهیم درباره‌ی باورهایی که گمان می‌کنیم صادق‌اند و باورهایی که گمان می‌کنیم کاذب‌اند. ارزیابی خود ما از هر اندیشه‌ای نمی‌بایست بر نحوه‌ی تبیین ما از تاریخ و نقش اجتماعی آن اندیشه اثر بگذارد.

هنگامی که اصل تقارن را درباره‌ی علم به کار بندیم، به ما می‌گوید که باورهای علمی حاصل همان گونه‌های کلی نیروهایی است که باورهای دیگر را پدید می‌آورند. دانشمندان طبقه‌ی ویژه‌ای از اندیشمندان ناب بی‌طرف نیستند که به چیزی جز داده‌های واقعی و منطق توجه نمی‌کنند. مردمان از هر طبقه و از هر صنف در جامعه‌هایی زندگی می‌کنند که هنجارهای پذیرفته‌شده‌ی محلی و اجتماعی‌ای برای تنظیم و ترتیب داده‌ها دارند، یعنی هنجارهایی برای تأیید داده‌ها، هنجارهایی برای اعمال مخالفت و هنجارهایی برای پی بردن به اینکه به چه کسی باید گوش فراداد و چه کسی را باید نادیده انگاشت. این هنجارها غالباً عادت‌هایی ظریف و نامحسوس‌اند، نه قاعده‌هایی که آشکارا بیان گردند.

دانشمندان مردمانی هستند که در گونه‌ای نامعمول از جامعه‌ی محلی زندگی می‌کنند. صفت‌های مشخصه‌ی این جامعه عبارت‌اند از اعتبار بالا، آموزش و پرورش طولانی، پذیرش دیر‌یاز، دست زدن به انتخاب‌های بدآوازه و پرداختن به سرگرمی‌های پرهزینه. ولی برطبق دیدگاه جامعه‌شناسان، جامعه‌ی علمی با این حال جامعه‌ای است که در آن هنجارهایی که آفریده‌ی دست آدمیزاده‌اند و در کنش و واکنش اجتماعی رعایت می‌شوند، باورها را برقرار و از آن‌ها حمایت می‌کنند. دانشمندان اغلب به باورهایی که در جامعه‌های دیگر یافت می‌شوند، با دیده‌ی تحقیر می‌نگرند، ولی این نگاه تحقیرآمیز بخشی از هنجارهای محلی جامعه‌ی علمی است. این خود یکی از قاعده‌های بازی است.

در نتیجه، ما می‌بایست این نکته را تشخیص دهیم که آن نوع عامل‌هایی که توضیح می‌دهند چرا دانشمندان به این باور می‌رسند که ژن‌ها از دی‌ان‌ای ساخته شده‌اند، همان نوع عامل‌هایی هستند که در توضیح و تبیین این امر به کار می‌روند که چگونه جامعه‌های دیگر به باورهایی بسیار متعدد و متنوع می‌رسند. برنامه‌ی نیرومند با تأکید بر این دیدگاه، تلاش کرد تا علم را از جایگاه ویژه‌ای که در فلسفه‌ی سنتی به‌عنوان فعالیتی صرفاً عقلانی و منطقی دیده می‌شد، خارج کند و آن را به‌عنوان فعالیتی اجتماعی مورد بررسی قرار دهد که تحت تأثیر همان نیروهایی است که دیگر باورهای انسانی را شکل می‌دهند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
Post #1859 158
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۰


رابرت مرتن و جامعه‌شناسی «قدیمی» علم

علم عملی اجتماعی است، بنابراین به نظر می‌رسد رشته‌ای که ما می‌بایست برای فهم این امر واقع به آن بپردازیم، جامعه‌شناسی یعنی مطالعه‌ی عمومی ساختارهای اجتماعی بشری است. جامعه‌شناسی علم در اواسط سده‌ی بیستم پدید آمد. برای مدتی جامعه‌شناسی علم و فلسفه‌ی علم تعامل و دادوستد اندکی با یکدیگر داشتند.

جامعه‌شناسی علم مرتنی در بنیاد همان جامعه‌شناسی متداول بود که درباره‌ی ساختار علم و تکامل تاریخی آن به کار بسته شده بود. در دهه‌ی ۱۹۴۰، مرتن آنچه را که هنجارهای علم (Norms of Science) می‌نامید، مشخص و معین کرد. این هنجارها عبارت‌اند از گسترده‌نگری (Universalism)، اشتراکیت (Communism)، بی‌طرفی (Disinterestedness)، شکاکیت سازمان‌یافته (Organized Skepticism). گسترده‌نگری اندیشه‌ای است که می‌گوید ویژگی‌های شخصی و زمینه یا سابقه‌ی اجتماعی هر شخص به ارزش علمی اندیشه‌های آن شخص نامربوط‌اند. اشتراکیت مستلزم مالکیت همگانی اندیشه‌های علمی و پیامدهای آن‌هاست. همگان می‌توانند در کار خود از هر اندیشه‌ی علمی‌ای بهره ببرند؛ دستیابی فرانسویان به دستاوردهای انگلیسیان قدغن نیست. هنجار بی‌طرفی این اندیشه‌ی بنیادی را پیش می‌کشد که دانشمندان باید به سود هدف علمی مشترکی کار کنند، نه برای رسیدن به سود شخصی. شکاکیت سازمان‌یافته، الگوی اجتماعی گسترده‌ای است که اندیشه‌های علمی را به جای آنکه از روی اعتماد بپذیرد، جرح و نقد می‌کند و به بوته‌ی آزمون می‌افکند.

این چهار هنجار تنها بخشی از تبیین مرتن از علم‌اند. مرتن اندیشه‌ی بزرگ دیگری را نیز در مقاله‌ای مشهور و سخت خواندنی وارد کرد که نخستین‌بار آن را در سال ۱۹۵۷ عرضه نمود. این اندیشه تبیینی است که مرتن از نظام پاداش (Reward System) در علم به دست داد. مرتن ادعا کرد که نظام پاداش رایج در علم، تقدیر، به‌ویژه تقدیر برای این امر است که کسی برای نخستین‌بار به اندیشه‌ای علمی دست یافته است. مرتن مدعی بود که این تنها حق مالکیتی است که در علم پذیرفته شده است، ولی همین که اندیشه‌ای منتشر گردید، برطبق هنجار اشتراکیت، بدل به ملک علمی مشاع می‌شود. در بهترین حالت، پاداش دانشمند این است که نام‌اش را پس از او بر روی اندیشه‌اش بگذارند، چنان‌که ما نام‌گذاری‌هایی از این دست را در اندیشه‌هایی چون داروینیسم، ثابت پلانک و قانون بویل می‌بینیم.

مرتن استدلال می‌کرد که اهمیت تقدیر آشکار است، زیرا تاریخ علم پر است از مشاجره‌هایی که بر سر حق تقدم درگرفته، مشاجره‌هایی که اغلب بسیار تلخ و زننده بوده‌اند. گالیله با چنگ و دندان بر سر تقدیر از اندیشه‌های گوناگون خود می‌جنگید. نیوتون با هوک بر سر قانون عکس مربع جاذبه و با لایبنیتس بر سر اختراع حساب جامعه و فاضله (Calculus) جدال می‌کرد. این الگوی رفتار از سده‌ی هفدهم تا به امروز به همان شیوه ادامه پیدا کرده است. علایق ملی اغلب عامل مؤثری است، چنان‌که به‌تازگی در جدال میان رابرت گلو آمریکایی و لوک مانتانیه فرانسوی بر سر کشف بیماری ایچ‌آی‌وی (HIV) در سال ۱۹۸۳ مشاهده می‌شود.

مرتن استدلال می‌کرد که نظام پاداش علمی اغلب برای تشویق و ترغیب اندیشه‌های نوآورانه و مبتکرانه، که به خودی خود چیز خوبی است، کار می‌کند. ولی این دستگاه ماشین‌وار ممکن است به درستی کار نکند، به‌ویژه هنگامی که آرزوی کسب پاداش در مخیله‌ی دانشمند بر هر چیز دیگری غالب شود. تقلب، انتحال، دزدی علمی، بهتان و افترا رفتارهای منحرفی هستند که از این راه نتیجه می‌شوند. مرتن بر این باور بود که تقلب در میان این رفتارها بسیار نادر است. دزدی علمی شیوع بیشتری دارد و بهتان و افترا از همه بیشتر شایع و رایج‌اند. تقلب بسیار نادر است، زیرا دانشمندان در میان خودشان سخت از اندیشه‌هایشان مراقبت می‌کنند و این امر پاره‌ای ناشی از جاه‌طلبی آنان و پاره‌ای نیز ناشی از شکاکیت سازمان‌یافته است. دزدی علمی نیز گاهی روی می‌دهد، ولی بهتان و افترا معمول‌ترین کاری است که در رفتارهای منحرف دانشمندان رقیب دیده می‌شود.
مرتن همچنین بحث تأسف‌آوری دارد درباره‌ی این امر واقع که آن نوع تقدیری که منجر به اعطای پاداش در علم می‌شود، تنها به عده‌ای معدود از دانشمندان تعلق می‌گیرد. پیامد این امر شکل‌های خفیف‌تری از انحراف، همچون جنون انتشار (Mania to Publish) است. دانشمندان معمولی‌ای که نمی‌توانند امید ببندند اندیشه‌های پیش‌پاافتاده‌ی خود را چونان کشفی بسیار مهم و جهانی عرضه کنند، انتشار دیوانه‌وار را جایگزین عرضه‌ی توانمندی‌های واقعی خود و به دست آوردن تقدیر واقعی می‌کنند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • ❤ 2
Post #1858 159
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۲۹


فایرابند و اصل «همه چیز ممکن است»: پلورالیسم در علم

پل فایرابند به سود آنارشیسم شناخت‌شناسانه (Epistemological Anarchism) استدلال می‌کرد، یعنی دیدگاهی که می‌گوید قاعده‌های روش و رفتار علمی عادی را باید با ره‌یافت آزادوارانه‌ای که در آن همه چیز ممکن است (Anything Goes) جایگزین کرد.

فایرابند استدلال می‌کرد که ما اغلب تنها هنگامی می‌توانیم محدودیت‌های چشم‌انداز کنونی خود را دریابیم که دست‌کم برای مدتی کوتاه آن را از بیرون نظاره کنیم. دست‌یافتن به چشم‌اندازی تازه و از بیرون درباره‌ی اندیشه‌هایی که معمولاً آن‌ها را ناسنجشگرانه و بی‌چون‌وچرا می‌پذیریم، اغلب سرآغاز پیشرفت است. آنچه که ما «واقعیت‌های مسلم» می‌پنداریم، شامل امرهای واقع قابل‌مشاهده‌ای هستند که اغلب باردار از پیش‌داوری‌ها و اندیشه‌های منسوخ و به آن‌ها آلوده و آمیخته‌اند. هر دیدگاه بیرونی و هر چشم‌انداز تازه را باید ارج شناخت و قدر دانست. نظریه‌های بدیل، حتا نظریه‌هایی که مشکل‌های بزرگی دارند، می‌توانند مجال حضور این نوع چشم‌اندازهای بیرونی را فراهم کنند.

جان استوارت میل در رساله‌ی مشهور خود به نام درباره‌ی آزادی ([۱۸۵۹] ۱۹۷۸) استدلال کرد که جامعه از تنوع و تکثر اندیشه‌ها و شیوه‌های زندگی سود می‌برد. تکثیر مداوم نظریه‌های جدید بازار مکاره‌ای از اندیشه‌ها پدید می‌آورد که در آن کالاهای بسیار و اندیشه‌های متعدد و متنوع یافت می‌شوند که می‌توان در آن‌ها تحقیق و تفحص کرد و بهترین‌ها را برگزید. پاره‌ای از توصیف‌های فایرابند را از شیوه‌هایی که علم می‌تواند با اتکا به آن‌ها از این سرچشمه‌های نامتعارف اندیشه‌ها - ولگردی‌های دیوانگان - بهره ببرد، می‌بایست همچون توصیف‌هایی از داده‌ها و اندیشه‌هایی که در این بازار مکاره عرضه می‌شوند، در نظر گرفت.

اندیشه‌های بالا درباره‌ی نیاز به چشم‌اندازهای بیرونی برای چون‌وچرا کردن در فرض‌های پذیرفته‌شده جالب‌توجه‌اند. عقیده‌ی بازار مکاره‌ی اندیشه‌ها عقیده‌ای نیرومند است، ولی چنین به نظر می‌رسد که در تبیین فایرابند جای نکته‌ای بسیار حایز اهمیت خالی است. رخنه‌ای که در تصویر فایرابند وجود دارد، قاعده یا مکانیسمی است که به‌واسطه‌ی آن بتوان اندیشه‌ها را رد و نفی کرد. فایرابند دستور عملی به دست داد که اگر از آن پیروی می‌شد، به تکثیر همیشه فزاینده‌ی زنجیره‌ای از اندیشه‌های علمی مورد بحث و فحص در هر رشته‌ی علمی می‌انجامید. پاره‌ای از اندیشه‌ها ممکن است ملال‌آور شوند و شاید به همین دلیل طرد شوند، ولی به استثنای این امر، هیچ راهی وجود ندارد که به‌واسطه‌ی آن بتوان اندیشه‌ای را به یک‌باره کنار نهاد.

در این صورت، پرسشی روی می‌نماید که بی‌درنگ پاسخ درخوری را طلب می‌کند: چه می‌بایست کرد هنگامی که ناگزیریم یکی از این اندیشه‌ها را بر مسئله‌ای عملی اطلاق کنیم؟ هنگامی که می‌خواهیم ساختمان پلی را بنا کنیم، چه باید کرد؟ کدام اندیشه را باید به کار بست؟ البته نه خلاقانه‌ترین اندیشه‌ها را! فایرابند هرگز پاسخ قانع‌کننده‌ای به این پرسش نداد.

اگر آنچه ما از علم می‌خواهیم، در واقع رسیدن به جامعه‌ای باشد که در آن بحث‌های داغ و خلاقانه‌ی متعدد و متنوع بسیاری یافت می‌شود، پس دستور عمل فایرابند برای نحوه‌ی عمل علمی دستور عمل مناسبی است. در این صورت، علم شباهت بسیاری با هنر پیدا می‌کند. ولی اگر بخشی از کارکرد علم این باشد که ما را در حل مسئله‌های عملی راه‌نمایی کند، آنگاه دستور عمل فایرابند کاملاً گمراه‌کننده می‌نماید. اگر بناست علم را در حل مسئله‌ها به کار بست، پس می‌بایست قاعده‌ای برای گزینش در علم وجود داشته باشد، یعنی قاعده‌ای که با اتکا به آن پاره‌ای از اندیشه‌ها را رد کرد. تکثیر نظریه‌های بدیل بخشی از علم است، بخش دیگر آن گزینش در میان نظریه‌های بدیل است.

برای نمونه، در چند سال اخیر، حکومت تابو امبکی در آفریقای جنوبی به اندیشه‌های تندروانه‌ای درباره‌ی عامل بیماری ایدز (AIDS) علاقه نشان داده است. برطبق این اندیشه‌ها، ویروسی که علم متعارف آن را علت بیماری ایدز یا ایچ‌آی‌وی (HIV) تشخیص داده است، یا علتی بالنسبه بی‌اهمیت است یا روی‌هم‌رفته زیانی در بر ندارد. در پاسخ به انتقادهای شدیدی که این دیدگاه برانگیخته است، امبکی گاهی اظهار نظر کرده است که او تنها به چون‌وچرای آزاداندیشانه درباره‌ی نظریه‌ها و پژوهش درباره‌ی امکان‌های گوناگون علاقه دارد. آیا این پاسخ بی‌گمان دیدگاه علمی صحیحی است؟ منتقدان به درستی پاسخ امبکی را پاسخ مزورانه‌ای شناخته‌اند. علم به ابداع نظریه‌های بدیل نیاز دارد، ولی هم‌چنین نیاز دارد که حشو و زاید گزینه‌هایی را که در اختیار دارد، حذف و پاره‌ای از آن‌ها را طرد کند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1857 158
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۲۸


لادن و سنت‌های پژوهشی: جایگزینی برای پارادایم کوهن

در کتابی جالب‌توجه به نام پیشرفت و مسئله‌های آن (۱۹۷۷)، لری لادن دیدگاهی را پرورد که از لحاظ ساختار بنیادی‌اش مشابه دیدگاه لاکاتوش بود، ولی بسیار از آن برتر بود. لادن، همچون لاکاتوش، چنین می‌اندیشید که کوهن علم را هم‌چون فراروندی ناعقلانی، هم‌چون فراروندی که در آن تصمیم‌گیری علمی در بنیاد امری سیاسی و مربوط به تبلیغات است، توصیف کرده است. لادن قدرت استدلال‌های کوهن را درباره‌ی موردهای تاریخی تصدیق می‌کرد. همچون لاکاتوش، لادن نیز خواستار آن بود که دیدگاهی را بپروراند که در آن هستندگانی پارادایم‌گونه بتوانند در کنار هم بزیند و در هر رشته‌ی علمی با یکدیگر رقابت کنند. او نمونه‌های بسیاری از تاریخ علم به دست می‌داد تا چنین تصویری را برانگیزاند. بنابراین، ما به سوی همان اندیشه‌ی برنامه‌ی پژوهشی پیش می‌رویم، ولی آنچه که دستاورد لادن را متمایز می‌کند، این است که او واحدهای عمده‌ی کار علمی را نه برنامه‌های پژوهشی، که سنت‌های پژوهشی (Research Traditions) می‌نامد.

تفاوت میان لادن و لاکاتوش تنها امری مربوط به اصطلاحات نیست. توصیف لادن از سنت‌های پژوهشی معنای بیشتری را می‌رساند تا تبیین لاکاتوش از برنامه‌های پژوهشی. لاکاتوش بر این باور بود که در هر برنامه‌ی پژوهشی، سلسله‌ی نظریه‌ها به‌واسطه‌ی منطق سخت به هم پیوسته‌اند؛ هر نظریه‌ی نوین می‌بایست دامنه‌ی اطلاق گسترده‌تری نسبت به نظریه‌ی پیش از خود در آن برنامه‌ی پژوهشی داشته باشد. وانگهی، در نظر لاکاتوش، هسته‌ی سخت هر برنامه‌ی پژوهشی هرگز دگرگون نمی‌شود. در نظر لادن، نظریه‌هایی که در درون سنت‌های پژوهشی گرد آمده‌اند، پیوند نااستوارتری با یکدیگر دارند. جابه‌جایی یا دگرگونی اندیشه‌ها در درون و در بیرون هسته‌ی سخت می‌تواند روی دهد. به علاوه، در نظر لادن، در نظریه‌ی جدیدی که قلمرو کوچک‌تری از نظریه‌ی قدیم را پوشش می‌دهد، هیچ چیز نامعمول و ناخوشایندی وجود ندارد؛ گاهی عقب‌نشینی امری ضروری است.

در نظر لادن، سنت‌های پژوهشی هم‌چنین می‌توانند از یک سنت پژوهشی جدا شده و در سنت‌های پژوهشی دیگر جذب شوند. برای نمونه، اندیشه‌های ترمودینامیک آغازین سعدی کارنو در سنت پژوهشی‌ای پرورش یافته بود که گرما را همچون ماده‌ای سیال، کالوریک (Caloric)، می‌دید، ولی این اندیشه‌ها به موقع خود به دست سنت پژوهشی رقیبی سپرده شدند که گرما را هم‌چون حرکت ماده می‌دید. نوآوری عمده‌ی دیگر در تبیین لادن، تمییزی است که میان تصدیق نظریه‌ها و پیگیری آن‌ها می‌نهد.

معیار اصلی ارزیابی سنت‌های پژوهشی نزد لادن، موفقیت در حل مسئله (Problem-Solving Effectiveness) است، نه صرفاً صدق نظریه‌ها. لادن بر این باور بود که پیشرفت علمی با توانایی سنت‌های پژوهشی در حل مسئله‌های علمی سنجیده می‌شود. سنت پژوهشی‌ای پیش‌رونده است که بتواند مسئله‌های بیشتری را با دقت بیشتری حل کند یا دامنه‌ی مسئله‌هایی را که پوشش می‌دهد، گسترش دهد. این معیار با دیدگاه کوهن تفاوت دارد، که در آن پارادایم‌ها اغلب به صدق یا انطباق با واقعیت وابسته‌اند. لادن استدلال می‌کرد که سنت‌های پژوهشی می‌توانند با انعطاف بیشتری نسبت به برنامه‌های پژوهشی لاکاتوش تغییر کنند، زیرا اجزای آن‌ها، حتی در سطح اصول بنیادین، می‌توانند جابه‌جا شوند یا جایگزین شوند، بدون آنکه کل ساختار فرو بریزد.

سنت‌های پژوهشی لادن انعطاف‌پذیری بیشتری نسبت به پارادایم‌های کوهن دارند، زیرا لادن فرض نمی‌کند که یک رشته‌ی علمی در هر زمان تنها تحت سیطره‌ی یک سنت پژوهشی است. در عوض، چندین سنت پژوهشی می‌توانند هم‌زمان در یک رشته فعال باشند و با یکدیگر رقابت کنند. این رقابت، همراه با انعطاف در جابه‌جایی اصول، به سنت‌های پژوهشی اجازه می‌دهد تا با مسئله‌های جدید سازگار شوند و در عین حال به پیشرفت علمی کمک کنند. لادن با این دیدگاه، جایگزینی برای مدل کوهن ارائه کرد که در آن علم به جای یک پارادایم واحد، می‌تواند چندین خط فکری موازی را دنبال کند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 6
Post #1856 180
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۲۷


لاکاتوش و برنامه‌های پژوهشی: هسته‌ی سخت و کمربند محافظ

نخست به دیدگاه‌های ایمره لاکاتوش نگاهی می‌اندازیم. سهم عمده‌ی لاکاتوش اندیشه‌ی برنامه‌ی پژوهشی (Research Program) بود. برنامه‌ی پژوهشی شبیه پارادایم کوهن در معنای کلی آن است، ولی تفاوت اساسی‌ای نیز با آن دارد. ما توقع داریم که در هر رشته‌ی علمی در هر زمان معین بیش از یک برنامه‌ی پژوهشی بیابیم. تأکید کوهن دایر بر اینکه رشته‌های علمی معمولاً یک پارادایم دارند که در هر زمان معین عمل می‌کند، از همان آغاز انتشار کتاب ساختار محل انتقاد بود. لاکاتوش نخستین کسی بود که تصویری از علم پرورد که در آن واحدهای پارادایم‌گونه‌ی بزرگتری به موازات یکدیگر عمل می‌کنند و با یکدیگر پیوسته و همیشه در رقابت‌اند.

واکنش لاکاتوش به کار کوهن آمیزه‌ای از نگرانی و نومیدی بود. او تأثیر کوهن را ویران‌گر عقل و سرانجام خطرناک برای جامعه می‌دید. به عقیده‌ی لاکاتوش، کوهن دگرگونی علمی را همچون فراروندی در بنیاد ناعقلانی نشان داده بود، هم‌چون موضوعی که به روان‌شناسی توده‌ها مربوط است، یعنی فراروندی که در آن بلندترین، پرحرارت‌ترین و انبوه‌ترین صداها، بی‌اعتنا به عقل و استدلال، چیرگی پیدا می‌کند. لاکاتوش قوت استدلال‌های کوهن را نیز می‌دید، بنابراین برنامه‌ی او رهانیدن عقلانیت علم از آسیبی بود که کوهن رسانیده بود.

تفاوت بزرگ این است که معمولاً در هر رشته‌ی علمی در هر زمان معین بیش از یک برنامه‌ی پژوهشی وجود دارد. برطبق دیدگاه لاکاتوش، نه تنها رقابت میان برنامه‌های پژوهشی چیزی است که در واقع ما آن را در علم می‌یابیم، بلکه این رقابت برای عقلانیت و پیشرفت امری ضروری نیز هست.

برنامه‌ی پژوهشی هستنده‌ای تاریخی است و در طی زمان تکامل می‌یابد. نظریه‌های بعدی در پاسخ به مسئله‌های مطرح در نظریه‌های قبلی پرورش پیدا می‌کنند. لاکاتوش نیز همچون کوهن گمان می‌کرد معقول و موجه است که برنامه‌ی پژوهشی برای مدتی، علی‌رغم ناهنجاری‌های تجربی و دیگر مسئله‌ها، برجا بماند. کسانی که در برنامه‌ی پژوهشی کار می‌کنند، نوعاً گونه‌ای تعهد به آن برنامه دارند؛ آنان اندیشه‌های پایه‌ی برنامه را به محض آنکه چیزی خطا از کار درآید، رد نمی‌کنند.
در نظریه‌ی لاکاتوش، برنامه‌ی پژوهشی دو مؤلفه‌ی عمده دارد. نخست آنکه برنامه‌ی پژوهشی حاوی هسته‌ی سخت (Hard Core) است. هسته‌ی سخت مجموعه‌ای از اندیشه‌های پایه است که برای برنامه‌ی پژوهشی ضروری و اساسی‌اند. دوم آنکه برنامه‌ی پژوهشی کمربند محافظ (Auxiliary Hypotheses) دارد. کمربند محافظ مجموعه‌ای از اندیشه‌های بنیادی است که برای اطلاق هسته‌ی سخت بر پدیده‌های واقعی به کار می‌رود. گونه‌های خاص و شاخ‌وبرگ‌دار نظریه علمی که در واقع به محک آزمون زده می‌شوند، هم اندیشه‌هایی از هسته‌ی سخت را در بر دارند و هم اندیشه‌هایی از کمربند محافظ را.

برای نمونه، در برنامه‌ی پژوهشی نیوتونی فیزیک سده‌ی هژدهم، هسته‌ی سخت سه قانون حرکت نیوتون و قانون گرانش اوست. کمربند محافظ نیوتونیسم به همراه زمان تغییر می‌کند و در هر زمان حاوی اندیشه‌های تفصیل‌داده‌شده‌ای درباره‌ی ماده، دیدگاه مربوط به ساختار کیهان و ابزارهای ریاضی‌ای است که در پیوند دادن هسته‌ی سخت با پدیده‌های واقعی به کار می‌روند. برنامه‌ی پژوهشی داروین در زیست‌شناسی سده‌ی نوزدهم هسته‌ی سخت‌ی دارد که مدعی است گونه‌های زیستی مختلف پیوندهای نسبی با یکدیگر دارند و شجره‌نامه‌ای یا شاید تعداد بسیار اندکی شجره‌ی جداگانه تشکیل می‌دهند. دگرگونی‌های عمده در گونه‌های زیستی بیشتر ناشی از تغییرهای بسیار کوچکی هستند که مطلوب انتخاب طبیعی‌اند و نیز ناشی از علت‌های دیگر تکامل‌اند که نقشی فرعی بازی می‌کنند. کمربند محافظ داروینیسم سده‌ی نوزدهم عبارت است از مجموعه‌ی متغیرانه‌ای از اندیشه‌های مفصل‌تر درباره‌ی اینکه کدام‌گونه‌ها دقیقاً مربوط به کدام‌گونه‌ها هستند؛ اندیشه‌های مربوط به وراثت، تغییر، رقابت و انتخاب طبیعی، اندیشه‌های مربوط به پراکندگی ارگانیسم‌ها بر روی زمین و مانند این‌ها.

قاعده‌ی نخست این است که دگرگونی تنها می‌بایست در کمربند محافظ انجام شود و دگرگونی در هسته‌ی سخت هرگز جایز نیست. قاعده‌ی دوم این است که دگرگونی‌های کمربند محافظ می‌بایست پیش‌رونده باشند. برنامه‌ی پژوهشی پیش‌رونده یا همواره دایره‌ی اطلاق خود را بر مجموعه‌ی بزرگ‌تری از موردها می‌گسترد یا تلاش می‌کند نگرش دقیق‌تری درباره‌ی موردهایی که در هر زمان شامل می‌شود، به دست آورد. برنامه‌ی پژوهشی پیش‌رونده برنامه‌ای است که توفیق می‌یابد قدرت پیش‌بینی خود را بیفزاید. در مقابل، برنامه‌ی پژوهشی رو به انحطاط است اگر دگرگونی‌هایی که در آن اعمال می‌شوند، تنها محدود به حل‌وفصل مسئله‌های موجود شود و موفق نشود دایره‌ی شمول خود را به موردهای تازه بگستراند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
  • ❤ 3
Post #1855 162
📖 آغاز مجدد انتشار گزیده‌ها
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
#️⃣ بخش‌های ۲۷ تا ۷۲ (پایان کتاب)
⏱️ انتشار منظم: ساعت‌های ۱۲:۰۰ و ۲۱:۰۰

✈️ @Chekide_ha
Post #1854 194
🔴 اطلس پیوندهای کتاب:
«در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن»

✍️ اریک کندل | 🌐 سلامت رنجبر

💡 عصاره‌ی کتاب:
کتابی پیشگام در پیوند زیست‌شناسی سلولی، حافظه و روان؛ روایتی از کشف سازوکارهای مولکولی ذهن از حلزون دریایی آپلیزیا تا پیچیده‌ترین رفتارهای انسانی.


📑 دسترسی مستقیم به تمام ۶۰ پست کتاب:

۱. زیست‌شناسی ذهن، انقلابی در علوم طبیعی
۲. حافظه، بنیان هویت و زیست‌شناسی مغز
۳. تکامل علم اعصاب و مکانیزم‌های یادگیری
۴. نظریه‌ی ساختاری فروید؛ نقشه‌ای برای فهم ذهن
۵. زیست‌شناسی یاخته‌ی عصبی؛ کلیدی برای شناخت مغز
۶. کاخال و آموزه‌ی نورون؛ شالوده‌ی علم اعصاب مدرن
۷. زبان نورون‌ها؛ از گالوانی تا کشف پتانسیل عمل
۸. فرضیه‌ی یونی؛ راز پتانسیل عمل در نورون‌ها
۹. کشف انتقال شیمیایی سیناپسی؛ از قلب قورباغه تا نوبل
۱۰. سیناپس‌های شیمیایی و الکتریکی؛ راز انتقال پیام در مغز
۱۱. تأثیر روان‌گردان‌ها بر مغز؛ از سروتونین تا دندریت‌ها
۱۲. از خرچنگ دراز تا نقشه‌ی حسی مغز
۱۳. از جمجمه‌شناسی تا کشف مراکز تکلم در مغز
۱۴. کشف نقش هیپوکامپوس در حافظه: مورد هـ.م.
۱۵. کاوش در هیپوکامپوس: کشف ویژگی‌های یاخته‌های هرمی
۱۶. انتخاب آپلیزیا: جانوری ایده‌آل برای پژوهش حافظه
۱۷. یاخته‌های عصب‌درون‌ریز و نظریه‌ی شکل‌پذیری سیناپسی
۱۸. نظایر نورونی یادگیری در آپلیزیا
۱۹. تقویت ارتباط‌های سیناپسی: خوگیری و حساس‌شدگی
۲۰. پایه‌گذاری مرکز عصب‌زیست‌شناسی و رفتار در نیویورک
۲۱. روش‌های یاخته‌ای در پژوهش یادگیری و تأثیرات آن
۲۲. تغییر رفتار ساده‌ی آپلیزیا با یادگیری
۲۳. نقشه‌برداری مدار نورونی واکنش جمع شدن آبشش
۲۴. سیناپس‌ها و یادگیری: شواهد تجربی از آپلیزیا
۲۵. مکانیزم‌های یاخته‌ای یادگیری و حافظه در آپلیزیا
۲۶. مبانی زیست‌شناختی حافظه: از انسان تا آپلیزیا
۲۷. تغییرات ساختاری مغز در یادگیری و فردانیت
۲۸. مولکول‌های حافظه‌ی کوتاه‌مدت در آپلیزیا
۲۹. نقش آدنوزین مونوفسفات حلقوی در حافظه‌ی کوتاه‌مدت
۳۰. تأیید مولکول‌های حافظه در مگس سرکه
۳۱. مکانیزم‌های سلولی و مولکولی حافظه‌ی کوتاه‌مدت در آپلیزیا
۳۲. نقش CAMP و پروتئین کیناز A در حافظه و تأیید در مگس سرکه
۳۳. زیست‌شناسی مولکولی و نقش ژن‌ها در حافظه‌ی درازمدت
۳۴. دی‌ان‌ای، کد ژنتیکی، و فناوری بازترکیب در حافظه‌ی درازمدت
۳۵. زیست‌شناسی مولکولی رفتار در آپلیزیا و نقش ژن‌های تخم‌ریزی
۳۶. تنظیم ژن‌ها و سازوکارهای مولکولی حافظه‌ی درازمدت
۳۷. تنظیم ژن‌ها و نقش CREB در حافظه‌ی درازمدت
۳۸. نشانه‌گذاری سیناپسی و نقش پروتئین‌های شبه‌پریون در تثبیت حافظه
۳۹. زیست‌شناسی حافظه‌ی آشکار و نقش هیپوکامپوس
۴۰. ژنتیک مولکولی و ارتباط توانمندسازی درازمدت با حافظه‌ی آشکار
۴۱. سازوکارهای مولکولی حافظه‌ی آشکار و شباهت‌های تکاملی
۴۲. بازنمایی حسی و نقشه‌های شناختی در مغز
۴۳. پردازش ادراک بصری و یکپارچگی تجربه‌ی خودآگاه
۴۴. بازنمایی محیط در هیپوکامپوس و نقش یاخته‌های مکانی
۴۵. نقش توجه گزینشی در تثبیت حافظه‌ی فضای محیطی
۴۶. زیست‌فناوری و تولید داروهای نوین برای حافظه
۴۷. درمان فراموشی و آلزایمر با رویکردهای مولکولی
۴۸. زیست‌شناسی ترس و نقش آمیگدالا در حافظه‌ی هیجانی
۴۹. مدارهای عصبی کنترل ترس و امنیت خاطر
۵۰. زیست‌شناسی شیزوفرنی و نقش دوپامین در درمان
۵۱. زیست‌شناسی افسردگی و نقش یاخته‌های عصبی جدید
۵۲. روان‌کاوی و چالش‌های علمی در قرن بیستم
۵۳. تحول روان‌درمانی با رویکردهای تجربی
۵۴. پیوند روان‌درمانی و زیست‌شناسی با تصویربرداری مغزی
۵۵. سرشت آگاهی؛ از تعریف علمی تا چالش‌های زیست‌شناختی
۵۶. کلوستروم؛ رهبر ارکستر آگاهی
۵۷. زیست‌شناسی ترس؛ تفاوت‌های ادراک آگاهانه و ناخودآگاه
۵۸. کشف رازهای مغز؛ دستاوردهای نوبل در انتقال سیگنال عصبی
۵۹. زیست‌شناسی حافظه: از آپلیزیا تا ژن‌های مشترک
۶۰. آینده‌ی زیست‌شناسی حافظه: مدارهای عصبی و رفتار اجتماعی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
✈️ @Chekide_ha
  • ❤ 5
  • 👍 3
Post #1853 133
📚 در جست‌وجوی حافظه | #️⃣ ۶۰/۶۰


آینده‌ی زیست‌شناسی حافظه: مدارهای عصبی و رفتار اجتماعی

دانش نوین روان در ذخیره‌سازی حافظه هنوز در آغاز راه است. اطلاعات اندکی درباره‌ی سازوکارهای یاخته‌ای و مولکولی حافظه داریم، اما باید به ویژگی‌های نظام حافظه و مدارهای عصبی آن بپردازیم. پرسش‌های کلیدی این‌اند: کدام مدارهای عصبی برای انواع حافظه حیاتی‌اند؟ چگونه بازنمایی ذهنی یک چهره، محیط، یا تجربه در مغز ذخیره می‌شود؟ برای پاسخ، باید از پژوهش تک‌یاخته‌ها و پروتئین‌ها فراتر رویم و سیستم‌های پیچیده‌ی عصبی را مطالعه کنیم.

روش‌های یاخته‌ای و مولکولی (cellular pathways) اطلاعات مهمی ارائه می‌دهند، اما بازنمایی‌های ذهنی در مدارهای عصبی تنها با این روش‌ها حل نمی‌شوند. باید بررسی کنیم که چگونه فعالیت مدارهای عصبی به بازنمایی‌های منسجم منجر می‌شود و چگونه توجه و آگاهی این فعالیت‌ها را تنظیم می‌کنند. فناوری‌های تصویربرداری پیشرفته برای تفکیک فعالیت تک‌یاخته‌ها و شبکه‌های عصبی ضروری‌اند. تمرکز بر نخستی‌ها و انسان‌ها، به‌عنوان موجودات پیچیده، برای درک این فرایندها حیاتی است.

یکی از پرسش‌های کلیدی، پردازش ناآگاهانه‌ی اطلاعات حسی و نقش توجه آگاهانه در تثبیت حافظه است. نظریه‌های فروید درباره‌ی فرایندهای آگاهانه و ناآگاهانه را می‌توان با روش‌های زیست‌شناختی آزمون کرد. برای مثال، چرا یاخته‌های مکانی در هیپوکامپوس نقشه‌ی فضای محیطی را تنها هنگام توجه جانور طرح‌ریزی می‌کنند؟ این نورافکن توجه چگونه عمل می‌کند؟ کدام مواد تنظیم‌کننده، مانند پروتئین‌های پریون‌مانند، حافظه‌ی درازمدت را تثبیت می‌کنند؟ تصویربرداری مغزی پیوندی میان روان‌کاوی و کالبدشناسی مغز ایجاد می‌کند، و نشان می‌دهد که چگونه فرایندهای ناآگاهانه در بیماری تغییر و با روان‌درمانی اصلاح می‌شوند.

رابطه‌ی پردازش آگاهانه و ناآگاهانه نیز جذاب است. هرمان فون هلمهولتس و فروید تأکید کردند که بخش اعظم حیات روانی ناآگاهانه است، اما برخی فرایندها با توجه آگاهانه قابل‌دسترسی‌اند. زیست‌شناسی می‌تواند این فرایندها را روشن کند، به‌ویژه در بیماری‌های روانی که ساختار و کارکرد مغز را تغییر می‌دهند.

پژوهش‌های میان‌رشته‌ای، مانند زیست‌شناسی اجتماعی مولکولی (molecular sociobiology)، رفتارهای اجتماعی را بررسی می‌کنند. کوری برگمان نشان داد که تفاوت یک اسید آمینه در گیرنده‌ی پروتئینی، کرم سی‌الگانس (C. elegans) را از تک‌رو به گروه‌زی تبدیل می‌کند. در مگس سرکه، ژن فرویتلس رفتار جفت‌جویی را تنظیم می‌کند. دست‌کاری این ژن مگس ماده را به رفتار نرینه واداشت و فرومون (pheromone) خاص تولید کرد.

جیاکومو ریتسولاتی نورون‌های آینه‌ای را در قشر پیش‌حرکتی (premotor cortex) میمون‌ها کشف کرد. این نورون‌ها هنگام انجام یا مشاهده‌ی عملی، مانند خوردن، فعال می‌شوند. آن‌ها تقلید، همدلی، و ارتباط متقابل را ممکن می‌کنند. در انسان‌ها نیز نورون‌های مشابه یافت شدند. این کشفیات نشان می‌دهند که زیست‌شناسی می‌تواند رفتارهای اجتماعی، از تعصب قبیله‌ای تا همکاری گروهی، را توضیح دهد.

این پژوهش‌ها دانش عصبی‌شناسی شناختی (cognitive neuroscience) را گسترش می‌دهند و پیوند میان زیست‌شناسی و روان‌شناسی را تقویت می‌کنند.


📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍️ اریک کندل
🌐 سلامت رنجبر

‏🔴 پایان کتاب

✈️ @Chekide_ha
  • ❤ 6
  • 👍 1
Post #1852 158
📚 در جست‌وجوی حافظه | #️⃣ ۶۰/۵۹


زیست‌شناسی حافظه: از آپلیزیا تا ژن‌های مشترک

زیست‌شناسی طی پنجاه سال گذشته دستاوردهای شگرفی در درک حافظه و یادگیری به‌دست آورده است. پژوهش‌ها روی آپلیزیا، حلزونی دریایی با یاخته‌های عصبی بزرگ، امکان مطالعه‌ی ارتباط نورون‌ها با رفتار را فراهم کرد. این جانور به‌دلیل یاخته‌های درشت و قابل‌دسترس، برای بررسی زیست‌شناسی یاخته‌ای (cellular pathways) مناسب بود. آزمایش‌ها نشان دادند که حساس‌سازی و خوگیری، دو شکل ساده‌ی یادگیری، در آپلیزیا با تغییرات سیناپسی همراه‌اند. حساس‌سازی کوتاه‌مدت، که در آپلیزیا کشف شد، برای شرطی‌سازی در جانوران پیچیده‌تر، مانند مگس سرکه (دروزوفیلا)، نیز ضروری است.

سیدنی برنر کرم سی‌الگانس (C. elegans) با ۳۰۲ یاخته‌ی عصبی و سیمور بنزر مگس سرکه را برای مطالعات ژنتیکی انتخاب کردند. این جانوران، برخلاف آپلیزیا، برای آزمایش‌های ژنتیکی ایده‌آل بودند، اما یاخته‌های کوچکشان برای زیست‌شناسی یاخته‌ای مناسب نبود. با پیشرفت فناوری دی‌ان‌ای و نقشه‌ی ژنوم، امکان دست‌کاری ژن‌ها در آپلیزیا فراهم شد. همچنین، روش‌های تجزیه‌وتحلیل رفتار، مطالعه‌ی مگس و کرم را با زیست‌شناسی یاخته‌ای پیوند داد. این هم‌گرایی نشان داد که ویژگی‌های زیستی در سطح مولکولی، از ژن‌ها و پروتئین‌ها تا مدارهای عصبی و یادگیری، در گونه‌های مختلف حفظ شده‌اند.

کلید این پیشرفت‌ها کشف پروتئین تنظیم‌کننده‌ی CREB بود. این پروتئین، که ابتدا در آپلیزیا شناسایی شد، نقشی محوری در تبدیل حافظه‌ی کوتاه‌مدت به درازمدت ایفا می‌کند. CREB در اشکال مختلف یادگیری و در موجودات زنده از حلزون و مگس تا موش و انسان فعال است. این یافته تأیید کرد که سازوکارهای سلولی یادگیری در جانوران ساده به جانوران پیچیده قابل‌تعمیم‌اند. یادگیری و حافظه، مانند شکل‌پذیری سیناپسی و نورونی، منطق و عوامل مشترکی دارند، اما در جزئیات مولکولی متفاوت‌اند.

اختلاف‌نظرهایی درباره‌ی اهمیت حساس‌سازی و خوگیری وجود داشت. رفتارشناسان حیوانی این اشکال یادگیری را عمومی می‌دانستند، اما رفتارشناسان انسانی بر شرطی‌سازی کلاسیک و ابزاری تأکید داشتند. بنزر نشان داد که حساس‌سازی در آپلیزیا برای یادگیری پیچیده در دروزوفیلا نیز حیاتی است. این مباحث علمی پرسش‌ها را دقیق‌تر و تحقیقات را پیشرفته‌تر کردند، و نشان دادند که سازوکارهای مولکولی حافظه در گونه‌های مختلف مشترک‌اند.

زیست‌شناسی از یک علم توصیفی به دقتی مشابه فیزیک و شیمی رسید. رمزگشایی ژنوم انسان و شناخت بنیان‌های زیست‌شناختی آگاهی از دستاوردهای این دوره‌اند. این پیشرفت‌ها زیست‌شناسی را به رشته‌ای جذاب برای فیزیک‌دانان، ریاضی‌دانان و مهندسان تبدیل کردند، و دانش نوین روان را به یک علم بین‌المللی ارتقا دادند.


📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍️ اریک کندل
🌐 سلامت رنجبر

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
  • ❤ 2
Post #1851 139
📚 در جست‌وجوی حافظه | ❤️ ۶۰/۵۸


کشف رازهای مغز؛ دستاوردهای نوبل در انتقال سیگنال عصبی


آروید کارلسون، پل گرین‌گارد و من به دلیل تحقیقات‌مان درباره‌ی انتقال سیگنال در دستگاه عصبی مشترکاً برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیولوژی سال ۲۰۰۰ شدیم. اوربان انگرشتاد، عصب‌شناس و عضو کمیته‌ی نوبل در مؤسسه‌ی کارولینسکا، در مراسم اعطای جایزه چنین گفت:

«آروید کارلسون، پل گرین‌گارد و اریک کندل عزیز، کشف شما درباره‌ی انتقال سیگنال در دستگاه عصبی، درک و فهم ما را از کارکردهای مغز از بیخ و بن دگرگون کرده است. به یمن کار تحقیقاتی آروید کارلسون، امروز ما می‌دانیم که بیماری پارکینسون از ضعف ترشح دوپامین در سیناپس‌ها ناشی می‌شود. افزون بر این، حال می‌دانیم که کارکرد نابودشده را از طریق یک مولکول ساده می‌توان جایگزین کرد، یعنی به کمک ال-دوپا (L-DOPA) می‌توان ذخیره‌ی تهی‌شده‌ی دوپامین را دوباره پر کرد و به این ترتیب برای میلیون‌ها انسان زندگی بهتری را به ارمغان آورد.

تحقیقات پل گرین‌گارد به ما نشان داد چگونه این فرایندها تحقق یافته‌اند. چگونه ماده‌ی پیام‌رسان ثانی پروتئین کیناز را فعال می‌سازد تا به این طریق واکنش‌های یاخته‌ای را تغییر دهد. ما به این شناخت دست یافتیم که فسفرافزایی (phosphorylation) در تنظیم ورودی‌های مختلف ماده‌ی ناقل در یاخته‌های عصبی نقش اصلی را ایفا می‌کند.

سرانجام این که تحقیقات اریک کندل به ما نشان داد چگونه ناقل‌ها توسط ماده‌ی پیام‌رسان ثانی و فسفرافزایی پروتئین، حافظه‌ی کوتاه‌مدت و درازمدت ما را به‌وجود می‌آورند و به این طریق شالوده‌ای برای ما به‌وجود می‌آید تا بتوانیم در این جهان به‌طور منطقی زندگی کنیم و با جهان به‌طور منطقی برخورد کنیم.»

آروید کارلسون، پل گرین‌گارد و من تلاش کرده‌ایم سؤالات انتزاعی فلسفی مربوط به ذهن و روان را به زبان تجربی زیست‌شناسی ترجمه کنیم. ما در خلال تحقیقات خودمان از یک اصل مهم پیروی کرده‌ایم: روان مجموعه‌ای از فعالیت‌هاست که توسط مغز صورت می‌گیرد، یک نظام پردازش اطلاعات شگفت‌انگیز و بسیار پیچیده که ادراک ما را از جهان خارج می‌سازد، توجه ما را جهت می‌دهد و رفتار و اعمال ما را هدایت می‌کند.

ما سه نفر نخستین گام را برداشته‌ایم تا روان را با مولکول‌ها مرتبط سازیم و با این کار مشخص کردیم زیست‌شیمی انتقال سیگنال، هم در درون نورون‌ها و هم در بین آن‌ها، با فرایندهای ذهنی و اختلالات روانی چه ارتباطی دارند. ما در طی این فرایند اثبات کردیم که شبکه‌ی عصبی روان نه‌تنها تغییرپذیر است، بلکه آن را به‌وسیله‌ی ناقل‌های عصبی (neurotransmitters) می‌توان تنظیم کرد. ما این کشف را مرهون دانش داروسازی مولکولی سوئدی‌ها هستیم.

با در نظر گرفتن آینده، دانشمندان هم‌نسل ما به این باور رسیده‌اند که زیست‌شناسی روان (neurobiology) برای سده‌ی کنونی همان اهمیتی را پیدا خواهد کرد که زیست‌شناسی ژن‌ها برای سده‌ی بیستم داشت. به مفهوم وسیع‌تر، تحقیق زیست‌شناختی روان چیزی بیش از یک تلاش علمی نویدبخش است. در ضمن، پروژه‌ای انسان‌دوستانه به مفهوم کلاسیک آن نیز هست. زیست‌شناسی روان پلی میان علوم طبیعی، همان‌طور که از نامش پیداست به جهان طبیعت می‌پردازد، و علوم انسانی، که موضوع آن‌ها مفهوم تجربه‌های انسانی است، ایجاد می‌کند. معلومات و اطلاعاتی که از این برایند جدید به‌دست می‌آید، نه‌تنها شناخت تازه‌ای از بیماری‌های عصبی و روانی به ما می‌دهد، بلکه همچنین درک عمیقی از خودمان را نیز به ما ارزانی می‌دارد.

من در جریان سخنرانی خودم، هنگامی که سخن از آپلیزیا (Aplysia) پیش آمد، نتوانستم از نشان دادن و بیان یک شوخی خودداری کنم و آن این بود که هنگام بیان این جمله که آپلیزیا نه‌تنها موجود زیبایی است، بلکه او حیوان بافرهنگی نیز هست، عکسی را که جک بیرن، یکی از دانشجویان دکترای من، به‌عنوان شوخی برای من فرستاده بود، با پرژکتور روی پرده‌ی نمایش نشان دادم که در آن عکس، آپلیزیای مغرور و سرفراز در حالی که یک مدال جایزه‌ی نوبل را بر گردن داشت، به نمایش درآمد (تصویر ۲۹-۲).

دانشمندان نسل ما فعلاً به نخستین مطالب زیست‌شناختی دست یافته‌اند که به ما یاری کرده است تا درک و شناخت بهتری از خودمان پیدا کنیم. ما می‌دانیم که آن جمله‌ی قصار که در آغاز سخنم نقل کردم، امروز دیگر نه بر فراز مدخل معبد شهر دلفی بر سنگ حک شده است، بلکه به‌جای آن در مغز ما نقش بسته است. آن جمله‌ی قصار طی قرن‌ها در حافظه‌ی انسانی توسط همان فرایندهای مولکولی مغز حفظ شده است که امروز شما با بزرگواری از آن قدردانی می‌کنید.


📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
📚 اریک کندل
📚 سلامت رنجبر

📚 @Chekide_ha
  • ❤ 9
Post #1850 171
📚 در جست‌وجوی حافظه | ❤️ ۶۰/۵۷


زیست‌شناسی ترس؛ تفاوت‌های ادراک آگاهانه و ناخودآگاه


برای بررسی ادراک آگاهانه و ناخودآگاه ناشی از محرک هیجانی، تحقیقی با روش‌های تصویربرداری مغزی انجام شد. در این پژوهش، واکنش‌های آگاهانه و ناخودآگاه اشخاص تحت آزمایش به تصاویر کاملاً خنثی و تصاویر وحشت‌زده‌ی چهره‌هایی که به آن‌ها نشان داده می‌شد، ضبط و بررسی شد. این تصاویر توسط پتر اِکمن از دانشگاه کالیفرنیا در سان‌فرانسیسکو فراهم شده بود. اِکمن مجموعه‌ای بالغ بر صدهزار تصویر از حالات چهره‌های انسانی گردآوری کرده بود که او را قادر می‌ساخت تا اثبات کند ادراک آگاهانه‌ی ناشی از هفت حالت حقارت، شادی، خشم، ترس، اندوه، نفرت و تعجب برای هر انسانی، مستقل از جنسیت یا فرهنگ وی، عملاً اهمیت یکسانی دارد.

برای به‌وجود آوردن ادراک آگاهانه‌ی ترس در مغز داوطلبان، تصویر چهره‌ی هراسان را به مدت طولانی نشان آن‌ها می‌دادیم تا فرصت داشته باشند درباره‌ی آن تصاویر بیندیشند. اما برای ایجاد ادراک ناخودآگاه، همان تصاویر را سریع از جلوی چشمان آن‌ها عبور می‌دادیم، آن‌قدر سریع که افراد تحت آزمایش اصلاً نمی‌توانستند بگویند چه حالتی را در چهره دیده‌اند و حتی مطمئن نبودند که اساساً تصویر چهره‌ای را دیده‌اند یا نه. از داوطلبان خواسته شد پرسشنامه‌ای پر کنند که برای ارزیابی اضطراب پس‌زمینه‌ای (background anxiety) تهیه شده بود. برخلاف حالتی که اغلب انسان‌ها در یک موقعیت جدید دچار اضطراب زودگذر می‌شوند، اضطراب پس‌زمینه‌ای دارای مشخصات دائم است.

وقتی به داوطلبان تصاویری از چهره‌های وحشت‌زده نشان دادیم، در آمیگدالای (amygdala) آن‌ها، یعنی ساختاری واقع در اعماق مغز و انتقال‌دهنده‌ی ترس، فعالیت شدیدی مشاهده کردیم. تأثیر ادراک تصاویر هراسان به‌طور آگاهانه و ناخودآگاه، جاهای مختلفی از آمیگدالا را تحت تأثیر قرار می‌داد و در مغز داوطلبان با نسبت ترس پس‌زمینه‌ای‌شان متفاوت بود. ادراک ناخودآگاه ناشی از دیدن چهره‌های هراسان، هسته‌ی پایه‌ای جانبی (basolateral nucleus) را در آمیگدالا فعال می‌کند. این ناحیه بخش اعظم اطلاعات حسی واردشده را دریافت می‌کند و برای فرایند ارتباط‌گیری با قشر مخ مسئولیت اول را بر عهده دارد. فعال کردن هسته‌ی پایه‌ای جانبی از طریق ادراک ناخودآگاه چهره‌ی هراسان، تناسب مستقیمی با ترس پس‌زمینه‌ای شخص تحت آزمایش دارد. هرچه میزان ترس پس‌زمینه‌ای بیش‌تر شود، به همان نسبت واکنش شخص تحت آزمایش شدیدتر می‌شود. اشخاص با ترس پس‌زمینه‌ای کم‌تر اصلاً هیچ واکنشی از خود نشان نمی‌دادند.

برعکس، ادراک آگاهانه‌ی ناشی از دیدن چهره‌های هراسان، ناحیه‌ی پشتی آمیگدالا را فعال می‌کرد که هسته‌ی مرکزی در آن‌جا قرار داشت. این فعالیت مستقل از ترس پس‌زمینه‌ای مربوط به داوطلبان انجام می‌گرفت. هسته‌ی مرکزی آمیگدالا اطلاعات را به نواحی مختلف مغز که جزو دستگاه عصبی خودکار هستند، ارسال می‌کند، یعنی به ناحیه‌هایی که مسئول برانگیزش و واکنش دفاعی‌اند. تهدیداتی که به‌طور ناخودآگاه ادراک می‌شوند، افراد ترسو (یعنی اشخاص با ترس پس‌زمینه‌ای شدید) را تحت تأثیر قرار می‌دهند، در حالی که تهدیداتی که به‌طور آگاهانه ادراک می‌شوند، در همه‌ی داوطلبان واکنش مقابله با خطر یا فرار را برمی‌انگیزد.

ادراک آگاهانه و ناخودآگاه ناشی از دیدن چهره‌های هراسان، چندین شبکه‌ی مختلف عصبی خارج از آمیگدالا را نیز فعال می‌کنند. تهدیداتی که به‌طور ناخودآگاه ادراک می‌شوند، فقط شبکه‌ی عصبی داوطلبان ترسو را به فعالیت می‌انداختند. حتی ادراک‌های ناخودآگاه نیز نواحی مختلف درون قشر مخ را به فعالیت و مشارکت وا می‌داشتند. دیدن تصویر یا محرک ترس، دو شبکه‌ی مغزی متفاوت را فعال می‌کند؛ یکی در فرایند توجه آگاهانه دخیل است که احتمالاً از بالا به پایین سازمان یافته، و دیگری در توجه ناخودآگاه سهیم است که از پایین به بالا سازمان یافته. این نتایج نشان می‌دهند یک محرک را همان‌گونه که در عرصه‌ی احساس هم به‌طور آگاهانه و هم به‌طور ناخودآگاه می‌توان ادراک کرد، در عرصه‌ی ادراک نیز به همان شکل می‌توان دریافت. این پژوهش‌ها نظریه‌ی کریک و کوک را تأیید می‌کنند، بدین معنی که ناحیه‌های مغزی که در جریان ادراک آگاهانه‌ی یک محرک با هم ارتباط می‌یابند، با ناحیه‌هایی که بر اثر ادراک ناخودآگاه همان محرک با هم مرتبط می‌شوند، متفاوت هستند.


📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
📚 اریک کندل
📚 سلامت رنجبر

📚 @Chekide_ha
  • 👍 8
  • ❤ 2
Post #1849 173
📚 در جست‌وجوی حافظه | ❤️ ۶۰/۵۶


کلوستروم؛ رهبر ارکستر آگاهی


فرانسیس کریک و کریستف کوک، آگاهی (consciousness) را به موضوع اصلی جامعه‌ی علمی تبدیل کردند. آن‌ها در واپسین نوشتار خود احتمال دادند که کلوستروم (claustrum)، ساختاری زیر قشر مخ، مسئول وحدت‌بخشی به تجربه‌های آگاهانه است. درباره‌ی کلوستروم اطلاعات و شناخت ناچیزی داریم، تنها این را می‌دانیم که با نواحی احساسی و حرکتی قشر مخ مرتبط است و با آمیگدالا (amygdala)، که نقش مهمی در هیجانات ما ایفا می‌کند، اطلاعات رد و بدل می‌کند. کریک و کوک کلوستروم را به رهبر ارکستر تشبیه کرده‌اند. ارتباطات کالبدشناختی عصبی کلوستروم شرایط رهبر ارکستری را برآورده می‌کند که برای وحدت‌بخشی تجربه‌ی آگاهانه ضرورت دارد؛ این ناحیه می‌تواند نواحی گوناگون مغز را با هم مرتبط ساخته و هماهنگ کند.

کریک و کوک معتقد بودند که برای وحدت‌بخشیدن به آگاهی، قطعاً ارتباطات متقابل عصبی مستقیمی وجود دارد، زیرا آن‌ها به احتمال بسیار قوی از رشته‌ای از نورون‌های ویژه با مشخصات مولکولی یا کالبدشناختی عصبی ساخته شده‌اند. آن‌ها می‌گفتند: «ارتباطات متقابل عصبی احتمالاً با شمار ناچیزی از نورون‌ها از عهده‌ی انجام وظایف خود برمی‌آیند، برای اینکه مثل نورافکن عمل می‌کنند - یعنی مانند پرژکتوری که در مرکز توجه قرار گرفته باشد.» نخستین وظیفه پیدا کردن محل آن گروه کوچک از نورون‌ها در مغز است که فعالیت‌شان با وحدت‌بخشیدن به تجربه‌ی آگاهانه بیش‌ترین رابطه‌ی متقابل را دارد و در گام بعدی باید مدارهای عصبی متعلق به آن‌ها را مشخص کرد.

ایده‌ای که ذهن کریک را به شدت به خود مشغول ساخته بود، این بود که کلوستروم نقش پرژکتور را برای توجه ایفا می‌کند، یعنی مکان و ساختاری است که عناصر مختلف ادراک را به هم پیوند می‌دهد. کریک و کوک علاقه‌ی به‌خصوصی به رقابتی که بین دو چشم رخ می‌دهد نشان دادند. در جریان آزمایش، به شخص تحت آزمایش دو تصویر متفاوت، فرضاً خطوط راه‌راه عمودی و افقی، را هم‌زمان به‌گونه‌ای نشان می‌دهند که هر یک از چشم‌هایش فقط یکی از آن‌ها را بتواند ببیند. در بعضی موارد، شخص تحت آزمایش این دو تصویر را با هم ترکیب می‌کند و اظهار می‌دارد تصویری از خطوط متقاطع می‌بیند، اما در واقع ابتدا یکی از تصاویر را می‌بیند و بعد تصویر بعدی را. در جریان این کار، خطوط افقی و عمودی در نظر داوطلب به نوبت جای یکدیگر را می‌گیرند.

اریک لومِر و همکارانش در دانشگاه لندن به کمک تصویربرداری با پژواک مغناطیسی (fMRI) تعیین کردند زمانی که توجه آگاهانه‌ی یک انسان از یک تصویر به تصویر دیگری جلب می‌شود، ناحیه‌های پیشانی و آهیانه‌ای قشر مخ فعال می‌شوند. این نواحی در جریان تمرکز توجه آگاهانه روی اشیای درون فضا نقش ویژه‌ای ایفا می‌کنند. در قشر مخ، ناحیه‌های پیشاپیشانی و آهیانه‌ای خلفی هستند که تصمیم می‌گیرند کدام تصویر متمایز شده و در اندام بینایی تغییر مسیر دهد و کدام تصویر به بخش آگاهی برود. انسان‌هایی که قشر پیشاپیشانی مصدوم دارند، دچار اختلال رقابت بین دو چشم می‌شوند و اندام بینایی تصویر را از یک چشم به چشم دیگر منتقل می‌کند. کریک و کوک استدلال کردند کلوستروم از نواحی پیشانی و آهیانه‌ای قشر مخ استفاده می‌کند تا توجه را از یک چشم به چشم دیگر منتقل کند و تصاویری را که توسط آگاهی از هر چشمی عرضه می‌شود، یکپارچه و متحد نماید.

جرالد اِدِلمَن، دانشمند پرآوازه و نظریه‌پرداز مغز و آگاهی، دلایل و مدارک قانع‌کننده‌ای ارائه داده است که دستگاه عصبی مسئول ایجاد وحدت در آگاهی، احتمالاً به یکی دو ناحیه محدود نیست، بلکه به‌طور گسترده در سرتاسر قشر مخ و تالاموس (thalamus) پخش است. در نتیجه، به آسانی ممکن نیست که از طریق یافتن شبکه‌ی ساده‌ی ارتباطات متقابل عصبی، موفق به کشف آگاهی شویم. بااین‌حال، نظریه‌ی کریک و کوک و اِدِلمَن هر دو ارزش بررسی دارند و دو دیدگاه قابل آزمون برای مطالعه‌ی زیست‌شناختی آگاهی ارائه می‌دهند.


📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
📚 اریک کندل
📚 سلامت رنجبر

📚 @Chekide_ha
  • ❤ 4
  • 👌 2
Post #1848 164
📚 آغاز مجدد انتشار گزیده‌ها
📚 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
❤️ بخش‌های ۵۶ تا ۶۰ (پایان کتاب)
📚 انتشار منظم: ساعت‌های ۱۲:۰۰ و ۲۱:۰۰

📚 @Chekide_ha
  • ❤ 3
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →