📚 درآمدی بر فلسفهی علم | ❤️ ۷۲/۳۳
علم سیاسی است: نقد فمینیستی به عینیت علم
نسبت میان علم و سیاست موضوع گونههای تازهای از تحقیق در اواخر سدهی بیستم بود. تصویر کلی علم تا اندازهای، بهویژه در علوم انسانی، تغییر کرد. در سرتاسر سیصد سال اخیر، علم در جامعههای غربی اغلب چونان نیرویی پیشرونده، مخالف اقتدار، توانمند در برهمریختن نظمهای برقرار و درهمشکستن اندیشههای استوار انگاشته شده است. این دیدگاه بیشتر از همه در دورهی روشنگری (Enlightenment) در سدهی هجدهم آشکارا و نمایان بود؛ اعتماد به علم چونان نیروی پیشرونده یکی از جنبههای مشخصهی ارزشهایی است که امروزه ارزشهای روشنگری نامیده میشوند.
در دورهی جنگ سرد، علم را نه چونان نیروی پیشرونده، بلکه چونان نیرویی در جهت حفظ وضع موجود، بهویژه در رابطهی با نابرابریهای سیاسی مینگریستند. بسیاری از کسانی که مدافع سیاستی بودند که خود را ترقیخواه و نه محافظهکار میدانست، علم را بخشی از ساختار سیاسی بزرگتر و پرشاخوبرگتری مینگریستند که در جهت تقویت و تحکیم شیوههای پیچیدهای از انحصار و اعمال زور، حتی در جامعههای بهظاهر آزاد و دموکراتیک عمل میکند. وجههی اقتدارستیزانهی علم را نیز بیشتر تنها همچون روابط عمومی خوب در نظر میگرفتند. به علاوه، چنین استدلال میکردند که نهاد علم به خودی خود پر است از جنبههای نهفتهای که پارهای افراد را در بر میگیرد و پارهای دیگر را بیرون میراند.
بسیاری گمان میکردند اگر پیوندهای میان نهادهای علمی و قدرت سیاسی را بازنماییم، این امر آشکار میگردد که علم نهادی سیاسی است (Science is Political)، نه نهادی که در بیرون از دایرهی سیاست قرار دارد و از اقتدار ویژهی برآمده از این بیطرفی (Neutrality) سیاسی بهره میبرد. پردهبرداشتن از گوهرهی سیاسی علم همچنین به پرسشهایی دربارهی آموزشوپرورش، پزشکی و حوزههای مهم گوناگون دیگری از سیاست اجتماعی بستگی دارد.
مهمترین نمود این دیدگاه تازه در گسترش انتقادهای فمینیستی از علم و فلسفههای فمینیستی علم یافته میشود. تفکر فمینیستی دربارهی علم جنبشی است که شاخههای گوناگون دارد. چیزی که به این جنبش یگانگی میبخشد، شاید این اندیشه باشد که علم بخشی از ساختاری است که نابرابریهای میان زنان و مردان را تداوم بخشیده است. علم به خودی خود و نظریهپردازی رایج دربارهی علم و شناخت کمک کردهاند که زنان همچون اندیشمندان، شناسندگان و شهروندان اندیشهکار همواره در مقام دوم نگه داشته شوند. بر طبق تحلیلهای فمینیستی (Feminism)، جامعه از این موضوع آسیب دیده است و خود علم نیز به همچنین. بنابراین، گونهای اصلاح در این مورد لازم است، ولی دربارهی اینکه چهگونهای از اصلاح مناسب است، از پیشنهادهای سادهای چون گنجاندن شمار بیشتری از زنان در علوم و تشویق گونهی ویژهای از حق اظهارنظر زنان در علم گرفته تا خلع کردن علم از مقام رفیع خود در فرهنگ غربی، میان متفکران فمینیست اختلافنظر وجود دارد.
خرد مردانه (Male Reason) عنوان کتابی است که ژان وییو لوید در سال ۱۹۸۴ منتشر کرد. لوید ریشههای تاریخی اندیشههای مربوط به شناخت و عقلانیت را فرومیکاود و نتیجهگیریهای شناختشناسانه میکند. لوید استدلال میکند که پیدایش آغازین اندیشههای مربوط به خرد و شناخت به میزان بالایی تحت تأثیر دیدگاههای مربوط به نسبت میان زنانگی و مردانگی بودند. تکامل تدریجی مفهوم خرد در فلسفهی غربی به شیوهای بود که خردمندی را با مردانگی همبسته میکرد و ذهن زنانه را با مجموعهای از خصلتهای روانشناختیای که در تقابل با خردمندی بودند.
بر طبق دیدگاه لوید، منبع اصلی این طرز تفکر، همبستگی میان زنانگی و طبیعت است، چرا که زمین بارآور، زنانه و زایندهی زندگی است. از راه این همبستگی، اندیشههای مربوط به رابطهی ذهن و طبیعت را بر پایهی الگوی رابطهی میان زنانگی و مردانگی استوار کردند. روابط میان جنس زن و جنس مرد نیز الگویی به دست داد برای نظریهپردازی دربارهی روابط میان جنبههای گوناگون خود ذهن، ادراک حسی و تفکر و میان عقل و احساس. پیامد این امر آن بود که این اندیشهها به شیوههای گوناگون به تکامل آغازین علم و فلسفه در اروپا که رابطهای تنگاتنگ میان خرد و مردانگی برقرار میکرد، خوراک میرسانند. بنابراین، اندیشهی زنانگی در اثر تقابل میان زنانگی و خرد پدیدار شد. زنانگی با پذیرندگی، شهود، همدلی و احساس و عاطفه همراه بود.
📚 درآمدی بر فلسفهی علم: پژوهشی در باب یکصد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی
✈️ @Chekide_ha
Post #1862
146
- 👍 6