TGViewer
Channel Public Channel
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

@chekide_ha

@Chekide_ha
Subscribers
1.26K
Photos
13
Videos
0
Links
893
Recent Posts 20 shown
Post #1883 10
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۵۴


نظریه‌ی تبیینی قانون فراگیر و افول آن

پاره‌ای تبیین‌ها هم در علم و هم در زندگی هر روزه مربوط به رویدادهای جزئی‌اند حال آنکه پاره‌ای دیگر معطوف به پدیده‌های کلی و قانون‌مندی‌ها هستند. برای نمونه ما می‌توانیم تلاش کنیم این امر واقع جزئی را که بازار بورس اوراق بهادار ایالات متحده در سال ۱۹۲۹ با افت شدید قیمت روبه‌رو شد برحسب قانون‌های اقتصادی‌ای که به زبان اوضاع و احوال آن روز عمل کردند تبیین کنیم. همچنین ما می‌توانیم الگوها را تبیین کنیم. نیوتون را اغلب هم‌چون کسی می‌نگرند که بر حسب قانون‌های مکانیکی بنیادی‌تر همراه با فرض‌هایی درباره‌ی ساختمان منظومه‌ی خورشیدی تبیینی از قانون‌های کپلر درباره‌ی حرکت سیارگان به دست داد. در هر دو مورد نظریه‌ی قانون فراگیر این تبیین‌ها را در چارچوب استدلال‌هایی قابل بیان می‌داند که از مقدمه‌ها آغاز می‌کنند و به نتیجه‌ها می‌رسند. پاره‌ای از استدلال‌هایی که نمودار تبیین‌ها هستند از لحاظ قیاسی معتبرند ولی این امر در همه‌ی موردها ضروری نیست. مقصود از نظریه‌ی قانون فراگیر این بود که اجازه دهد پاره‌ای تبیین‌های خوب بتوانند هم‌چون استدلال‌هایی ناقیاسی یا استدلال‌های استقرایی (Inductive Arguments) به معنای وسیع این اصطلاح نزد تجربه‌گرایان بیان گردند. اگر بتوانیم پدیده‌ای خاص را برگیریم و آن را در استدلالی بگنجانیم که در آن استدلال مقدمه‌ها شامل قانونی باشند و احتمال صدق نتیجه‌ی آن را به میزان بالایی بیفزایند، این امر تبیین خوبی از آن پدیده به دست می‌دهد.

کسانی که تلاش می‌کردند نظریه‌ی قانون فراگیر را به شیوه‌ای دقیق ضابطه‌بندی کنند با مسأله‌های جزئی بسیاری روبه‌رو می‌شدند. اندیشه‌ای که شالوده‌ی نظریه‌ی قانون فراگیر را تشکیل می‌دهد ساده و روشن است: تبیین کردن چیزی عبارت است از بازنمودن این امر که چگونه آن چیز در گونه‌ای استدلال منطقی که قانونی را در مقدمه‌های خود به کار می‌برد استنتاج می‌شود. تبیین کردن چیزی عبارت است از بازنمودن این امر که اگر آگاهی بر قانون‌های طبیعت به ما داده شود، آنگاه آن چیز مورد انتظار است و دیگر شگفت‌آور نیست.

نظریه‌ی قانون فراگیر می‌گوید که تفاوت چندانی میان تبیین و پیش‌بینی یافت نمی‌شود. برای آنکه رویدادی را پیش‌بینی کنیم استدلالی ترتیب می‌دهیم و تلاش می‌کنیم نشان دهیم انتظار می‌رود هم‌چو چیزی روی دهد هر چند هنوز با اطمینان نمی‌دانیم که آیا آن چیز روی خواهد داد یا نه. هنگامی که چیزی را تبیین می‌کنیم می‌دانیم که آن چیز پیش از این روی داده است و نشان می‌دهیم که آن رویداد می‌توانست با کاربست استدلالی که حاوی قانونی است پیش‌بینی شود.

هر چند اصطلاح نظریه‌ی قانون فراگیر را به کار می‌برم ولی نام دیگری که در مورد این نظریه به کار می‌رود نظریه‌ی قیاسی قانون‌شناختی (Deductive-Nomological Theory) یا مدل قیاسی قانون‌شناختی درباره‌ی تبیین است که در آن واژه‌ی قانون‌شناختی (nomological) برگرفته از ریشه‌ی یونانی (nomos) به معنای «قانون» است. اصطلاح قیاسی قانون‌شناختی ممکن است گیج‌کننده باشد زیرا در تبیین‌های خوب استدلال‌ها لازم نیست قیاسی باشند.

در مورد این نظریه چیزی در دست داریم که می‌تواند کار آن را کمابیش یک‌سره کند. هر چند ایرادهای مشهور بسیاری بر نظریه‌ی قانون فراگیر واردند ولی قاطع‌ترین ایراد در این مورد مسأله‌ی عدم تقارن (Asymmetry Problem) نامیده می‌شود. مشهورترین مثال مسأله‌ی عدم تقارن نیز مثال میله‌ی پرچم و سایه است.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 1
Post #1882 52
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۵۳


نظریه‌ی تبیینی قانون فراگیر

فیلسوفان تجربه‌گرا (Empiricists) گاهی به این اندیشه که علم چیزها را توضیح می‌دهد بدگمان بوده‌اند. پوزیتیویسم منطقی (Logical Positivism) نمونه‌ای از این بدگمانی است. اندیشه‌ی تبیین در نظر پوزیتیویستان منطقی گاهی تداعی اندیشه‌ی کسب بصیرتی ژرف درباره‌ی جهان بود، اندیشه‌ای که آنان سر و کاری با آن نداشتند. ولی پوزیتیویستان منطقی و تجربه‌گرایان منطقی میان این اندیشه که علم می‌تواند امور را تبیین کند و اندیشه‌های خود جمع کردند. آنان تبیین را به شیوه‌ای محتاطانه چنان تفسیر کردند که با تصویر تجربه‌گرایانه‌ی آنان سازوار بیفتد. حاصل این امر نظریه‌ی تبیینی قانون فراگیر (Covering Law Theory of Explanation) بود. نظریه‌ی قانون فراگیر نظریه‌ی فلسفی غالب درباره‌ی تبیین در بخش عمده‌ی سده‌ی بیستم بود. این دیدگاه امروزه دیگر باب نیست ولی بررسی ظهور و سقوط آن آموزنده است.

نظریه‌ی تبیینی قانون فراگیر را کارل همپل و پال آپنهایم در مقاله‌ای در سال ۱۹۴۸ به تفصیل پرورش دادند و پس از آن این مقاله کانون توجه فیلسوفان تجربه‌گرای منطقی بود. بگذارید کار خود را با توضیح چند اصطلاح آغاز کنیم. هنگامی که درباره‌ی اینکه تبیین چگونه کار می‌کند سخن می‌گوییم، تبیین‌خواه (Explanandum) هر آن چیزی است که خواهان تبیین است یا بناست آن را تبیین کنند. تبیین‌کننده (Explanans) آن چیزی است که عمل تبیین را انجام می‌دهد. اگر بپرسیم «چرا X؟» آنگاه X تبیین‌خواه است. اگر پاسخ دهیم «برای اینکه Y»، آنگاه Y تبیین‌کننده است.

اندیشه‌های بنیادی نظریه‌ی قانون فراگیر روشن و سرراست‌اند. در تبیین هر چیزی آنچه بیش از همه اهمیت دارد عبارت است از بازنمودن این امر که آن چیز در استدلال منطقی چگونه استنتاج می‌شود. تبیین‌خواه نتیجه‌ی این استدلال منطقی است و مقدمه‌ها تبیین‌کننده‌اند. تبیین خوب پیش از هر چیز می‌بایست استدلال منطقی خوبی باشد ولی علاوه بر این مقدمه‌ها نیز می‌بایست حاوی بیان دست‌کم یک قانون طبیعی (Natural Law) باشند. این قانون می‌باید سهم عمده‌ای در استدلال داشته باشد و نمی‌باید هم‌چون وصله‌ی ناجوری باشد که بی‌تأمل و تفکر علاوه شده باشد. البته برای آنکه تبیینی به معنای واقعی کلمه تبیین خوبی باشد، مقدمه‌های آن نیز می‌بایست صادق باشند. ولی نخستین کاری که در اینجا مطرح است توضیح این مطلب است که چه نوع گزاره‌هایی اگر این گزاره‌ها صادق باشند تبیین خوبی از پدیده‌ها به دست ما خواهند داد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • 👌 2
Post #1881 63
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۵۲


تبیین در علم: فراتر از شناخت چه به شناخت چرایی

علم برای ما چه کاری انجام می‌دهد؟ یکی از هدف‌های علم این است که ساختار واقعی جهان را توصیف کند. هدف علم این است که به ما بگوید و اغلب موفق می‌شود به ما بگوید که جهان چگونه است یا چگونه کار می‌کند ولی هم‌چنین تفکر رایج دیگری درباره‌ی علم هست که بر طبق آن علم به ما می‌گوید که اشیا و امور چرا روی می‌دهند؛ چیزی که علم به ما می‌گوید تنها این نیست که چه چیزی روی می‌دهد بلکه هم‌چنین این است که چرا (Why) چیزی روی می‌دهد. گویا علم هم سودای توصیف را در سر دارد و هم سودای تبیین (Explanation) را. نظریه‌ی علمی چگونه می‌تواند چیزی را تبیین کند؟ به چه معنا علم فهمی از پدیدارها به ما عرضه می‌کند که با توصیف‌هایی صرف از آنچه هست و از آنچه روی می‌دهد تفاوت دارد.

این عقیده که هدف علم به دست دادن تبیین‌هایی است از اینکه چرا اشیا و امور روی می‌دهند گاهی در دل فیلسوفان و نیز حتی در دل دانشمندان تردید افکنده است. این بدگمانی چندان که دور از انتظار هم نیست بیشتر در حلقه‌ی فیلسوفانی که به دیدگاه‌های تجربه‌گرایانه (Empiricism) سفت و سخت اعتقاد دارند شایع و رایج است. تجربه‌گرایان اغلب به علم بیش از هر چیز چونان دستگاهی از قاعده‌ها برای پیش‌بینی تجربه می‌نگرند. پیش کشیدن «تبیین» هم‌چون هدف اضافی و الحاقی نظریه‌های علمی تجربه‌گرایان را مشوش می‌کند.

رابطه‌ی پیچیده‌ای میان مسأله‌ی تبیین و مسأله‌ی تحلیل تأیید و شواهد یافت می‌شود. همواره این امید وجود داشته است که این مسأله‌ها جدای از یکدیگر نگریسته شوند. فهم شواهد مسأله‌ی شماره‌ی ۱ است؛ این مسأله عبارت است از تحلیل این امر که چه شواهدی می‌بایست در دست باشند برای اعتقاد به اینکه نظریه‌ای علمی صادق است. فهم تبیین مسأله‌ی شماره‌ی ۲ است؛ در این مرحله فرض می‌کنیم نظریه‌های علمی خود را از پیش دست‌کم برای زمان حاضر انتخاب کرده‌ایم و هم اکنون می‌خواهیم ببینیم چگونه نظریه‌های ما تبیین‌هایی را به دست می‌دهند. نظراً ما می‌توانیم یک هم‌چو تمییزی را بپذیریم ولی رابطه‌ای تنگاتنگ میان این مسأله‌ها یافت می‌شود. راه حل مسأله‌ی شماره‌ی ۲ می‌تواند بر نحوه‌ی حل مسأله‌ی شماره‌ی ۱ اثر بگذارد. دانشمندان اغلب نظریه‌هایی را برمی‌گزینند که به نظر می‌رسد تبیین‌های خوبی از پدیده‌های پیچیده و گیج‌کننده به دست می‌دهند. استنتاج تبیینی (Inference to Explanation) عبارت است از استنتاج فرضیه‌ای برپایه‌ی داده‌ها درباره‌ی ساختار یا فرایندی که آن داده‌ها را تبیین می‌کند. به نظر می‌رسد این امر در علم شایع‌تر است تا در اندیشه‌ی سنتی فلسفی استنتاج استقرایی. استنتاج از نمونه‌های جزئی به تعمیم‌هایی درباره‌ی آن نمونه‌ها این امر چنین القا می‌کند که رابطه‌ای نزدیک میان مسأله‌ی تحلیل تبیین و مسأله‌ی تحلیل شواهد وجود دارد.

درباره‌ی مسأله‌ی تبیین آثار بسیاری نوشته شده ولی بررسی‌ای پرشتاب از موضوع‌های مربوط به این مسأله به دست داده می‌شود. یک دلیل این امر آن است که به گمان من فلسفه‌ی علم از راهی اشتباه به این مسأله نزدیک شده است. این امر تا اندازه‌ای در مورد بسیاری موضوع‌های فلسفه‌ی علم نیز صدق می‌کند؛ در فلسفه‌ی علم (Philosophy of Science) کژروی‌های بسیاری بوده است ولی در مورد تبیین گمان می‌کنم اشتباه کم و بیش آشکار است.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • 👌 2
Post #1880 71
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۵۱


صدق، ارجاع و بازنمایی در فلسفه‌ی علم

تفاوت میان مدل‌ها و نظریه‌هایی که با کاربرد زبان عادی یا فنی بیان می‌شوند برای فهم پیشرفت در علم اهمیت دارد. بسیاری از نظریه‌های علمی قدیمی که هم اکنون به کناری نهاده شده‌اند تنها هنگامی به صورت ناکامی جلوه می‌کنند که این سؤال را مطرح کنیم که آیا آن نظریه روی هم رفته صادق بوده است یا نه. آیا اصطلاح‌های به کاررفته در آن نظریه به چیزی ارجاع می‌دهند یا نه. ولی گاهی اگر آن نظریه‌ی قدیمی را به صورت مدل بازسازی کنیم درمی‌یابیم که آن مدل از دیدگاه نظریه‌های کنونی ما تا اندازه‌ای از ساختار درستی بهره‌مند بوده است. نمونه‌ای که وورال خاطر نشان می‌کند صورت‌های گوناگون نظریه‌ی مربوط به «اثیر» در فیزیک سده‌ی نوزدهم است که اگر چه چیزی به نام اثیر موجود نبود ولی جنبه‌های ساختاری آن نظریه درست بود.

هنگام انتقاد از تأکید بر روی صدق و ارجاع در فلسفه‌ی علم بر نقش میانجی‌های بازنمایی‌ای که مستلزم نوع دیگری از تحلیل‌اند پای فشردم ولی پاره‌ای می‌توانند این نکته را نیز علاوه کنند که حتی هنگامی که ما با زبان سر و کار داریم هم کاربرد مفهوم صدق و مفهوم ارجاع می‌تواند ره‌زن باشد.

پاره‌ای فیلسوفان چنین می‌اندیشند که هرگاه نظریه‌ای را صادق می‌نامیم به معنای این است که آن نظریه رابطه‌ی ویژه‌ای با جهان دارد. این رابطه، بنابر سنت، رابطه‌ی مطابقت (Correspondence) نامیده شده است. این اصطلاح می‌تواند گمراه‌کننده باشد زیرا گونه‌ای «تصویرگری» را القا می‌کند که منظور و مقبول نظریه‌های نوین درباره‌ی صدق نیست. نظریه‌ی مطابقت صدق می‌گوید که گونه‌ای رابطه‌ی ویژه و دارای اهمیت میان نظریه‌های صادق و جهان وجود دارد. اگر وضع از این قرار باشد پس ما می‌توانیم هنگام تحلیل زبان علمی و روابط آن با واقعیت مفهوم صدق را به کار بریم. دیگران استدلال می‌کنند که کاربرد مفهوم صدق بدین شیوه کاربرد مناسبی نیست. ما واژه‌ی «صادق» را برای توصیف روابط واقعی موجود میان زبان و جهان به کار نمی‌بریم بلکه آن را به کار می‌بریم برای آنکه موافقت و مخالفت خود را با دیگران اعلام کنیم.

در این فصل درباره‌ی مسأله‌ی صدق بسیار محتاط بودم و مفهوم کلی بازنمایی دقیق (Accurate Representation) را برای توصیف هدفی که علم در نظریه‌های خود دنبال می‌کند به کار بردم. با این همه پاره‌ای چنین استدلال می‌کنند که اندیشه‌ی بازنمایی هم‌چون رابطه‌ای واقعی میان نمادها و جهان به خودی خود اندیشه‌ای خطاست چه این نمادها در زبان باشند چه در مدل‌ها چه در اندیشه‌ی آدمیان و چه در هر چیز دیگری که می‌خواهد باشد. در واقع از این دیدگاه بوی دیدگاه‌های تندروانه به مشام می‌رسد. برای نمونه پست‌مدرنیستان نیز همین ادعا را مطرح کرده‌اند ولی فهم این مطلب دشوار است که کدام نظریه‌های مربوط به نمادها عقیده‌ی آشنای بازنمایی را حفظ می‌کنند و کدام حفظ نمی‌کنند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 4
Post #1879 67
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۵۰


نقش مدل‌ها در فهم و پیشرفت علم

علم با کاربرد جمله‌ها در زبان، خواه در زبان عادی خواه در زبان‌های فنی‌ای که از گسترش زبان عادی پدید می‌آیند، فرضیه‌هایی را درباره‌ی جهان مطرح می‌کند ولی در موردهای دیگر علم نوع دیگری از میانجی‌های بازنمایی (Representational Media) را به کار می‌برد. بسیاری از فرضیه‌ها در علم با کاربرد مدل‌ها (Models) بیان می‌شوند. برای اینکه دریابید مقصود از مدل در اینجا چیست، مدل‌های ریاضی (Mathematical Models) را در نظر آورید. این مدل‌ها ساختارهای ریاضی مجردی هستند که بناست جنبه‌های مشخصه‌ی دستگاه‌های واقعی جهان را بازنمایی کنند ولی هنگام اندیشیدن درباره‌ی اینکه مدل‌های ریاضی چگونه می‌توانند از عهده‌ی بازنمودن جهان برآیند به نظر نمی‌رسد مفهوم‌های زبانی صدق (Truth)، کذب (Falsity)، ارجاع و مانند این‌ها سودمند بیفتند. رابطه‌ی بازنمایی‌ای که مدل‌ها با جهان دارند با رابطه‌ای که در زبان یافت می‌شود یعنی رابطه‌ای که جمله‌ها با جهان دارند فرق می‌کند. مدل خوب مدلی است که گونه‌ای رابطه‌ی مشابهت (Similarity)، شاید گونه‌ای رابطه‌ی مجرد، با دستگاه واقعی‌ای دارد که قصد بازنمودن آن را دارد.

بررسی نقش مدل‌ها در علم در نیمه‌ی پایانی سده‌ی بیستم به مسأله‌ای دارای اهمیت تبدیل شد. پاره‌ای چنین استدلال می‌کردند که ما باید اندیشه‌ی مدل را برای به دست دادن توصیف متفاوتی از چگونگی کارکرد هر گونه نظریه‌ای در علم به کار بریم ولی خطاست گمان کنیم که سراسر علم میانجی‌ها یا وسیله‌های انتقال واحدی را برای بازنمودن جهان به کار می‌برد. آنچه که ما در علم می‌یابیم سلسله‌ای از میانجی‌های بازنمایی گوناگون است.

کتاب سرچشمه‌ی گونه‌ها (منشأ انواع) داروین را در نظر بگیرید. این کتاب حاوی مجموعه‌ای از فرضیه‌ها درباره‌ی جهان است که استدلال‌های پیچیده‌ای در تأیید آن‌ها آورده شده و تا اندازه‌ای با کاربرد زبان عادی بیان شده‌اند ولی این امر درباره‌ی سراسر علم صادق نیست. حتی مسأله‌هایی که داروین در آن زمان با آن دست به گریبان بود هم اکنون به شیوه‌ی دیگری نگریسته می‌شوند. بحث‌های اخیر درباره‌ی اینکه چگونه انتخاب طبیعی جمعیت‌های زیستی را دگرگون می‌سازد بیشتر به صورت مدل‌های ریاضی نشان داده می‌شوند. البته این مدل‌ها ثبت و ضبط می‌شوند و با کاربرد نمادپردازی ریاضی ضابطه‌بندی می‌گردند وانگهی مدل‌ها به تفسیر یا تکمله‌ای نیاز دارند که به ما بگوید هر مدل برای نمونه کدام پدیده‌ها را در جهان واقعی (Real World) بازنمایی می‌کند ولی در اینجا می‌بایست خاطر نشان کرد که اگر مفهوم‌هایی را به کار می‌بریم که به ما می‌گوید چگونه فرضیه‌های بیان‌شده در زبان عادی با جهان پیوند پیدا می‌کنند نباید توقع داشت که با اتکا به همان مفهوم‌ها به تحلیلی برسیم که به ما بگوید مدل‌ها چگونه با جهان پیوند پیدا می‌کنند. به عبارت دیگر تحلیل رابطه‌ی فرضیه‌های بیان‌شده در زبان عادی با جهان واقع متفاوت از تحلیل رابطه‌ی مدل‌ها با جهان واقع است.

چنین نیست که همه‌ی مدل‌ها در علم مدل‌های ریاضی باشند. به عبارت کلی هر مدل را می‌توانیم هم‌چون ساختاری در نظر آوریم که مقصود از آن به سبب رابطه‌ی مشابهت مجردی که میان آن دو ساختار وجود دارد بازنمودن ساختار دیگری است. گاهی هدف از مدل‌سازی دریافت ساختاری نا‌آشنا با استفاده از ساختاری آشناست. چنانکه بور برای بازنمودن مدل اتمی آغازین خود از مدل منظومه‌ی خورشیدی استفاده کرد ولی همیشه وضع از این قرار نیست. مدل‌های ریاضی مجرد را می‌توان هم‌چون تلاش‌هایی در نظر گرفت برای کاربست چارچوبی دقیق و کلی که روابط وابسته‌ی موجود میان مؤلفه‌های دستگاه‌های واقعی را بازنمایی می‌کند. مدل ریاضی یک متغیر را چونان تابع متغیرهای دیگر می‌نگرد که آن متغیرها نیز خود توابع متغیرهای دیگرند و قس علی هذا. بدین‌سان شبکه‌ی پیچیده‌ای از ساختارهای وابسته می‌توانند بازنموده شوند و همچنین با وارد کردن تکمله‌ای ساختار وابسته در مدل را می‌توان هم‌چون بازنماینده‌ی ساختار وابسته‌ای که ممکن است در دستگاه واقعی وجود داشته باشد نگریست.

در مدل‌ها، خواه ریاضی باشند خواه نباشند، گونه‌ای انعطاف‌پذیری یافت می‌شود که در کار علمی اهمیت بسیاری دارد. افراد مختلف می‌توانند مدل واحدی را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کنند و به کار برند. فردی می‌تواند مدل را هم‌چون وسیله‌ای کمکی برای پیش‌بینی به کار برد یعنی هم‌چون چیزی که هرگاه داده‌هایی به درون آن وارد کنند بدون توجه به اینکه چگونه طرز کار درونی مدل با جهان واقع رابطه پیدا می‌کند، پیش‌بینی‌ای بیرون می‌دهد. فرد دیگری می‌تواند همان مدل را هم‌چون تصویری بسیار پرشاخ‌وبرگ از ساختار وابسته‌ی موجود در دستگاه واقعی مورد مطالعه بنگرد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 2
  • 👌 2
Post #1878 69
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۹


رسایی تجربی و مرز مشاهده‌پذیرها در فلسفه‌ی ون فراسن

ون فراسن پیشنهاد می‌کند ما همگی می‌بایست این سؤال را از خود بپرسیم که آیا نظریه‌ها به درستی و دقت بخش‌های مشاهده‌پذیر (Observable) جهان را توصیف می‌کنند یا نه. نظریه‌هایی که این هدف را برمی‌آورند از لحاظ تجربی رسا و بسنده (Empirically Adequate) هستند. نظریه‌ای که از لحاظ تجربی رسا و بسنده باشد هم‌چنین ممکن است ساختار پنهان واقعیت را توصیف کند ولی اینکه آیا می‌تواند از عهده‌ی چنین کاری برآید یا نه مسأله‌ای است که برای علم اهمیت ندارد. در نظر ون فراسن هنگامی که نظریه‌ای از بوته‌ی آزمون‌های گوناگون سربلند بیرون می‌آید و به ثبوت می‌رسد موضع درست در برابر آن نظریه این است که آن را به یک معنای خاص بپذیریم. پذیرفتن نظریه به این معناست که: (۱) باور کنیم نظریه به طور موقت از لحاظ تجربی رسا و بسنده است و (۲) آن که هنگام اندیشیدن درباره‌ی مسأله‌های دیگر و تلاش برای گسترش و پالایش نظریه مفهوم‌هایی را به کار بندیم که آن نظریه به دست می‌دهد.

برای آنکه نظریه‌ای رسا و بسنده باشد می‌بایست همه‌ی پدیده‌های مشاهده‌پذیری را که در قلمرو آن قرار دارد و هم‌چنین پدیده‌هایی را که هنوز درباره‌ی آن‌ها پژوهش نکرده‌ایم توصیف کند. ون فراسن می‌خواهد تصدیق کند دانشمندان به آنجا می‌رسند که در درون نظریه‌های خود زندگی می‌کنند. آنان هنگامی که درباره‌ی پدیده‌های جدید پژوهش می‌کنند از جهان‌بینی‌ای که نظریه به آنان می‌دهد بهره می‌برند. پاره‌ای از مفسران تلاش می‌کنند تفسیرهایی از ابزارانگاری به دست دهند که این امر واقع را معنادار و معقول کند ولی ون فراسن عقیده دارد که دانشمندان می‌توانند در درون نظریه‌ای زندگی کنند و به یک معنا جهان را در پرتو آن نظریه مشاهده کنند حال آن که همچنان درباره‌ی اینکه آن نظریه صادق است یا نه «نمی‌دانم‌کیش» باشند.

واقع‌گرایان استدلال می‌کنند که در اینجا مرزی قاطع وجود ندارد بلکه پیوستاری از چیزهای مشاهده‌پذیر تا چیزهای مشاهده‌ناپذیر (Unobservable) وجود دارد. پاره‌ای چیزها را می‌توان با چشم نامسلح مشاهده کرد مثلاً درخت‌ها را ولی پاره‌ای چیزهای دیگر هم‌چون کوچک‌ترین ذره‌های جهان درون‌اتمی مشاهده‌ناپذیرند و حضور آن‌ها تنها از راه اثرهایی که بر روی رفتار اشیای مشهود می‌گذارند برای ما معلوم می‌شود. ولی میان این نمونه‌های واضح نمونه‌های مبهم بسیاری نیز یافت می‌شوند. هنگامی که با چشم مسلح مثلاً با تلسکوپ چیزی را می‌بینید آیا مشاهده‌ای انجام می‌دهید؟ با تلسکوپ نوری چه طور؟ درباره‌ی مشاهده از راه دستگاه پرتو ایکس چه طور؟ درباره‌ی مشاهده‌ی اسکن ام‌آرآی چه طور؟ درباره‌ی میکروسکوپ الکترونی چه طور؟ واقع‌گرایان گمان می‌کنند تمایز میان مشاهده‌پذیر و مشاهده‌ناپذیر تمایز مبهمی است و نمی‌توان در نتیجه‌گیری‌های کلی‌ای درباره‌ی اینکه علم چه چیزی را قصد دارد بازنمایی کند بر آن اتکا کرد.

ون فراسن می‌پذیرد که تمایز میان مشاهده‌پذیر و مشاهده‌ناپذیر مبهم است و می‌پذیرد که هیچ چیز ناروایی درباره‌ی چیزهای مشاهده‌ناپذیر وجود ندارد. او هم‌چنین می‌پذیرد که مرز میان مشاهده‌پذیر و مشاهده‌ناپذیر را خود علم برای ما تعیین می‌کند. با این همه وی استدلال می‌کند که علم تنها با رسایی و بسندگی تجربی (Empirical Adequacy) یعنی با اظهار ادعاهایی درباره‌ی بخش مشاهده‌پذیر جهان سر و کار دارد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • ❤ 2
  • 👌 1
Post #1877 85
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۸


باس ون فراسن و چالش تجربه‌گرایی برساختی

واپسین اعتراض به واقع‌گرایی علمی (Scientific Realism) صورتی میانه‌روتر و محتاطانه‌تر از دیگر اعتراض‌ها دارد، یعنی اعتراضی که از اندیشه‌های باس ون فراسن برمی‌خیزد. اندیشه‌های ون فراسن از سنت تجربه‌گرایی (Empiricism) آب می‌خورند ولی برپایه‌ی نظریه‌ی زبان‌شناختی یا روان‌شناختی استوار نیستند. به جای این ون فراسن برپایه‌ی هدف‌های خاص علم با واقع‌گرایی رویاروی می‌شود. بنابراین پادواقع‌گرایی (Anti-Realism) او عبارت است از رد آشکار آن نوع واقع‌گرایی علمی‌ای که این کتاب از آن دفاع می‌کند.

در بحث‌های مربوط به واقع‌گرایی اصطلاح ابزارانگاری (Instrumentalism) را برای اشاره به مجموعه‌ای از دیدگاه‌های پادواقع‌گرایانه به کار می‌برند. گاهی این اصطلاح را به شیوه‌ای به کار می‌برند که به گمان من مناسب‌تر است. بر طبق ابزارانگاری در این معنای اخیر ما می‌بایست نظریه‌های علمی را هم‌چون ابزارها یا وسیله‌های کمکی‌ای بینگاریم که هنگام وارسی و بررسی تجربه به ما یاری می‌رسانند. به جای گفتن اینکه توصیف جهان واقع (Real World) امری محال است، ابزارانگاران تأکید می‌کنند که نباید بر سر اینکه آیا نظریه‌ها توصیف صادقی از جهان به دست می‌دهند یا اینکه آیا الکترون‌ها واقعاً در حاق واقع وجود دارند نگران بود. اگر نظریه‌ای ما را قادر سازد پیش‌بینی‌های درستی به دست دهیم دیگر چه چیزی را می‌توان مطالبه کرد؟ هنگامی که نظریه‌ای پاسخ‌های درستی درباره‌ی چیزهایی که مشاهده می‌کنیم به دست می‌دهد شاید گاهی این سؤال را از خود بپرسیم که آیا این پاسخ‌های درست از تطابق عمیق‌تر آن نظریه با جهان برمی‌آیند یا نه. ما هرگز نمی‌توانیم امیدوار باشیم که پاسخ این مسأله را بدانیم ولی اگر چنین است پس این مسأله چه ربطی به علم دارد؟ بسیاری از دانشمندان به ویژه در فیزیک دیدگاه‌های ابزارانگارانه اظهار داشته‌اند. این عقیده که ما باید مسأله‌های راجع به حاق واقعیت هستندگان نظری را نادیده بینگاریم چرا که این مسأله‌ها هیچ‌گونه ربط عملی‌ای با علم ندارند هم‌چنین با یکی از جریان‌های سنت پراگماتیستی پیوند دارد.

ون فراسن گزارشی مبسوط و تفصیل‌داده‌شده از دیدگاه بالا به دست داده است. ون فراسن اصطلاح «ابزارانگاری» را برای بیان موضع خود به کار نمی‌برد. به جای این او دیدگاه خود را تجربه‌گرایی برساختی (Constructive Empiricism) می‌نامد. واژه‌ی «برساختی» چنان به دست افراد متعدد و در معانی متفاوت به کار برده شده است که اغلب به نظر می‌رسد هیچ‌گونه معنایی ندارد. دیدگاه ون فراسن را گونه‌ای ره‌یافت ابزارانگارانه به شمار می‌آورم ولی به نظرم این مسأله که سرانجام چه نامی باید به دیدگاه ون فراسن داد اهمیت چندانی ندارد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • 👌 2
Post #1876 95
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۷


نقد پوزیتیویسم و بازاندیشی در واقع‌گرایی

دیدگاه بد می‌گوید واقعیت اندیشه‌ی ما را با کوبیدن مهر خود بر ذهن منفعل ما تعیین و تحدید می‌کند؛ واقعیت با نیروی قهری بی‌میانجی بر باور علمی تأثیر می‌گذارد. این تصویری است که باید به هر بهایی که می‌شود از آن پرهیز کرد. «دیدگاه بد» تنها کاذب نیست بلکه حتی از لحاظ سیاسی هم زیان‌بار است زیرا تصویری منفعل و خنثا از اندیشه‌ی بشری به دست می‌دهد. جامعه‌شناسان علم بسیاری از نظریه‌های سنتی فلسفی را هر چند نه به صورت آشکار وابسته به این دیدگاه بدنام برمی‌شمارند. این امر یکی از سرچشمه‌های انتقاد از پوزیتیویسم منطقی (Logical Positivism) به مثابه‌ی دیدگاه ارتجاعی‌ای است که به حکومت‌های استبدادی مدد می‌رساند.

واقع‌گرایان گاهی ادعا می‌کنند که روی هم رفته از کامیابی نظریه‌های علمی می‌توان بر صدق آن‌ها استدلال کرد. گاهی استدلال می‌کنند که واقع‌گرایی تنها فلسفه‌ی علمی است که کامیابی نظریه‌های علمی را هم‌چون معجزه جلوه نمی‌دهد. ولی این نحو استدلال در دفاع از واقع‌گرایی چندان مؤثر واقع نشده است. تردیدی نیست که جهان واقع (Real World) در کامیابی و ناکامی نظریه‌ها نقش دارد. نظریه‌ها تا اندازه‌ای به سبب روابط خود با جهانی که در آن به کار می‌روند و در آن راستی و درستی آن‌ها سنجیده می‌شود می‌توانند خوب یا بد، کامیاب یا ناکام، از کار در آیند. ولی راه‌های گوناگون بسیاری یافت می‌شوند که می‌توانند به ویژه در کوتاه‌مدت یا میان‌مدت رابطه‌ای موفق میان نظریه و واقعیت برقرار کنند. بازنمایی دقیق جهان تنها راه نیست. نظریه‌ها می‌توانند حاوی خطاهایی باشند که یکدیگر را خنثی می‌کنند. وانگهی نظریه‌ها می‌توانند موفق باشند حتی اگر درباره‌ی بسیاری از چیزهایی که ادعا می‌کنند اشتباه کنند، به شرط آنکه در محل‌های مهم ساختار درستی داشته باشند. نمونه‌ای ساده که لادن آن را به کار می‌برد: سعدی کارنو گمان می‌کرد که گرما سیال است ولی علی‌رغم این پاره‌ای اندیشه‌های بنیادین ترمودینامیک را به درستی کشف کرد. جریان چیزهای سیال بسیار شبیه به الگوهای موجود در انتقال انرژی جنبشی میان مولکول‌ها بود که او به اشتباه گمان می‌کرد اهمیت چندانی ندارد. بنابراین واقع‌گرایان باید از این اندیشه که کامیابی در علم سرراست یا آشکارا بر صدق نظریه‌ها دلالت می‌کند دست بردارند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
  • 👌 2
Post #1875 99
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۶


از دیدگاه بد تا ساخت‌گرایی مابعدطبیعی

علم تلاش می‌کند چه چیزی را توصیف کند؟ پاسخ البته معلوم است: جهان. ولی کدام جهان؟ جهانی که در آن زندگی می‌کنیم و با آن در کنش و واکنش هستیم. اگر ما در علم فعلی خود مرتکب خطاهای فاحشی نشده باشیم جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهان الکترون‌ها، عنصرهای شیمیایی و ژن‌ها در کنار بسیاری چیزهای دیگر است. ولی آیا جهان یک هزار سال پیش هم جهان الکترون‌ها، عنصرهای شیمیایی و ژن‌ها بوده است؟ آری، هر چند هیچ کس این چیزها را در آن هنگام نمی‌دانست.

اما مفهوم الکترون محصول مناقشه‌ها و آزمایش‌هایی است که در زمینه‌ی تاریخی معینی روی داده‌اند. اگر کسی واژه‌ی «الکترون» را در سال ۱۰۰۰ میلادی بر زبان می‌آورد، هیچ معنایی افاده نمی‌کرد یا دست‌کم معنای آن با آنچه امروز هست بی‌گمان فرق می‌کرد. حال چگونه می‌توانیم بگوییم که جهان در سال ۱۰۰۰ پس از میلاد جهان الکترون‌ها بوده است؟ ما نمی‌توانیم هم‌چو چیزی بگوییم. به جای این می‌بایست بگوییم وجود الکترون‌ها مربوط به مفهوم‌سازی ما درباره‌ی جهان است.

دو بند بالا بخشی از مناقشه‌ای را درباره‌ی علم که طی پنجاه سال اخیر همواره ادامه داشته و دامنه‌ی آن به ژرفنای تاریخ فلسفه کشیده شده خلاصه می‌کند. پاره‌ای بر این باورند که ادعاهای مندرج در بند یک چنان آشکارند که هیچ آدم سلیمی که دچار اختلال مشاعر نشده باشد نمی‌تواند آن را انکار کند. جهان یک چیز است و اندیشه‌ها و ایده‌های ما درباره‌ی آن چیزی دیگر. در نظر عده‌ای دیگر استدلال‌های مندرج در بند «دو» نشان می‌دهد که چیز آشکارا خطایی در ادعاهای به ظاهر ساده‌ی بند «یک» وجود دارد. این اندیشه که نظریه‌های ما جهانی واقعی‌ای را که وجود دارد کاملاً مستقل از فکر و ادراک توصیف می‌کند اندیشه‌ای خطا و دیدگاه فلسفی ناپخته‌ای است که با اشتباه‌های دیگری درباره‌ی تاریخ علم و مقام علم در جامعه پیوند دارد.

نتیجه‌ای که از این وضع ناشی می‌شود این است که در مردم تمایلی پدید می‌آید که تا آنجا که می‌توانند از دیدگاه بد دور شوند. این امر مردم را تشویق می‌کند درباره‌ی تقریر دیدگاه بد از رابطه‌ی میان ذهن و جهان اظهارنظرهای ساده‌ی وارونه‌ای بکنند. بدین‌سان ما به اندیشه‌ای می‌رسیم که می‌گوید نظریه‌ها واقعیت را برمی‌سازند.

پاره‌ای با آغوش باز نظریه‌ی وارونه کردن تصویر سنتی را می‌پذیرند. پاره‌ای دیگر اوضاع را از این هم آشفته‌تر می‌کنند ولی در این حوزه فشار کمی وجود دارد برای آن که مردم را از زیاده‌روی در این گونه اظهارنظرها بر حذر کرد. پیامد این امر مجموعه‌ای از آثار و نوشته‌هایی است که در آن یک اشتباه دیدگاهی که می‌گوید واقعیت مهر خود را بر ذهن منفعل می‌گوید جای خود را به اشتباه دیگری می‌دهد، یعنی این دیدگاه که می‌گوید اندیشه‌ها یا نظریه‌ها واقعیت را برمی‌سازند. این دیدگاه به ساخت‌گرایی مابعدطبیعی (Metaphysical Constructivism) معروف است.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
Post #1874 107
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۵


از واقع‌گرایی فهم عادی تا واقع‌گرایی علمی

واقع‌گرایی علمی را چگونه می‌بایست ضابطه‌بندی کرد؟ یک راه ممکن این است که معتقد به واقع‌گرایی علمی را همچون کسی بنگریم که می‌گوید جهان در واقع به گونه‌ای است که بهترین نظریه‌های تثبیت‌شده‌ی ما توصیف می‌کنند. ما می‌توانیم بگوییم الکترون‌ها، عنصرهای شیمیایی، ژن‌ها و مانند این‌ها واقعاً وجود دارند. جهانی که علم آن را توصیف می‌کند همان جهان واقعی (Real World) است. مایکل دویت نمونه‌ای از واقع‌گرایان علمی‌ای است که دیدگاه خود را به این صورت بیان می‌کند.

ره‌یافت من در این باره فرق می‌کند. من با باس وان فراسن و کسانی هم‌داستانم که استدلال می‌کنند بیان دیدگاه واقع‌گرایانه‌ی علمی به شیوه‌ای که وابسته به درستی نظریه‌های علمی کنونی ما باشد خطاست. اگر ما واقع‌گرایی علمی را به این شیوه تقریر کنیم که بگوییم هستندگانی که علم امروز آن‌ها را تصدیق می‌کند وجود واقعی دارند، آنگاه اگر نظریه‌های کنونی کاذب از کار در آیند واقع‌گرایی علمی نیز کاذب از کار در می‌آید.

آیا ما می‌بایست درباره‌ی امکان اینکه بهترین نظریه‌های تثبیت‌شده‌ی ما روزی کاذب از کار در آیند نگران باشیم؟ دویت گمان می‌کند تا آنجا که به واقع‌گرایی درباره‌ی اندیشه‌های نظری در مرزهای علم پایبند نباشیم جایی برای نگرانی نیست. دیگران گمان می‌کنند که این اعتماد نمودار چشم‌پوشیدن از پیشینه‌ی تاریخی علم است؛ ما می‌بایست بپذیریم که همیشه این امکان واقعی وجود دارد که بخش‌های تثبیت‌شده‌ی علم در آینده دچار اشکال شوند.

پیشنهاد من این است که اینجا درباره‌ی آن تصمیم نگیریم. به جای این ما می‌بایست این مسأله را از مسأله‌ی واقع‌گرایی علمی جدا کنیم. دیدگاه علمی واقع‌گرایانه سازوار با انواع ره‌یافت‌های گوناگون درباره‌ی قابلیت اعتماد نظریه‌های کنونی ماست. ما خواستار ضابطه‌بندی‌ای از واقع‌گرایی علمی هستیم که هم‌چون ادعایی درباره‌ی کار و بار علم به مثابه‌ی یک کل بیان گردد.

راه حل من برای این مسأله جرح و تعدیل واقع‌گرایی فهم عادی به شیوه‌ای است که امکان رابطه‌هایی خلاف انتظار و مغایر فهم عادی را میان اندیشه و واقعیت به طور کلی جایز بداند. واقع‌گرایی فهم عادی چنان که پیش از این صورت‌بندی آن را به دست دادم امکان پیوندهای علی میان اندیشه و باقی واقعیت را می‌پذیرفت. اغلب بیان این مطلب دشوار است که آیا رابطه‌ای که علم مبنای کار خود را بر آن استوار می‌کند رابطه‌ای علی هست یا نه. حال بگذارید دایره‌ی رابطه‌هایی را که میان اندیشه و جهان برقرار است و واقع‌گرایی آن‌ها را می‌پذیرد بازتر بگیریم؛ علم ممکن است موردهای تازه‌ای به این روابط علاوه کند. چرا که ما خواستار جرح و تعدیل واقع‌گرایی فهم عادی به شیوه‌ای هستیم که آن را نسبت به علم حساس‌تر کند. این امر همانا جرح و تعدیل به معنای طبیعت‌گرایانه (Naturalistic) آن است.
بیان واقع‌گرایی فهم عادی به معنای طبیعت‌گرایانه: ما همگی در واقعیتی مشترک به سر می‌بریم. ساختار این واقعیت چنان است که به استقلال از هر چیزی که مردم درباره‌ی آن می‌اندیشند و سخن می‌گویند وجود دارد مگر آنجا که واقعیت مشتمل بر اندیشه‌ها، نظریه‌ها و دیگر نشانه‌ها باشد و مگر آنجا که واقعیت متکی بر اندیشه‌ها، نظریه‌ها و دیگر نشانه‌ها باشد به شیوه‌ای که علم بتواند از آن پرده بردارد.

همین که جرح و تعدیل بالا را به کار بندیم می‌توانیم واقع‌گرایی فهم عادی را هم‌چون شاخه‌ای از واقع‌گرایی علمی بینگاریم. تقریر مطلوب من از واقع‌گرایی علمی به شرح زیر است: واقع‌گرایی علمی: واقع‌گرایی فهم عادی به مفهوم طبیعت‌گرایانه‌ی آن. یکی از هدف‌های واقعی و عقلانی علم این است که توصیف‌هایی دقیق و بازنمایی‌های دیگری از اینکه واقعیت چگونه است به دست دهد. این برنامه شامل به دست دادن بازنمایی‌هایی دقیق از واقعیت‌هایی است که مشاهده‌پذیر نیستند.
به این مفهوم من خود را واقع‌گرای علمی می‌دانم.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 4
Post #1873 99
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۴


واقع‌گرایی علمی و واقع‌گرایی فهم عادی

دیدگاهی که این کتاب از آن دفاع می‌کند گونه‌ای واقع‌گرایی علمی (Scientific Realism) است. واقع‌گرایان علمی می‌گویند معقول است اگر بگوییم هدف علم توصیف ساختار واقعی جهانی است که در آن به سر می‌بریم. آیا واقع‌گرایان علمی گمان می‌کنند که علم به این هدف مهم نایل می‌آید؟ این مطلب مسأله‌ای پیچیده‌تر و دشوارتر است.

اصطلاح واقع‌گرایی (Realism) به شیوه‌های گوناگون و معانی متعدد در فلسفه به کار برده می‌شود؛ «واقع‌گرایی» اصطلاحی است که می‌بایست درباره‌ی آن بسیار محتاط بود. در این زمینه استدلال سنتی‌ای هست دایر بر اینکه نگرش اساسی ما می‌بایست معطوف به جهانی باشد که به نظر می‌رسد در آن به سر می‌بریم. دیدگاه ساده‌ی فهم عادی (Common Sense) می‌گوید جهان بیرونی پیرامون ما صرف‌نظر از اینکه به آن بیندیشیم یا نیندیشیم وجود دارد ولی این اندیشه‌ی ساده بارها و بارها به چالش کشیده شده و در معرض چون و چرا واقع شده است. پاره‌ای دیگر اعتقاد دارند که ما هرگز نمی‌توانیم درباره‌ی یک هم‌چو جهانی چیزی بدانیم. پای این مناقشه به فلسفه‌ی علم (Philosophy of Science) نیز کشیده شده است.

چگونه می‌توان ضابطه‌بندی دقیق‌تری از دیدگاه واقع‌گرایانه‌ی مبتنی بر فهم عادی به دست داد؟ شیوه‌ی معمول این است که با این عقیده آغاز کنیم که واقعیت از اندیشه و زبان مستقل است. این عقیده در مسیر درست قرار دارد ولی می‌بایست آن را با دقت و احتیاط ملاحظه کرد. اندیشه‌های مردم و واژگان بی‌گمان بخش‌هایی واقعی از جهان‌اند نه چیزهایی فراتر از جهان که به نحوی بر فراز آن معلق‌اند. وانگهی اندیشه و زبان نقش‌های علی بسیار مهمی در جهان دارند. یکی از انگیزه‌های عمده‌ی تفکر، تکلم و نظریه‌پردازی پی بردن به چگونگی تأثیر آن‌ها بر اشیای جهان پیرامون ما و تغییر آن اشیاست. هر پل یا چراغ برقی که می‌بینید نمونه‌ای از این پدیده است. بنابراین تقریر واقع‌گرایانه از استقلال جهان از اندیشه می‌بایست دارای قید و شرط باشد.

ضابطه‌بندی من به شرح زیر است:
واقع‌گرایی فهم عادی (Common Sense Realism): ما همگی در واقعیتی مشترک به سر می‌بریم که ساختار آن چنین است که به استقلال از آنچه مردم درباره‌ی آن می‌اندیشند و سخن می‌گویند وجود دارد مگر آنجا که واقعیت مشتمل بر یا به نحو علی متأثر از اندیشه‌ها، نظریه‌ها و دیگر نشانه‌ها باشد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1872 117
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۳


بازبینی نتایج، تقلب علمی و بستر فرهنگی نظام پاداش

توصیف‌های سنتی از علم اغلب بر روی تکرارپذیری نتایج (Reproducibility) تأکید می‌کنند. نتیجه‌ای که به نظر می‌رسد تنها یک آزمایشگاه می‌تواند آن را تولید کند نتیجه‌ی شایان اعتمادی نیست ولی چنان که هال تأکید می‌کند هیچ کس آن قدر وقت ندارد که این تکرار و بازبینی را تمام و کمال به انجام رساند. این بازبینی و وارسی دوباره‌ی نتایج از این رو است که دانشمندان میل دارند محصول کارشان را دیگران به کار ببرند. برای آنکه حاصل کار شما را دیگران در آینده به کار زنند چاره‌ای ندارید جز آنکه مطمئن شوید کاری که بر آن اتکا می‌کنید می‌تواند مورد اعتماد باشد. بنابراین کسانی که نتایج کار علمی‌ای را بازبینی می‌کنند و تلاش می‌کنند آن را تکرار کنند کسانی هستند که نیاز دارند بدانند آیا می‌توانند بر آن اندیشه‌ها اتکا کنند یا نه. دسته‌ی دیگری که انگیزه‌ی پرداختن به بازبینی سخت و دقیق نتایج کار تازه‌ای را پیدا می‌کنند کسانی هستند که کار خود آن‌ها به سبب ورود آن کار تازه یا بی‌اعتبار شده یا آنکه از اهمیت آن کاسته شده است.

هال هم‌چنین استدلال می‌کند دلیل آنکه تقلب در علم جنایتی به مراتب بدتر از دزدی است، حتی در موردهایی که سلامت عمومی را به خطر نمی‌اندازد با عامل‌هایی از این دست رابطه دارد. در مورد سرقت یا دزدی علمی تنها کسی که متضرر می‌شود همان کسی است که کار علمی او را دزدیده‌اند. ولی هنگامی که تقلب علمی‌ای کشف می‌شود همه‌ی دانشمندانی که آن کار متقلبانه را به کار برده‌اند حاصل کار خود بر روی آن موضوع را غیر قابل اعتماد می‌بینند و دیگران هم کار آنان را به کار نخواهند برد.

بنابراین میل دانشمندان به کاربرد کارشان به دست دیگر دانشمندان جنبه‌های مشخصه‌ی دیگری از علم را نیز برملا می‌کند یعنی شبکه‌های پیچیده‌ی ارجاع به آثار دیگران، بازبینی واقعی ولی گزینشی نتایج کارهای علمی دیگران و بدتر بودن تقلب در مقایسه‌ی با دزدی علمی. هال استدلال می‌کند که هر چند این روش کار گه‌گاه به درستی کار نمی‌کند ولی نتیجه‌ی کلی حاصله رابطه‌ای هماهنگ میان عمل محققان منفرد و هدف‌های علم چونان یک کل است. همکاری و کار گروهی (Teamwork) با هم عجین‌اند. فرضیه‌ها به دقت زیر ذره‌بین بازبینی و وارسی قرار می‌گیرند. نظریه‌های مهمل و کارهای بی‌سر و ته طرد و رد می‌شوند. اندیشه‌ها آزادانه دست به دست می‌گردند هر چند نه تا پیش از زمانی که قابل انتشار باشند. دانشمندان کار کسانی را که در پایین سلسله‌مراتب علمی قرار دارند جدی می‌گیرند به‌ویژه آن دانشمندانی که برنامه‌ی خودشان ممکن است تقویت یا تضعیف گردد.

هال و مرتن هر دو به نقش‌های ممکن جنبه‌های فرهنگی کلی‌تر علم نظر دارند. علم نوین در جوامع اروپایی‌ای پرورش پیدا کرده است که مشکل چندانی در مورد رقابت فردی و کسب اعتبار فردی نمی‌بینند. نظام پاداش علمی موجود کم و بیش در دوره‌ی اخیر ابداع شده است. هنگامی که فرهنگستان فرانسه در سده‌ی هفدهم بنیاد نهاده شد، عضوهای آن در آغاز تلاش می‌کردند به شیوه‌ای گروهی کسب اعتبار کنند ولی این کار عملی نشد. بنابراین آنان بی‌درنگ شیوه‌ی خود را تغییر دادند و ره‌یافت فردگروانه‌تری پیش گرفتند. انجمن پادشاهی لندن زیر نظر نخستین سردبیر توانمند آن هنری اولدنبرگ (Henry Oldenburg) به انتشار سریع گزارش‌های انجمن دست زد تا بدین راه اعتبار علمی را توزیع کند و افراد را تشویق کند دیگران را در اندیشه‌های خود شریک کنند. شیوه‌ی کار اولدنبرگ که همچنین شامل ارزیابی بی‌نام و نشان مقاله‌ها نیز بود، عمدتاً همان چیزی است که امروزه به دست ما رسیده است.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • ❤ 3
  • 👍 3
Post #1871 108
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۲


دیدگاه مرتن و هال درباره‌ی همکاری، رقابت و نظام پاداش در علم

آیا علم اساساً کار و باری مبتنی بر همکاری (Collaboration) و همیاری است یا اساساً کار و باری است مبتنی بر رقابت (Competition) و هم‌چشمی که در آن دانشمندان به دنبال پیشرفت شخصی‌اند؟ بر طبق دیدگاه هال و همچنین دیدگاه مرتن علم بر پایه‌ی آمیزه‌ای از همکاری و هم‌چشمی پیش می‌رود نه همکاری و نه هم‌چشمی هیچ یک به تنهایی اساسی نیست و جنبه‌های مشخصه‌ی علم از برهم‌کنش میان این دو حاصل می‌شوند. این برهم‌کنش از نظام پاداش (Reward System) موجود در علم و زمینه‌ای که در آن نظام پاداش عمل می‌کند ناشی می‌شود.

هال استدلال می‌کند انگیزه‌ی حرفه‌ای عمده برای افراد دانشمند میل به قدردانی (Recognition) است و آن نوع قدردانی‌ای که بیش از همه مناسب است عبارت است از به کاربردن. دانشمندان دوست دارند که دیگر دانشمندان نتایج کار آنان را به کار برند و هنگامی که کار آنان را به کار می‌برند آن را تحسین کنند. هال در اینجا آشکارا به مرتن نزدیک می‌شود. مرتن استدلال می‌کرد که پاداش واقعی در علم همان تقدیر (Acknowledgment) است. البته در اینجا تفاوت‌هایی نیز ممکن است برجا باشد. هال بر میل افراد دانشمند به کاربرد اندیشه‌های خود به دست دیگر دانشمندان تأکید می‌کند؛ مرتن تأکید می‌کند که دانشمندان میل دارند در دستیابی به اندیشه‌ای خاص نخستین فرد شناخته شوند. اغلب این دو وضع با هم اتفاق می‌افتند ولی همیشه وضع از این قرار نیست. در دیدگاه هال اگر اندیشه‌ی دانشمندی را دانشمندان دیگر به علت آنکه بسیار مناسب است به کار برند حتی اگر آن اندیشه برای نخستین بار نیز مطرح نشده باشد همین کاربرد آن خود پاداشی واقعی به شمار می‌رود. در نظر هال کاربرد و نقل و استناد به اندیشه‌ی دانشمند بیش از هر چیز دیگری اهمیت دارد.

بر طبق دیدگاه هال چیزی که جنبه‌های مشخصه‌ی علم را می‌سازد، همان نظام پاداش است که در زمینه‌ای خاص عمل می‌کند. هر دانشمند زن یا مردی اندیشه‌ها و روش‌های حوزه‌ی کاری خود را از دانشمندان پیشین به ارث می‌برد. البته هر فرد دانشمندی می‌تواند رشته‌ی علمی خود را متکامل‌تر کند ولی حتی این کار تکاملی نیز در زمینه‌ای که از گذشتگان به ارث رسیده بالیدن می‌گیرد. افراد دانشمند نمی‌توانند کار شایان ملاحظه‌ای به انجام رسانند مگر آنکه به میدان همکاری و اعتماد به یکدیگر وارد شوند. شما نمی‌توانید بی‌آنکه از کار دیگران بهره ببرید از پیش خود خدمتی به علم بکنید و برای بهره بردن از کار دیگران به شیوه‌ای که پشتوانه‌ای برای کار شما فراهم کند ناچارید منبع ارائه دهید و به کار دیگران استناد کنید. بنابراین میل به انجام دادن کاری که دیگران به کارش ببرند خود مستلزم کاربردن و استناد کردن به کارهای دیگران است. دانشمندان برای تأیید کارهای خود به آثار دیگران استناد می‌کنند و از آن‌ها وام می‌گیرند و این کار را به این امید انجام می‌دهند که دیگران نیز با آنان همین معامله را بکنند. این معامله‌ی به مثل در درجه‌ی نخست از روی نیک‌خواهی نیست هرچند نیک‌خواهی می‌تواند یک عامل باشد بلکه از گونه‌ای خودخواهی خاص نتیجه می‌شود.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1870 120
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۱


ساختار اجتماعی و تجربه‌گرایی: ترکیب اصول

علم تلاش می‌کند از تماسی که آدمیان از راه تجربه با جهان دارند بهره‌برداری کند و این کار را با کاربرد این تماس در پژوهش و ارزیابی فرضیه‌های مربوط به جهان به انجام می‌رساند. در یک حد بسیار محدود هر فرد تک و جدایی می‌تواند این دستور کار را دنبال کند ولی آنچه که از این راه حاصل می‌شود حاوی عده‌ای معدود از جنبه‌های مشخصه‌ی علم است. قدرت علم در سرشت انباشتی و هماهنگ (Cumulative and Coordinated) کار علمی ملاحظه می‌شود. در علم هر نسلی عمارت خود را بر پایه‌ی کار کسانی که پیش از او بوده‌اند بنا می‌کند و هر نسلی نیروهای خود را از راه همکاری و همیاری (Collaboration) و بحث عمومی سامان می‌دهد. این سازمان اجتماعی روا می‌دارد که دستور عمل بالا در سطح گروه‌های اجتماعی هم عمل کند؛ گفتگو میان اندیشه‌های خلاقانه و منتقدانه (Dialogue between Creative and Critical Ideas) می‌تواند به معنای واقعی کلمه گفتگو باشد نه هم‌چون چیزی که در ساختار فکری دانشمندان منفرد خانه کرده است. این گروه‌های اجتماعی می‌توانند شامل پاره‌ای افراد بسیار تنگ‌نظر نیز باشند کسانی که به اندیشه‌های خویش سخت دل‌بسته‌اند - به شرط آنکه گروه هم‌چون یک کل به انعطاف‌پذیری و پاسخ‌گویی در برابر شواهد پایبند بماند.

حال چگونه می‌توان به جامعه‌ای از افراد دست یافت که به یک هم‌چو شیوه‌ای عمل کنند؟ برای رسیدن به این مقصود ما نیازمند نظام پاداش مناسب (Appropriate Reward System) و نیز حمایت‌های بیرونی گوناگون هستیم. پاره‌ای از آنچه محل نیاز است آشکار است؛ جامعه هم‌چون یک کل می‌بایست چون و چرا و پرسشگری و پژوهشگری بی‌پایان را روا بدارد. اگرچه این عوامل آشکارند ولی نیازهای دیگر شاید پیچیده‌تر و نامحسوس‌تر باشند. کار مرتن و هال چنین القا می‌کند که گویی علم به نوع ویژه‌ای از فرهنگ درونی (Internal Culture) و نظام پاداش نیازمند است؛ تعادل ظریف میان هم‌چشمی و همکاری به سادگی به دست نمی‌آید.

آیا علم می‌تواند با نظام پاداشی که تا اندازه‌ای با آنچه امروزه می‌یابیم فرق دارد به همین خوبی یا بهتر از این کار کند؟ آیا ما به راستی نیازمند رقابت فشرده و اغلب خودخواهانه‌ی موجود در علم جامعه‌های غربی مبتنی بر بازار آزاد هستیم؟ کسانی که جامعه‌های رقابتی و فردگرو را می‌پسندند تمایل دارند بگویند: آری. آنان که رقابت و فردگروی را ناخوش می‌دارند و جامعه‌ای اشتراکی‌تر و سوسیالیستی‌تر را می‌پسندند ممکن است بگویند نه. آنان امیدوارند که ما بتوانیم با نظام پاداشی متفاوت با نظام موجود و در فضای رقابتی‌ای کم‌رنگ‌تر از فضای موجود به همین خوبی یا بهتر از این کار کنیم.

پاره‌ای از فمینیست‌ها بر این باورند که فرهنگ فردگروانه‌ی مبتنی بر رقابت بیشتر هم‌ساز با منش‌های مردان است تا منش‌های زنان. این امر بر شکوفا شدن استعدادهای بسیاری از زنان در درون فرهنگ غالب علم رایج اثر می‌گذارد. اگر وضع از این قرار باشد آنگاه محروم‌سازی زنان می‌تواند پیامدهای شناخت‌شناسانه‌ای به همراه داشته باشد. فرض کنید این امر نیز درست است که زنان شیوه‌ی اندیشه و پژوهش متفاوتی را در علم وارد می‌کنند و اینکه علم از این نوع تفاوت سود می‌برد. در این صورت فرهنگ مبتنی بر رقابت موجود در علم می‌تواند به انواع پیچیده‌ای از یک‌دستی و یک‌نواختی در تفکر علمی بینجامد و جا را برای ورود پاره‌ای بصیرت‌های ارزنده به حوزه‌ی بحث علمی تنگ سازد.

هال درباره‌ی کار جامعه‌شناسان بر روی منش و روش رهبری دانشمندان موفق بحث می‌کند و آن را بسط می‌دهد. نتایج حاصل از کار این جامعه‌شناسان چنین القا می‌کنند که ایمان سرسختانه و اصرار و ابرام مؤمن صادق بر اندیشه‌های خود می‌تواند دست‌کم در پاره‌ای زمینه‌ها سودمند افتد. هال به مطالعه‌ی جامعه‌شناسانه‌ای اشاره می‌کند که در آن نظرخواهی گسترده‌ای از دانش‌جویان و همکاران برای بررسی منش پاره‌ای روان‌شناسان مشهور سده‌ی بیستم در ایالات متحده انجام گرفته است. در این بررسی مقایسه‌ای که به‌ویژه جلب نظر می‌کند مقایسه‌ی میان بی‌اف اسکینر و ای‌سی تولمن است. هم اسکینر و هم تولمن در سنت رفتارگرایی در روان‌شناسی کار می‌کردند؛ آنان می‌خواستند روان‌شناسی آزمایشی و کمی باشد و به دقت بر روی رفتار تمرکز کند ولی برداشت اسکینر از ره‌یافت رفتارگرایانه کمابیش به‌گونه‌ای نامعقول سخت‌گیرانه بود حال آنکه برداشت تولمن انعطاف‌پذیرتر بود. اسکینر برعکس جزمی و تحمیل‌گر بود. در هر حال اسکینر با تعصب ستیزه‌کارانه‌ی خود بسیار بیشتر از تولمن اثرگذار بود.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
Post #1869 107
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۴۰


کیچر و تقسیم کار علمی: تقسیم وظایف شناختی

فیلیپ کیچر به تفصیل به بررسی این مسأله می‌پردازد که چگونه می‌توان منابع را میان برنامه‌های پژوهشی رقیب توزیع کرد تا احتمال حل یک مسأله‌ی علمی به بیشترین حد خود برسد. او کار خود را با این پرسش آغاز می‌کند که فرض کنید در جایگاهی هستید که می‌توانید علم را از بالا اداره کنید و می‌بایست منابع را میان برنامه‌های پژوهشی رقیب توزیع کنید. حال فرض کنید در رشته‌ی علمی معینی دو ره‌یافت متفاوت در برابر مسأله‌ای واحد مشاهده می‌کنید. برنامه‌ی پژوهشی ۱ (Research Program 1) امیدبخش‌تر از برنامه‌ی پژوهشی ۲ (Research Program 2) به نظر می‌آید ولی هیچ کس نمی‌داند که کدام ره‌یافت سرانجام به سرمنزل مقصود خواهد رسید. در هر حال این امر آشکار است که یا یکی از آن دو ره‌یافت کام‌یاب می‌شود و دیگری شکست می‌خورد یا آنکه هر دو آن‌ها کارشان به شکست می‌انجامد. در این صورت چگونه می‌بایست منابع را میان این دو ره‌یافت رقیب توزیع کنید که احتمال حل آن مسأله‌ی علمی را به بیشترین حد خود برسانید؟

پاسخ این پرسش آشکارا بستگی به غور و خوض و شناخت ریزه‌کاری‌های این مورد دارد. ولی هم‌چنین آشکار به نظر می‌رسد که در بسیاری از موارد از این دست بهترین راه‌کار این نیست که همه‌ی منابع را یک‌باره به یک گزینه تخصیص دهیم و به گزینه‌ی دیگر هیچ منبعی اختصاص ندهیم. تا اندازه‌ای پشتیبانی از چند برنامه‌ی پژوهشی اغلب بر وفق مصلحت کار خواهد بود حتی در موردی که برنامه‌ای پژوهشی آشکارا امیدبخش‌تر از برنامه‌ی پژوهشی دیگری باشد. مدیر علم خردمند اغلب بخش عمده‌ی منابع را به برنامه‌ی پژوهشی بهتر تخصیص می‌دهد ولی بخشی از منابع را نیز به برنامه‌ی بدیل اختصاص می‌دهد.

اگر بخواهیم در این باره بیش از این سخن بگوییم می‌بایست مسأله را از لحاظ ریاضی بازنماییم و این کاری است که کیچر انجام می‌دهد. جنبه‌های دارای اهمیت این مسأله عبارت‌اند از اینکه برنامه‌ای پژوهشی تا چه اندازه امیدبخش‌تر از برنامه‌ی پژوهشی دیگر است و تابع‌های ریاضی‌ای که نشان می‌دهند هر برنامه‌ی پژوهشی چگونه به افزودن منابع بیشتر پاسخ می‌دهد. فرض کنید هر دو برنامه‌ی پژوهشی هنگامی که افراد و پژوهشگران بیشتری به آن‌ها اضافه می‌شوند احتمال کام‌یابی‌شان بیشتر می‌شود ولی در هر دو مورد گونه‌ای بازدهی نزولی (Diminishing Returns) وجود دارد. در این حالت هنگامی که پژوهشگران بیشتری به برنامه‌ی پژوهشی‌ای علاوه می‌شوند هر پژوهشگر اضافی تازه در احتمال کامیابی آن برنامه تفاوت کم‌تری از پیش ایجاد می‌کند. در اینجا می‌توان دریافت که چرا بهترین نحوه‌ی توزیع منابع اغلب همه‌ی پژوهشگران را به یک برنامه‌ی پژوهشی تخصیص نمی‌دهد. پس از نقطه‌ی معینی افزودن پژوهشگران بیشتر به برنامه‌ای پژوهشی تقریباً هیچ تأثیری ندارد و این افراد بهتر است که در برنامه‌ی بدیل یا رقیب به کار گماشته شوند. بهترین الگوی توزیع پژوهشگران این است که پاره‌ای از آنان را به برنامه‌ای و پاره‌ای دیگر را به برنامه‌ای دیگر اختصاص دهند مگر آنکه ذخیره‌ی پژوهشگران بسیار اندک و احتمال کام‌یابی و امیدبخشی یک برنامه بسیار بالا باشد.

حال فرض کنید که افراد دانشمند خود انتخاب کنند که در کدام برنامه‌ی پژوهشی کار کنند. پرسش بعدی‌ای که کیچر مطرح می‌کند این است که چه نوع نظام پاداش فردی (Individual Reward System) در علم خواهد توانست دانشمندان را به شیوه‌ای توزیع کند که به علم هم‌چون یک کل سود برساند؟ یک راه که چندان هم نتیجه‌بخش از کار در نمی‌آید این است که پاداش ثابتی به هر کسی که در برنامه‌ای کار می‌کند که سرانجام موفق می‌شود اعطا کنیم، صرف‌نظر از اینکه چه تعداد دانشمند یا پژوهشگر در آن برنامه‌ی پژوهشی وجود دارند. این نظام پاداش همگان را تشویق می‌کند که آن برنامه‌ی امیدبخش‌تر را برگزینند. بدین راه جامعه‌ی علمی همه‌ی تخم‌مرغ‌های خود را در یک سبد می‌گذارد. راه دیگر این است که به افرادی پاداش دهند که با انتخاب‌های خود بیشترین سودمندی را در جهت بالا بردن احتمال کلی دستیابی جامعه‌ی علمی به راه حل مسأله داشته‌اند. این راه‌کار نظراً سودمند می‌افتد ولی به نظر نمی‌رسد نظام پاداش واقع‌بینانه‌ای برای جامعه‌های علمی فعلی باشد.

کیچر استدلال می‌کند که این نظام پاداش سوم (Third Reward System) بهترین نحوه‌ی توزیع پژوهشگران را میان دو برنامه‌ی پژوهشی بدیل به دست می‌دهد. هرگاه جمعیت کسانی که در برنامه‌ای پژوهشی کار می‌کنند افزایش یابد انگیزه‌ی افراد برای پیوستن به آن برنامه کاهش می‌یابد زیرا اگر آن برنامه کام‌یاب شود و هنگام تسویه حساب برسد مبلغ کل میان شمار انبوهی از افراد تقسیم می‌شود.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 3
Post #1868 119
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۹


علم هم‌چون داروین: نگاهی تکاملی به علم

تجربه‌گرایی سنتی ساختار اجتماعی علم را نادیده می‌گرفت؛ فلسفه‌ی طبیعت‌گرایانه (Naturalism) تلاش می‌کند که از این اشتباه پرهیز کند. آنچه برای جنرال موتورز خوب است همیشه برای قاطبه‌ی مردم خوب نیست ولی هرگاه علم به درستی دریافته شود معلوم می‌شود که آنچه برای آن دانشمند خاص خوب است روی هم رفته برای علم هم خوب است.

دیوید هال، علم هم‌چون فراروند
کتاب مبسوط دیوید هال علم هم‌چون فراروند (۱۹۸۸) حاصل دهه‌هایی است که هال در آن به مشاهده و تعامل با زیست‌شناسان به‌ویژه گروهی از زیست‌شناسان گذرانده است که بر روی علم رده‌بندی (systematics) یا طبقه‌بندی موجودات زنده مطالعه می‌کردند. دانشمندان هم‌چون بسیاری دیگر از مردم مشتاق شناخت جهان‌اند. افراد دانشمند وارد ساختار اجتماعی‌ای می‌شوند که این اشتیاق را به کار می‌اندازد و این کار را از راه آزمون تجربی انجام می‌دهد تا بدین جا چیز زیادی دستگیر ما نمی‌شود ولی پس از این هال استدلال می‌کند که آنچه علم را ممتاز می‌کند رابطه‌ی مطلوب عجیبی است که میان انگیزه‌ها و هدف‌های فرد دانشمند از یک سو و انگیزه‌ها و هدف‌های علم هم‌چون کل از سوی دیگر برقرار است.

هال استدلال می‌کند انگیزه‌ی حرفه‌ای عمده برای افراد دانشمند میل به قدردانی (Recognition) است و آن نوع قدردانی‌ای که بیش از همه مناسب است عبارت است از به کاربردن. دانشمندان دوست دارند که دیگر دانشمندان نتایج کار آنان را به کار برند و هنگامی که کار آنان را به کار می‌برند آن را تحسین کنند. هال آشکارا به مرتن نزدیک می‌شود. مرتن استدلال می‌کرد که پاداش واقعی در علم همان تقدیر (Acknowledgment) است. هال بر میل افراد دانشمند به کاربرد اندیشه‌های خود به دست دیگر دانشمندان تأکید می‌کند؛ مرتن تأکید می‌کند که دانشمندان میل دارند در دستیابی به اندیشه‌ای خاص نخستین فرد شناخته شوند. در دیدگاه هال اگر اندیشه‌ی دانشمندی را دانشمندان دیگر به علت آنکه بسیار مناسب است به کار برند حتی اگر آن اندیشه برای نخستین بار نیز مطرح نشده باشد همین کاربرد آن خود پاداشی واقعی به شمار می‌رود.

بر طبق دیدگاه هال چیزی که جنبه‌های مشخصه‌ی علم را می‌سازد، همان نظام پاداش (Reward System) است که در زمینه‌ای خاص عمل می‌کند. هر دانشمند زن یا مردی اندیشه‌ها و روش‌های حوزه‌ی کاری خود را از دانشمندان پیشین به ارث می‌برد. البته هر فرد دانشمندی می‌تواند رشته‌ی علمی خود را متکامل‌تر کند ولی حتی این کار تکاملی نیز در زمینه‌ای که از گذشتگان به ارث رسیده بالیدن می‌گیرد. افراد دانشمند نمی‌توانند کار شایان ملاحظه‌ای به انجام رسانند مگر آنکه به میدان همکاری و اعتماد به یکدیگر وارد شوند. شما نمی‌توانید بی‌آنکه از کار دیگران بهره ببرید از پیش خود خدمتی به علم بکنید و برای بهره بردن از کار دیگران به شیوه‌ای که پشتوانه‌ای برای کار شما فراهم کند ناچارید منبع ارائه دهید و به کار دیگران استناد کنید. بنابراین میل به انجام دادن کاری که دیگران به کارش ببرند خود مستلزم کاربردن و استناد کردن به کارهای دیگران است.

توصیف‌های سنتی از علم اغلب بر روی تکرارپذیری نتایج (Reproducibility) تأکید می‌کنند. نتیجه‌ای که به نظر می‌رسد تنها یک آزمایشگاه می‌تواند آن را تولید کند نتیجه‌ی شایان اعتمادی نیست ولی چنان که هال تأکید می‌کند هیچ کس آن قدر وقت ندارد که این تکرار و بازبینی را تمام و کمال به انجام رساند. این بازبینی و وارسی دوباره‌ی نتایج از این رو است که دانشمندان میل دارند محصول کارشان را دیگران به کار ببرند. برای آنکه حاصل کار شما را دیگران در آینده به کار زنند چاره‌ای ندارید جز آنکه مطمئن شوید کاری که بر آن اتکا می‌کنید می‌تواند مورد اعتماد باشد.

هال تلاش می‌کند دگرگونی علمی را هم‌چون فراروندی تکاملی (Evolutionary) به معنایی که از زیست‌شناسی مشتق می‌شود توصیف کند. علم طی فراروند تغییر و انتخاب دگرگون می‌شود درست همان‌گونه که جمعیت‌های زیستی طی این فراروندها دگرگون می‌شوند. اندیشه‌های منفرد در علم کم و بیش به همان شیوه‌ای تکرار می‌شوند که ژن‌ها تکرار می‌گردند. میزان متفاوت تکرار اندیشه‌ها تابع میزان ظهور و بروز آن اندیشه‌ها در اذهان و رسانه‌های گروهی کتاب‌ها، نشریه‌ها، کامپیوترهای جامعه‌ی علمی است. دگرگونی علمی فراروندی است که در آن پاره‌ای اندیشه‌ها با پاره‌ای دیگر در تنازع برای تکرار شدن و به کار رفتن رقابت می‌کنند.
اگرچه تشبیه علم به نظریه‌ی تکامل داروین چیزی است که افراد هم‌چنان به آن توسل می‌جویند ولی بصیرت‌هایی که از راه این تشبیه به دست آمده‌اند چندان بصیرت‌های تازه‌ای نبوده‌اند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 4
  • 👌 2
  • ❤ 1
Post #1867 121
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۸


گران‌بار بودن مشاهده از نظریه: نقد دوگانگی مشاهده/نظریه

نقش مشاهده (Observation) در علم چیست؟ مشاهده پدیده‌ای طبیعی است که رشته‌های مختلفی چون روان‌شناسی و روان‌فیزیک آن را بررسی می‌کنند. این رشته‌های علمی به ما می‌گویند که این مکانیسم‌های ادراکی حسی چگونه‌اند و ما از راه این مکانیسم‌ها چه نوع رابطه‌ای با جهان برقرار می‌کنیم. فیلسوفان طبیعت‌گرا (Naturalists) می‌توانند این نتایج را برای فهم این مطلب که مشاهده در علم به‌طور کلی چگونه عمل می‌کند، به‌کار زنند.

درباره‌ی مشاهده دو دسته پرسش‌های کلی وجود دارند که می‌بایست به آن‌ها پاسخ دهیم: ۱. مشاهده تا چه اندازه شیوه‌ی قابل‌اعتمادی برای تشکیل باورهای صادق درباره‌ی رویدادهای جهان است؟ در چه مواردی استفاده‌ی مشاهده از حواس عادی بشری قابل‌اعتماد است و در چه مواردی نیست؟ ۲. آیا مشاهده نسبت به نظریه‌های رقیبی که مایلیم در علم به محک آزمون بزنیم، بی‌طرف (Neutral) است؟ آیا مردمانی که تعهدهای نظری بسیار متفاوت دارند، می‌توانند بر سر آنچه مشاهده شده است، توافق کنند؟ به عبارت دیگر، آیا مشاهده شالوده‌ای درهم‌ذهنی یا بین‌اذهانی برای انتخاب نظریه به‌دست می‌دهد؟

این دو دسته از مسأله‌ها جدا از یکدیگرند، ولی به شیوه‌های پیچیده‌ای به یکدیگر وابسته‌اند. برای نمونه، اگر معقول باشد، چنین بیندیشیم که استفاده‌ی مشاهده از حواس عادی بشری در اوضاع و احوال معمول بسیار قابل‌اعتماد است، آن‌گاه می‌توان متوقع بود عده‌ی کثیری از مردمان، هنگامی که در اوضاع و احوال عادی به یک چیز نگاه می‌کنند، با هم توافق کنند. این مدعا را می‌توان بیش از این محدود و مشروط کرد، ولی لب مطلب آن واضح است. می‌توان انتظار داشت که حواس قابل‌اعتمادی که در میان آدمیان عادی مشترک‌اند، به اجماع عام بینجامند، ولی همچنین ممکن است بی‌آنکه قابلیت اعتمادی در میان باشد، به توافق گسترده برسیم؛ ممکن است همه‌ی ما به شیوه‌ای واحد فریب خورده باشیم. پاره‌ای فیلسوفان گمان می‌کنند دیدن رنگ یک همچو چیزی است. رنگ‌ها واقعاً به این صورت در جهان بیرون برجا وجود ندارند، حتی اگر ما همگی آن‌ها را به آن صورت تجربه کنیم.

برای ارزیابی اینکه آیا مشاهده نسبت به نظریه‌های رقیب بی‌طرف است یا نه، آن نوع دلیلی که فودور در مقاله‌ی سال ۱۹۸۴ خود اقامه می‌کند، دلیل مناسبی است. فودور استدلال خود را به برنامه‌ای پژوهشی در روان‌شناسی پیوند می‌دهد که در تبیین ادراک حسی و پاره‌ای چیزهای مهم دیگر به مفهوم پیمانه‌ها (Modules) اتکا می‌کند. پیمانه‌ها ساختارهای خودکار و درون‌زاد دستگاه ذهنی‌اند که ناآگاهانه عمل می‌کنند و زیرمجموعه‌ای ثابت را از شناخت پس‌زمینه‌ی شخص به‌کار می‌برند. در ادراک حسی، پیمانه‌ها فرآورده‌های خود را به مکانیسم‌های شناختی «مرکزی» می‌فرستند. این مکانیسم‌های مرکزی به همه‌ی نظریه‌ها و اندیشه‌های شخص که هنگام پی بردن به اینکه با مشاهده چه باید کرد، مؤثر واقع می‌شوند، دسترس دارند. بنابراین، اگرچه مرحله‌های بعدی واکنش شخص به مشاهده، نظراً از همه‌ی نظریه‌هایی که آن شخص می‌تواند داشته باشد، اثر می‌پذیرند، فرآورده‌ی پیمانه‌ی ادراکی (Perceptual Module) تحت تأثیر آن نظریه‌ها نیست. عمل پیمانه – که تعیین می‌کند اشیا چگونه در نظر شخص پدیدار شوند – تحت تأثیر اینکه شخص فلان یا بهمان نظریه‌ی علمی را بپذیرد یا نپذیرد، منحرف نمی‌گردد.

نظریه‌ی پیمانه‌ای ادراک حسی (Modular Theory of Perception) چنان‌که فودور می‌گوید، سراسر مسأله‌ی مربوط به نقش مشاهده در آزمون را حل و رفع نمی‌کند. حتی اگر بنابر مدعای این نظریه، مشاهده به‌واسطه‌ی تعهد و تقید به نظریه‌های علمی منحرف نگردد، باز این مسأله که شخص با مشاهده چه معامله‌ای می‌کند، همچنان برجاست. این امر ما را به مسأله‌ی کل‌گروی درباره‌ی آزمون (Holism in Testing) بازمی‌گرداند.

آشکار است که چگونه این بحث پشتوانه‌ای برای ره‌یافت طبیعت‌گرایانه درباره‌ی علم فراهم می‌کند. مشاهده پدیده‌ای طبیعی است که رشته‌های مختلفی چون روان‌شناسی و روان‌فیزیک آن را بررسی می‌کنند. این رشته‌های علمی به ما می‌گویند که این مکانیسم‌های ادراکی حسی چگونه‌اند و ما از راه این مکانیسم‌ها چه نوع رابطه‌ای با جهان برقرار می‌کنیم. برای دریافت این مطلب که آیا مشاهده در جامعه‌های علمی چنان تحت تأثیر تفاوت‌های نظری است که تجربه‌گرایی (Empiricism) را تهدید می‌کند، می‌بایست دریابیم که مکانیسم‌های ادراکی بشر چگونه کار می‌کنند و اینکه آیا احتمال دارد این مکانیسم‌ها در همه‌ی آدمیان عادی یکسان باشند یا نه و اینکه باورهای علمی سطوح بالاتر در فراروند مشاهده چه نقشی دارند.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1866 131
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۷


کواین و دیویی: طبیعت‌گرایی به مثابه‌ی یک روش

فلسفه‌ی طبیعت‌گرایانه (Naturalism) معاصر از کجا ناشی شده است؟ اغلب گفته‌اند که پیدایش طبیعت‌گرایی جدید مقارن با انتشار مقاله‌ی دبلیو وی کواین (Quine) به نام «شناخت‌شناسی طبیعی‌شده» (Epistemology Naturalized) در سال ۱۹۶۹ است. بی‌گمان کار کواین در این زمینه بسیار اهمیت دارد، ولی نمی‌بایست چنین بیندیشیم که طبیعت‌گرایی جدید یک‌سر از کار کواین ناشی شده است.

جان دیویی، فیلسوف آمریکایی، را معمولاً همچون فیلسوفی پراگماتیست می‌شناسند، ولی فلسفه‌ی او در اواخر زندگی حرفه‌ای‌اش، کمابیش از ۱۹۲۵ به بعد، گونه‌ای از طبیعت‌گرایی بود. برداشت دیویی از طبیعت‌گرایی در پاره‌ای زمینه‌ها بر برداشت کواین می‌چربد. فلسفه‌ی دیویی در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم مغفول ماند و بنابراین کواین کسی بود که آشکارا تأثیر شگرفی بر طبیعت‌گرایی نهاد. کواین یک‌بار اذعان کرد که دیویی نخستین طبیعت‌گرا بوده است، ولی متخصصان فلسفه‌ی کواین این سخن را حمل بر اشاره‌ای مؤدبانه کردند، نه حمل بر تأثیر واقعی دیویی.

کواین در مقاله‌ی «شناخت‌شناسی طبیعی‌شده» ادعاهایی را مطرح کرد. او نخست به اندیشه‌ای تاخت که می‌گوید فیلسوفان باید بنیادهای شناخت علمی را به‌دست دهند. ادعاهای کواین در این باره به موضوع اصلی فلسفه‌ی طبیعت‌گرایانه مبدل شده است. ولی کواین در این مقاله ادعای تندروانه‌تری نیز کرد. او مدعی بود که مسأله‌های شناخت‌شناسی (Epistemology) چنان پیوند تنگاتنگی با مسأله‌های مطرح در روان‌شناسی علمی دارند که شناخت‌شناسی همچون رشته‌ای جداگانه دیگر نمی‌بایست برجا بماند. به جای آن، شناخت‌شناسی باید در روان‌شناسی مضمحل شود.

در دیدگاه کواین، پرسش‌هایی که شناخت‌شناسان مطرح می‌کنند و دارای اهمیت واقعی‌اند، همان پرسش‌هایی هستند که روان‌شناسی خود به آن‌ها به بهترین وجهی پاسخ می‌دهد. فیلسوفان می‌بایست منتظر باشند تا روان‌شناسی سرانجام توصیف علمی نابی از نحوه‌ی تشکیل و تغییر باورها به‌دست دهد و ما بیش از این نباید در جستجوی چیز دیگری باشیم.

این برداشت از طبیعت‌گرایی چیزی است که من و بسیاری دیگر با آن مخالفیم. این مخالفت چندان جای تعجب هم نیست، زیرا چنین به نظر می‌رسد کواین ادعا می‌کند که فیلسوفان علاقه‌مند به مسأله‌های مربوط به باور و شناخت می‌بایست در دکان خود را ببندند و گوشه‌ی عزلت اختیار کنند. درست همان‌گونه که دانشمندان از توصیف قهرمانانه‌ای که پاپر از کار علمی به‌دست داده بود، به گرمی استقبال کردند، بسیاری فیلسوفان نیز دست رد به سینه‌ی این مدعای کواین زدند که هیچ کاری مهمی یافت نمی‌شود که ما به انجام برسانیم، مگر آنکه مدارک عالی روان‌شناسی بگیریم و به گروه روان‌شناسی دانشگاه نقل مکان کنیم.

در برداشت دیگری از طبیعت‌گرایی، چیزی وجود دارد که می‌توان آن را مسأله‌ی فلسفی نامید، چیزی که از انواع دیگر مسأله‌هایی که دانشمندان مطرح می‌کنند، جداست. طبیعت‌گرایان می‌توانند چنین بیندیشند که علم می‌تواند پاسخ‌هایی به مسأله‌های فلسفی بدهد، بدون این فرض که علم می‌بایست مسأله‌های علمی را جایگزین مسأله‌های فلسفی کند. این آن نوع طبیعت‌گرایی است که من از آن دفاع می‌کنم. در این طرز تلقی، علم نه‌تنها منبع مناسب پرسش‌هاست، بلکه همچنین منبع پاسخ‌ها نیز به‌شمار می‌رود.

اگر ما چنین بیندیشیم که مسأله‌های فلسفی دارای اهمیت‌اند و همچنین جدای از مسأله‌هایی هستند که دانشمندان مطرح می‌کنند، دلیلی وجود ندارد که انتظار داشته باشیم روان‌شناسی و دیگر علوم جایگزین شناخت‌شناسی شوند. علم هم‌چون منبعی برای فلسفه به‌کار می‌رود، نه هم‌چون جایگزینی برای آن.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1865 137
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۶


طبیعت‌گرایی: چیستی و پیوند آن با علم تجربی

فلسفه‌ی علم می‌بایست تلاش کند چه نوع نظریه‌ای را بپروراند؟ تجربه‌گرایان منطقی (Logical Empiricists) پاسخی مشخص و معین به این پرسش داشتند: فلسفه‌ی علم بیش از همه مربوط به منطق علم است. در اواسط دهه‌ی ۱۹۷۰ این دیدگاه یک‌سر و یک‌باره درهم شکست. بسیاری به این فکر افتادند که اگر وضع از این قرار باشد، آن‌گاه فلسفه بدل به چیزی متروک و نامربوط می‌شود.

طبیعت‌گرایی (Naturalism) اغلب در این عبارت خلاصه می‌شود که فلسفه می‌بایست پیوسته به علم باشد. این شعار جالب‌توجه به نظر می‌رسد، ولی پی بردن به معنای واقعی آن سخت دشوار است. طبیعت‌گرایان با این اندیشه که فلسفه را می‌بایست با دقت و سختی از دیگر زمینه‌ها و رشته‌ها جدا کرد، مخالف‌اند. به‌ویژه طبیعت‌گرایان بر این باورند که می‌باید گونه‌ای رابطه‌ی تنگاتنگ میان نظریه‌های علمی و نظریه‌های فلسفی برقرار باشد، ولی همه‌ی آنان بر سر اینکه این رابطه چگونه رابطه‌ای می‌بایست باشد، هم‌داستان نیستند.

شاید خلاصه‌ی سودمندتر طبیعت‌گرایی این اندیشه باشد که فلسفه می‌تواند از نتایج به‌دست‌آمده از علوم برای کمک به حل مسأله‌های فلسفی بهره ببرد و این کار را حتی در فلسفه‌ی علم نیز می‌تواند انجام دهد. از چشم‌انداز بسیاری دیگر از دیدگاه‌های فلسفی، کاربست اندیشه‌های علمی هنگام نظریه‌پردازی درباره‌ی علم مستلزم دور باطل است. چگونه می‌توان اعتبار اندیشه‌های علمی‌ای را که تلاش می‌کنیم ارزیابی‌شان کنیم و راستی و درستی‌شان را بسنجیم، از آغاز مسلم فرض کنیم؟ بی‌گمان اگر بناست کلی‌ترین جنبه‌های مشخصه‌ی علم را توصیف و انسجام و تمامیت روش‌های آن را تعیین کنیم، می‌بایست در جایی بیرون از علم بایستیم. اغلب به این اندیشه که ما می‌بایست از دیدگاهی بیرونی و ایمن‌تر به فلسفه‌ی علم بپردازیم، بنیان‌انگاری (Foundationalism) گفته می‌شود. بنیان‌انگاری می‌گوید هنگام پرداختن به فلسفه‌ی علم، درباره‌ی راستی و درستی اندیشه‌های علمی خاص هیچ‌گونه فرضی نباید کرد. این امر به علت این است که پیش از آنکه نظریه‌ی فلسفی ما به ثبوت رسد، اعتبار کار علمی محل تردید است. یک راه توصیف طبیعت‌گرایی این است که بگوییم طبیعت‌گرایی در برابر بنیان‌انگاری در فلسفه قرار دارد.

طبیعت‌گرایان چنین می‌اندیشند که طرح تلاش برای به‌دست‌دادن بنیان‌های کلی و فلسفی علم همواره محکوم به شکست است. آنان همچنین گمان می‌کنند که بنیان فلسفی چیزی نیست که علم اصلاً به آن نیازی داشته باشد. تنها چیزی که می‌توانیم به آن امیدوار باشیم، این است که اگر در مسیر خود به اندیشه‌های علمی اتکا کنیم، توصیف رسا و بسنده‌ای از نحوه‌ی کارکرد شناخت و علم به‌دست خواهیم داد. وانگهی، این توصیف از شناخت و علم که از راه اتکا به اندیشه‌های علمی به‌دست می‌آید، یقینی‌تر و مطمئن‌تر از خود آن نظریه‌های علمی نیست.

بیشتر فیلسوفانی که خود را طبیعت‌گرایان می‌نامند، با این انگاره از علم اتفاق‌نظر دارند، ولی از این نقطه به بعد اختلاف‌نظرهای بسیاری وجود دارد. طبیعت‌گرایی یکی از آن واژه‌هایی است که طیف گسترده‌ای از مردم آن را برای بیان اندیشه‌های خود عنوان جالب‌توجهی می‌یابند. مطابق گفته‌ی الیوت سوبر، این اصطلاح چنین القا می‌کند که نظریه‌های فردی که این اصطلاح را به‌کار می‌برد، حاوی هیچ‌گونه عنصر مصنوعی‌ای نیست. فیلسوفان، همچون تولیدکنندگان شامپو، همیشه میل دارند فرآورده‌های خود را «طبیعی» بخوانند. بنابراین، احتمال این خطر هست که جنبش طبیعت‌گرایی به سبب کاربرد بیش از اندازه‌ی این اصطلاح، در باتلاق روزمرگی گرفتار آید و به ورطه‌ی ابتذال درافتد. با آنکه احتمال این خطر هست، ولی اصطلاح طبیعت‌گرایی عنوانی است که من آن را برای بخش عمده‌ای از کار فلسفی خود به‌کار می‌برم.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👍 5
Post #1864 130
📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم | ❤️ ۷۲/۳۵


مطالعات علم و نقش فمینیسم

مطالعات علم (Science Studies) قلمرویی است که در آن، جامعه‌شناسی علم، تاریخ علم و دیگر رشته‌های وابسته به هم می‌پیوندند تا علم را به‌عنوان پدیده‌ای اجتماعی مورد بررسی قرار دهند. تفکر فمینیستی (Feminism) اغلب هم‌دست و هم‌پیمان با کار در جامعه‌شناسی علم بود و کوهن و فایرابند و ویتگنشتاین نیز چون یاری‌گران آن نگریسته می‌شدند. فمینیسم در گسترش دیدگاه‌های علوم اجتماعی نسبت به علم نقش مهمی ایفا کرد و به چالش کشیدن مفروضات سنتی درباره‌ی بی‌طرفی (Neutrality) علم را تقویت کرد.

مطالعات علم تا اندازه‌ای از پست‌مدرنیسم (Postmodernism) و دیگر اندیشه‌های ماجراجویانه‌ی برآمده از علوم انسانی استقبال می‌کرد. پست‌مدرنیسم بخشی از سنت اخیر در علوم انسانی است که با این اندیشه سر ناسازگاری دارد که زبان را می‌بایست همچون دستگاهی تحلیل کرد که برای بازنمایی یا نشانگری اشیا و اوضاع و احوال در جهان به کار می‌رود. گاهی به نظر می‌رسد پست‌مدرنیستان چنین استدلال می‌کنند که ما هم‌اکنون در دوره‌ی ویژه‌ای از تاریخ به سر می‌بریم؛ ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن نقش بازنمایی نمادها جای خود را به نقش تازه‌ای داده است. دریای نمادها و زبان‌هایی که ما در آن غوطه‌وریم و نقش آن‌ها در سیاست و فرهنگ مصرفی، پایه‌ی نسبت‌های بازنمایی عادی میان نمادها و اشیا را سست کرده است.

رابطه‌ی میان این ره‌یافت تازه به علم و گرایش‌های مبهم در علوم انسانی بر تصویری که مطالعات علم سرانجام به آن دست یافت، مؤثر بود. اما مطالعات علم به موقع خود واکنش تندی در برابر اندیشه‌های ناشی از علوم انسانی نشان داد. این واکنش تند به‌صورت حمله‌ای بود که هم از جبهه‌ی مطالعات علم صورت می‌گرفت و هم از جبهه‌ی عمومی‌تر کارهای اخیر در علوم انسانی. بخشی از این واکنش درون خود علم روی داد؛ دانشمندان در مورد تصویری از علم که به فرهنگ عمومی عرضه می‌شد، نگران بودند.

برخوردهای حاصل از این واکنش به جنگ‌های علم (Science Wars) معروف شدند. مطالعات علم و دیگر زمینه‌های مرتبط بدل به عرصه‌ی نبرد عمده‌ی این جنگ‌ها شدند. پاره‌ای از حمله‌هایی که به پست‌مدرنیسم صورت می‌گرفت، از جانب محافظه‌کاران در تفکر سیاسی و اجتماعی بود. هواداران تعلیم‌وتربیت سنتی، هم در مدرسه‌ها و هم در دانشگاه‌ها، از اینکه انتقال خزاین و ارزش‌های تمدن غربی به‌دست اعضای هیئت علمی چپ تندرو در دانشگاه‌ها و مدیران لاابالی مدرسه‌ها تضعیف می‌شد، دل‌نگران بودند. علوم انسانی پا را از اندازه فراتر گذاشته بود و هم‌اکنون تلاش می‌کرد با غرولند نسبی‌گرایانه‌ی بی‌حدوحصر درباره‌ی اینکه علم، تنها ره‌یافت دیگری به شناخت است که هیچ جایگاه ویژه‌ای ندارد، طومار علم را نیز درهم‌پیچد.

در سال ۱۹۹۴، فیزیک‌دان آمریکایی آلن سوکال مقاله‌ای را که به مسأله‌ای درباره‌ی علم می‌پرداخت، به نشریه‌ای سیاسی‌ادبی به نام سوشال تکست (Social Text) ارائه کرد. این مقاله تقلید مضحکی از کارهای تندروانه در مطالعات علم بود و اصطلاح‌های نامفهوم پست‌مدرنیسم را برای بحث درباره‌ی امکان‌های سیاسی ترقی‌خواهانه‌ی نهفته در فیزیک ریاضی متأخر به کار می‌برد. عنوان این مقاله، آیینه‌ی تمام‌نمای سبک پست‌مدرنیستی است: «گذار از مرزها: به سوی هرمنوتیک دگرسان‌کننده‌ی جاذبه‌ی کوانتومی». بحث و استدلال این مقاله سراسر تمسخرآمیز و اغلب مطالب آن حقه‌بازی (Hoax) بود. سوکال بر این باور بود که چاپ مقاله‌ی او نشان می‌دهد که در این حوزه هیچ‌گونه پایبندی‌ای به معیارهای عقلانی یافت نمی‌شود.

سوشال تکست مقاله‌ی سوکال را در سال ۱۹۹۶ منتشر کرد و سوکال حقه‌ی خود را در نشریه‌ی لینگوا فرنکا (Lingua Franca) برملا کرد. یکی از نکته‌هایی که حمله‌ی سوکال را چنین اثرگذار کرد، این بود که او از دیدگاه سیاست محافظه‌کارانه یا راست‌روانه نمی‌نوشت؛ او خود را چون کسی عرضه می‌کرد که از جناح چپ هواداری می‌کند، ولی احساس می‌کند که جریان چپ به بیراهه افتاده است. جنگ‌های علم تنش میان فلاسفه و دانشمندانی که به عینی‌بودن علم باور داشتند و جامعه‌شناسانی که بر نقش عوامل اجتماعی تأکید می‌کردند را برجسته کرد.


📚 درآمدی بر فلسفه‌ی علم: پژوهشی در باب یک‌صد سال مناقشه بر سر چیستی علم
✍️ پیتر گادفری-اسمیت
🌐 نواب مقربی

✈️ @Chekide_ha
  • 👌 4
  • 👍 3
Older posts →

About this channel

How can I read @chekide_ha without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها have?
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها (@chekide_ha) has 1.26K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →