از جمجمهشناسی تا کشف مراکز تکلم در مغز
تا اواسط سدهی نوزدهم، دیدگاههای متضادی دربارهی کارکرد قشر مخ (cortex) وجود داشت. یک دیدگاه، که فرانتس یوزف گال آن را نمایندگی میکرد، معتقد بود قشر مخ از نواحی مجزا با کارکردهای خاص مانند زبان یا بینایی تشکیل شده است. گال استدلال میکرد که همهی فرایندهای ذهنی سرشتی زیستشناختی دارند و هر توانایی ذهنی در بخش مشخصی از قشر مخ جای دارد. او ۲۷ استعداد ذهنی (مانند حافظهی وقایع، احتیاط، یا عشق جنسی) را شناسایی کرد و برای هر یک ناحیهای در مغز تعیین نمود [تصویر ۸-۱].
گال معتقد بود استفادهی زیاد از یک ناحیهی مغزی آن را بزرگتر کرده و باعث برآمدگی جمجمه میشود [تصویر ۸-۲]. این ایده به جمجمهشناسی (phrenology) انجامید، که شخصیت را با شکل جمجمه مرتبط میدانست. اما روش گال بر مفروضات غلطی استوار بود، زیرا استعدادهای ذهنی پیچیدهتر از آن بودند که به نواحی محدود مغز نسبت داده شوند.
در مقابل، پیر فلورنس ادعا کرد که همهی نواحی قشر مخ اهمیت یکسانی دارند و هر بخش میتواند هر کارکردی را انجام دهد. او با جدا کردن بخشهایی از قشر مخ جانوران، هیچ نقص رفتاری خاصی مشاهده نکرد و نتیجه گرفت که تواناییهای ذهنی به حجم قشر باقیمانده بستگی دارد، نه به ناحیهی خاص. این دیدگاه، که با واکنشهای مذهبی و سیاسی علیه نظریههای ماتریالیستی گال تقویت شد، تا دهههای ۱۸۳۰–۱۸۵۰ غالب بود.
در نیمهی دوم سدهی نوزدهم، پل بروکا و کارل ورنیکه این مناقشه را پایان دادند. بروکا در ۱۸۶۱ بیمار ۵۱ سالهای به نام لبورنه را معاینه کرد که پس از سکته توانایی تکلم خود را از دست داده بود، اما درک زبان او سالم بود. لبورنه نمیتوانست جملات دستوری درست بیان کند یا ایدههایش را بهصورت نوشتاری کامل بنویسد. پس از مرگ لبورنه، کالبدشکافی بروکا ضایعهای در ناحیهی چپ قطعهی پیشانی (frontal lobe) نشان داد، که امروز ناحیهی بروکا (Broca’s area) نامیده میشود [تصویر ۸-۳]. بروکا با بررسی هشت بیمار مشابه، اثبات کرد که تکلم در نیمکرهی چپ مغز کنترل میشود و هر نیمکره وظایف متفاوتی دارد.
ورنیکه در ۱۸۷۹ کشف کرد که ضایعه در ناحیهی چپ قطعهی آهیانهای (parietal lobe) توانایی درک زبان گفتاری یا نوشتاری را مختل میکند، که به زبانپریشی حسی (aphasia) معروف است. بیماران ورنیکه میتوانستند صحبت کنند، اما سخنانشان بیربط بود. این ناحیه، که ناحیهی ورنیکه (Wernicke’s area) نامیده میشود، در بخش پشتی نیمکرهی چپ قرار دارد [تصویر ۸-۳].
ورنیکه پیشنهاد کرد که رفتارهای پیچیده مانند تکلم از یک ناحیهی واحد سرچشمه نمیگیرند، بلکه نتیجهی همکاری نواحی تخصصی مرتبط هستند. ناحیهی بروکا تولید گفتار و ناحیهی ورنیکه درک گفتار را کنترل میکند، و این دو از طریق راههای عصبی به هم متصلاند [تصویر ۸-۳]. این مدل نشان داد که شبکههای مغزی برای هدایت فعالیتهای ذهنی همکاری میکنند.
در ۱۸۷۰، تئودور فریچ و ادوارد هیتسیگ با تحریک الکتریکی قشر مخ سگها، نواحی کوچکی را شناسایی کردند که حرکات خاص عضلات پاها را کنترل میکردند. این یافتهها تأیید کرد که کارکردهای خاص به نواحی مشخص قشر مخ وابستهاند، و دیدگاه فلورنس را رد کرد.
این اکتشافات بنیان عصبروانشناسی (neuropsychology) را گذاشتند و نشان دادند که بررسی بیماران با ضایعات مغزی میتواند زیستشناسی تواناییهای شناختی پیچیده مانند تکلم را روشن کند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
Post #1746
192