روانکاوی و چالشهای علمی در قرن بیستم
نظریهی روانکاوی در آغاز قرن بیستم، با تمرکز بر فرایندهای ناخودآگاه روان، انقلابی در درک ذهن انسان ایجاد کرد. این نظریه، که ابتدا در وین شکل گرفت، در میانهی قرن بیستم با مهاجرت روانکاوان به آمریکا گسترش یافت. با این حال، با ورود به دههی ۱۹۶۰، روانکاوی با چالشهایی مواجه شد که توانایی آن را در پیشرفت علمی محدود کرد.
روانکاوی در ابتدا روشی نوین برای مطالعهی حیات روانی بیماران ارائه کرد که شامل تداعی آزاد (free association) و تعبیر آن توسط روانکاو بود. فروید به روانپزشکان آموخت که به سخنان بیماران خود با دقت گوش دهند و پیامهای پنهان و آشکار آنها را درک کنند. او طرحی برای تعبیر سخنان نامنسجم بیماران تدوین کرد که در حالت تداعی آزاد شنیده میشدند. این روش چنان کارآمد بود که روانکاوان ادعا میکردند ملاقات درمانی بین بیمار و روانکاو بهترین زمینه را برای تحقیقات علمی روان، بهویژه فرایندهای ناخودآگاه، فراهم میکند. روانکاوی در سالهای اولیه برای آگاهی از روان از طریق گوش دادن و بازآزمودن نظریههایی که از تجزیهوتحلیل روان بیمار و مشاهدات پژوهشی رشد عادی دوران کودکی به دست میآمد، سودمند بود. این روش فرایندهای خودآگاه و ناخودآگاه، انگیزههای چندجانبهی انسانی، انتقال مناسبات قبلی بیمار به زندگی کنونی و مقاومت (resistance) بیمار در برابر تغییر رفتار را کشف کرد.
با این حال، شصت سال پس از معرفی روانکاوی، این نظریه نیروی خلاقهی خود را تا حد زیادی از دست داد. در سال ۱۹۶۰ مشخص شد که تنها از طریق مشاهدهی بیمار و گوش دادن به سخنان او (تداعی آزاد)، امکان دستیابی به اطلاعات تازه وجود ندارد. اگرچه روانکاوی خود را رشتهای از علوم طبیعی میدانست و مایل بود علمی تجربی و قابل آزمون باشد، روشهایش بهندرت علمی بودند. روانکاوی نتوانست فرضیههایش را در معرض آزمایشهای قابل تکرار قرار دهد و ایدههای خوبی را مطرح کرد اما در آزمون تجربی آنها تلاشی نکرد. این امر مانع پیشرفتهایی شد که دیگر رشتههای زیستشناسی و پزشکی به آنها دست یافتند.
روانکاوی پس از جنگ جهانی دوم، بهجای تبدیل شدن به یک رشتهی پزشکی آزمایشگاهی تجربهگرا در ارتباط با عصبشناسی، به رشتهای غیرتجربهگرا تبدیل شد که بر هنر تجزیهوتحلیل روانی متمرکز بود. در دههی ۱۹۵۰، پیوندهای روانکاوی با زیستشناسی و پزشکی آزمایشگاهی قطع شد و به یک رشتهی درمانی وابسته به نظریهی تجزیهوتحلیل روانی تبدیل شد. این رشته دیگر به اطلاعات تجربی یا مغز بهعنوان مرکز فعالیتهای روانی علاقهای نشان نمیداد. در مقابل، روانپزشکی در همان سالها از یک رشتهی درمانی به یک علم درمانی تبدیل شد که بر زیستشیمی و زیستشناسی مولکولی متکی بود.
روانکاوی ابتدا برای درمان بیماریهای روانی خاص مانند ترسها، اختلالات وسواسی، هیستری و حالات اضطرابی طراحی شده بود. اما بهتدریج روانکاوان خود را وقف درمان تمامی بیماریهای روانی، از جمله شیزوفرنی و افسردگی کردند. حتی برخی بیماریهای روانتنی (psychosomatic) مانند فشار خون، آسم، شکمدرد و کولیت زخمی (ulcerative colitis) را نیز در حوزهی فعالیت خود قرار دادند. این گسترش، اگرچه به ظاهر قدرت توضیحی روانکاوی را تقویت میکرد، اثربخشی روانپزشکی را تضعیف کرد و مانع تبدیل آن به رشتهای خویشاوند با زیستشناسی شد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
Post #1828
290
- 👍 3