نظریهی ساختاری فروید؛ نقشهای برای فهم ذهن
توضیح ذهن انسان از دیدگاه زیستشناسی (biology of mind) در سدهی بیستویکم به مهمترین چالش علوم طبیعی تبدیل شده است. زیگموند فروید در سال ۱۹۲۰ در فراسوی اصل لذت پیشبینی کرد که زیستشناسی عرصهی امکانات بیپایان است و ما باید آگاهیهای غیرمنتظرهای از آن انتظار داشته باشیم. او در نظریهی ساختاری دستگاه روانی، که بین سالهای ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۳ تدوین شد، دیاگرامی ارائه کرد که ذهن را به سه مرجع برهمکنشگر تقسیم میکرد: خود، فراخود و نهاد (ego, superego, id) [تصویر ۴-۱]. فروید روی جدایی کارکردهای ذهنی خودآگاه و ناخودآگاه تأکید داشت، اما این سه مرجع را به آنها اضافه کرد. از نظر فروید، خودآگاه اساساً قسمت سطحی ذهن را میسازد. بسیاری از کارکردهای ذهنی ما در زیر این سطح واقع شدهاند، شبیه به کوه یخی که بخش بزرگ آن زیر آب قرار گرفته است. هرچه کارکرد ذهنی در ژرفای بیشتری باشد، به همان نسبت از دسترس خودآگاه بیشتر در امان خواهد بود. روانکاوی (psychoanalysis) روشی را ارائه میکند که میتواند به لایههای ژرف ذهن، یعنی بخشهای نیمهآگاه و ناخودآگاه شخصیتی، دسترسی پیدا کند.
در مدل ساختاری فروید، این سه مرجع روانی برهمکنشگر تعیینکننده بودند. او خود، فراخود و نهاد را نه به عنوان خودآگاه یا ناخودآگاه، بلکه از نقطهنظر روش، هدف و کارکردهایشان در دیدگاه شناختی متمایز ساخته بود. طبق نظریهی ساختاری فروید، خود یک مرجع اجرایی و کنترلکننده است و از هر دو عنصر خودآگاه و ناخودآگاه برخوردار است. بخش خودآگاه خود از طریق دستگاههای حسی بینایی، شنوایی و بساوایی با دنیای خارج در ارتباط است. خودآگاه به ادراک، تفکر، احساس لذت و درد میپردازد و اعمال را نیز برنامهریزی میکند. هارتمان، کریس و گونشتاین در تحقیق خود تأکید کردند که خود این بخش بیتعارض منطقی عمل میکند و در اعمال خویش از اصل واقعیت پیروی میکند. بخش ناخودآگاه خود با سازوکارهای دفاعی روانشناختی (سرکوبی، انکار، والایش) سر و کار دارد، یعنی با فرایندهایی که توسط آنها خود، سائقهای غریزی شهوانی و تخریبی نهاد را سرکوب میکند، یعنی دومین مرجع روانی را مانع شده و منحرف کرده و به مسیر دیگری میاندازد.
نهاد - مفهومی که فروید آن را از فریدریش نیچه به عاریت گرفته - عنصری کاملاً ناخودآگاه بوده و در نظریهی فروید به بخشی از شخصیت اطلاق میشود که منبع تمایلات و رانشهای سائقهای ناهشیار است. نهاد نه از منطق تبعیت میکند و نه از واقعیت، بلکه فقط از اصل لذتجویانه، یعنی لذتجویی و اجتناب از درد، پیروی میکند. طبق نظر فروید، نهاد مظهر و مبین ذهن ابتدایی نوزاد است و تنها ساختار عقلی ذهنی (mental) است که هنگام تولد وجود دارد. فراخود، سومین مرجع کنترلکننده، یعنی مرجع اخلاقی ناخودآگاه است، که مظهر و تجسم کمال مطلوب اخلاقی ماست.
گرچه فروید این نمودار را به منزلهی نقشهی عصبکالبدشناختی (neuroanatomical) ذهن در نظر نگرفته بود، اما پرسشهایی را برانگیخت که این مراجع روانی در کجای چینهای مغز انسان جا گرفتهاند. فروید در سال ۱۸۸۷، زمانی که کارش را تازه آغاز کرده بود، از طریق تحقیق یاختههای عصبی (neuron) درصدد حل معمای پنهان حیات ذهنی-عقلی انسان برآمد. او با این کار نکتهی مهمی را در دکترین نورون (neuron doctrine)، که بعدها علم اعصاب نامیده شد، پیشگویی کرده بود، نظریهای که یاختههای عصبی را واحدهای اصلی ساختار مغز میدانست. فروید در دستنوشتهای در سال ۱۸۹۵ با عنوان برنامهای برای روانشناسی علمی، برخی از ایدههای سانتیاگو رامون کاخال دربارهی نورونها را وارد کرد، زمانی که معالجهی بیماران خود را از طریق روانکاوی تازه آغاز کرده بود و مفهوم ناخودآگاه رویا را کشف کرده بود. پژوهشهای تجربی اولیهی او تأثیر دیرپایی روی تفکرات و تحولات اندیشهی روانکاوانهی وی گذاشتند. رابرت هولت، روانشناس علاقهمند به روانکاوی، این موضوع را چنین بیان کرده است: از جنبههای بسیاری به نظر میرسد فروید زمانی که از تحقیق عصبکالبدشناختی به عصبشناسی بالینی روی آورد و بهوسیلهی رواندرمانی تجربی سرانجام به نخستین روانکاو در تاریخ تبدیل شد، دستخوش تغییر جهت ژرفی شده بود. اما اگر اصل را بر این نگیریم که در این تحولات دگرگونی همانقدر نقش داشته که تداوم در آن وجود داشته، روانشناسان ناقابلی خواهیم بود.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
Post #1728
224