پردازش ادراک بصری و یکپارچگی تجربهی خودآگاه
اطلاعات بصری در مغز به اجزای خطی و بخشهای ادراکی مانند حرکت، ژرفا، شکل، و رنگ تقسیم میشود و در عصبراهههای مجزا پردازش میگردد. این اطلاعات در قشر بینایی اولیه، از طریق دو عصبراههی موازی پردازش میشوند: عصبراههی «چه»، که شکل اشیا را منتقل میکند، و عصبراههی «کجا»، که حرکت و مکان اشیا را مشخص میکند. این عصبراههها به نواحی بالاتر قشر مخ منتهی میشوند، جایی که پردازش پیچیدهتر انجام میگیرد.
نقص در این عصبراههها به اختلالاتی مانند ادراکپریشی (agnosia) منجر میشود. برای مثال، ادراکپریشی ژرفا، ناشی از نقص عصبراههی «کجا»، توانایی تشخیص عمق را مختل میکند، و اشیا برای بیمار تخت به نظر میرسند. ادراکپریشی حرکت نیز حرکت اشیا را غیرقابلتشخیص میکند، درحالیکه سایر تواناییهای ادراکی سالماند. ناحیهی خاصی از عصبراههی «چه» به تشخیص چهره اختصاص دارد. در ادراکپریشی چهرهای (prosopagnosia)، بیماران چهره را تشخیص میدهند، اما نمیتوانند آن را به فرد خاصی نسبت دهند، حتی اگر بستگان نزدیک یا خودشان باشند. این بیماران برای شناسایی افراد به نشانههای غیربصری، مانند صدا، وابستهاند.
چگونه اطلاعات حرکت، ژرفا، رنگ، و شکل، که در عصبراهههای مجزا پردازش میشوند، به ادراکی منسجم تبدیل میشوند؟ این مسئله، معروف به مشکل یکپارچگی (binding problem)، به تجربهی خودآگاه مربوط است. چرا ما اشیا را بهصورت تصاویر منسجم سهبعدی و متحرک میبینیم؟ فرض میشود مغز با مرتبطساختن عصبراهههای مستقل این مشکل را حل میکند، اما چگونگی و مکان این یکپارچگی نامشخص است. هیچ ناحیهی قشری منفردی وجود ندارد که تمام نواحی دیگر را یکپارچه کند. مغز باید از راهکاری دیگر برای ایجاد تصویر منسجم استفاده کند.
تحقیقات الکتروفیزیولوژیکی و تصویربرداری مغزی ابزارهایی برای بررسی این مسائل فراهم کردند. روشهای نوین ثبت فعالیت یاختههای عصبی منفرد در میمونها امکان مطالعهی وظایف شناختی نیازمند توجه را فراهم کرد. این پژوهشها نشان داد که فعالیت یاختههای عصبی درگیر در ادراک و حرکت تحت تأثیر توجه و تصمیمگیری تغییر میکند. برخلاف رفتارگرایی، که به تحلیل واکنشها محدود بود، و روانشناسی شناختی، که به مفاهیم انتزاعی اکتفا میکرد، ترکیب عصبزیستشناسی سلولی و روانشناسی شناختی به بازنمایی عینی توانایی پردازش مغز منجر شد.
در دههی ۱۹۸۰، تصویربرداری مغزی، مانند توموگرافی گسیل پوزیترون (positron-emission tomography) و تصویربرداری با پژواک مغناطیسی (functional magnetic resonance imaging)، امکان مطالعهی عمیقتر مدارهای عصبی را فراهم کرد. این روشها نشان دادند که کارکردهای رفتاری پیچیده در نواحی خاصی از مغز رخ میدهند. برای درک سازوکارهای مولکولی حافظهی فضای محیطی (spatial memory)، ابتدا باید چگونگی بازنمایی محیط در هیپوکامپوس مشخص شود. هیپوکامپوس در پرندگانی که غذایشان را پنهان میکنند، بزرگتر است. تاکسیرانان لندنی، که مسیریابی پیچیدهای انجام میدهند، هیپوکامپوس بزرگتری دارند، که با تجربه و تصور مسیرها فعال میشود.
مطالعات با موشهای اصلاحشدهی ژنتیکی نشان داد که ژنهای خاص بر توانمندسازی درازمدت (long-term potentiation) و حافظهی فضای محیطی تأثیر میگذارند. این روشها امکان بررسی نقش توانمندسازی درازمدت در بازنمایی ذهنی محیط و تأثیر توجه بر این بازنمایی را فراهم کردند، که پایهای برای زیستشناسی مولکولی توجه و شناخت شد.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
Post #1810
123
- 👍 2