پیوند رواندرمانی و زیستشناسی با تصویربرداری مغزی
روانکاوی، با وجود دستاوردهای اولیه، از زیستشناسی فاصله گرفت و این امر مانع پیشرفت آن بهعنوان یک علم تجربی شد. با این حال، در سالهای اخیر، تلاشهایی برای پیوند رواندرمانی با زیستشناسی از طریق فناوری تصویربرداری مغزی انجام شده است که میتواند آیندهی روانکاوی را متحول کند.
مطالعات تصویربرداری مغزی نشان دادهاند که رواندرمانی میتواند تغییرات ساختاری در مغز ایجاد کند. برای مثال، در بیماران مبتلا به اختلالات وسواسی-جبری (obsessive-compulsive disorder)، افزایش سوختوساز (متابولیسم) در هستهی کودات (caudate nucleus) مشاهده شده است. لویس بکستر و همکارانش در دانشگاه کالیفرنیا دریافتند که رواندرمانی شناختی-رفتاری (cognitive therapy) و داروهای جلوگیریکننده از بازجذب سروتونین، هر دو، این افزایش سوختوساز را کاهش میدهند. این یافته نشان میدهد که رواندرمانی و دارو از طریق سازوکارهای مشابهی در مغز عمل میکنند.
در بیماران افسرده، لایهنگاریهای مغزی کاهش فعالیت در ناحیهی پشتی قشر پیشپیشانی و افزایش فعالیت در بخش جلویی آن را نشان میدهند. این ناهنجاریها با رواندرمانی یا دارو برطرف میشوند. اگر فناوری تصویربرداری مغزی در زمان فروید وجود داشت، احتمالاً او روانکاوی را با زیستشناسی پیوند میداد. این پیوند میتواند رواندرمانی را بهعنوان یک علم دقیقتر تثبیت کند.
تصویربرداری مغزی امکان ارزیابی انواع رواندرمانی را فراهم میکند. احتمالاً همهی رواندرمانیهای مؤثر از طریق سازوکارهای مولکولی و کالبدشناختی مشابهی عمل میکنند، یا شاید هر روش با سازوکارهای متفاوتی به هدف خود میرسد. رواندرمانیها، مانند داروها، ممکن است عوارض جانبی داشته باشند. آزمونهای تجربی میتوانند اثربخشی و اطمینان از نتایج رواندرمانیها را ارتقا دهند و حتی امکان پیشبینی نتایج را برای هر بیمار فراهم کنند.
رواندرمانی بهعنوان یک تجربهی یادگیری درک میشود که میتواند لایههای تجربهی بیمار را یکپارچه کند. کی جیمیسون در کتاب «روح بیقرار» توضیح میدهد که رواندرمانی، همراه با داروهایی مانند لیتیوم، در درمان اختلال دوقطبی (bipolar disorder) مؤثر است. لیتیوم احساسات شدید را تخفیف میدهد و رواندرمانی افکار آشوبناک را مهار میکند، امید را بازمیگرداند و به بیمار امکان کنترل افکار وحشتزا را میدهد.
مطالعات کلاسیک، مانند پژوهش رنه اشپیتس دربارهی کودکان جداشده از مادر، نشان داد که محرومیت عاطفی در کودکی اثرات مخربی بر رشد حرکتی و روانی دارد. هری هارلو نیز با آزمایش روی میمونهای نوزاد دریافت که انزوای طولانیمدت باعث اختلالات رفتاری دائمی میشود، اما تماس با مادر جایگزین و تعامل با همسالان میتواند این اختلالات را تا حدی جبران کند. جان باولبی نظریهی نظام وابستگی (attachment system) را مطرح کرد که نشان میدهد نوزاد از طریق پیوند عاطفی با سرپرست، احساس امنیت و بقا را تجربه میکند. این نظام غریزی، فرایندهای حافظهی نوزاد را سامان میدهد.
روشهای تجربی نوین امکان مطالعهی فرایندهای ناخودآگاه، از جمله حافظهی روندی (procedural memory)، فرایندهای پویا و نیمههشیار را فراهم کردهاند. این روشها میتوانند با مقایسهی فعالیتهای مغزی در حالتهای آگاهانه و ناخودآگاه، درک عمیقتری از رفتار انسانی ارائه دهند.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
🆔 @Chekide_ha
Post #1832
557
- 👍 3