یادداشتهای پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی)
نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Post #59
1.07K
عشق، شوری در نهادِ ما نهاد
جانِ ما در بوتهٔ سودا نهاد
گفتگویی در زبانِ ما فکند
جستجویی در درونِ ما نهاد
داستانِ دلبران آغاز کرد
آرزویی در دلِ شیدا نهاد
رمزی از اسرارِ باده کشف کرد
رازِ مستان جمله بر صحرا نهاد
قصّهٔ خوبان به نوعی باز گفت
کآتشی در پیر و در برنا نهاد
از خُمستان، جرعهای بر خاک ریخت
جنبشی در آدم و حوّا نهاد
عقلِ مجنون در کفِ لیلی سپرد
جانِ وامَق در لبِ عذرا نهاد
دم به دم در هر لباسی رخ نمود
لحظه لحظه جایِ دیگر پا نهاد
چون نبود او را معیّن، خانهای،
هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد
بر مثالِ خویشتن حرفی نوشت
نام آن حرف، آدم و حوّا نهاد
حُسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد
منّتی بر عاشقِ شیدا نهاد
هم به چشمِ خود، جمالِ خود بدید
تهمتی بر چشمِ نابینا نهاد
یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک
فتنهای در پیر و در برنا نهاد
کامِ فرهاد و مرادِ ما همه
در لبِ شیرینِ شکّرخا نهاد
بهرِ آشوبِ دلِ سوداییان
خالِ فتنه بر رخِ زیبا نهاد
وز پیِ برگ و نوایِ بلبلان
رنگ و بویی در گلِ رعنا نهاد
تا تماشایِ وصالِ خود کند
نورِ خود در دیدهٔ بینا نهاد
تا کمالِ علم او ظاهر شود
این همه اسرار بر صحرا نهاد
شور و غوغایی برآمد از جهان
حُسن او چون دست در یغما نهاد
چون در آن غوغا «عراقی» را بدید
نام او سردفترِ غوغا نهاد
این غزلِ «عراقی»، شاعر و عارف سدۀ هفتم (۶۱۰-۶۸۸ ه. ق.)، در ذهن و ضمیر من یکی از ارزشمندترین و زیباترین غزلهای فارسی است. برخی کلمات و عبارات و جملات آن، در چشم من معنای زیستن است. «عشق»، «شور»، «جان در بوتۀ سودا» و از همه مهمتر «جستجو».
باید اعتراف کنم که من این کلمات را از زمینۀ معنایی این غزل، برکندهام و در ذهن خویش در زمینهای دیگر، نشاندهام.
عراقی آنچه میگوید، یکسره بر زمینۀ گفتمان تصوّفی که او و بسیاری دیگر از بزرگان در آن بالیده و نفس کشیدهاند، استوار است.
آفرینش در این گفتمان، داستان عاشقانۀ خالق است با خویشتن. آدمیان و ماسوا، در این داستان، هیچاند و جستجوی آنها و عاشقی آنها و گفتگوی آنها، همه کفی است بر روی آن دریای گوهرین که «او»ست. مخلوقات و جهان، همه آیینهای اند تا او در آن حُسن و جمال خویش را ببیند و هر لحظه بیشتر با خویش عشق ورزد و برای خویش کرشمه کند. شگفتا چه معشوقِ خودشیفتهای!
باری آن کلمات که در آغاز برشمردم، هیچ یک برای من در زمینۀ معشوق مذکور، نمینشینند و معنا نمیدهند.
من شیفتۀ همان کلماتم که در موسیقی دلکش شعر، پیدرپی و موج به موج به عطشِ گوش و هوش میریزند. آن کلمات برای من معنای زیستن اند. این است که کلمات مذکور در ذهن من به این شعر شاملو، پیوند میخورند که
جستن
یافتن
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش، بارویی پی افکندن
اما یک چیز دیگر هم هست؛ من در جستجوی شعر عراقی دو چیز مییابم که در جستجوی شعر شاملو نیست. یکی دردناکی و رنجِ جُستن و دیگر بیسرانجامیِ آن. جستجو برای من واجد این دو صفت است.
https://t.me/Navidfiruzi
- 👍 2
