من چند متر با تلفن عمومی دیوار خوابگاه فاصله داشتم. آنوقتها، تلفن همراه نبود. غرق افکار خودم بودم. مدتی بود سخت درس میخواندم. چهار ماه مانده بود به امتحان کنکور کارشناسی ارشد.
بههرروی من دورتر ایستاده بودم امّا آن جمله را شنیدم و دلم فرو ریخت و قلبم بهدرتپید: «اینکه تلاش کنی و نتیجهای نگیری، خیلی سخت است.» من نفهمیدم آن دانشجو با چه کسی و از چه چیزی سخن میگفت، فقط همان جمله را شنیدم و این جمله چون کاردی تیز، در جان من فرونشست. ترسیدم. گفتم راست میگوید. خیلی سخت است که بکاری و هیچ درو نکنی. خیلی سخت است که خون دل بخوری و حاصلش شود هیچ.
خب البته من در تب و تاب کنکور بودم و آن شرایط، موجب شده بود که بترسم و بر خود بلرزم امّا همان شرایط هم موجب شده بود، این جمله، در وجود من طنین اندازد و طعم تلخش، در گلویم فروچکد.
سالها پیشتر از آن شب، شعر تسلّی و سلامِ اخوان را خوانده بودم. امّا آن شب، همزمان با سیل اضطرابی که در جانم طغیان کرد، بیتی از شعر مذکور، همچون ستارهای تلخ، در تاریکنای ذهنم، برقکی زد:
«سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان! بهار نیامد*»
در میان شرابهای تلخ شعر فارسی، اشعار اخوان جایگاهی مثالزدنی دارند. هیچ کس تا کنون در تاریخ زبان فارسی این کلمات را در کنار هم نگذاشته است:
«چندان که غم به جانِ تو بارید
باران به کوهسار نیامد»
«ابرهای همهعالَم شب و روز
در دلم میگریند.»
*این بیت را خانوادۀ روانشاد، رضا بابایی در کانال او (یادداشتها) و در پای تصویر او نوشته بودند؛ این خاطره از آن رو به یاد آمده است.
https://t.me/tanidezedel
Post #49
1K