یادداشتهای پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی)
نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Post #169
268
مُقریْ غیبی، پدرِ عبدالرحمان
ما، اغلب، آدمهای گذشته را نه آنگونه که بهراستی بودهاند، بلکه آنگونه که ادبیات و ذهن تاریخیمان تصویرشان کرده است، میبینیم. ذهن ما به دستهبندی آدمها و داوری دربارۀ آنها بر پایۀ دستهشان عادت دارد: زاهد، عابد، فقیه، مقری، صوفی، عارف، رند و... هر یک در ذهن ما در دستهای سیاه یا سفید قرار میگیرند و ذهنیت مطلقپسند ما را شکل میدهند.
از جمله تیپهایی که در پوشۀ سیاه ذهن ما دستهبندی میشوند، «مُقریان» هستند. بخشی از تصویر سیاه مقریان را شعر فارسی برای ما ساخته است.
از سنایی:
«مُقریِ زاهد از پیِ یک دانگ
همچو قُمری دومغزه دارد بانگ»
تا قاآنی:
«ز بانگ زیر و بمِ مُقریان بدآواز
به خویش عیش شبانگه حرام باید کرد»
من هم، بیآنکه بدانم این تصویر از کجا به ذهنم آمده، مقری را کموبیش همینگونه میدیدم.
چند سال پیش، در سال ۱۳۹۸، یکی از دوستان پدرم بهتنهایی به کوه رفته بود و دیگر بازنگشته بود. جنازهاش را روز بعد در کوه پیدا کرده بودند و چند روز بعد، من همراه پدرم برای عرض تسلیت به خانۀ آنها رفتیم.
در آن مجلس، در استراحت پس از ناهار، که نزدیکان و دوستان در سکوت و پچپچ وقت میگذراندند، روبهروی من پیرمردی سپیدمو و سپیدریش نشسته بود که فهمیدم پدر متوفی است. به چهرۀ پیرمرد خیره شده بودم. مردی را میمانست که از دل روزگاران کهن بیرون آمده باشد؛ گویی از متن اسرارالتوحید بیرون آمده و روبهرویم نشسته بود.
در همین افکار بودم که یکی از حاضران مجلس رو به پیرمرد کرد و گفت:
«مقری غیبی، غزلی بخوانید که دلمان تنگ است.»
با شنیدن لغت «مُقری» گوش تیز کردم. پیرمرد لحظاتی سکوت کرد و بیآنکه تعارف و تکلّفی در کار آورد، نفیر برآورد:
«یا رسولالله به قربان سر کوی شما
جان و ایمانم فدای یک سر موی شما...»
انصافاً که صدای او و نغمههای جانرُبایش هوش از سر آدمی میبرد. آنجا فهمیدم که چرا به او «مقری غیبی» میگفتند و برای اولین بار یک مقری را از نزدیک دیدم.
همانطور که مقری غیبی غزل میخواند، به یاد آوردم که محمد بن منوّر در اسرارالتوحید از «مقری عبدالرحمان» نام میبرد و در جایی میگوید:
«استاد عبدالرحمان... کی [که] مقریِ شیخ بود...»
مردی خوشآواز که از مریدان و همراهان ابوسعید بود.
و از قضا، نام پسر همین مقری غیبی، که ما در مراسم ختمش شرکت کرده بودیم، «عبدالرحمان» بود.
این همنامی برای من عجیب بود؛ اما عجیبتر از آن، چیزی بود که در خودم کشف کردم.
تا آن روز، تصویر ذهنی من از «مقری» همان تصویری بود که شعر و ذهن تاریخی برایم ساخته بودند؛ مردی خشک و عبوس و سختگیر یا دستکم کسی که از طراوتِ زندگی درکی ندارد. اما مقری غیبی هیچ شباهتی به این تصویر نداشت. او پیرمردی داغدیده، خوشصدا و اهل شعر و محبت بود که در مجلس سوگ پسرش، با خواندن اشعار، دل اندوهگین خود و دیگران را تسلی میداد.
آن روز، یک «مقری» از پوشۀ سیاه ذهن من بیرون آمد و به یک انسان بدل شد؛ پیرمردی که میخواند، میگریست و دوست میداشت.
ما، اغلب، آدمهای گذشته را نه آنگونه که بهراستی بودهاند، بلکه آنگونه که ادبیات و ذهن تاریخیمان تصویرشان کرده است، میبینیم. ذهن ما به دستهبندی آدمها و داوری دربارۀ آنها بر پایۀ دستهشان عادت دارد: زاهد، عابد، فقیه، مقری، صوفی، عارف، رند و... هر یک در ذهن ما در دستهای سیاه یا سفید قرار میگیرند و ذهنیت مطلقپسند ما را شکل میدهند.
از جمله تیپهایی که در پوشۀ سیاه ذهن ما دستهبندی میشوند، «مُقریان» هستند. بخشی از تصویر سیاه مقریان را شعر فارسی برای ما ساخته است.
از سنایی:
«مُقریِ زاهد از پیِ یک دانگ
همچو قُمری دومغزه دارد بانگ»
تا قاآنی:
«ز بانگ زیر و بمِ مُقریان بدآواز
به خویش عیش شبانگه حرام باید کرد»
من هم، بیآنکه بدانم این تصویر از کجا به ذهنم آمده، مقری را کموبیش همینگونه میدیدم.
چند سال پیش، در سال ۱۳۹۸، یکی از دوستان پدرم بهتنهایی به کوه رفته بود و دیگر بازنگشته بود. جنازهاش را روز بعد در کوه پیدا کرده بودند و چند روز بعد، من همراه پدرم برای عرض تسلیت به خانۀ آنها رفتیم.
در آن مجلس، در استراحت پس از ناهار، که نزدیکان و دوستان در سکوت و پچپچ وقت میگذراندند، روبهروی من پیرمردی سپیدمو و سپیدریش نشسته بود که فهمیدم پدر متوفی است. به چهرۀ پیرمرد خیره شده بودم. مردی را میمانست که از دل روزگاران کهن بیرون آمده باشد؛ گویی از متن اسرارالتوحید بیرون آمده و روبهرویم نشسته بود.
در همین افکار بودم که یکی از حاضران مجلس رو به پیرمرد کرد و گفت:
«مقری غیبی، غزلی بخوانید که دلمان تنگ است.»
با شنیدن لغت «مُقری» گوش تیز کردم. پیرمرد لحظاتی سکوت کرد و بیآنکه تعارف و تکلّفی در کار آورد، نفیر برآورد:
«یا رسولالله به قربان سر کوی شما
جان و ایمانم فدای یک سر موی شما...»
انصافاً که صدای او و نغمههای جانرُبایش هوش از سر آدمی میبرد. آنجا فهمیدم که چرا به او «مقری غیبی» میگفتند و برای اولین بار یک مقری را از نزدیک دیدم.
همانطور که مقری غیبی غزل میخواند، به یاد آوردم که محمد بن منوّر در اسرارالتوحید از «مقری عبدالرحمان» نام میبرد و در جایی میگوید:
«استاد عبدالرحمان... کی [که] مقریِ شیخ بود...»
مردی خوشآواز که از مریدان و همراهان ابوسعید بود.
و از قضا، نام پسر همین مقری غیبی، که ما در مراسم ختمش شرکت کرده بودیم، «عبدالرحمان» بود.
این همنامی برای من عجیب بود؛ اما عجیبتر از آن، چیزی بود که در خودم کشف کردم.
تا آن روز، تصویر ذهنی من از «مقری» همان تصویری بود که شعر و ذهن تاریخی برایم ساخته بودند؛ مردی خشک و عبوس و سختگیر یا دستکم کسی که از طراوتِ زندگی درکی ندارد. اما مقری غیبی هیچ شباهتی به این تصویر نداشت. او پیرمردی داغدیده، خوشصدا و اهل شعر و محبت بود که در مجلس سوگ پسرش، با خواندن اشعار، دل اندوهگین خود و دیگران را تسلی میداد.
آن روز، یک «مقری» از پوشۀ سیاه ذهن من بیرون آمد و به یک انسان بدل شد؛ پیرمردی که میخواند، میگریست و دوست میداشت.
- ❤ 28
- 👍 1






