TGViewer
Channel Public Channel
🔹️تنیده زِ دل🔹️

🔹️تنیده زِ دل🔹️

@tanidezedel

یادداشت‌های پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی)
نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Subscribers
538
Photos
26
Videos
3
Links
43
Recent Posts 20 shown
Post #169 268
مُقریْ غیبی، پدرِ عبدالرحمان

ما، اغلب، آدم‌های گذشته را نه آن‌گونه که به‌راستی بوده‌اند، بلکه آن‌گونه که ادبیات و ذهن تاریخی‌مان تصویرشان کرده است، می‌بینیم. ذهن ما به دسته‌بندی آدم‌ها و داوری دربارۀ آنها بر پایۀ دسته‌شان عادت دارد: زاهد، عابد، فقیه، مقری، صوفی، عارف، رند و... هر یک در ذهن ما در دسته‌ای سیاه یا سفید قرار می‌گیرند و ذهنیت مطلق‌پسند ما را شکل می‌دهند.

از جمله تیپ‌هایی که در پوشۀ سیاه ذهن ما دسته‌بندی می‌شوند، «مُقریان» هستند. بخشی از تصویر سیاه مقریان را شعر فارسی برای ما ساخته است.

از سنایی:

«مُقریِ زاهد از پیِ یک دانگ
همچو قُمری دومغزه دارد بانگ»


تا قاآنی:

«ز بانگ زیر و بمِ مُقریان بدآواز
به خویش عیش شبانگه حرام باید کرد»


من هم، بی‌آنکه بدانم این تصویر از کجا به ذهنم آمده، مقری را کم‌وبیش همین‌گونه می‌دیدم.

چند سال پیش، در سال ۱۳۹۸، یکی از دوستان پدرم به‌تنهایی به کوه رفته بود و دیگر بازنگشته بود. جنازه‌اش را روز بعد در کوه پیدا کرده بودند و چند روز بعد، من همراه پدرم برای عرض تسلیت به خانۀ آنها رفتیم.

در آن مجلس، در استراحت پس از ناهار، که نزدیکان و دوستان در سکوت و پچ‌پچ وقت می‌گذراندند، روبه‌روی من پیرمردی سپیدمو و سپیدریش نشسته بود که فهمیدم پدر متوفی است. به چهرۀ پیرمرد خیره شده بودم. مردی را می‌مانست که از دل روزگاران کهن بیرون آمده باشد؛ گویی از متن اسرارالتوحید بیرون آمده و روبه‌رویم نشسته بود.

در همین افکار بودم که یکی از حاضران مجلس رو به پیرمرد کرد و گفت:

«مقری غیبی، غزلی بخوانید که دلمان تنگ است.»

با شنیدن لغت «مُقری» گوش تیز کردم. پیرمرد لحظاتی سکوت کرد و بی‌آنکه تعارف و تکلّفی در کار آورد، نفیر برآورد:

«یا رسول‌الله به قربان سر کوی شما
جان و ایمانم فدای یک سر موی شما...»


انصافاً که صدای او و نغمه‌های جان‌رُبایش هوش از سر آدمی می‌برد. آنجا فهمیدم که چرا به او «مقری غیبی» می‌گفتند و برای اولین بار یک مقری را از نزدیک دیدم.
همان‌طور که مقری غیبی غزل می‌خواند، به یاد آوردم که محمد بن منوّر در اسرارالتوحید از «مقری عبدالرحمان» نام می‌برد و در جایی می‌گوید:
«استاد عبدالرحمان... کی [که] مقریِ شیخ بود...»
مردی خوش‌آواز که از مریدان و همراهان ابوسعید بود.
و از قضا، نام پسر همین مقری غیبی، که ما در مراسم ختمش شرکت کرده بودیم، «عبدالرحمان» بود.
این هم‌نامی برای من عجیب بود؛ اما عجیب‌تر از آن، چیزی بود که در خودم کشف کردم.
تا آن روز، تصویر ذهنی من از «مقری» همان تصویری بود که شعر و ذهن تاریخی برایم ساخته بودند؛ مردی خشک و عبوس و سخت‌گیر یا دست‌کم کسی که از طراوتِ زندگی درکی ندارد. اما مقری غیبی هیچ شباهتی به این تصویر نداشت. او پیرمردی داغ‌دیده، خوش‌صدا و اهل شعر و محبت بود که در مجلس سوگ پسرش، با خواندن اشعار، دل اندوهگین خود و دیگران را تسلی می‌داد.
آن روز، یک «مقری» از پوشۀ سیاه ذهن من بیرون آمد و به یک انسان بدل شد؛ پیرمردی که می‌خواند، می‌گریست و دوست می‌داشت.
  • ❤ 28
  • 👍 1
Post #168 257
من و مُقریْ غیبی، پدرِ عبدالرحمان
  • ❤ 22
Post #167 2.6K
خندۀ خسرو*

پیشکش به عاطفه طیّه

خسروپرویزِ (حدود ۵۷۰–۶۲۸م) جوان در آغاز پادشاهی با چالش‌هایی بسیار مواجه بود. او که از برابر بهرام چوبین گریخته و به روم پناه برده بود، اینک برای بازپس‌گیری تاج‌وتخت ناچار از امپراتور روم، موریس (۵۳۹–۶۰۲م)، کمک گرفته بود و با سپاهی که بیشتر رومی و تنها اندکی ایرانی بودند، در نواحی غربی دریاچۀ چیچست (ارومیه) با سپاه بهرام چوبین (درگذشتهٔ ۵۹۱م) رویارو شد.

در نخستین ساعات جنگ، خسرو که همراه با چند تن از بزرگان رومی و ایرانی بر کوهی بلند به نظارۀ جنگ نشسته بود، بسیار مضطرب و آشفته به نظر می‌رسید.

در همین هنگام، سرداری رومی به نامِ کوتِ هزاره، که زوری هم‌سنگ هزار مرد داشت، از لشکر جدا شد و به بالای کوه آمد و به خسرو چنین گفت:

«به خسرو چنین گفت کای سرفراز
نگه کن بدان بندۀ دیرساز
که با او به ایران برآویختی
چو او کامران شد، تو بگریختی...
کنون تا بیاموزمش کارزار
ببیند دل و زور مردانِ کار!
»

خسروپرویز، به شنیدن این سخنانِ کوت ــکه گریختن او از بهرام را چنان گستاخانه به رویش آورده بودــ و با وجود آنکه غرورش از یاری خواستن از رومیان جریحه‌دار بود،

«ورا زان سخن هیچ پاسخ نداد
دلش گشت پرخون و لب پر ز باد»


سپس نشانی‌های بهرام چوبین را به کوت داد: «که رو پیش آن مرد ابلق‌سوار». کوت بی‌درنگ به میدان تاخت و نزد بهرام رفت. بهرام، با دیدن کوت رومی، تیغ از نیام برکشید و به رسم پهلوانان، با آوردن نام خویش آمادگی خود را برای کارزار به بانگ بلند اعلام کرد.

خسرو از بالای کوه نظاره‌گر جنگ تن‌به‌تن کوت و بهرام بود:

«چو خسرو چنان دید بر پای خاست
از آن کوه‌سر، سر برآورد راست
نهاده به کوت و به بهرام چشم
دو دیده پر از آب و دل پر ز خشم
»

نخست کوت نبرد را آغاز کرد و با نیزه به بهرام حمله برد؛ ولی:

«چو نیزه نیامد برو کارگر
به روی اندرآورد جنگی‌ سپر
»

حال نوبت بهرام بود که با شمشیر به کوتِ هزارمرد یورش بَرَد:

«یکی تیغ زد بر بر و گردنش
که تا سینه بُبرید تیره‌تنش
»

و خسروپرویز، که با تمام وجود رزم بهرام و کوت را دنبال می‌کرد،

«چو آواز تیغش به خسرو رسید
بخندید کان زخم بهرام دید
»

نیاطوس، سردار دیگر رومی که همراه خسروپرویز بود، «از آن خندۀ خسرو آمد به خشم».

«بدو گفت خسرو: من از کشتنش
نخندم همی وز بریده‌تنش
چنان دان که هر کس که دارد فسوس
هم او یابد از چرخ گردنده کوس!
مرا گفت کز بنده بگریختی
نبودت هنر تا نیاویختی!
از آن بنده بگریختن نیست ننگ
که زخمش بدینسان بود روز جنگ
!»

با اینکه خسروپرویز در توضیح خندۀ خود به قاعدۀ روزگار اشاره می‌کند که ریشخندکننده سرانجام از روزگار زخم می‌خورد، به گمان من این ابیات یکی از دقیق‌ترین لحظه‌های روان‌شناختی شاهنامه را گزارش می‌کنند.
خسرو که حقارتِ یاری خواستن از رومیان بر دلش سنگینی می‌کند، با سخنان طعنه‌آمیز کوت، سردار رومی، بیش از پیش رنجیده‌خاطر می‌شود. کوت دقیقاً همان زخمی را بر او می‌زند که خسرو از گریختن در برابر بهرام بر تن و روان دارد: «مرا گفت کز بنده بگریختی/ نبودت هنر تا نیاویختی».
اما چند لحظه بعد، شمشیر بهرام همان مردی را از پای درمی‌آورد که خسرو را تحقیر کرده بود. و درست در همین لحظه است که خسرو می‌خندد.
شاید این خنده بیش از آنکه خنده‌ای از سر شادیِ مرگ کوت باشد، واکنشی به تغییر ناگهانیِ موقعیت خسرو است. کسی که چند لحظه پیش در برابر سردار رومی در موضع تحقیر و ضعف قرار گرفته بود، اکنون می‌بیند همان مرد به دست بهرام، مردی که خود از برابرش گریخته است، از پای درمی‌آید. آنچه چند لحظه پیش مایۀ شرمساری خسرو بود، اکنون به صحنه‌ای بدل شده است که در آن قدرت و هنر جنگاوریِ بهرام، سردار رومیِ تحقیرکننده را در هم می‌شکند. شاید خندهٔ خسرو از همین وارونگی ناگهانی سرچشمه می‌گیرد: رنج تحقیر او برای لحظه‌ای فروکش می‌کند و جای خود را به احساس آسودگی، و حتی نوعی دست‌مریزاد گفتنِ ناخواسته به بهرام می‌دهد.
از این منظر، خندۀ خسرو لحظه‌ای کوتاه از ترمیم غرورِ جریحه‌دارشدۀ اوست؛ غروری که شاید هم غرور شاهی باشد و هم غرور مردی ایرانی که پیروزیِ سرداری ایرانی را بر سرداری رومی می‌بیند. خنده‌ای‌ ناخودآگاه و غریزی.

------------------------------------------------------
* این یادداشت بر پایۀ ابیات ۱۷۰۱ تا ۱۷۵۳ پادشاهی خسروپرویز، دفتر هشتم شاهنامه، تصحیح زنده‌یاد خالقی مطلق نوشته شده است.
  • ❤ 31
  • 👍 3
  • 👏 2
Post #166 637
در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم»
(بخش دو از دو)

شادی مضاعفِ پدر مریم از صدور فرمان مشروطیت و تولد یگانه‌دخترش، چندان دوام نمی‌آورد. مجلس به توپ بسته می‌شود و استبداد بازمی‌گردد. پیرمرد مدتی فراری و زندانی می‌شود و پس از چند ماه آوارگی، با شنیدن خبر حرکت مشروطه‌خواهان از گیلان و تبریز به سوی تهران، همراه دو پسر جوانش به آنان می‌پیوندد. هر دو پسر او در جنگ مشروطه‌خواهان و استبدادپرستان کشته می‌شوند و او با همۀ داغ و دردی که بر دل دارد، آنان را «فدای آزادی» ‌می‌داند.
پس از پیروزی مشروطه، تنها خواست او این است که به سر شغل دیوانی سابق خود بازگردد؛ امّا استبدادیان یک‌شبه رنگ عوض کرده و «مشروطه‌تر» از امثال پدر مریم شده‌اند و او هرچه مراجعه می‌کند، پاسخی جز وعدۀ دروغین «فردا» نمی‌شنود. «سپهدار» در پاسخ به درخواست او می‌نویسد:

«هنوز اول عشق است اضطراب مکن
تو هم به مطلب خود می‌رسی شتاب مکن
ز من اگر شنوی خویش را خراب مکن
ز انقلاب تقاضای نان و آب مکن

برو ز راه دگر، نان خود نما تأمین!»


این سخن برای پدر مریم، بسیار تلخ است. او از انقلاب نه نان و آب خواسته و نه مال و مقام؛ شغل قدیمی خود را طلب کرده و آن را حق خود می‌پنداشته است.
پس از آن، مادر مریم نیز از غصه می‌میرد و دختر خود را به او می‌سپارد. پدر داغ‌دیدۀ پابه‌سن گذاشته، با دخترش به شمران می‌آید و به دهقانی مشغول می‌شود و سرانجام همان دختر نیز قربانی هوس‌های جوانی فریبکار می‌شود.
راوی پس از شنیدن این سرگذشت تلخ می‌گوید:

«کنون که گشت مُبَرهَن به من که حال تو چیست
به عمر سِفله، از این بیش اتصال تو چیست؟
دگر ز ماندن در این جهان، خیال تو چیست
به قول مردم امروزه، ایدئال تو چیست؟»


پس از این پرسش، فضای نمایش ناگهان تغییر می‌کند. پیرمردی که روزگاری برای عدالت و مشروطه جنگیده و دو پسر خود را در آن راه از دست داده است، اکنون ایدئال و آرزوی خود را دیدن روزی می‌بیند که خائنان و رجال فاسد به دار کشیده شوند و زمین از خون آنان رنگین شود:

«چه خوب روزی آن روز، روز کشتار است
گر آن زمان برسد، مرده‌شوی بسیار است
حوالۀ همهٔ این رِجال، بر دار است
برای خائن، چوب و طناب در کار است

سزای جمله شود داده از یسار و یمین»


باور پیرمرد دهقان آن است که

«همی نگردد، آباد این محیط خراب
اگر نگردد از خون خائنین سیراب
گمان مدار که این حرف‌هاست، نقش بر آب
یقین بدان تو که تعبیر می‌شود این خواب»

و این فقط آرزوی پیرمرد دهقان نیست؛ عشقی در خطاب به فرج‌الله بهرامی (برزگر) می‌گوید:

«جناب برزگر! این ایدئال دهقان است
نه ایدئال دروغ فلان و بهمان است!
ز من هم ار که بپرسی تو، ایدئال، آن است
همین مقدمهٔ انقلاب ایران است»

و بعد در آخرین بند شعر، می‌گوید خشونت‌طلبی در چنین محیطی طبیعی است:

«در این محیط که بس مرده‌شوی دون دارد،
وزین قبیل عناصر ز حد فزون دارد،
عجب مدار اگر شاعری جنون دارد!
به دل همیشه تقاضای «عید خون» دارد!

چگونه شرح دهم ایدئال خود به ازین؟»


از دید من مهم‌ترین و تلخ‌ترین نکتهٔ «سه تابلوی مریم» در زیبایی و نارواییِ آن است. سه تابلوی مریم به راستی زیبا و اثرگذار است، امّا تقاضای خشونت‌بار پایانی آن، «عید خون»، خردمندانه نیست و نارواست.
در سه تابلوی مریم ما با زندگی تلخ پیرمردی آشنا می‌شویم که تمام عمرش را در آرزوی رسیدن به عدالت و آزادی گذرانده و اینک به جایی رسیده است که عدالت را در دیدن روز کشتار و انتقام خونین می‌بیند و شاعر هم این آرزوی خشونت‌بار را تأیید می‌کند و طبیعی (منطقی) می‌داند. البته می‌دانیم که عشقی هرگز چنین روزی را ندید و به فاصلۀ کوتاهی پس از سرودن سه تابلوی مریم، در سی‌سالگی، ترور شد‌.
امروز، بیش از صد سال بعد از سرایش این شعر، «سه تابلوی مریم» برای من فقط روایت شکست یک انقلاب یا مرگ تراژیک یک دختر جوان نیست. هم پدر مریم و هم عشقی صد سال پیش مرده‌اند، امّا گویی «فکر» خشونت‌بار ایشان، مسری بوده است:

«گرفتم آنکه نباشد مرا، از این پس زیست
بماند از من این فکر، پس مرا غم چیست؟
چراکه فکر منِ صدمه‌دیده‌ای، مُسری‌ست
چو گشت مُسری فکری، زمانه ول‌کن نیست

سر ورا نهد آخر، به روی یک بالین»

از نظر پیرمرد دهقان، فکر مُسریِ خشونت، باقی خواهد ماند و درنهایت، این خشونت است که کار را یکسره خواهد کرد. امّا آیا به راستی چنین است؟
آیا جامعه‌ای که عدالت را از راه انتقام و خون‌خواهی می‌جوید، می‌تواند سرانجام به آرامش و عدالت برسد؟
  • ❤ 21
  • 👍 5
  • 👎 2
  • 🤔 1
  • 😢 1
Post #165 531
در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم»
(بخش نخست از دو)

اندکی بیش از صد سال پیش، در مردادماه ۱۳۰۲، فرج‌الله بهرامی در روزنامۀ «شفق سرخ» از اهل قلم خواست «ایدئال» خود را برای ایجاد یک حکومت مرکزی مقتدر به دست «سردار سپه» بیان کنند. از حدود بیست نفر اهل قلمی که به این دعوت پاسخ دادند (امثال سعید نفیسی، ملک‌الشعراء بهار و دیگران)، پاسخ میرزادۀ عشقی بسیار متفاوت بود. او به جای آنکه همچون دیگر نویسندگان در پاسخ یک مقالۀ سیاسی بنویسد، نمایشنامه‌ای منظوم در سه پرده سرود: «سه تابلوی مریم».
عشقی پیش از این نیز «کفن سیاه» و «رستاخیز شهریاران ایران» را در قالب نمایشنامۀ منظوم نوشته بود، امّا شاید «سه تابلوی مریم» را بتوان مهم‌ترین تجربۀ او در این شیوه دانست؛ نمایشنامه‌ای که در ظاهر داستان مریم و پدر پیر اوست، اما در پشت این داستان، سرگذشت نسلی از ایرانیان را روایت می‌کند که به مشروطه امیدها بسته بودند و سرانجام سهم‌شان از آن همه امید، جز رنج و سرخوردگی نبود.

پردهٔ نخست؛ شب مهتاب
نمایش با تصویری زیبا از شمران آغاز می‌شود؛ شمرانی که هنوز روستایی زیباست که تهران آن را نبلعیده است. در شبی بهاری و مهتابی، راوی که پس از طبیعت‌گردی اینک در جایی نشسته و مشغول استراحت و تماشای مهتاب است، دختر شمرانیِ جوانی را می‌بیند که مضطرب و منتظر می‌نماید. کمی بعد جوانی شهری از راه می‌رسد و معلوم می‌شود که دختر در انتظار او بوده است.
در تابلوی نخست از سه تابلوی مریم، همه‌چیز از جوانی و شادمانی و امید خبر می‌دهد:

«اگرچه قاعدتاً شب سیاهی‌ است پدید
خلاف هرشبه، امشب دگر شبی‌ست سپید
شما به هرچه که خوب است، ماه می‌گویید
بیا که امشب، ماه است و دهر، رنگِ امید

به خود گرفته همانا در این شب سیمین»


اما در همین شب روشن، اتفاقی می‌افتد که زندگی مریم را برای همیشه تاریک می‌کند. جوان تهرانی با اصرار به او شراب می‌خورانَد و سرانجام او را می‌فریبد. پردۀ نخست در همان فضای شاعرانۀ مهتابی، با هم‌آغوشی دو دلداده، بسته می‌شود.

پردهٔ دوم؛ روز مرگ مریم
پنج ماه بعد، راوی دوباره برای گردش به شمران می‌رود، امّا این بار شمران فضایی پاییزی و غم‌انگیز دارد.‌ گویی طبیعت پاییزی با سرنوشت مریم هم‌رنگ شده است:

«دو ماه رفته ز پاییز و برگ‌ها همه زرد
فضای شمران، از بادِ مهرگان، پر گرد
هوای «دربند» از قُربِ ماهِ آذر، سرد
پس از جوانی، پیری بوَد چه باید کرد؟

بهار سبز به پاییز زرد شد منجر...»


راوی در راه پیرزنی را می‌بیند که مردم تهران را نفرین می‌کند. از سخنان او درمی‌یابد که دختر جوان شمرانی، پس از آن شب مهتابی، باردار شده و پسر فریبکار تهرانی او را رها کرده است. مریم سرانجام از شرم پدر خود را کشته و پدر پیرش، برای آنکه ماجرا پنهان بماند، خود، او را غسل داده و کفن کرده و اینک مشغول دفن اوست.
مریم، که در پردۀ نخست در آن شب مهتابی همچون تصویری از جوانی و امید بود، اکنون در چنین وضعیتی است:

«به یک سفیدکتانی، ز فرق تا به قدم
چو تازه‌غنچه بپیچیده پیکرش محکم
بکنده‌اند یکی گور و قامت مریم
بخفته است در آن تیره‌خوابگاه عدم

هنوز سنگ نهشتند روی آن دلبر»

راوی برای عرض تسلیت نزد پدر مریم می‌رود و جوان فریبکار را «ننگ بشر» می‌خوانَد؛ امّا پاسخ پیرمرد عجیب است. او می‌گوید در زندگی خود آن‌قدر ناجوانمردی و ظلم دیده که کار این جوان، در برابر آنچه بر او گذشته، چیزی نیست.
اینجاست که پردۀ دوم بسته می‌شود و مخاطب همراه راوی، مشتاقانه در انتظار شنیدن سرگذشت پیرمرد دهقان می‌نشیند.

پردهٔ سوم؛ سرگذشت پدر مریم و ایدئال او
پیرمرد داستان خود را از زمانی آغاز می‌کند که در کرمان کارمند دولت بوده است. حاکم تازه‌وارد کرمان از او درخواستی بی‌شرمانه می‌کند و البته او نمی‌پذیرد. از کار برکنارش می‌کنند و حتی او را کتک می‌زنند. «مرده‌شویی» جانشین او می‌شود و برای جلب رضایت حاکم، همسر و زنان خانواده‌اش را در اختیار او می‌گذارد.
مرد شریفِ معزول، پدر مریم، با شنیدن زمزمه‌های عدالت‌خانه و مشروطه، به مشروطه‌خواهان می‌پیوندد. همسرش در پی فقر و مشکلات زندگی می‌میرد و او سرانجام شبانه همراه دو پسرش از کرمان بیرون رانده می‌شود و در سرمای زمستان به نائین می‌رود. مردم مشروطه‌خواه نائین او را پناه می‌دهند. در همان‌جا دوباره ازدواج می‌کند و درست در روزی که فرمان مشروطیت صادر می‌شود، تنها دخترش، مریم، به دنیا می‌آید.
این هم‌زمانی در نمایش بی‌معنا نیست. مریم از همان روز تولد با مشروطه پیوند می‌خورد و گویی وجود او تصویری استعاری از سرنوشت آرمان مشروطیت است.
  • ❤ 19
  • 👍 4
Post #164 601
هر آن کس که دارد هُش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین...
  • ❤ 32
  • 👍 2
Post #162 957
برهنه به بستر بی‌كسی مردن
تو از يادم نمی‌روی...

خاموش به رساترين شيونِ آدمی
تو از يادم نمی‌روی...

گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار
تو از يادم نمی‌روی...

سفری ساده از تمام دوستت دارمِ تنهايی
تو از يادم نمی‌روی...

سوزن‌ريزِ بی‌امانِ باران
بر پيچك و ارغوان
تو از يادم نمی‌روی...

تو، تو با من چه كرده‌ای كه از يادم نمی‌روی؟

سیدعلی صالحی.
  • ❤ 34
  • 😢 1
Post #161 1.01K
«عالمی از نو بباید ساخت وز نو آدمی

تنها ساختن عالمی نو کافی نیست باید آدمی نو ساخت و این چندان آسان نیست. این مهم نیازمند تربیت است... کاری که شورمندان روزگار از سهراب تا چه‌گوارا از آن غافل بودند...
...وانگهی سهراب نمی‌خواهد «نظام» را دیگرگون کند. می‌خواهد پدرش را به جای کاووس بنشاند...
در نظر او پادشاهی، بی‌عیب است؛ هر عیب که هست در وجود کاووس و افراسیاب است. سلسله‌مراتب قدرت بی‌عیب است؛ آنکه بر کرسی نشسته باید جای بسپارد‌.
درواقع سهراب کارکرد قدرت را نمی‌بیند، مظاهرش را می‌بیند، و تا هنگامی که کارکرد قدرت شکافته نشود به گفتۀ جرج اورول، مستبدی جای مستبد اوّل را خواهد گرفت. اشکال در تخت است نه در تخت‌نشین. به‌عبارت‌دیگر مسأله این نیست که چه کسی حکومت کند، مسأله آن است که فرمانروا چگونه باید حکومت کند.»

(تراژدی قدرت در شاهنامه، مصطفی رحیمی، چاپ انتشارات نیلوفر، صص ۲۳۹-۲۳۸).
  • ❤ 17
  • 👍 7
  • 👏 2
Post #160 1.22K
مقدمه‌ای کوتاه به بهانۀ کارگاه آشنایی با افکار و آثار صادق هدایت:

دشوار بتوان حدس زد که اگر هدایت به جای سال ۱۲۸۱، حدود چهل سال بعد، در سال ۱۳۲۰ به دنیا می‌آمد، چگونه می‌اندیشید و چه سرنوشتی داشت. قصد ندارم نقش «وضعیتِ تاریخی» را در شکل‌دادن به شخصیت و افکار و آثار هدایت، بیش از اندازه پُررنگ کنم و می‌دانم که آثار هدایت به همان اندازه که به صورتی واقع‌گرایانه بخش‌هایی از جامعه و فرهنگ ایران را نشان می‌دهند و به واقعیت‌های زمانمند وابسته‌اند، به تاریکی بی‌زمانِ اعماقِ روان و وجودِ انسان و ناخودآگاه نیز راه می‌برند و رنگ‌وبویی وجود‌شناختی (اگزیستانسیالیستی) می‌گیرند‌. بااین‌حال به نظر می‌رسد وضعیتِ تاریخی بر بسیاری چیزها، از جمله سمت‌وسویِ بروز و ظهورِ استعدادها، بسیار اثرگذار است.
در افقِ تاریخی-زمانی‌ای که هدایت می‌زیست، (۱۲۸۱ تا ۱۳۳۰) آنچه می‌توانست در چشم‌انداز ایرانی‌ای مانند او پدیدار شود، چیزی جز ناتوانی و ناکارآمدی و زوالِ «سنّت»، در تمام وجوه‌اش، در برابر امواج قدرتمند و بی‌تفاوت «مدرنیسم» نبود‌.
هیچ یک از تحولاتِ سیاسی دورۀ زندگی هدایت، از برافتادن قاجار تا برتخت‌نشستنِ پهلوی اول و جنگ جهانی دوم و آمدن پهلوی دوم، در چشم کسی همچون او، نمی‌توانست تحولی سازنده و امیدبخش به شمار آید.
جوانانی که آن سالها (از اوایل قرن چهارده هجری تا میانۀ آن)، در اروپا تحصیل کرده بودند و شکاف عمیق و وسیع میان مدرنیسم بالندۀ اروپایی با سنّت رو‌به‌زوال ایرانی را می‌دیدند، اغلب، همچون خودِ او با نگاهی رمانتیک به تاریخ ایران باستان، مسئولیت این شکاف و شکست را متوجه اسلام و فرهنگ اسلامی می‌کردند.
پهلوی اول که پایۀ حکومت خود را بر ناسیونالیسم و مدرنیسم نهاده بود، پناهگاه ایران باستان و ناسیونالیسم را هم در قبضۀ قدرت خویش گرفت و روحیۀ تلخ و حسّاس هدایت را گریزان کرد.
هدایت در طول حدود پنجاه سالی که زیست هیچ مأمن آرامشی نیافت؛ نه سنّت، نه مدرنیسم؛ نه دنیا و نه آخرت؛ نه ایران و نه انیران؛ نه حتی نوشتن هیچ کدام دیگر او را تسکین نمی‌داد.

برنامۀ کارگاه آشنایی با افکار و آثار صادق هدایت بدین ترتیب است:

جلسۀ نخست: وضعیت عمومی ایران در هنگام تولد صادق هدایت؛ کودکی و نوجوانی تا پیش از رفتن به اروپا. (۱۲۸۱ تا ۱۳۰۴)

جلسۀ دوم: هدایت در اروپا (۱۳۰۵ تا ۱۳۰۹)

جلسۀ سوم: بازگشت به ایران و انتشار نخستین نمایشنامه‌ها و داستان‌ها (۱۳۰۹ تا ۱۳۱۳)

جلسۀ چهارم: بازتاب افکار ناسیونالیستی هدایت در نوشته‌هایش (داستان‌ها و تحقیقات)

جلسۀ پنجم: پژوهش در فرهنگ عامه و اثرات آن بر نویسندگی هدایت (داستان‌ها و تحقیقات)

جلسۀ ششم: داستان‌های روانشناختی هدایت.

جلسۀ هفتم: سفر هدایت به هند و رهاوردهای آن (۱۳۱۵).

جلسۀ هشتم: بوف کور و نقدهایش.

جلسۀ نهم: طنز تلخ هدایت.

جلسۀ دهم: سالهای آخر و مرگ خودخواسته (۱۳۲۳ تا ۱۳۲۹).
  • ❤ 14
  • 👍 8
  • 👏 1
  • 😢 1
Post #158 3.69K
«پس این پیادگان که صبورانه
بر نیزه‌های چوبی خود تکیه داده‌اند
آن بادپا سوارانند؟
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلنداندیش؟
»

دیدار در شب، فروغ.
  • ❤ 9
  • 👍 4
  • 😢 3
Post #156 3.19K
از خود بِدَرآمدم چنان‌که شکوفه از شاخِ درخت. (ابوالحسن خرقانی)

سال نو مبارک.
  • ❤ 27
  • 👍 1
  • 👏 1
Post #155 1.71K
سلفی گرفتن با میراث کهن 
(در باب دشواریِ مواجهه با میراث ادبی-معنوی گذشته)
بخش سوم: نتایج مواجهۀ گزینشی و کارکردگرا

گاه مواجهۀ ما با دنیای گذشته (سنّت) گویی شیوه‌ای مهندسانه دارد؛ همه‌چیز قابل‌حصول و ضروری و البته آسان به نظر می‌رسد؛ بُرش بخش‌هایی از دنیای گذشته و آوردن آن بخش‌ها به دنیای جدید و قرار دادنشان در آنجا که خلأ دارد. ما ابزار داریم، تکنولوژی داریم و چه کم داریم؟ بله «معنا». امّا جای نگرانی نیست؛ ما ملّتی هستیم که تا دلتان بخواهد معادن سرشارِ معنا داریم (میراث فرهنگی غنی و عظیمی که نظیری ندارد)؛ کاری ندارد، می‌رویم برداشت می‌کنیم و می‌آوریم و آن‌وقت در این دنیای آشوب‌زده که دیگر ملّت‌ها در آن دچار فقر معنا و پوچی و آشفتگی هستند، ما هم تکنولوژی خواهیم داشت و هم معنا و آرامش. کاری ندارد آقا، نگران نباشید، همان طرح قدیمی «هم خدا و هم خرما» است که ما در آن سابقه‌ای درخشان داریم.
امّا مسأله به این سادگی نیست؛ دنیای گذشته یک معدن نیست که برویم و قطعاتی از آن برداریم و محصول منحصربه‌فردِ «موشک-معنویت» تولید کنیم. دنیای گذشته طرحی شبیه یک موجود زنده دارد. البته زنده به این معنا که کلّیتی اندام‌وار (اُرگانیک) دارد و وقتی با چنین موجودی سر و کار داریم، شیوۀ مهندسانه، نه تنها کارآمد نیست بلکه آسیب‌رسان است. امّا اگر شیوۀ مهندسانه را کنار بگذاریم و مانند یک پزشکِ جرّاح عمل کنیم چه؟ آیا می‌توان اعضای تنی که قلبش از تپش بازمانده است و زیستی «نباتی» دارد (سنّت) را به سادگی به یک موجود زنده (گفتمان مدرن) پیوند زد؟
یک مشکل در مواجهه با میراث گذشته (مولانا و ابوالحسن و ...) آن است که ما می‌خواهیم از یک مجموعۀ به هم پیوسته (گفتمانِ «ایرانِ دورۀ اسلامی» و خرده‌گفتمان‌های ذیل آن مثلِ خرده‌گفتمان تصوّف) بخش‌هایی را جدا کنیم و بیاوریم به دنیای امروز و از آنها در جهت رفع نیازها و خلاء‌های زندگی مدرن، بهره ببریم. امّا مشکلی که نادیده گرفته می‌شود آن است که یک «گفتمان»، مانندِ یک موجود زنده، کلّیتی اندام‌واره (اُرگانیستی) دارد و وقتی ما بدون توجّه به رابطۀ مهم میان اندام‌ها، اندامی را قطع می‌کنیم و آن را می‌آوریم و به «گفتمان مدرن» پیوند می‌زنیم، مثل پیوند بال یک پروانه به دُم یک خوک، با نتیجه‌ای غریب و ناساز مواجه می‌شویم.
بسیاری از آنچه به طور کلّی میراث معنوی گذشتۀ ما را شکل می‌دهد، با تمام اجزای گفتمانِ «ایران دورۀ اسلامی»* رابطه‌ای ارگانیک دارد. با هستۀ مرکزی آن گفتمان (خداوند)، با هسته‌هایی که گِردِ هستۀ مرکزی در گردش‌اند (آخرت‌گرایی و دنیاگریزی یا دنیاستیزی)، با نوع زیست و زندگی انسان کهن از روابط اجتماعی و اقتصادی و پارادایم‌های علمی (مهم‌ترینش کیهان‌شناسی) تا اعتقادات و ارزش‌ها و دغدغه‌هایش.
ما وقتی یک جزء، یک آموزه، یک اندام کوچک از این اندام‌وارۀ بزرگ (گفتمان ایران در دورۀ اسلامی) را قطع می‌کنیم و به دنیای امروز و به جهانِ متفاوت گفتمان مدرن می‌آوریم، اغلب توجّه نمی‌کنیم که چه بر سر «فهم» آن یک جزء (آموزه، مفهوم، موضوع) خواهد آمد. اینجا دیگر نی‌ای از نیستان بریده نشده تا پیوسته به اصل خود، ارجاع دهد بلکه گُلی از گلستان کنده شده است که سرنوشتی جز خشکیدن نخواهد داشت. این جزء کهن در این گفتمان نو، ناچار، کارکردی فانتزی خواهد داشت و همچون گُلی خشکیده، زینت گلدان شیشه‌ای ما خواهد شد. در گفتمانی که هستۀ مرکزی‌اش «انسان‌محوری» و «دنیاگرایی» است و در دنیایی که اقتصادش، روابط فرهنگی-اجتماعی‌اش، بنیادش بر پول و فروش و مارکتینگ و مصرف‌گرایی و لذت‌های تن، استوار است، آموزه‌های مولانا و ابوالحسن خرقانی و امثال ایشان، جز جملاتی که می‌توانند در فروش دمنوش‌های آرام‌بخش به کار آیند، چه کارکرد دیگری می‌توانند داشته باشند؟
ما چه می‌توانیم از آن کاخ عظیم و باشکوه (امّا غیر قابل سکونت) گفتمانِ «ایران دورۀ اسلامی»، برداریم و به دنیای خود بیاوریم؟ تقریباً هیچ. ناچاریم به فروکاستن آن میراث عظیم به چند آموزۀ اخلاقی بسنده کنیم. یک عکس سِلفی جلوی آن بنای باشکوه بگیریم و بعد بگذاریم در صفحۀ اینستاگراممان تا از پرگویی‌ها و پُرنمایی‌**های زمانۀ «هیاهو برای هیچ» عقب نمانیم.

*ایران قرون نخست تا سیزدهم هجری.
**پُرنمایی‌: لغتی که بر پایۀ پُرگویی ساخته‌ام و به معنی «بسیار نمایش دادن» به کار برده‌ام. بدیهی است که این لغت به معنای «بسیار دانا به نظر رسیدن» نیز می‌تواند ایهام داشته و فهمیده شود.
  • ❤ 10
  • 👍 6
  • 👏 1
Post #153 1.21K
سلفی گرفتن با میراث کهن 
(در باب دشواریِ مواجهه با میراث ادبی-معنوی گذشته)
بخش دوم: مواجهۀ همدلانه و تجربۀ من در مواجهه با میراث ابوالحسن خرقانی

اینک ده جلسه از نشست‌های من دربارۀ ابوالحسن خرقانی برگزار شده است. از همان آغاز این دوره، بر آن بودم که اجازه ندهم دیدگاه انتقادی من به سخنان و احوال صوفیه، مانعی در برابر نزدیک شدن به بخشهای خردگریز میراث ابوالحسن (که از قضا شامل بخش عمده‌ای از این میراث است) شود. من کوشیدم با او و نگاه او و احساس او و سخنان او تا آنجا که ممکن است، «همدلانه» مواجه شوم. بنابراین تلاش کردم برای مدتی دیدگاه انتقادی (و بیگانۀ) خود را تعدیل کنم و البته نقاط ضعف آن دیدگاه و لزوم استفاده از «روش همدلانه» در برخورد با متون کهن را هم از همان «خِرَدِ نقّاد» آموخته بودم.
نتیجۀ این رویکرد تازه برای خودم بسیار جالب بود. در بازخوانی سخنان ابوالحسن خرقانی یکی از پرتکرارترین موضوعات، «احساس یگانگی با خداوند» است و من سعی کردم از منظری درونی به این احساس بنگرم. در این نگرش من نه ابوالحسن را متهم به توهم کردم و نه سخنان او را کفرگویی یا شطحیات بی‌پایه به شمار آوردم‌. کوشیدم ببینم که این مرد روستاییِ درس‌نخوانده چه تصویر و تصوّری از خود، خدا و جهان داشته است. تلاش کردم محیط زندگی او را تا آنجا که ممکن است، بازسازی کنم‌. اسیر درخشش چهرۀ او در این سوی تاریخ و زمان نشوم و روزگاری را در نظر آورم که او هنوز در روستای کوچک خود، در خرقان که نزدیک محل زندگی من است، چهره‌ای ناشناخته و کم‌فروغ بود. به نظرم رسید که در مجموع، مردی در شرایط او، بیش از آنکه اهل سخن باشد، اهل سکوت بوده است یا با توجّه به زیست او، اغلب سخنانش نه در نشست‌های خانقاهی که در مزرعه و باغ و در هنگام کار، بر زبان جاری می‌شده و اغلب اوقات کسی هم برای نوشتن آن سخنان، حضور نداشته است. به گمان من میراث ابوالحسن خرقانی پیش و بیش از آنکه میراثی زبانی باشد، میراثی «حضوری» (یا دیداری) بوده است و ما این میراث را هرگز درنیافته و نخواهیم یافت. آنچه در قالب زبان از او و در باب او باقی مانده است (حدود پانصد حکایت و جمله) جزئی بسیار کوچک و نارسا از وجودی است که حدود هزار سال پیش، بیش از هفتاد سال زیسته و درگذشته است. من فکر می‌کنم بیشینۀ میراث ابوالحسن که تنها می‌توانست با دیدن او و درک حضور او فهمیده و تجربه شود (تصوّر کنید که ابوالقاسم قشیری، صوفی صاحب‌عِلم و صاحب‌تألیف در برابر ابوالحسنِ درس‌نخوانده و مدرسه نادیده، تحت تأثیر چه چیزی قرار گرفته بود که زبانش مدتی بند آمده بود؟) ثبت و ضبط نشده و از بین رفته است و کسانی که صد/صد و پنجاه سال پس از مرگ وی سخنان و حکایات بازمانده از او را جمع‌آوری کرده‌اند و کتابی به نام «نورالعلوم» تألیف کرده‌اند هم به احتمال بسیار دست به گزینش زده و شماری از سخنان او را نیاورده و تصویری نادقیق از او ترسیم کرده‌اند. همین کتاب ناقص و نارسا نیز امروزه در دسترس نیست و آنچه در نهایت برای ما باقی مانده است، منتخبات و روایاتی است از نورالعلومِ مذکور.
در این اندک میراث باقی‌مانده، بخش پُررنگ و پُربسامد شامل جملاتی است که او در هنگام گفتن آنها با خداوند «احساس یگانگی» داشته و نوعی وحدت وجود را تجربه می‌کرده است. بخش‌های کم‌رنگ‌تر به ترتیب بسامدشان شاملِ «بیان تمثیلی تجربه‌های شدن (تحول)»، «شرح کوتاه پروازهای خیالی در آسمانها و گرداگرد عرش»، «احساس اندوه»، «ناتوانی از گفتن رازهای درونی»، «شفقت نسبت به تمامی انسان‌ها» و «استقبال از مرگ و فنا» است.
من در بازشناسی و بازگویی میراث ابوالحسن خود را ملزم می‌بینم که به تمامی این وجوه و جنبه‌های شخصیت و دیدگاه او، به صورتی «همدلانه» نزدیک شوم و این جنبه‌ها را بر پایۀ بسامدشان اولویت‌بندی کنم. بر این اساس در میراث ابوالحسن خرقانی وزن آنچه تحت فشار خرده‌گفتمانِ فقه و شریعت و پاره‌ای عوامل دیگر، به «طامات» و «شطحیات» تعبیر شده است، بیش از جنبه‌های دیگر شخصیت اوست. حتّی نوع‌دوستی و شفقت و جوانمردی او نیز از احساس «خدا-مادر» بودن او نسبت به تمامی انسان‌ها نشأت می‌گیرد امّا یکی از دوستان عزیز من که تصویر ابوالحسن در ذهن او بر پایۀ پیش‌فرض جوانمردی و شفقت به خلق ترسیم شده و در اغلب نشست‌های ابوالحسن حضور داشته است، پس از مدّتی تحمّل، از من گله کرد که چرا شخصیت عظیم و جوانمرد ابوالحسن را در غوغای شطحیات بی‌پایه و احتمالاً دروغین منسوب به او تغییر می‌دهم و کوچک می‌کنم؟ به نظر آن دوست عزیز رویکرد مناسب در مواجهه با متون کهن، گزینشِ اجزاء و آموزه‌هایی است که مناسب نیازها و مسائل دنیای امروز باشند. دیدگاه و باوری که من خود، سالها بر آن بودم ولی اکنون در باب آن، پرسش‌ها و تردیدهایی جدّی دارم. پاسخ من به شیوۀ مواجهۀ گزینشی با میراث ادبی کهن، در بخش سوم این یادداشت آمده است.
  • ❤ 9
  • 👍 7
  • 👏 1
Post #152 1.06K
سلفی گرفتن با میراث کهن
(در باب دشواریِ مواجهه با میراث ادبی-معنوی گذشته)
بخش نخست: ابزار و معیار مواجهۀ مؤثّر

یکی از پرسش‌های بنیادینی که شاید حدود یک قرن است همچون سنگی عظیم بر سر راه تمامی اهالی فکر و فرهنگ و ادب ایران قرار گرفته و همچنان لازم است در باب خود آن پرسش و پاسخ‌های آن، گفتگو کرد، این است که «در این دنیای نو، با میراث ادبی کهن خود چه کنیم؟» این میراث را نه می‌توان نادیده گرفت و فراموش کرد و نه می‌توان به سرعت و آسانی شناخت.
از دل این پرسش و پیرامون آن، بسیاری پرسش‌های دیگر سر بر می‌آورد امّا من نمی‌خواهم وارد این عرصۀ دشوار و پرچالش شوم بلکه برآنم که به دریافت‌ها و تجربه‌های شخصی خود، بسنده و تکیه کنم. بنابراین در این یادداشت من فقط از یک دیدگاه شخصی و محدود وارد گفتگو دربارۀ آن پرسش بنیادی خواهم شد و البته برای پاسخ خود به بیان یک‌یکِ مقدّمات نخواهم پرداخت و تنها به برخی پیش‌فرض‌ها اشاره خواهم کرد. این پیش‌فرض‌ها ممکن است در یک تجربۀ دیگر و از منظری دیگر، اعتباری نسبی داشته باشند و یا حتّی بی‌اعتبار باشند.
سالها می‌اندیشیدم که نگاه ما امروزیان به این میراث کهن باید و ناگزیر است از خِرَدی سرچشمه بگیرد که در دنیای جدید به عنوان «خِرَد نَقّاد» شناخته می‌شود و مبنای نگاهش مطالعۀ انتقادی و عمیقِ «زبان» از سطح «واژه» تا «گفتمان» است. این خِرَد نَقّاد، اگر بخواهد به شناختی عمیق و دقیق از میراث ادبی‌-معنوی کهن دست یابد، باید نخست در مرحلۀ «شناخت» و چیستی و چگونگی آن، درنگی به‌سزا داشته باشد. در این مرحله، هدف، فقط هرچه بیشتر دیدن و دریافتن است. ساختن پُلی که بتواند ما را از دنیای امروز به دنیای از دست رفتۀ گذشته ببرد تا در هوای آن لحظاتی نفس بکشیم و چگونگی آن را حتی‌المقدور آنچنان که بوده است، دریابیم. در این مرحلۀ بسیار مهم ملاحظاتی لازم است تا عقل و باورها و ارزش‌های امروزی ما در کار شناخت ما از دنیای گذشته، خلل و سوءبرداشت ایجاد نکنند و ما را نفریبند. ما ایرانیان هنوز این مرحلۀ شناخت میراث کهن‌مان را کامل نکرده‌ایم و تا این مرحلۀ دشوار که شاید نیازمند گفتگوهای خردمندان چند نسل است، به سرانجام نرسد، عقل نقّاد نمی‌تواند غربالی به دست بگیرد (غربال بایسته‌ها و نابایسته‌های رشد و توسعۀ فردی و اجتماعی انسان و جامعه) و با آن به جدا کردن سره از ناسرۀ (شایست و ناشایستِ رشد فردی و اجتماعی) این میراث بپردازد.
به نظر منطقی است اگر کسی این خِرّد نقّاد را که سرچشمه‌ای فلسفی و سرشتی شک‌بنیاد و پوزیتیویستی دارد، بهترین ابزار برای مواجهه با میراثی که در قالبی ادبی و با بنیادی شهودی و خردگریز، بلکه خردستیز، شکل گرفته، نداند امّا هیچ جایگزین و ابزار بهتری وجود ندارد.
من در تمام سالهایی که معلّم ادبیات کهن فارسی بوده‌ام، همواره کوشیده‌ام با چشمانی باز و خردی نقّاد با متون کهن ادبی برخورد کنم و به مخاطب خویش بیاموزم که پیوسته هوشیار باشد و به لایه‌های ناپیدای زبان و گفتمان و متن توجّه کند و اسیر مغناطیس قوی و مکندۀ این متن‌ها و به‌ویژه متون عرفانی، نشود. با این رویکرد و این دیدگاه من همیشه تلاش کرده‌ام که از هر چیز و هر کس و هر پدیده‌ای، «قُدسی‌زدایی» کنم و این قُدسی‌زدایی شاید بیش از بیست سال، مهمترین طرح ذهنی من بوده است. من این طرح ذهنی را نه تنها در مواجهه با دین و عرفان بلکه در برابر ناسیونالیسم هم دنبال کرده‌ام‌.
برای نمونه در کنار و در میان متون آسمانی و سُکرآوری مانند مثنوی و غزلیات شمس، از مکتوباتِ زمینی مولانا و روابط او با اهل قدرت نیز سخن گفته‌ام تا مخاطب ناآشنا را بر اساس وظیفه‌ای که به عنوان معلّم برای خود در نظر گرفته‌ام، از درافتادن در لغزشگاه «پرستش امر قُدسی» محافظت کنم. در خوانش شاهنامه نیز بر لزوم دقّت به «متنیتِ تاریخ» تأکید کرده‌ام تا مخاطب بداند که با یک روایت بالفعل از صدها و بلکه هزاران روایتِ بالقوّۀ تاریخ ایران باستان مواجه است.
از روابط پیچیده تصوّف و قدرت و از انواع فسادهای رایج در خانقاه‌ها سخن‌ گفته‌ام. از بی‌ارزش بودن طامات و شطحیات و ارزمندی نگاه امثال سعدی و حافظ به واقعیت‌های زندگی زمینی. از دیدگاه‌های متفاوت به روایت یک‌سویۀ موفقیت‌های اصلاحات انوشیروان و از جنبه‌های رمانتیک و احتمالاً ساختگی به قدرت رسیدن اردشیر بابکان.
امّا اگر عقل نقّاد، تنها ابزار و بهترین ابزار مواجهه با متون کهن است، آیا می‌توان از ظرفیت‌های آن در «روش‌های مواجهۀ مؤثّرتر» با میراث گذشته، بهره بُرد؟
.
  • ❤ 8
  • 👍 4
  • 👎 1
  • 👏 1
Post #151 1.18K
  • ❤ 13
  • 👍 4
  • 👎 1
Post #150 1.19K
روشنان مهر دورۀ بازخوانی منطق الطیر منطق الطیر عطار نیشابوری در دید و داوری این بنده از حیث انسجام (ساختار کلی داستان و پردازش جزئیات و نسبتشان با هستۀ مرکزی روایت) و تناسب فرم و محتوا بهترین منظومۀ عرفانی زبان فارسی است. خوشبختانه به این منظومه توجه بسیار شده و آن…
هر که چشمِ دولتی بر وی فتاد
جانْش در یک دم، به صد سِر، پی فتاد

تا نیفتد بر تو مردی را نظر
از وجود خویش کی یابی خبر؟

گر تو بنشینی به تنهایی بسی
ره بنتوانی بریدن بی کسی


(منطق‌الطیر چاپ شفیعی‌کدکنی، ابیات ۱۷۰۷-۱۷۰۹)

به جان سپاسگزارِ لطف و عنایتِ دوست صاحب‌دل و نازنین، دکتر مهدی فیروزیان هستم.
  • ❤ 12
  • 👍 1
Post #149 1.13K

Forwarded from روشنان مهر

دورۀ بازخوانی منطق الطیر

منطق الطیر عطار نیشابوری در دید و داوری این بنده از حیث انسجام (ساختار کلی داستان و پردازش جزئیات و نسبتشان با هستۀ مرکزی روایت) و تناسب فرم و محتوا بهترین منظومۀ عرفانی زبان فارسی است.

خوشبختانه به این منظومه توجه بسیار شده و آن را در دانشگاه‌ها هم تدریس می‌کنند. همچنین پس از چندین چاپ بد یا نه چندان رضایت‌بخش از جمله چاپ استاد عزیز ما دکتر #شفیعی‌کدکنی (که مع الأسف مطابق موازین دقیق علمی تصحیح متن و شامل نقل کامل نسخه‌بدل‌ها نیست و البته این عیب اساسی در سایر تصحیحات ایشان از آثار عطار هم وجود دارد) این منظومه سرانجام به دست آقایان دکتر محمود عابدی و تقی پورنامداریان به روشی علمی تصحیح شده است (بر تصحیح ایشان هم نقدهایی وارد است؛ اما اساس کارشان علمی است). امیدوارم باقی منظومه‌های عطار (به‌ویژه خسرونامه که شاید بیشتر به خاطر خطای استاد شفیعی کدکنی و اصرار عجیب ایشان بر خارج دانستن این منظومه از آثار مسلم عطار مدت‌هاست مغفول واقع شده است) نیز به همین ترتیب تصحیح و منتشر شود.

با خوشحالی به اطلاع می‌رسانم دوست عزیز دانشورم جناب دکتر نوید فیروزی دورۀ بازخوانی منطق‌ الطیر را با هدف بررسی ساختار کلّی اثر و چگونگی شکل‌گیری داستان‌های مرغان و نیز بازخوانی بخش‌های مهم متن و سنجش ارزش‌ها و مبانی جهان‌بینی شکل‌دهندۀ آن با دیدگاه‌ها و ارزش‌های انسان امروز برگزار می‌کند. بی‌گمان شرکت در این دوره برای هر کس که دوستدار آشنایی یافتن با ادبیات عرفانی ایران باشد مفید و مغتنم خواهد بود.
@roshananemehr
Telegram 🔹️تنیده زِ دل🔹️ اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: @M_irani_2000
  • ❤ 9
  • 👍 2
Post #148 1.28K
🔹️تنیده زِ دل🔹️ اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: @M_irani_2000
منطق‌الطیر عطار هرچند شهرتی عالم‌گیر دارد و «داستانی‌ست که بر هر سرِ بازاری هست» چندان که باید و شاید، خوانده نشده است.
بحث در ساختار کلّی اثر و چگونگی شکل‌گیری داستان‌های مرغان و نیز بازخوانی بخش‌های مهم متن و سنجش ارزش‌ها و مبانی جهان‌بینی شکل‌دهندۀ آن با دیدگاه‌ها و ارزش‌های انسان امروز، هدف دورۀ بازخوانی منطق‌الطیر عطّار خواهد بود.

اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام: @M_irani_2000
  • ❤ 16
  • 👍 2
Older posts →

About this channel

How can I read @tanidezedel without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for 🔹️تنیده زِ دل🔹️: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does 🔹️تنیده زِ دل🔹️ have?
🔹️تنیده زِ دل🔹️ (@tanidezedel) has 538 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does 🔹️تنیده زِ دل🔹️ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →