TGViewer
Channel Public Channel
🔹️تنیده زِ دل🔹️

🔹️تنیده زِ دل🔹️

@tanidezedel

یادداشت‌های پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی)
نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Subscribers
538
Photos
26
Videos
3
Links
43

Showing posts older than #147 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #145 1.47K
فردوسی (بهشتی)، «پیرِ» اوحدی مراغه‌ای*
(بازنویسی‌شده)
اندکی بیش از هفتصد سال پیش، حوالی سالهای ۷۳۲/۷۳۳ هجری، اوحدی مراغه‌ای شاعر عارف و دانشمند، مدتی زادگاه خود را ترک کرده و ساکن تبریز شده بود تا بلکه بتواند وزیرِ آخرین سلطان مقتدر ایلخانی، ابوسعید بهادرخان، را ملاقات کند.
اوحدی هدیۀ بسیار ارزشمندی برای وزیر آورده بود و بسیار امیدوار بود که با دیدن وزیر و جلب نظر و حمایت او، کار-و-بار و وضعیتِ نابسامانِ زندگی خود و مریدانش را -که در مراغه چشم به راه بازآمدنش بودند- اندکی بهبود بخشد.
وزیر، خواجه غیاث‌الدین محمّد، پسرِ خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی بود و شاید بیش از پدر، حامیِ اهل خرقه و فضل و علم و ادب و هنر.
هنوز موقوفۀ عظیم پدرِ خواجه غیاث‌الدین، «رَبعِ رشیدی»، پذیرای دانشمندان و ادیبان و صوفیانی بود که از دور و نزدیک برای دست یافتن به کتابخانۀ بی‌نظیر و دیگر تجهیزات سزاوار آن، از مسجد و خانقاه و مطبخ و بیمارستان و خوابگاه، عزم تبریز می‌کردند.
اوحدی نیز مثنوی جام‌جم خود را به نام خواجه غیاث‌الدین محمّد کرده و با خود به تبریز آورده بود تا خواجه، هم مرتبه و جایگاهِ او در شاعری و سخنوری را دریابد و هم از وسعتِ علم و دانشِ فلسفی او شگفت‌زده و متأثّر شود و از اینکه چنین اثر ارجمندی به نام او نوشته شده، بر خود ببالد و قدردان زحمات کسی شود که نام او را جاودانه خواهد کرد. امّا دریغ که شماری از صوفیان پرنفوذ تبریز که شاید دلِ خوشی از علم‌گرایان مراغه نداشتند، به بهانه‌های مختلف مانع دیدار اوحدی و خواجه غیاث‌الدین محمّد شدند. از نگاه این صوفیان، اوحدی مراغه‌ای از هیچ پیری «اجازه‌نامۀ ارشاد» نداشت و احتمالاً دروغگو و شاید هم بدعت‌گذار یا حتی کافر** به شمار می‌آمد.
اوحدی ناامید و ناکام و خشمگین، با تمام توان و به بیانی هجوآمیز به رسوا کردن صوفیان و نشان دادن فسادهای آشکار و پنهان ایشان پرداخت و بخشهای بسیار مهم و جالب توجّهی در جام‌جم را به نکوهش ایشان اختصاص داد.
امّا در یکی از این بخش‌های انتقادی (در شرح حال اهل زرق و تلبیس) که در سرزنش زرپرستی و پول‌دوستی و ریاکاری مشایخ صوفیه گفته آمده، از جمله می‌گوید:

سخنی از درون بدر نکند
کِش تخلّص به نام زر نکند

کم بَری زر، زِ زَرق نپْذیرد
پُر بری، زود در بغل گیرد

گر چه گوید که: «هیچ نستانم»
ندهد باز اگر دهی، دانم

به نظرِ اوحدی

شیخ باید که سیم و زر سوزد
تا از او دیگری بیاموزد


و سپس در بیت بعد پای فردوسی را به میان می‌کشد و او را به عنوان الگوی بلندنظری و بی‌توجّهی به مال دنیا ستایش می‌نماید:

گر ندانی تو این درم‌سوزی
زان «بهشتی» چرا نیاموزی؟

کو به عمری چنان کتابی ساخت
پس به پیلی‌درم، یخ‌آبی ساخت...


سپس برای آنکه صوفیان تبریز را از دیدگاه خود در باب بی‌اعتباری معیارهای رسمی و خانقاهی پیر و مراد بودن آگاه کند، فردوسی و بزرگان همانند او را شایستۀ «پیری» می‌داند:

پیر ما آنچنان بزرگانند
نه چنین روبهان و گرگانند


بی‌گمان اوحدی مراغه‌ای نیز بیش از سیصد سال پس از مرگ فردوسی، خود را هم‌درد و هم‌سرنوشت او می‌دیده و خاطر خود را به این همانندی تسلّی می‌‌داده و با دشواری روزگار و کارشکنی اهل روزگار، «دندانِ صبر بر جگر خسته» می‌بسته است.‌


---------------------------------------------------
* این یادداشت برگرفته از مقدّمۀ رسالۀ دکتری نویسنده است که سال ۱۳۹۰ با عنوان «مقدّمه، تصحیح، شرح و تعلیق جام‌جم اوحدی مراغه‌ای» در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی، دفاع شده است.
**تمام ادعاهای مطرح‌شده در این یادداشت برپایۀ نکاتی است که از متن جام‌جم برآمده است.‌
  • ❤ 12
  • 👍 3
Post #144 1.09K

Forwarded from میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی

حمیدرضا رحمانی‌زاده دهکردی:
عکس: زنده‌یاد ادیب‌سلطانی. 1376 هتل هما.
عکاس: نگارنده
گفت‌و‌گو با زنده‌یاد میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی درباره‌ی آثار مانا، جنگ و شاهنامه.
خلبانانی که در اوایل انقلاب زندان بودند با آغاز جنگ، اعلام کردند که ما حاضریم برویم و در خاک عراق دیوار صوتی را بشکنیم و عملیات انجام بدهیم و برای ضمانت، خانواده‌هایمان در دست شما باشند. دولت با این کار موافقت کرد. در شب عملیات آنها، شاهنامه خواندند و همه از جمله رئیس دولت وقت، گریستند.
بدین‌گونه است که گاهی یک اثر نه تنها می‌تواند جاودانه بماند بلکه اثر شگفت گذاشته یا حماسه‌ بیافریند؛ آفریدنی!
@adibsoltanik
  • ❤ 13
  • 👍 1
Post #143 1.18K
احسنت!
(بازنویسی‌شده*)
نمایشنامه‌ای کوتاه در یک پرده
(بر پایۀ ابیات آغازینِ** بخشِ گفتار اندر تاریخِ گفتنِ شاهنامه)

فردوسی وارد صحنه می‌شود‌. به پیش و پس می‌نگرد و به تردید گام برمی‌دارد؛ شب است و نور مهتابیِ کم‌رمقی بر صحنه می‌تابد؛ در گوشۀ صحنه، اتاقی است که گوشه‌ای از آن به نور شمعی روشن است. در تاریک‌-روشنِ آن گوشه گویا زنی در بستر است. زن دیده نمی‌شود و ما فقط صدای او را می‌شنویم. فردوسی دستی بر دیوار اینک بر بالین زنِ ناپیدا ایستاده است.

فردوسی [گویی با خود واگویه می‌کند]: دریغا که نمی‌توانم ایشان را از حال خویش آگاه کنم. همین گوسفندی که امشب خوردند را هم به وام ستانده بودم.
صدای زن: ابوالقاسم رفتند؟
فردوسی: آری مهربان. رفتند. خوردند و بردند.

صدای زن: چه شده؟ چرا رنگ به رخسار نداری؟
فردوسی: هراسیده‌ام مهربان... نَفَسَم تنگ شده است.

صدای زن: هراس؟ مگر نیامده بودند به رونمایی داستان بیژن و منیژه؟ می‌پنداشتم که اینک با چهره‌ای سرخ و سَری مستان و شادمان از میهمان‌خانه باز خواهی آمد. صدای نوشانوش و غوغایشان تا این‌سوی باغ می‌آمد. چه می‌کردند؟ چه می‌گفتند؟ تو چرا هنوز به خویش باز نیامده‌ای؟
فردوسی: از صدای ایشان! از صداهایِ بلند ایشان نَفَس‌ْتنگ شدم. زَهره‌ام گویی آب شد.

صدای زن: صدای ایشان؟! صداهای بلند ایشان؟! چرا صدای بلند؟ چه می‌گفتند؟
فردوسی: هیچ. احسنت می‌گفتند! احسنت و بس. داستان که خوانده می‌شد مرا و سفره را گویی از یاد بردند. برخاستند و گرد راوی جمع شدند. پنداری نه از می که از زیبایی داستان مست و مدهوش شده‌اند. مستانه احسنت می‌گفتند و آفرین می‌کردند. بعد هم همان نسخۀ سواد مرا بردند تا به کاتبان توس بسپارند و به یادگار بدارند. هیچ کس در چشم من ننگریست تا بلکه رنج مرا ببیند. گویا کارگری بی‌مُزد بودم از رنجِ کار نیاسوده و از دور در اربابانی می‌نگریستم که برای بردن و خوردنِ دسترنجِ من شادان و مستان گرد آمده‌اند. گوسپند و شراب را خوردند و کتاب را بردند.
صدای زن: و تو هیچ نگفتی؟ همچون آن کَرَت که دم نزدی؟!
فردوسی: چه می‌توانستم گفت؟ می‌گفتم اینک ابوالقاسمِ باژی به روزگاری درافتاده است که چشمش به گشایش بندِ بدره‌های شماست؟! چنین خواری‌ای مرا گوار نبود‌. باغی دیگر خواهم فروخت اگر کسی بخرد.
صدای زن: کدام باغِ دیگر؟ ای کاش «بزرگان و بادانش‌آزادگان» پی‌به‌دل‌بُرِ تو می‌بودند.
فردوسی: ای کاش به جای آنکه صدای تو در مستی در سرم بپیچد، خود اینک در برابرم نشسته بودی.

شمع خاموش می‌شود و پرده فرومی‌افتد.
--------------------------------------------------
* نمایشنامۀ کوتاه «احسنت» پس از گفت‌وگوهایی که با دوست گران‌مایه، دکتر علی شاپوران، داشتم و در پی روشنگری‌های ایشان، بازنویسی شد.

**چو بگذشت سال از برم شست‌وپنج
فزون کردم اندیشه و درد و رنج

به تاریخِ شاهان نیاز آمدم
به پیش، اخترِ دیرساز آمدم

بزرگان و بادانش‌آزادگان
نبشتند یکسر همه رایگان

نشسته نظاره من از دورشان
تو گفتی بُدَم پیشْ مزدورشان

جز اَحسنت از ایشان نَبُد بهره‌ام
بِکَفت اندر احسنتشان زَهره‌ام

سرِ بدره‌های کهن بسته شد
وزان بند، روشن‌دلم خسته شد...

(شاهنامه، چاپ هشت جلدی خالقی مطلق، جلد هشتم، ص ۴۸۶).
  • ❤ 17
Post #142 982
اطلاعات بیشتر @M_Irani_2000
آغاز دوره: ۸ مهرماه
  • 👍 4
Post #138 8.43K
کارگاه آموزشِ روخوانیِ شاهنامه
اطلاعات بیشتر: @M_Irani_2000

توضیحی برای پاسخ به پرسشی که برخی دوستان علاقه‌مند مطرح می‌کنند.
در دورۀ کوتاه آموزش روخوانی شاهنامه (۵ جلسه) هم‌پای توضیحاتی که دربارۀ تلفظ واژگان و برخی ساختارهای نحوی پُرتکرار شاهنامه داده خواهد شد، شرکت‌کنندگان باید خود، متن‌خوانی کنند و خواندن را در عمل، تجربه و تمرین نمایند. در این دوره به بازخوانی بخش «اشکانیانِ» شاهنامه خواهیم پرداخت. بخش مذکور که پس از اشاره‌ای گذرا به اشکانیان، روایتی منظوم از «کارنامۀ اردشیر بابکان» است، هم نمونه‌ای مناسب برای نشان دادن شیوۀ تاریخ‌نگاری ساسانیان به شمار می‌آید و هم از بخش‌های کمترخوانده‌شده‌ای‌ست که برای تمرین روخوانی شاهنامه، مناسب است.
  • ❤ 5
  • 👍 5
  • 👏 1
Post #132 2.18K
نظامی از نماهایی دیگر
(نمای دوم: «آب خفته» یا نگران و آشفته؟ بخش دوم)

و بالاخره نگرانی دیگر نظامی مربوط است به پسرش، محمّد. تک‌فرزندِ جوانی که میراث‌ پدر از آنِ اوست. نظامی در هفت‌پیکر یک جا اشاره‌ای مبهم دارد که احتمالاً طرفِ خطابش محمّد است:
من که مشکل‌گشای صد گِرِهَم
دهخدای ده و برونِ دِهَم
گر درآید ز راه، مهمانی
کیست کو در میان نَهَد خوانی؟
عقل داند که من چه می‌گویم
زین اشارت که شد چه می‌جویم
نیست از نیستی شکست مرا
گِلِه زان کس که هست هست مرا

امّا چرا نظامی، «دهخدای ده و برونِ ده»، نگران آن است که اگر مهمانی داشته باشد، کسی را ندارد که در برابر مهمان سفره‌ای پهن کند؟ چرا از «آن کس که هست»، احتمالاً محمّد، گِلِه دارد؟ آیا محمّد از پدر دلخور شده و (موقتاً) او را ترک کرده است؟ چرا؟
نظامی در بخش نصیحت فرزند خویش همان حرفهایی را به پسرش می‌زند که هر پدری در آن روزگار ممکن بود به پسر نوجوان خود بگوید؛ توجه به نیک‌نامی، جُستنِ همنشینِ خوب، اعتماد نکردن به روزگار و امثال این موارد امّا یک موضوع در بخش نصیحتِ محمّد جالب توجّه است. شاعر در قسمتی از ابیات این بخش خطاب به فرزندش می‌گوید که غیر از سایۀ هنرِ خویش نمی‌خواهد در سایۀ غیری قرار گیرد:
گرچه طبعم ز سایه پرخطر است
سایبانم شمایلِ هنر است
سایه‌ای در جهان ندارد کس
کو بره نیست پیش و گرگ از پس

سپس از پیری و حرصِ خویش سخن می‌گوید:
گرچه برنایی از میان برخاست
چه کنم؟ حرص همچنان برجاست...
گویی این سکّه نقد ما دارد؟
یا همه کس خود این بلا دارد؟

در اینجا نمی‌توان گفت منظور شاعر حرص نوع آدمی است. نظامی اینجا حرص خودش را می‌گوید. منظور او از طرح این موضوع چیست؟
او پس از بیتِ اخیر خطاب را از پسرش به سوی خداوند برمی‌گرداند:
باز دار ای دواکُنِ دلِ من
از زمین‌بوسِ هر کسی گِلِ من...
آنچه زو خاطرم پریشان است
بکُن آسان که بر تو آسان است
گردنی دارم از رسن رَسته
مَکُنَم زیر بار خس خسته

چه چیزی خاطرِ شاعر را پریشان داشته است؟ آیا او نگران پاداشِ هفت‌پیکر است؟ و چرا این دعا را در بخش نصیحت محمّد گنجانده است؟
آنگاه گویی دیگربار محمّد را خطاب قرار می‌دهد:
من که قانع شدم به دانۀ خویش
سَرورَم چون صدف به خانۀ خویش
سروری به که یار من باشد
سر پرستی چه کار من باشد؟

امّا این سخنان چرا در خطاب به محمّد، گفته شده‌اند؟ آیا ممکن است محمّد، پسرِ نظامی، از پدر خواسته باشد که به جای فرستادن هفت‌پیکر به مراغه و انتظار کشیدن و حرص خوردن، خود به دربار کُرپ‌ارسلان برود و تا پایان بررسی اثر و مشخص شدن چند و چون پاداش خود در مراغه بماند؟ و نظامی با این پیشنهاد پسر مخالفت کرده باشد و به فرستادن اثر بسنده کرده باشد؟ و پسر از پدر رنجیده باشد و او را ترک کرده باشد و اضطراب و تشویش شاعر را بیشتر کرده باشد؟

به نظر می‌رسد این احتمالات دور از ذهن نیستند.‌
  • 👍 14
  • ❤ 4
Post #130 1.75K
نظامی از نماهایی دیگر
(نمایِ دوم: «آبِ خفته» یا نگران و آشفته؟ بخش اوّل)

هرچند زبان و بیانِ استعاریِ نظامی همیشه نوعی فاصله و وقار در برابر بروزِ احساسات و افکارِ صریحِ او ایجاد می‌کند، نگرانی‌هایِ او در هفت‌پیکر چندین جا از لابه‌لایِ استعاره‌ها و کنایات سر برآورده است. ریشۀ نگرانی‌های نظامی از این مسائل آب می‌خورَد:

- سرنوشتِ هفت‌پیکر در دربارِ کُرپ‌ارسلان
- قضاوت‌هایِ مردم گنجه دربارۀ ثروت و زندگی نظامی
- و اختلافِ نظر با پسرش، محمّد، دربارۀ رفتن به دربارِ کُرپ‌ارسلان.

با درنظرگرفتن این نکته که در دنیای قدیم هیچ ساز و کار قانونی(یا غیرقانونی)‌ای برای گرفتن «حق‌ُالتّألیفِ» شاعران وجود نداشت و شاعری که چند ماه یا چند سال از عمرش را صَرفِ سرودنِ یک اثر می‌کرد، ممکن بود بی هیچ دلیلِ روشنی به سرنوشتِ فردوسی دچار شود، باید به نظامی حق بدهیم که با آن «سخنِ» استادانه نگران «سخا» باشد:
سخنی خوشتر از نوالۀ نوش
کی سخا سوی من ندارد گوش؟

و سعی کند پیش از دریافتِ جایزه‌ای که به پس از تحویل و بررسیِ اثر موکول شده، با نسبت دادنِ کار به تقدیر و طالع، از نگرانیِ خود بکاهد:
در سخا و سخن چه می‌پیچم؟
کار بر طالع است و من هیچم

و غیر از این طالع، چه چیزی در دنیای کهن می‌توانست سرنوشتِ تلخ و عبرت‌آموز بزرگترین حماسه‌سرایِ ایران را توضیح دهد و توجیه کند؟
نسبتِ عَقربی‌ست با قوسی
بُخلِ محمود و بذلِ فردوسی

نظامی امیدوار است که سفارش‌دهندۀ هفت‌پیکر، علاء‌الدین کُرپ‌ارسلان، به اثر او توجّه کند:
این سخن را که جاه می‌خواهم
مدد از فیضِ شاه می‌خواهم...

و پس از دیدن این اثرِ ارزشمند، خود، بهایِ آن را تعیین نماید:
نقصِ دُر باشد اَر بَها کُنَمِش
هم به تسلیمِ شه رها کنمش

شاعر چشم‌به‌راهِ پاسخ ارزیابی هفت‌پیکر است؛ دبیر شاه نتیجه را خواهد نوشت:
روی اگر سرخ و گر سیاه بُوَد
نقشبندِش دبیرِ شاه بود

نظامی تصریح می‌کند که به عنوانِ شاعر، وظیفۀ خود را به بهترین شکلی انجام داده است:
بر من آن شد که در سخن‌سنجی
ده‌دهی زر دَهَم نه ده‌پنجی

و با یادآوری ارزشِ کار خود می‌کوشد دیگربار نگرانی از ناکامیِ احتمالیِ خود در دریافت پاداش را کم کُنَد:
نخرد گر کسی عبیرِ مرا
مُشکِ من مایه بس، حریرِ مرا

در ابیات بخش‌های مختلف مقدمۀ هفت‌پیکر این حالت خوف و رجای نظامی که ناشی از همان عدم اطمینان او به چگونگی برخورد و چند و چون سخای حاکم مراغه است، چشمگیر است.

نظامی همچنین نگران قضاوت‌های مردم گنجه دربارۀ زندگی و ثروت خویش است. او می‌گوید در شهر به «آبِ خفته» مشهور شده است:
بر طریقی روم که رانندم
لاجرم «آبِ خفته» خوانندم

قدما ظاهراً بر آن بوده‌اند که طلا در آب‌های خفته (راکد) تولید می‌شود و گویا رندانِ گنجه در دادن لقبِ «آبِ خفته» به نظامی، علاوه بر آنکه به ثروتِ او چشم داشته‌اند، به کنایه، شیوۀ آسودۀ زندگی‌اش را نیز خاطرنشان می‌کرده‌اند. این طعنه‌ها نظامی را برمی‌آشفته و به خاطرنشان کردن وضعیتِ مالی خود در جوانی وامی‌داشته:
تا درین کورۀ طبیعت‌پز
خامی‌ای داشتم چون میوۀ رز
روزگارم به حصرمی می‌خورد
توتیاهای حصرمی می‌کرد
چون رسیدم به حدّ انگوری
می‌خورم نیش‌های زنبوری

جالب است که نظامی در دفاعیۀ خویش نیز دلایلی زیباشناسانه به کار می‌گیرد و می‌گوید آبِ خفته، سیم (یخ شبیه نقره) است و منظور او آن است که ثروتِ من آنچنان که شایعه‌سازانِ گنجه می‌گویند، زیاد نیست:
آب گویند چون شود در خواب
چشمۀ زر بود نه چشمۀ آب
غلطند، آبِ خفته باشد سیم
یخ گواهی دهد برین تسلیم
سیم را کی بود مثابتِ زر؟
فرق باشد ز شمس تا به قمر
  • 👍 8
  • ❤ 1
Post #129 898
نظامی از نماهایی دیگر
(نمای نخست: دهخدای دِهِ حَمدونیان، بخش دوم)


مثالِ شاه را بر سر نهادم
سه جا بوسیدم و سر برگشادم...


به عزمِ خدمتِ شه جَستم از جای
درآوردم به پشتِ بارگی، پای

بُرون راندم سویِ صحرا، شتابان
گرفته رقص در کوه و بیابان

ز گوران تَک ربودم در دویدن
گرو بردم ز مرغان در پریدن

ز رقصِ ره نمی‌شد طبع، سیرم
ز من رقّاص‌تر مَرکب به‌ زیرم


همه ره سجده می‌بردم قلم‌وار
به تارَک راه می‌رفتم چو پرگار

به هر منزل کزان ره، می‌بُریدم
دعایِ دولتِ شه می‌شنیدم

به هر چشمه که آبی تازه خوردم
به شُکرِ شَه دعایی تازه کردم


نسیمِ دولت از هر کوه و رودی
ز لطفِ شاه می‌دادم درودی...

چو بر خود رنجِ ره کوتاه کردم
زمین‌بوسِ بساطِ شاه کردم

پیش از آنکه نظامی وارد بزم شاه شود، همان ابیات برچیدنِ بساطِ شراب آمده است‌ و پس از آن صحنۀ ورود نظامی به مجلس:

درون رفتم تنی لرزنده چون بید
چو ذرّه کو گراید سویِ خورشید

سرِ خود همچنان بر گردنِ خویش
سرافگنده فگنده هر دو در پیش

بدان تا بوسم او را چون زمین، پای
چو دیدم، آسمان برخاست از جای...

چو بر پای ایستادم گفت: بنشین
به سوگندم نشانْدْ، این منزلت بین!

نظامی مفتخر به اینکه در مجلسِ قزل‌شاه منزلتِ نشستن دارد، شروع در سخن گفتن می‌کند:

از آن بذله که رضوانش پسندد
زبانی گر به گوش آرد، بخندد

نصیحت‌ها که شاهان را بشاید
وصیّت‌ها کزو درها گشاید...

گهی چون ابرشان گریه گشادم
گهی چون گل نشاط خنده دادم

در ادامه، راویِ شعرهای نظامی، بخش‌هایی از خسرو و شیرین را در محضر شاه می‌خوانَد‌. قزل‌شاه از روی لطف دست بر شانۀ نظامی می‌نهد و سپس از وی می‌پرسد که آنچه از طرف برادرش، اتابک شمس‌الدینِ جهان‌پهلوان، قرار بوده به او دستمزد داده شود و شامل دو دِه بوده، به نظامی رسیده؟

برادر کو شهنشاه جهان بود
جهان را هم مَلِک، هم پهلوان بود

بدان نامه که بردی سالها رنج
چه دادت دستمزد از گوهر و گنج؟


شنیدم قرعه‌ای زد بر خلاصت
دو پاره دِه نوشت از مُلکِ خاصت

چه گویی؟ آن دِهَت دادند یا نه؟
مثالِ دِه فرستادند یا نه؟

نظامی که دریافته قزل‌شاه قصد دارد پاداشی درخور به او ببخشد در پاسخ، بارِ دیگر زبان به شُکر و ثنای وی می‌گشاید و می‌گوید من برای پول شعر نسرودم:

چو دانستم که خواهد فیض دریا
که گردد کار بازرگان مهیّا...

دعایِ تازه‌ای خواندم چو بختش
به گوهر بر گرفتم پایِ تختش

چو برخواندم دعای دولت شاه
ز بازی‌هایِ چرخش کردم آگاه

که من یاقوتِ این تاجِ مکلّل
نه از بهر بها بر بستم اوّل...


مرا مقصود ازین شیرین فسانه
دعایِ خسروان آمد بهانه

بالاخره قزل‌شاه که از روی سخنان غیرمستقیم و دعاهای نظامی درمی‌یابد پاداشی به او داده نشده است، دستور می‌دهد سندِ مالکیت یک روستا را به نام نظامی بنویسند:

پذیرفت آن دعا و حمد را شاه
به اِخلاصی که بود از دل بدو راه

چو خو با حمد و با اخلاصِ من کرد
دهِ حمدونیان را خاص من کرد

به مملوکی خطی دادم مسلسل
به توقیعِ قزل‌شاهی مسجّل

که شد بخشیده این دِه بر تمامی
ز ما بر زاد بر زاد‌ِ نظامی



این یادداشت ادامه خواهد داشت.
  • 👍 13
  • ❤ 2
  • 👎 1
  • 👏 1
  • 🤔 1
Post #128 839
نظامی از نماهایی دیگر
(نمای نخست: دهخدایِ دِهِ حَمدونیان، بخش اوّل)

«حَفِظتَ شیئاً و غابَت عَنکَ اشیاءُ»
تصویری که از نظامی گنجه‌ای در ذهنِ تاریخیِ ما ایرانیان نقش بسته است، پیش و بیش از آنکه او را نشان دهد، بخشی از آرمان‌های اخلاقیِ ذهنِ ما را می‌نمایاند.
نظامیِ ذهنِ ما شاعری‌ست آرمانی، محجوب و گوشه‌نشین و زاهد؛ از دنیا کرانه کرده، در گوشۀ انزوای خویش، سرگرم خلق افسانه‌های هوش‌رُبای خویش؛ بی‌اعتنا به دنیای دَنی و حوادثِ مدنی.
اگرچه امروزه شاید تصویر اغراق‌آمیز و بی‌اساس دولتشاه سمرقندی از نظامی «که پیرمردی حقیر بر پاره‌نمدی بر در غاری نشسته و مُصحَفی و دواتی و قلمی و مُصلّائی و عصائی و کاغذی چند در پیش نهاده». [تذکرة‌الشعراء، چاپ اساطیر، ص ۱۲۸] توجّهی را جلب نکند و اعتباری نداشته باشد، چهره‌ای که فِی‌المَثَل جامیِ قرن نُهُمی [در نَفَحات‌ُالاُنس، چاپ اطلاعات، ص ۶۰۶] و وحیددستگردی قرن چهاردهمی [گنجینه، چاپ نشر قطره، ص ۲۵] و خالقی‌مطلق قرن پانزدهمی [نظامی، چاپ بنیاد موقوفات افشار، ص ۶۷] از او ترسیم کرده‌اند نیز همچون عکس‌هایِ پِرسِنِلی، تصویری ناتمام و ناشناس و محو به نظر می‌رسد و محصولِ نگرشی گزینشی به اشعار اوست.
گزینشی که می‌خواهد قهرمانِ مردم را در قالبی زاهدانه و فرابشری و درویش‌مآب نشان دهد و بر بایسته‌ها و ضروریاتِ بشر و واقعیت‌هایِ زندگی بشری چشم بپوشد.
ذهن تاریخیِ اسطوره‌ساز ما ترجیح می‌دهد افسانۀ قهرمانی ناکام چون فردوسی را بازگوید و بشنود تا کامروایی‌هایِ نظامی در به دست آوردن ثروتی قابل‌ملاحظه از راه انتخابِ دقیقِ مَمدوحانِ نام‌جوی.
بله. نظامی، شاعر بزرگ و کم‌نظیر ما، اگرچه منزوی بوده در زُهد و فقر نمی‌زیسته و اتفاقاً ثروتی سزاوار داشته است. او از سرنوشتِ تلخِ فردوسی درس‌ گرفته، با هوشیاریِ بسیار تحوّلات جهانِ اطراف را دنبال کرده و وابستۀ هیچ درباری نشده است تا علاوه بر حفظ منزلتِ زاهدانۀ خود بتواند شش اثر خود را به دربار شش نفر [نک: گنجینه، ص ۶۷] در شش حاکم‌نشینِ مختلفِ آذربایجان و اطرافِ آن، بفرستد و برای هریک جایزه‌های درخور -از هزاران سکّۀ طلا و نقره و اسب و اَستَر و جامه‌های گران‌بها تا سندِ مِلکیِ یک روستا- دریافت نماید.
از جمله ابیاتی که در شکل دادنِ تصویرِ نظامی بسیار مورد توجّه قرار گرفته و در ترسیم شخصیتِ زاهدانۀ او نقشی پُررنگ داشته، ابیاتی است که او دربارۀ ملاقات خود با اتابک عثمانِ ایلدُگُز (قزل‌ارسلان) سروده است. او در این ابیات می‌گوید که شاه به احترامِ آمدنِ او دستور داده بساطِ شراب را برچینند:

چو دادندش خبر کآمد نظامی
فزودش شادیی بر شادکامی
شکوهِ زهدِ من بر من نگه داشت
نه زان پشمی که زاهد در کُلَهْ داشت
بفرمود از میان، می برگرفتن
مُدارایِ مرا پی برگرفتن

گزینش‌گران، این ابیات را از بخشِ «طلب کردن قزل‌شاه حکیم نظامی را» در پایان خسرو و شیرین برداشته‌اند، امّا نکته‌های دیگری را که در همین بخش مورد اشاره قرار گرفته، نادیده‌ انگاشته‌اند.
اتابک شمس‌الدین ابوجعفر محمّدِ ایلدُگُز، ممدوح نظامی در خسرو و شیرین، پیش از اتمام سرایش این منظومه می‌میرد و مرگِ او موجب نگرانی‌های به‌جایِ نظامی دربارۀ سرنوشت وعده‌هایی که برای سرودن خسرو و شیرین به او داده بوده‌اند، می‌شود:

شکایت‌گونه‌ای می‌کردم از بخت
که در بازو کمانی داشتم سخت

بسی تیر از کمان افکنده بودم
نشد بر هیچ کاغذ کازمودم...

خریدندش به چندان دلپسندی
رساندندش به چرخ از سربلندی

پذیرفتند چندان ملک و مالم
که باور کردنش آمد محالم

بسی چینی‌نوردِ نابریده
بجز مشک از هوا گردی ندیده

همان خَتلی‌خَرامِ خسروانی
سرْ‌افسار‌ِ زر و طوق کیانی

به تشریفَم حدیث از گنج می‌رفت
غلام از ده، کنیز از پنج می‌رفت...

پذیرنده چگونه رخت برداشت!
زمینِ کِشته را نَدروده بگذاشت...

پس از این، پیکی از سوی قزل‌ارسلان، برادرِ ممدوح درگذشته، به نزد نظامی می‌آید و نظامی را به اردوی قزل‌ارسلان که به سی فرسنگی گنجه آمده است، فرا می‌خواند؛ شوقِ نظامی برای رسیدن به اردوی قزل‌ارسلان، شگفت‌انگیز است:
  • 👍 8
  • ❤ 1
Post #125 845
بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار تو چراغ خود برافروز بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار برگزار می‌کند: آشنایی با اندیشه‌های مولانا و خوانش غزلیات شمس تبریزی (دورهٔ نخست- ۴ جلسه) مدرّس: مهدی فیروزیان آغاز دوره: پنجشنبه ۱۱ مردادماه ۱۴۰۳ (جلسات هفتگی است و ساعت ۱۰ صبح پنجشنبۀ هر هفته برگزار می‌شود)…
شورانگیزی دل‌رُبای غزلیات شمس که بیش از هرچیز برخاسته از موسیقیِ چندبُعدی آن است، در تاریخ شعر فارسی، نظیری ندارد.
دوست گرانقدرم دکتر مهدی فیروزیان که در ادبیات و موسیقی، هر دو، دانشمند و چربدست است، دوره‌ای برای آشنایی با غزلیات شمس برگزار خواهد کرد که مطمئنم دوستانی را که در آن شرکت خواهند کرد، برای حضور در دوره‌های بعد مشتاق‌تر و بی‌تاب‌تر می‌کند.
  • 👍 9
  • ❤ 2
  • 👎 2
Post #124 907

Forwarded from بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار

تو چراغ خود برافروز

بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار برگزار می‌کند:
آشنایی با اندیشه‌های مولانا و خوانش غزلیات شمس تبریزی (دورهٔ نخست- ۴ جلسه)
مدرّس: مهدی فیروزیان

آغاز دوره: پنجشنبه ۱۱ مردادماه ۱۴۰۳ (جلسات هفتگی است و ساعت ۱۰ صبح پنجشنبۀ هر هفته برگزار می‌شود)
محل برگزاری: کانون زبان پارسی (تهران، خیابان ولی‌‌عصر، سه‌راه زعفرانیه، خیابان عارف‌نسب، شمارهٔ ۱۲)

این دوره برای دانشجویان با ۳۰ درصد تخفیف برگزار می‌شود.
تلفن تماس برای ثبت نام: ۲۲۷۱۳۹۳۶-۲۲۷۱۶۸۳۲

بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار؛ تعمیم زبان فارسی، تحکیم وحدت ملّی و تمامیت ارضی

@AfsharFoundation
  • 👍 4
  • ❤ 1
  • 👎 1
  • 🤔 1
Post #122 929
«...تسلیم هرزه‌گرد قضا و قدر...»

هنوز هم همانند «وقتی که من بچه بودم»* ارواح خیالی گذشتگان در رؤیاهای مِه‌آلودم، ظاهر می‌شوند. از میان ایشان آنگاه که تمثال‌های خیالی شاعران و نویسندگان را می‌بینم، در برابر هریک احساساتی متفاوت دارم. در برابر مجسمۀ مرمرین فردوسی یکسره احترام و کوچکی و ستایش و اندکی خجالتم. در برابر شبح باشکوه خاقانی آمیزه‌ای از ترس و احترامم و در برابر تصویر جوانمرگِ فروغ، لبخندی همدلانه و محو بر لب دارم.
گاه از برخی‌شان خجالت می‌کشم و یکی از این کسان که در برابرش از شرم و خجالت سر نمی‌توانم بلند کنم، میرزادۀ عشقی (۱۲۷۳-۱۳۰۳) است. پنداری من و ما، همه، در قتل او مشارکت داشته‌ایم. قتل، تنها کشتنِ جسم او نبود، فراموش کردن خودِ او بود؛ یادِ او و شعرِ او.

خاکم به سر، ز غصّه به سر، خاک اگر کنم
خاکِ وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟

آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم

من آن نیم که یکسره تدبیرِ مملکت
تسلیمِ هرزه‌گردِ قضا و قدر کنم

زیر و زبر اگر نکنی خاکِ خصمِ ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم

جائیست آرزوی من اَر من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم

هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بَتَر کُنم!

من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم

معشوق «عشقی» ای وطن، ای عشق پاکِ من!
ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم:

«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم »


* برگرفته از شعر اسماعیل خویی (۱۳۱۷-۱۴۰۰).
  • ❤ 4
  • 😢 1
Post #121 2.02K
«راوی»

۱۰۳ سال از انتشار نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوۀ نوین گذشته است ولی این داستان هنوز هم یکی از مهم‌ترین داستان‌های کوتاه تاریخ ادبیات ایران به شمار می‌آید. محمدعلی جمالزاده «فارسی شکر است» را در آغاز قرن گذشته (سال ۱۳۰۰) نوشت و در تمام این یک قرن، ایران، عرصۀ کشمکش پیدا و پنهان شخصیت‌های داستان او بوده است.
داستان «فارسی شکر است» در نگاه نخست نگران وضعیت پیچیده و سرنوشت نامعلوم زبان فارسی در زد و خورد میان سنّت و مدرنیسم است ولی چهار شخصیت اصلی این داستان هنوز که هنوز است هر یک نمایندۀ یک گروه خاص اجتماعی‌ در ایران اند.
«راوی» داستان به محض ورود به ایرانِ اواخر قاجار در بندرانزلی بازداشت می‌شود و به محبس می‌افتد. در آنجا نخست با «آقا شیخ» عربی‌دان مواجه می‌شود که نماینده گروه مذهبی جامعه است. سپس یک «فرنگی مآب» می‌بیند که با به کاربردن لغات فرنگی لابه‌لای فارسی شکسته‌بسته‌اش چهرۀ اغراق‌آمیزی از گروه اجتماعی مدرن جامعه نمایش می‌دهد و در نهایت «رمضان» بیچاره به محبس می‌افتد که نماینده عوامِ مردم محسوب می‌شود. رمضان که از روی لباس راوی تصور کرده راوی فرنگی است و حرف او را نخواهد فهمید برای پرسیدن دلیل حبس و کم کردنِ ترس و تسلّایِ دل، نخست به آقا شیخ و سپس به فرنگی‌مآب نزدیک می‌شود ولی حرفهای هیچ‌یک از ایشان را نمی‌فهمد و در تاریکی محبس از ترس داد و فریاد راه می‌اندازد. راوی داستان به او نزدیک می‌شود و او را دلداری می‌دهد و آرام می‌کند. رمضان وقتی می‌بیند راوی به زبانی قابل فهم با او سخن می‌گوید ضمن شادمان شدن و آرامش یافتن به راوی می‌گوید این دو (آقا شیخ و فرنگی‌مآب) ایرانی نیستند. راوی سخن رمضان را نمی‌پذیرد و به رمضان اطمینان می‌دهد که هر دوی این افراد ایرانی هستند و بایستۀ احترام.
راویِ «فارسی شکر است» تنها شخصیتی است که می‌تواند با تمام افراد دیگر داستان رابطه‌ای آگاهانه و دوستانه داشته باشد و در حالیکه که هیچ‌یک از این گروه‌های سه‌گانه نمی‌توانند حرف یکدیگر را بفهمند و یکدیگر را درک کنند و بپذیرند، راوی با تمامی آنها دوستی و همدلی می‌کند. این سازگاری راوی با همگان نه از روی نفاق و به قصد فریب آنها که از سر دانایی و باور به حقوق انسانی ایشان است. راوی با تمامی این گروه‌ها اختلاف نظر دارد و افراط و تفریط و ناآگاهی ایشان را به زبانی طنزآلود، نقد می‌کند ولی در عین حال تمام ایشان را محترم می‌شمارد و ایرانی (صاحب حقوق شهروندی) می‌داند. ایران سرزمینی رنگارنگ و وسیع است.
  • ❤ 12
  • 👍 2
Post #120 863
روشنان مهر بازخوانی هفت پیکر نظامی گنجه‌ای به‌خوبی در ایران شناخته نشده و چنان‌که باید قدر ندیده است. آنان که در شناخت نظامی کوشیده‌اند نیز به هفت پیکر کمتر از دیگر منظومه‌های پنج گنج او پرداخته‌اند و توجه به مخزن الأسرار و خسرو و شیرین دانشگاهیان را از پرداختن به این…
چون شبنم اوفتاده بُدم پیشِ آفتاب
مِهرَم به جان رسید و به عَیّوق* بَر شدم


سپاسگزارم از لطف دوستِ ادیب و هنرمند، دکتر مهدی فیروزیان عزیز و «روشنانِ مهر»ش.

*عَیّوق ستاره‌ای است در صورتِ فلکیِ ارّابه‌ران و در شعر کهن نمادگونۀ دوری و بلندی است.
  • ❤ 10
  • 👍 1
Post #119 813

Forwarded from روشنان مهر

بازخوانی هفت پیکر

نظامی گنجه‌ای به‌خوبی در ایران شناخته نشده و چنان‌که باید قدر ندیده است. آنان که در شناخت نظامی کوشیده‌اند نیز به هفت پیکر کمتر از دیگر منظومه‌های پنج گنج او پرداخته‌اند و توجه به مخزن الأسرار و خسرو و شیرین دانشگاهیان را از پرداختن به این منظومه که شاهکاری بی‌مانند و به گمان بنده بهترین اثر نظامی است، بازداشته است.
خبر برگزاری دورۀ آشنایی با هفت پیکر نظامی با تدریس دوست عزیزم آقای دکتر نوید فیروزی، که دانشوری نکته‌سنج و سخندان است، مایۀ شادمانی‌ام شد. امیدوارم استقبال دوستداران فرهنگ و ادب گرانسنگ ایران‌زمین از این دوره زمینه‌ساز تداوم یافتن برگزاری دوره‌هایی دیگر از این دست باشد.
@roshananemehr
Telegram 🔹️تنیده زِ دل🔹️ @Gazelle_G. شروع دوره، یکشنبه ۱۰ تیر، ثبت‌نام
  • 👍 5
  • ❤ 4
Post #118
🔹️تنیده زِ دل🔹️ pinned «توضیحی دربارۀ دورۀ بازخوانی هفت‌پیکر منظومۀ تقریباً ۵۱۰۰ بیتی هفت‌پیکر را می‌توان به چهار بخش تقسیم کرد: ۱. مقدمه (شامل حدود ۸۰۰ بیت در ستایش خداوند و پیامبر اسلام و علاءالدین کرپ‌ارسلان ممدوح نظامی و بیان انگیزه و دلیل تألیف اثر) ۲. بخش مربوط به کودکی…»
Post #117 1.24K
(صفحۀ ۲)

بالجّمله مُحالست که مشّاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر بَرَد چین و شکن را

جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادیِ اصلاح‌، رهِ تازه‌شدن را

ایران بُوَد آن چشمۀ صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیرِ ذَقَن را

کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بِزْداید از این چشمه‌، گِل و لای و لجن را؟

هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرَد سویِ چنبر، سرِ گم‌گشته‌رَسَن را

اصلاح ز نامرد مخواهید که نَبْوَد
یک مرتبه‌، شمشیرزن و دایره‌زن را

من نیک شناسم فَنِ این کهنه‌حریفان
نَحوی به عمل نیک شناسد «لَم» و «لَن» را

آن گُرْسنه‌چشمی که بگیرد ز سر قهر
املاکِ رعایا و کند بلع، ثمن را

وان کهنه‌حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شَری جمله قوانین و سُنَن را

طامع نکند مصلحتِ خویش فراموش
لقمه به مَثَل گم نکند راهِ دهن را

جز فرقهٔ مصلح نکند دفعِ مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را

بی‌تربیت‌، آزادی و قانون نتوان داشت
«سَعفَص» نتوان خواند، نخوانده «کَلِمَن» را

امروز امیدِ همه زی مجلسِ شوراست
سر باید کآسوده نگه دارد تن را

گر سر عملِ متّحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را

جز مجلسِ ملّی نزند بیخِ ستبداد
اِفریشتگان قهر کنند اهریمن را

بی‌نیرویِ قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد تِرَن را

گفتارِ بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع، لَبَن را


این‌گونه سخن گفتن حدّ همه‌کس نیست
داند شَمَن آراستن روی وَثَن را

یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامّید بدیشان بود ایران کهن را
  • ❤ 10
  • 👍 3
Post #116 1.04K
مِهْ
(صفحۀ ۱)

۷۶ سال پیش در یک روز معمولی در دهکدۀ «لِزَن» (Leysin) سوئیس، هوا مِه‌آلود شد و این مِه‌گرفتگی عادی که در لِزَن معمول بود، موجب شد یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین قصیده‌های فارسی، سروده شود. در آن زمان، آسایشگاه بیمارانی که برای معالجۀ سِلْ به این دهکده آمده بودند، میزبانِ پادشاهی بود که نه پول هنگفتی داشت و نه لباس پر زرق و برقی چراکه او پادشاهِ شاعران بود. ملک‌الشعرای بهار قصیدۀ «لِزَنیه» یا «به یاد وطن» را در آن روز مِه‌آلود سرود.
این قصیده داغی است بر دل هر ایرانی وطن‌پرستی که با تاریخ ایران آشناست.


مِه کرد مُسَخّر دَرِه و کوه لِزَن‌ را
پُر کرد ز سیمابِ روان دشت و چمن را

گیتی به غبارِ دَمه و میغ‌، نهان گشت
گفتی که بِرُفتند به جاروب‌، لِزَن را

گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نَظّارگی آن وَجهِ حَسَن را

آن بیشه که چون جعدِ عروسانِ حَبَش بود
افکند به سر مقنعهٔ بُردِ یمن را

برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مِه و پوشید به کافور، کفن را

کافور برافشاند کزو زنده شود کوه
کافور شنیدی که کُند زنده بدن را

من بر زَبَرِ کوه نشسته به یکی کاخ
نَظّاره‌کنان جلوه‌گه سرو و سمن را

ناگاه یکی سیل رسید از دَرِه‌ای ژَرف
پوشید سراپایِ در و دشت و دَمَن را

هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته‌، تن را

گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لِزَن را و فروبست دهن را

مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را

خور تافت چنان کز تَکِ دریا به سر آب
کس درنگرد تابشِ سیمینه‌لگن را

تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش‌، صد تَلِّ جَگَن را

گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سَفَهْ آبرویِ دانش و فن را

گُم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال، فرا یاد من آورد وطن را

شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بَدروزیِ ایران کهن را

آن روز چه شد کایران ز انوارِ عدالت
چون خُلدِ برین کرد زمین را و زَمَن را؟

آن روز که گودرز، پیِ دفعِ عدو کرد
گلرنگ ز خونِ پسران دشتِ پَشَن را

وآن روز که پیوست به اَروند و به اُردن‌
کورش‌، کُر و وَخش و تَرَک و مرو و تَجَن را

و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قَرطاجِنه و مصر و عَدَن را

وآن روز که دارایِ کبیر از مدد بخت
برکند ز بُن ریشهٔ آشوب و فِتَن را

افزود به خوارزم و به بُلغار، حَبَش را
پیوست به لیبی و به پنجاب‌، خُتَن را

زان پس که ز اسکندر و اَخلافِ لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و مِحَن را

ناگه وزش خشمِ دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زَغَن را

آن روز کز اَرمینیه بگذشت تَراژان
بگرفت تَسیفون‌، صفتِ بیتِ حَزَن را

رومی ز سویِ مغرب و سگزی ز سویِ شرق
بیدار نمودند فروخفته فِتَن را

در پیش دو دریایِ خروشان‌، سپهِ پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را

پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مِجَن را

خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورَن را

آن روز کجا شد که ز یک ناوک «‌وَهرَز»‌
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را؟

وآن روز که شاپور به پیش سُمِ شبرنگ
افکند به زانوی ادب «والِریَن» را

وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش گَشَن را؟

آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وَثَن را و شَمَن را؟

وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی‌ به شبِ تیره، وَسَن را

آن روز که نادر، صفِ افغانی و هندی
بشکافت‌، چو شمشیرِ سحر، عِقدِ پَرَن را

وآنگه به کف آورد به شمشیرِ مکافات
پیشاوَر و دهلی و لهاوُور و دَکَن را

وآن مُلک ببخشید و بشد سوی بخارا
وَز بیم بلرزاند بدخشان و پِکَن را

وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سِرّ و عَلَن را؟

نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عِنَن را
  • ❤ 11
  • 👏 1
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →