TGViewer
Channel Public Channel
🔹️تنیده زِ دل🔹️

🔹️تنیده زِ دل🔹️

@tanidezedel

یادداشت‌های پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی)
نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
Subscribers
538
Photos
26
Videos
3
Links
43

Showing posts older than #116 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #115 1.11K
🔹️تنیده زِ دل🔹️ @Gazelle_G. شروع دوره، یکشنبه ۱۰ تیر، ثبت‌نام
توضیحی دربارۀ دورۀ بازخوانی هفت‌پیکر

منظومۀ تقریباً ۵۱۰۰ بیتی هفت‌پیکر را می‌توان به چهار بخش تقسیم کرد:

۱. مقدمه (شامل حدود ۸۰۰ بیت در ستایش خداوند و پیامبر اسلام و علاءالدین کرپ‌ارسلان ممدوح نظامی و بیان انگیزه و دلیل تألیف اثر)

۲. بخش مربوط به کودکی بهرام پنجم ساسانی تا رسیدن او به پادشاهی (شامل حدوداً ۱۳۰۰ بیت؛ نظامی در این بخش کوشیده است از منابع تاریخی به‌ویژه تاریخ بلعمی استفاده کند تا به گفتۀ خودش در مقدمۀ هفت‌پیکر*، ناگفته‌های فردوسی در بخش بهرام گور در شاهنامه را کامل نماید.)

۳. داستان‌های هفت‌گنبد (تقریباً ۲۳۰۰ بیت که دربردارندۀ هفت داستان است از زبان هفت شاه‌دُخت که همسران بهرام گور هستند و در هفت‌گنبدِ گوناگون به سر می‌برند. به نظر می‌رسد این بخش که نزدیک به نیمی از کل منظومه است، یا از ابداعات خود نظامی است و یا نظامی آنها را از منابع شفاهی برگرفته است.)

۴. مُؤَخره (در تقریباً ۷۸۰ بیت شامل حوادث پایان زندگی بهرام پنجم؛ اندرز گرفتن بهرام از یک چوپان، بازخواست از وزیر ستمکار و در نهایت روایتی متفاوت از مرگ بهرام و ختم کتاب.)

در دورۀ ده‌جلسه‌ای هفت‌پیکر که هر یکشنبه برگزار می‌شود، سه جلسه به گفتگو و بازخوانی بخش‌های ۱، ۲ و ۴ اختصاص خواهد یافت و داستان‌های هفت‌گانۀ هفت‌گنبد، هر یک در یک جلسه، بازخوانده خواهند شد.


*چابک اندیشه‌ای رسیده نخست
همه را نظم داده بود دُرُست

مانده زان لعل‌ریزه‌، لَختی گرد
هر یکی زان قراضه چیزی کرد

من از آن خرده چو گهرسنجی
برتراشیدم این چنین گنجی...

آنچ ازو نیم‌گفته بُد‌، گفتم
گوهر نیم‌سفته را سفتم
  • ❤ 11
  • 👍 1
Post #113 3.49K
@Gazelle_G. شروع دوره، یکشنبه ۱۰ تیر، ثبت‌نام
  • ❤ 17
  • 👏 3
  • 👍 1
  • 🤔 1
Post #112 1.07K
جهان را زشت‌کاری بیش از آن است
که ما را کوشش و صبر و توان است


(ویس و رامین، چاپ روشن، بخش ۷۰، بیت ۲۰)
  • 👍 9
  • ❤ 8
  • 👏 5
Post #111 1.09K
«مهربانی یک جسم زنده»*

خوارداشت و نکوهشِ تن و لزوم گداختنِ آن برای رستگاری روح و پذیرش و سپس ستایش درد و داغِ فراق و ناکامی، از مهمترین مشخّصه‌های فرهنگ کهن ماست.
ادبیات و موسیقی کهن ما اغلب حکایت آه و ناله‌های دل‌گداز و فغان و امان‌های بی‌امان و دادهای بیداد است.‌
هر نوع توجّه و احترام به تن و بدن و لذت‌های تنانه، همواره محکوم و مذموم بوده و «خر پروری»** به شمار می‌آمده است.
چشم عارف و عالِم و عامیِ روزگار کهن، زیبایی‌های تن را اگر می‌دیده، در دفتر شعر می‌دیده و آن هم آنچنان که پیش از آنکه ذهن مجال یابد تصویر و تصوّری از خال و لب و چشم و ابرو بسازد و برفرازد، محتسبِ مفسّر به چوب بلاغتِ اخلاقی سر می‌رسیده و برای هر کدام از آن زیبایی‌های بی‌ارزش و بی‌معنای ظاهری، معنایی رمزی و آسمانی و موهوم پیش چشم می‌نهاده است تا چشم را از کج‌بینی و خیال‌اندیشی و گناه بازدارد.
انسان کهن که شاید فقط در خلوت تاریک خود می‌توانسته است گرمای تنی را احساس کند و «مهربانی یک جسم زنده» را در آغوش کشد، آنگاه که پا به عرصۀ محترم-ریایی جامعه و متن ادبی می‌گذاشته است، شعارزده و ناسپاس، بر طبل میان‌تهیِ اخلاقیاتِ ایدئالیستی و دور از واقع‌بینی خود می‌کوفته و عاقبتِ عشق به تن را ننگ می‌خوانده است.
امّا گاه در لابه‌لای این اوراق کهن، میراث عموماً عرفان‌زدۀ ادبی-فرهنگیِ ما، رنگ و بویی از احترام به «مهربانی یک جسم زنده»، می‌توان یافت. تن‌هایی که یکدیگر را در آغوش می‌کشند، لب‌هایی که می‌بوسند و زلف‌هایی که لمس می‌شوند، دور از غضبِ محتسبانِ بازاری و مفسّرانِ عرفانی:



درین اندیشه مانده ویس، هموار
سپُرده تن به رنج و دل به تیمار

یکی‌روزی نشسته بر لب بام
پگه آنگه که خور بیرون نهد گام

دو خورشید از خراسان روی بنمود
که از گیتی دو گونه زنگ بزدود

یکی بزدود زنگِ شب ز گیهان
یکی بزدود زنگِ غم ز جانان

چنان آمد به نزدِ ویس‌بانو
که آید دردمندی پیشِ دارو

بپیچیدند بر هم مُورد و شمشاد
ز شادی هر دوان را گریه افتاد

ببوسیدند هر دو ارغون را
پس آنگه بُسَّدین‌نوشین‌لبان را

ز شادی هر دو چون گل برشکفتند
گرفته دست هم در خانه رفتند

به رامین گفت ویسِ ماه‌پیکر:
رسیدَت دل به کام و کان به گوهر

ترا باد این سرای خسروانی
درو بنشین به ناز و شادمانی

گهی در خانه زلف و جامِ می گیر
گهی در دشت مرغان گیر و نخچیر

به نخچیر آمَدَستی از خراسان
به پیش آمد ترا نخچیر، آسان

ترا من هم گوزنم هم تَذَروم
چو هم شمشادم و هم زادسَروم

گهی بنشین به پای سرو و شمشاد
به نخچیری چو من می‌کن دلت شاد

من و تو روز در شادی گذاریم
ز فردا هیچ گونه یاد ناریم

چو روزِ خوش بود خرّم نشینیم
که خود جز خرّمی کاری نبینیم

به روزِ پاک جامِ نوش گیریم
به شب، معشوق در آغوش گیریم

زمانی دل ز شادی برنتابیم
همه کامی بجوییم و بیابیم

هوای دل به پیروزی برانیم
که هم پیروزبخت و هم جوانیم

پس آنگه هر دو کامِ دل براندند
به شادی هفت مَهْ با هم بماندند

زمستان بود و سرمایِ کُهستان
دو عاشق، مست و خرّم در شبستان

میانِ نعمت و فرمانروایی
نشاطِ عاشقی و پادشایی

نگر تا کامِ دل چون خوش براندند
ز شادی ذرّه‌ای باقی نماندند (ویس و رامین، چاپ روشن، بخش ۵۰، ابیات ۲۱-۴۳)

------------------------------------------
* برگرفته از شعر «پنجره» فروغ فرخزاد:
«آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می‌بخشد/ جز درک حسّ زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟»

** سعدی: همی‌میردت عیسی از لاغری/ تو در بند آنی که خر پروری.
  • ❤ 11
  • 👍 3
  • 👏 2
Post #109 1K
فردوسی و فلک

نمایشنامه‌ای کوتاه در یک پرده
(برگردان ابیاتِ خطبۀ اشکانیان* به نثر با اندکی تصرّف)

فردوسی، پیر و شکسته وارد صحنه می‌شود. صحنه از هر طرف تاریک است و نوری کم‌فروغ از بالای صحنه می‌تابد.
فردوسی چندبار به چپ و راست می‌نگرد و آنگاه چشم به بالا می‌دوزد. چنان می‌نماید که گویی کسی را در بالا دیده است و به جای آورده.


- فردوسی: ای فلک! ای چرخ بلند! صدای مرا می‌شنوی؟ مرا می‌شناسی؟ ابوالقاسم را به جا می‌آوری؟ این پیر فرتوت را می‌بینی؟ چرا مرا در پیرانه‌سر چنین زار و خوار و نادار رها کرده‌ای؟
دریغ! آنگاه که جوان بودم مرا چون مادری مهربان در آغوش داشتی و امروز که گُل سرخِ چهره‌ام زرد شده، قد سرومانندم خمیده و چراغ چشمانم به تیرگی گراییده، اکنون که برف پیری هر لحظه بر مویم می‌نشیند و هر روز تنم زارتر و فرتوت‌تر می‌شود، چنین بی‌سامان رهایم کرده‌ای.

فردوسی دستی بر کمر و دستی بر پیشانی زانو می‌زند. به اطراف می‌نگرد و باز به بالا رو می‌کند:

- فردوسی: می‌شنوی؟ صدای مرا می‌شنوی؟ در این شام تاریک بی‌کسی و پیری، دلم از دست تو خون است. ای مادر بی‌وفا! ای پدرِ بی‌خِرَد کاش مرا هرگز نزاده بودی و کاش چون زادی، چنین خوار و زارم نمی‌کردی.
آنگاه که بمیرم و از این قفس تنگ و تار رها شوم، به نزد یزدان خواهم رفت و از ستم‌های تو به او شکایت خواهم بُرد؛ خاک بر سر خواهم ریخت و به زاری و فریاد از تو خواهم نالید.

صدایی از بالا، از همانجا که فردوسی به آن چشم دوخته بود، به گوش می‌رسد:

- فلک: ای انسان خردمند! ای شاعر بزرگ! ای بلبلِ پربسته! چرا نیک و بد زندگی‌ات را از من می‌بینی؟ سزاوار نیست شاعر دانشوری چون تو چنین همه‌چیز را به پای فلک بربندد.
تو ای انسان به خوبی آگاهی که در هر کاری از من برتری؛ می‌توانی به بال و پر دانش، ببالی؛ بخوری، بخوابی، بنشینی، برخیزی و از همه‌چیز مهم‌تر می‌توانی میان نیکی و بدی، یکی را برگُزینی.
امّا مرا بنگر که چنین سرگردان و چرخان و واداشته پیوسته در گردشم بی‌آنکه بتوانم لحظه‌ای درنگ کنم و راهی دیگر برگزینم.

فلک صدای خش‌دار خود را به سرفه‌ای صاف می‌کند:

-فلک: اگر منصفانه بنگری من نیز چون تو زیردست یزدانم و گردش من جز به فرمان او نیست. پس آنچه از من می‌خواهی، از او درخواه.

فلک خاموش می‌شود و نور بالای صحنه اندکی کمتر. فردوسی همچنان در میان صحنه ایستاده است و گویی به فکر فرو رفته است. پرده آرام‌آرام فرو می‌افتد و همزمان از دور، از توس صدایی به گوش می‌رسد:

ای خدا!
ای فلک!
ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن...


------------------------------------------------------

*الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟

چو بودم جوان در بَرَم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی؟!

همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار،

دوتایی شد آن سروِ یازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامی‌چراغ،

پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه!

به کردارِ مادر بُدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون!

وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو!

مرا کاج هرگز نپروردی‌یی
چو پرورده بودی، نیازردی‌یی

هرآنگه کزین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم

بنالم ز تو پیش یزدانِ پاک
خروشان به سربر پراگنده خاک

چنین داد پاسخ سپهر بلند:
که ای مرد گویندهٔ بر من مَبَند

چرا بینی از من همی نیک و بد؟
چنین ناله از دانشی کی سزد؟

تو از من به هر مایه‌ای برتری
روان را به دانش همی‌پروری

خور و خواب و رای و نشست تو را
به نیک و به بد راه و دست تو را

بدین هرچ گفتم، مرا راه نیست
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست

از آن خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید

یکی آنکه هستیش را راز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست

چو گوید: بباش آنچ خواهد بُدست
کسی کو جزین داند آن بیهده‌ست

من از داد چون تو یکی بنده‌ام
پرستندهٔ آفریننده‌ام

نگردم همی جز به فرمان اوی
نیارم گذشتن ز پیمان اوی

به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه

جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر


(شاهنامه، خالقی مطلق، دفتر ششم، اشکانیان، ابیات ۱-۲۲)
  • ❤ 15
  • 👍 2
  • 👏 2
Post #107 1.36K
  • ❤ 17
  • 👏 4
Post #106 962
نشر سنگلج زُبدةالرُّموز نخستین کتاب از مجموعه داستان‌های عامیانه نشر سنگلج منتشر شد: زُبدةالرُّموز، روایتِ قصّه‌خوانی ناشناخته به نامِ شاه‌نظر قصّه‌خوان (احتمالا زنده در سده ۱۳ ق) از بخشی از داستان عامیانۀ حمزه (موسوم به حمزه‌نامه یا رموزِ حمزه) است. داستانِ دلاوری‌هایِ…
دوستانی که مایل‌اند کتاب زبدةُ‌الرُّموز، (نشر سنگلج، ۶۵۰ صفحه، جلد سخت یا گالینگور، ۶۶۰ هزار تومان)، با تصحیح نوید فیروزی را با تخفیف، به قیمت ۵۳۰ هزار تومان، خریداری نمایند، لطفاً به خانم سحر بُکایی http://t.me/Sahar8372 پیام بدهند‌.
ارسال کتاب رایگان است.


در ضمن، دوستانِ شاهرودی‌، چنانچه تا روز شنبه ۲۱ اردیبهشت‌ماه اقدام به خرید نمایند، در مراسم رونماییِ کتاب— که روز چهارشنبه ۲۶ اردی‌بهشت‌ماه در «کتابخانۀ بیطرف شاهرود» برگزار می‌شود— می‌توانند کتاب خود را دریافت کنند.
  • 👍 10
  • 👏 2
Post #105 894

Forwarded from نشر سنگلج

زُبدةالرُّموز
نخستین کتاب از مجموعه داستان‌های عامیانه نشر سنگلج منتشر شد:

زُبدةالرُّموز، روایتِ قصّه‌خوانی ناشناخته به نامِ شاه‌نظر قصّه‌خوان (احتمالا زنده در سده ۱۳ ق) از بخشی از داستان عامیانۀ حمزه (موسوم به حمزه‌نامه یا رموزِ حمزه) است.

داستانِ دلاوری‌هایِ حمزۀ سیدالشهداء در طیِ قرن‌ها در اغلبِ نواحیِ جهانِ اسلام و به زبان‌های مختلف، نقل می‌شده است. این داستانِ عامیانه در روزگارِ کهن علاوه بر نقشِ سرگرم‌کنندگی، کارکردهای دیگری چون معالجۀ برخی امراضِ روحی نیز داشته است. 

امّا آنچه خوانندۀ امروز می‌تواند در آیینۀ این داستان و داستان‌هایِ مشابهِ عامیانه ببیند، از زندگی و باورها و آرزوها و حسرت‌ها و خوشی‌ها و ناخوشی‌های عامۀ مردم، در دیگر انواعِ آثار گذشته‌نما (تاریخ و ادبیاتِ رسمی) هرگز دیده نمی‌شود. از این رو داستان‌هایِ عامیانه و ازجمله زبدةالرموز، منابعِ ارزشمندی‌اند که نه‌تنها علاقه‌مندان به ادبیاتِ داستانیِ کهن را جذب می‌کنند، می‌توانند مردم‌شناسان و مورّخانِ تاریخِ اجتماعی و فرهنگی را نیز به کار آیند.

https://t.me/sanglajpublication
  • ❤ 24
  • 👍 5
Post #104 1.78K
پسر سر چرا پیچد از راه اوی؟

پیشکش به دکتر علی شاپوران

۱. آنچه تاکنون دربارۀ زندگیِ فردوسیِ بزرگ می‌دانیم، بسیار اندک و در مواردی مبهم است. از جمله مسائلِ تاریک و بغرنجِ زندگیِ فردوسی، چگونگی رابطۀ او با پسرش است. خالقیِ مطلق در کوشش‌هایی که برای شکل‌دادن سالشمار زندگی فردوسی داشته می‌نویسد: «پس پسر او در سال ۳۵۹ ق/ ۹۷۰ م، یعنی در سی سالگی شاعر، به جهان آمده و در سال ۳۹۶ق/ ۱۰۰۶ م درگذشته بوده است.» (نک مقالۀ «فردوسی»، دانشنامۀ زبان و ادب فارسی).
فردوسی که در هنگام مرگِ فرزندش شست‌و‌هفت سال داشته (دو سال از شست‌وپنج سالگی گذشته)، خود در آغازِ «داستان بهرام چوبین با خاقان چین» ابیاتی در رثای پسر جوانش آورده امّا بیتی گله‌آمیز در مرثیه دَرج کرده است که به اجمال و ابهام از رابطۀ ناگوار پدر و پسر خبر می‌دهد:

«مرا سال بگذشت برشست و پنج
نه نیکو بُوَد گر بیازم به گنج

مگر بهره برگیرم از پندِ خویش
براندیشم از مرگ فرزند خویش

مرا بود نوبت، برفت آن جوان
ز دردِش منم چون تنی بی‌روان

شتابم‌همی تا مگر یابمِش
چو یابم، به پیغاره بشتابمِش

که نوبت مرا بود، بی‌کامِ من
چرا رفتی و بردی آرامِ من؟!

ز بدها تو بودی مرا دستگیر
چرا چاره جُستی ز همراهِ پیر؟

مگر همرهانِ جوان یافتی
که از پیشِ من تیز بشتافتی؟

جوان را چو شد سال بر سی‌وهفت
نه بر آرزو یافت گیتی، برفت

همی‌بود همواره با من درشت
برآشفت و یکباره بنمود پشت!

برفت و غم و رنجش ایدر بماند
دل و دیدهٔ من به خون درنشاند...»
(خالقی مطلق، دفتر هشتم، خسرو پرویز، ابیات ۲۱۸۲-۲۱۹۱)

با اینکه فردوسی در این ابیات از جوانمرگ شدن پسر سخت غمگین و اندوه‌بار است، رنجش خود از درشتی (تُندخویی) پسر در رفتار با خویش را نمی‌تواند پنهان کند. امّا دلیل درشت‌خوییِ پسر و رنجشِ پدر رازی‌ست ناگشوده و شاهنامه‌پژوهان غیر از این اشارۀ گذرا هیچ‌جا ردّ و نشانی از دلایل ناسازگاری این پدر و پسر نیافته‌اند.

۲. رابطۀ انوشیروان و پسرش نوشزاد نیز دوستانه نبوده و دشمنی میان این پدر و پسر به شورشِ مسلّحانۀ پسر بر پدر و سرانجام کشته‌شدنِ پسر انجامیده است.
داستان نوشزاد (پسرِ شوریده بر پدر) برای فردوسی که در هنگام سرودن بخش انوشیروانِ شاهنامه شست-شست‌ویک ساله بوده و گمان نمی‌برده است که چند سال بعد پسرش جوانمرگ خواهد شد، یادآور وضعیت خود و پسرش بوده و شاعر در آغاز این داستان فرصت را مناسب دیده است تا به ایما و کنایه از دلیل تیرگی رابطۀ خود و پسرش، سخن بگوید:

«پسر سر چرا پیچد از راه اوی
نشست کیی جُست بر گاه اوی؟!

ز «من» بشنو این داستان سربه‌سر
بگویم تو را ای پسر دربه‌در


چو گفتار دهقان بیاراستم
بدین خویشتن را نشان خواستم

که مانَد ز من یادگاری چنین
بر آن آفرین کو کند آفرین،

پس از مرگ بر من که گوینده‌ام
بدین نام جاوید جوینده‌ام!

چنین گفت گویندهٔ پارسی
که بگذشت سال از برش چار سی

که هر کس که بر دادگر دشمنست
نه مردم‌نژادست، کآهرمنست


هم از نوش‌زاد آمد این داستان
که یاد آمد از گفتۀ باستان...»
(خالقی مطلق، دفتر هفتم، پادشاهی نوشین‌روان، ابیات ۷۷۴-۷۸۱)

بر پایۀ این ابیات با احتیاط می‌توان گفت پدر و پسر بر سر فایده و هدفِ سرودن شاهنامه بگومگو داشته‌اند. دقّت در این ابیات و برخی ابیات در جاهای دیگر شاهنامه* نشان می‌دهد پسرِ فردوسی که شاید نگران از دست رفتن اموال پدر و میراث خویش بوده، پاسخی قانع‌کننده می‌خواسته است که چرا پدر او بی‌آنکه به نفع و سودی دست یافته باشد، چنین بی‌پروا و بی‌اندیشه، زندگی و جوانی و حتی ثروت خود را وقف سرودن تاریخ باستانی ایران کرده است؟ بی‌گمان پاسخی که فردوسی در این ابیات آورده (یادگاری جاودانه نهادن و نامِ جاوید جُستن) پسر را متقاعد نکرده است چراکه شاعر در ادامه با هم‌ذات‌پنداری خود و انوشیروان، پسر خود را همچون نوشزاد، بدخواهِ پدر می‌بیند و از قول پیری خردمند نقل می‌کند که پسرانی که با پدرانِ دادگر (دربارۀ فردوسی به معنی درست‌کار/ برحق) دشمنی می‌کنند، از پُشت و نژاد انسان (آن پدران) نیستند، بلکه اهریمن اند.


* دوست گرانقدرم دکتر شاپوران بر آن است که ابیات پایانیِ پادشاهیِ شاپور اردشیر (نک: شاهنامۀ خالقی مطلق، دفتر ششم، ص ۲۵۰) که حاوی ابیاتی در نکوهشِ میراث‌خواران است نیز می‌تواند برخاسته از اختلافات میان فردوسی و پسرش باشد.
  • 👍 14
  • ❤ 6
  • 👏 2
Post #103 1.29K
ای برگ قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چون رَستی از زندان؟ بگو تا ما در این حبس آن کنیم


سال نو مبارک 🌸

https://t.me/tanidezedel
  • ❤ 25
  • 👍 1
Post #102 932
زوانِ* سراینده و رایِ سُست
جز از رنج بر پادشاهی نجُست


وقتی انوشیروان به جنگ قیصر روم می‌رود و شهرهای رومیان را یک‌یک می‌گُشاید و به پایتخت ایشان نزدیک می‌شود، قیصر از اینکه پیش از آن با دادن شعارِ جنگ و بی‌اندیشۀ عواقب آن موجب چنین وضعیتی شده است، پشیمان و پریشان می‌گردد‌:

بپیچید قیصر زِ گفتار خویش
بزرگانِ فرزانه را خواند پیش
ز نوشین‌روان شد دلِش پُرهراس
همی رای زد روز و شب در سه پاس
بدو گفت موبد که این رای نیست
که با رزمِ خسرو تو را پای نیست،
برآرند از این مرزِ آباد، خاک
شود کرده‌ی قیصر اندر مَغاک
زوانِ سراینده و رایِ سُست
جز از رنج بر پادشاهی نجُست

(شاهنامه، چاپ خالقی مطلق، جلد ۷، نوشین‌روان، ابیات ۷۰۱-۷۰۵).

* تلفّظِ کهن‌تر زبان‌.
  • 👍 12
  • 👏 3
Post #101 1.15K
آرزوی فراموش شدن ویس و رامین

حسنِ وحید دستگردی (۱۲۵۸-۱۳۲۱)، شاعر و محقق ارجمند را من بیشتر به واسطۀ تصحیح و تحقیق آثار نظامی می‌شناسم. تعلیقات او بر برخی ابیات دشوار نظامی و احاطۀ او بر زبان و ویژگی‌های بلاغی شعر این داستان‌سرای بزرگ انصافاً کم‌نظیر است. وحید دستگردی البته دیوان دو شاعر همشهری خود (جمال‌الدین و هاتف اصفهانی) و دیوان‌های دو شاعر و ادیب اهل فراهان، قائم‌مقام و ادیب‌الممالک را نیز تصحیح و شرح کرده است. همچنین شعرهای وحید دستگردی در اواخر دوران قاجار مورد اقبال بوده و احمد شاه قاجار به وحید دستگردی لقب سلطان‌الشعرا داده بوده است.
امّا وحید دستگردی هم لابد همانند همۀ آدم‌های دیگر سلایق و عقایدی متناسب با ذهنیت و زمانۀ خویش داشته که برخی از آن‌ها ممکن است به مذاق ما امروزیان شگفت‌انگیز و ناخوش آیند. از آن جمله یکی سخنان او دربارۀ ویس و رامین (منظومۀ مشهور عاشقانه‌ای که حدود یک قرن پیش از نظامی پدید آمده بود) است. او در کتاب گنجینۀ گنجه‌ای (شرح حال نظامی و فرهنگ لغات و دیوان قصیده و غزل و رباعیات) می‌نویسد:

«نظامی در خسرو و شیرین و لیلی و مجنون عشق و عفت را به سرحد کمال تعریف و توصیف و ترویج کرده و گویی از نظم کردن فخر گرگانی ویس و رامین را، که در حقیقت افسانه‌ای است زشت و کتابی است دشمن ناموس و خصم تاریخ عظمت اخلاقی ایران، بی‌نهایت متأثر شده و خواسته کسر آن بزهکاری و جنایت را با افسانه‌های عشق و عفت و پاکی جبران سازد و عظمت اخلاقی ایران را نگاهبانی کند. الحق ایرانیان هم عقیدۀ حکیم نظامی را پیروی کرده و افسانۀ ویس و رامین را به دور انداخته کتاب خسرو و شیرین و لیلی و مجنون را به نشر و استنساخ و خواندن پرداختند. از کتاب ویس و رامین جز اسمی در تذکره‌ها باقی نماند و مانند دیوان سوزنی عنکبوتِ نسیان، تار فراموشی بر او تنید و در این اواخر هم گرچه با اشتباهکاری طبع و نشر شده ولی باز هم مسلّم شیوع نخواهد یافت و راه طاق نسیان را پیش خواهد گرفت‌.» (چاپ نشر قطره، ص ۳۶)

بعد از گذشت بیش از هشتاد سال از مرگ حسن وحید دستگردی، پیش‌بینی (یا نفرین) او دربارۀ خوانده نشدن و بر طاق فراموشی خاک‌خوردنِ ویس و رامین البته محَقق شده امّا این گرد و غبار بر دامن آثار نظامی هم نشسته و البته آن طاقِ نسیان که وحید آرزو داشت ایرانیان ویس و رامین را بر آن بنهند همچون طاقِ اقبال، تَرَک‌های مهیب خورده چراکه خانه از پای‌بست ویران است.


https://t.me/tanidezedel
  • 👍 15
  • 😢 3
  • ❤ 2
Post #100 829
حسنِ وحید دستگردی (۱۲۵۸-۱۳۲۱) شاعر و محقق ادبیات
  • ❤ 2
Post #96 3.8K
🔹️تنیده زِ دل🔹️ @SARASSRD
ویس و رامین از آثار مشهور داستانی ایران است که کمتر خوانده شده و اغلب مهجور بوده است.
تقریباً هزار سال از پایان سرایش ویس و رامین گذشته (سرایش در حدود ۴۴۰ هجری) و در این هزاره این اثر به ندرت کتابت شده است و معدود بودن نسخه‌های خطّی آن (کمتر از پانزده نسخه) بیان‌گر و مؤیّد این است که خواندن ویس و رامین در دنیای قدیم چندان روایی و رونق نداشته است.
توجّه به این متن در دنیای جدید نیز وضعیت بهتری ندارد. شاید خوانندگان این یادداشت ندانند که ویس و رامین حتی در دانشکده‌های ادبیات هم در شمار درس‌های دانشگاهی نیست و در هیچ کلاس درسی از آن جز نامی نمی‌توان شنید.
مهمترین عامل این بی‌رونقی و وانهادگی را باید در نظام اخلاقی حاکم بر این متن جستجو کرد. در ویس و رامین زن/زنان و رابطۀ ایشان با مرد/مردان چنان است که در نظام اخلاقی دنیای کهن ما ایرانیان -که برآمده از و بربالیده در فرهنگ اسلامی است- پذیرفتنی و به‌هنجار و شرعی محسوب نمی‌شود.
زنان منظومۀ ویس و رامین که در عشق و در رابطۀ انسانی و خصوصی با مردان، آزاد، مختار و کنش‌گر هستند، از منظر نظام اخلاقی غالب بر جامعۀ ایرانی، زنانی فاسد و خطرناک دیده می‌شده‌اند.
عبید زاکانی که خود از منتقدان جدّی جنبه‌‌ها و جلوه‌های منفی فرهنگ ایرانی به شمار می‌آید، در رسالۀ صدپندِ خود از دیدگاه همان نظام اخلاقی‌‌ای که از آن انتقاد می‌کند، دربارۀ ویس و رامین و خوانندۀ آن نظر می‌دهد:
«از خاتونی که قصه ویس و رامین خوانَد و اَمردی که شراب و بنگ خورَد، مَستوری و ...درستی توقع مدارید.»
نکتۀ بایستۀ تأمّل در سخن عبید آن است که گویی خواندن این داستان فقط برای زنان، بسیار ناروا و ناسزا تلقی می‌شده و مردان در خواندن آن منعی نداشته‌اند.
به نظر می‌رسد فرهنگ ایرانی امروزه می‌تواند از نگاهی دیگر به ویس و رامین و شخصیت زنان آن و نظام اخلاقی حاکم بر فضای آن بنگرد و شاید زمان آن فرا رسیده باشد که به بازخوانی و بازاندیشی این متن، همّت گمارده شود.

از یکشنبه ۲۰ اسفندماه ۱۴۰۲، سعادت دارم که در نشست‌هایی هفتگی در فضای مجازی و همراه با تنی چند از دوستانِ علاقه‌مند، به بازخوانی و گفتگو دربارۀ این متن مشهورِ مهجور بپردازم.
  • ❤ 23
  • 👏 9
  • 👍 7
Post #94 2.19K
و گفت: کار چون شیر است، چون دست به گردنش فراکنی چون روباه شود.

(از سخنان ابوالحسن خرقانی، تذکرة‌الاولیاء، تصحیح شفیعی کدکنی، جلد نخست، ص ۷۵۸)
  • ❤ 18
  • 👍 12
Post #93 1.44K
قصیدۀ رَنگارَنگیه (۲)

و پس از آن می‌گوید تا اینجا هرچه گفتم همش شوخی بود و تا پایان قصیده به ستایش خاقانی می‌پردازد:

این همه خود طیبَت است بالله اگر مثلِ تو
چرخ به سیصد قران گشت، به دوران بَرَد

نتایج فکرِ تو زینتِ گلشن دهد
معانیِ بکر تو زیورِ بستان بَرَد...

بندگی تو خِرَد از دل و از جان کُنَد
غاشیۀ تو مَلَک از بُنِ دندان بَرَد...

اگر به غَزنی رسد شعر تو، بس شرم‌ها
که روحِ مسعودِ سعدِ ابنِ سلمان بَرَد

جمال‌الدین در ادامۀ ستایش خاقانی می‌گوید اینکه تمام شاعران از تو ایده و مایه می‌گیرند و بعد آن شعرها را برای تو می‌فرستند مثل این است که کسی گلی به گلستان یا قطرۀ آبی به دریا بِبَرَد:

مایه بَرَد هر کسی از تو و پس سویِ تو
شعر فرستد چنانکْ گل به گلستان بَرَد

سنّت ابر است این که گیرد از بحر آب
پس به سوی بحر باز قطرۀ باران بَرَد


در ادامه جمال‌الدین خود را به یعقوب و شعر خاقانی را به پیراهن یوسف تشبیه می‌کند:

هر که رساند به من شعرِ تو چونان بُوَد
که بوی پیراهنی به پیرِ کنعان بَرَد


و سرانجام به شیوۀ مرسوم قصیده‌ها سخن را با دعاگویی به پایان می‌برد:

فضلِ تو پاینده باد، صیتِ تو پوینده باد
که از وجودِ تو فضل، رونق و سامان بَرَد
  • ❤ 17
  • 👍 5
Post #92 991
قصیدۀ رَنگارَنگیه (۱)

کمابیش یک قرن است که دیگر لذت بردن از زیبایی‌هایِ قَصایدِ فارسی به متخصّصان و شیفتگانِ اندک‌شمارِ شعرِ کلاسیک محدود و منحصر شده‌ است.
پیش از آن قرن‌ها قالبِ قصیده قالبی غالب در شعرِ کلاسیک فارسی به شمار می‌آمد و به مدّت هزار سال از رودکی تا ملک‌الشعرایِ بهار هرگاه شاعری می‌خواست رسماً شاعر خوانده شود و مهارتِ خود در ساختنِ شعر را اثبات کند و به رُخ بکشد، قصیده می‌سرود.
قصیده‌ها معمولاً عرصۀ صنعت‌گرایی و فضل‌فروشی بودند و طبعِ دشوارپسندِ مخاطبانِ فاضل و ادیبانِ درباریِ قصاید را البته چنین ویژگی‌هایی می‌توانست راضی کند و به تحسین وا دارد.
درکِ بوطیقایِ قصیده و لذّت بردن از آن ساختارِ باشکوه برای خوانندگان عام ادبیات، آسان نیست با این‌حال در قصیده‌هایِ کهن گاه نمونه‌های جالبی هست که می‌توانند توجّه مخاطبانِ امروزی را نیز جلب نمایند.
یکی از این نمونه‌ها قصیده‌ای است از استاد جمال‌الدین اصفهانی شاعر قرن ششم هجری که آن را در خطاب به خاقانی، شاعر شَروانی هم‌روزگار خود سروده است.
ماجرای سرودن این قصیده گویا چنین بوده است که خاقانی شروانی نسخه‌ای از کتاب تُحفَةُ العراقَینِ خود را برای شاعران اصفهانی فرستاده و هنر شاعری خود را به رخ ایشان کشیده و ابیاتی چنین در آن آورده است:
در نوبتِ من هر آنکه هستند
دزدانِ سخن، بریده‌دست‌اند
کس را سخنِ بلند از این دست
سوگند به مصطفی اگر هست

این کار خاقانی و ابیاتی همانند آنچه برای نمونه نقل شد، بسیار بر جمال‌الدین ناگوار و غیرقابل تحمّل می‌نماید و او در پاسخ به آن قصیدۀ جالبی می‌سراید:

کیست که پیغام من به شهر شَروان بَرَد؟
یک سخن از من بدان مردِ سخن‌دان بَرَد

گوید: خاقانیا! این‌همه ناموس چیست؟
نه هر که دو بیت گفت لقب ز خاقان بَرَد

دعوی کردی که نیست مثلِ من اندر جهان
که لفظِ من گویِ نُطق ز قِیس و سَحبان بَرَد

عاقل دعویِ فضل خود نکند، ورکند
باید کز ابتدا سخن به پایان بَرَد

کسی بدین مایه علم، دعویِ دانش کند؟!
کسی بدین قَدْرْ شعر، نامِ بزرگان بَرَد؟!

تحفه فرستی ز شعر سویِ عراق، اینْتْ جهل!
هیچ‌کس از زیرکی، زیره به کرمان بَرَد؟!

مرد نمانْد از عراق؟ فضل نمانْد از جهان؟
که دعوی چون توئی سر سوی کیوان بَرَد!

منظور از عراق در این بیت نواحی غرب ایران است که در آن دوره عراقِ عجم خوانده می‌شد. جمال‌الدین قصیده را به همین ترتیب در نکوهش کار خاقانی و شعر او ادامه می‌دهد:

شعر فرستادنت به ما، چنان است راست
که مور پایِ ملخ نزدِ سلیمان بَرَد...


و در بیتی خاقانی را به پیرزنی خرسوار تشبیه می‌کند که روز عید به میدان چوگان‌بازی آمده است و می‌خواهد گوی از میدان ببرد (برنده شود):

زشت بُوَد روزِ عید اینکه ز پی‌چابکی
پیرزنی خرسوار، گوی ز میدان بَرَد


و سپس می‌افزاید که سخنان تو را کاه فروشان هم نمی‌خرند:

کس این سخن بهرِ لاف سوی عراق آورد؟!
والله اگر عاقل این به کَهْ‌فروشان بَرَد


در ادامه جمال‌الدین می‌گوید که سخنوری در غرب ایران (عراق عجم) هنوز زنده است:

هنوز گویندگان هستند اندر عراق
که قوّۀ ناطقه مَدَد از ایشان بَرَد


از اینجا به بعد، جمال‌الدین دست از نکوهش مستقیمِ خاقانی برمی‌دارد و به ستایش شعر و اندیشۀ خود می‌پردازد:

یکی از ایشان منم که چون کنم رایِ نظم
سَجده بَرِ طبعِ من رَوانِ حسّان بَرَد

منم که تا جایِ من خاکِ سپاهان بُوَد
خِرَد پیِ توتیا خاکِ سپاهان بَرَد

چو گیرم اندر بَنان کِلْک پیِ شاعری
عُطارِدْ از شرمِ من سر به گریبان بَرَد


ز عکسِ طبعم، بهار جلوۀ بستان دهد
ز شرمِ لفظم، گهر رَخْتْ سویِ کان بَرَد...

مراست آن خاطری کآنچه اشارت کنم
به طبع پیش آورد به طوع فرمان بَرَد

جمال‌الدین در پایان ستایش خود، نام شاعر دیگری را به میان می‌آورد که نزدیک به صد و پنجاه سال از مرگش گذشته است:

اگر شود عنصری زنده در ایّام من
ز دست من بالله ار به شاعری جان بَرَد


از این بیت به بعد جمال‌الدین بی‌هیچ مقدّمه‌ای از ستایش خود دست می‌کشد و خطاب به خاقانی چنین می‌گوید:

من ز تو احمق‌ترم تو ز من ابله‌تری
کسی بباید که‌مان هر دو به زندان بَرَد...

من و تو باری کئیم ز شاعرانِ جهان
که خود کسی نامِ ما ز جمعِ ایشان بَرَد؟


بعد می‌گوید اگر شعرهای من و تو را کسی به خراسان (که مهد شکل‌گیری شعر فارسی پس از اسلام بوده است) ببرد، حتی کودکان خراسان هم به شعرهای ما خواهند خندید:

وه که چه خنده زنند بر من و تو کودکان
اگر کسی شعرمان سویِ خراسان بَرَد
  • ❤ 10
  • 👍 7
Post #91 1.95K
نور سیاه مقالهٔ بالا در شمارهٔ ۵۲ اندیشهٔ پویا چاپ شده. نشان دادم که در موضوع حیاتی غائلهٔ آذربایجان، صادق هدایت؛ این روشنفکر و هنرمند شریف و ایران‌دوست، چقدر خام و «عوامانه»می‌اندیشید. هدایت وابستگی حزبی و ایدئولوژیک نداشت و هرچه می‌گفت حرف دلش بود ولی استغراق در…
درود بر دکتر عظیمی گرامی برای این مقالۀ ارزشمند.

به اختصار باید اشاره کنم که من از شیفتگان هنر و قلم صادق هدایت هستم. شاهکارهای او در تاریخ ادبیات ایران جایگاهی تثبیت‌شده و مستحکم دارند و اندیشه‌ها و دغدغه‌های او در باب زندگی و انسان و مرگ، عمیق‌تر از آنند که در غبار زمان، گم شوند.
امّا این شیفتگی من (و امثال من) نباید چشمِ خرد را بپوشاند و این چشم باید ببیند که هنرِ داستان‌نویسی و روایت‌پردازی جایگاهی دارد (که بس بلند و رشک‌انگیز است) و تحلیل وقایع و رویدادها جایگاهی دیگر. تاریخ دانشی است مبتنی بر اسناد، و وقایعِ مختلف را می‌توان بر پایۀ اسنادِ متقن و معیّن در ترازوی نقد نهاد.

ارزش مقالۀ دکتر عظیمی تنها در نشان دادن اشتباهات هدایت در تحلیل ماجرای آذربایجان نیست؛ این یادداشت به ما می‌آموزد که هیچ‌کس (از جمله روشنفکران) هرگز مصون از قضاوت نادرست و شتابزده نیست و بسا که در حینِ روی دادن وقایع، قضاوت درست در باب آنها، دشوار است. و بگذارید یک نکتۀ دیگر هم بگویم: در مسائل مربوط به مادرمان، ایران، آنکه سزاوار است چراغ عقل ما را برافروزد و راه را بنمایاند، هم اوست؛ ایران.
  • ❤ 11
  • 👍 6
  • 👏 2
  • 👎 1
Post #88 780

Forwarded from نور سیاه

مقالهٔ بالا در شمارهٔ ۵۲ اندیشهٔ پویا چاپ شده. نشان دادم که در موضوع حیاتی غائلهٔ آذربایجان، صادق هدایت؛ این روشنفکر و هنرمند شریف و ایران‌دوست، چقدر خام و «عوامانه»می‌اندیشید. هدایت وابستگی حزبی و ایدئولوژیک نداشت و هرچه می‌گفت حرف دلش بود ولی استغراق در اوهام روشنفکرمآبانه و نفرت بی‌حد از حکومت شاه، مانع شد تا حقیقت عریانی را ببیند که پیش چشم‌ها بود و هرروز به‌بانگ‌بلند در روزنامه‌ها فریاد زده می‌شد.
هدایت حقیقت فاش را ندید و ندانست که دارودستهٔ پیشه‌وری، «پیشرو» و «اصلاحگر» نیستند بلکه به دستور استالین، مأمور تجزیه ایران هستند.
بعد از سقوط شوروی که اسناد آرشیوهای مسکو و باکو منتشر شد، معلوم شد که هدایت چقدر در فهم خطری که بقا و تمامیت ارضی ایران را تهدید می‌کرد، به خطا رفته بود.

عنوان مقاله از مجله است. آن را به‌مناسبت ۲۱ آذرماه؛ سالگرد نجات آذربایجان از غائلهٔ فرقهٔ پیشه‌وری در نور سیاه منتشر می‌کنم. با یاد قوام‌السلطنه آن سیاستمدار بزرگ؛ با یاد احمد کسروی و حسن تقی‌زاده و حسین علاء و سید ضیاء و همهٔ کسانی که در آن روزهای خوف و خطر از ایران دفاع کردند و به احترام کاوه بیات.

https://t.me/n00re30yah
  • 👍 9
  • 👎 3
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →