قصیدۀ رَنگارَنگیه (۱)
کمابیش یک قرن است که دیگر لذت بردن از زیباییهایِ قَصایدِ فارسی به متخصّصان و شیفتگانِ اندکشمارِ شعرِ کلاسیک محدود و منحصر شده است.
پیش از آن قرنها قالبِ قصیده قالبی غالب در شعرِ کلاسیک فارسی به شمار میآمد و به مدّت هزار سال از رودکی تا ملکالشعرایِ بهار هرگاه شاعری میخواست رسماً شاعر خوانده شود و مهارتِ خود در ساختنِ شعر را اثبات کند و به رُخ بکشد، قصیده میسرود.
قصیدهها معمولاً عرصۀ صنعتگرایی و فضلفروشی بودند و طبعِ دشوارپسندِ مخاطبانِ فاضل و ادیبانِ درباریِ قصاید را البته چنین ویژگیهایی میتوانست راضی کند و به تحسین وا دارد.
درکِ بوطیقایِ قصیده و لذّت بردن از آن ساختارِ باشکوه برای خوانندگان عام ادبیات، آسان نیست با اینحال در قصیدههایِ کهن گاه نمونههای جالبی هست که میتوانند توجّه مخاطبانِ امروزی را نیز جلب نمایند.
یکی از این نمونهها قصیدهای است از استاد جمالالدین اصفهانی شاعر قرن ششم هجری که آن را در خطاب به خاقانی، شاعر شَروانی همروزگار خود سروده است.
ماجرای سرودن این قصیده گویا چنین بوده است که خاقانی شروانی نسخهای از کتاب تُحفَةُ العراقَینِ خود را برای شاعران اصفهانی فرستاده و هنر شاعری خود را به رخ ایشان کشیده و ابیاتی چنین در آن آورده است:
در نوبتِ من هر آنکه هستند
دزدانِ سخن، بریدهدستاند
کس را سخنِ بلند از این دست
سوگند به مصطفی اگر هست
این کار خاقانی و ابیاتی همانند آنچه برای نمونه نقل شد، بسیار بر جمالالدین ناگوار و غیرقابل تحمّل مینماید و او در پاسخ به آن قصیدۀ جالبی میسراید:
کیست که پیغام من به شهر شَروان بَرَد؟
یک سخن از من بدان مردِ سخندان بَرَد
گوید: خاقانیا! اینهمه ناموس چیست؟
نه هر که دو بیت گفت لقب ز خاقان بَرَد
دعوی کردی که نیست مثلِ من اندر جهان
که لفظِ من گویِ نُطق ز قِیس و سَحبان بَرَد
عاقل دعویِ فضل خود نکند، ورکند
باید کز ابتدا سخن به پایان بَرَد
کسی بدین مایه علم، دعویِ دانش کند؟!
کسی بدین قَدْرْ شعر، نامِ بزرگان بَرَد؟!
تحفه فرستی ز شعر سویِ عراق، اینْتْ جهل!
هیچکس از زیرکی، زیره به کرمان بَرَد؟!
مرد نمانْد از عراق؟ فضل نمانْد از جهان؟
که دعوی چون توئی سر سوی کیوان بَرَد!
منظور از عراق در این بیت نواحی غرب ایران است که در آن دوره عراقِ عجم خوانده میشد. جمالالدین قصیده را به همین ترتیب در نکوهش کار خاقانی و شعر او ادامه میدهد:
شعر فرستادنت به ما، چنان است راست
که مور پایِ ملخ نزدِ سلیمان بَرَد...
و در بیتی خاقانی را به پیرزنی خرسوار تشبیه میکند که روز عید به میدان چوگانبازی آمده است و میخواهد گوی از میدان ببرد (برنده شود):
زشت بُوَد روزِ عید اینکه ز پیچابکی
پیرزنی خرسوار، گوی ز میدان بَرَد
و سپس میافزاید که سخنان تو را کاه فروشان هم نمیخرند:
کس این سخن بهرِ لاف سوی عراق آورد؟!
والله اگر عاقل این به کَهْفروشان بَرَد
در ادامه جمالالدین میگوید که سخنوری در غرب ایران (عراق عجم) هنوز زنده است:
هنوز گویندگان هستند اندر عراق
که قوّۀ ناطقه مَدَد از ایشان بَرَد
از اینجا به بعد، جمالالدین دست از نکوهش مستقیمِ خاقانی برمیدارد و به ستایش شعر و اندیشۀ خود میپردازد:
یکی از ایشان منم که چون کنم رایِ نظم
سَجده بَرِ طبعِ من رَوانِ حسّان بَرَد
منم که تا جایِ من خاکِ سپاهان بُوَد
خِرَد پیِ توتیا خاکِ سپاهان بَرَد
چو گیرم اندر بَنان کِلْک پیِ شاعری
عُطارِدْ از شرمِ من سر به گریبان بَرَد
ز عکسِ طبعم، بهار جلوۀ بستان دهد
ز شرمِ لفظم، گهر رَخْتْ سویِ کان بَرَد...
مراست آن خاطری کآنچه اشارت کنم
به طبع پیش آورد به طوع فرمان بَرَد
جمالالدین در پایان ستایش خود، نام شاعر دیگری را به میان میآورد که نزدیک به صد و پنجاه سال از مرگش گذشته است:
اگر شود عنصری زنده در ایّام من
ز دست من بالله ار به شاعری جان بَرَد
از این بیت به بعد جمالالدین بیهیچ مقدّمهای از ستایش خود دست میکشد و خطاب به خاقانی چنین میگوید:
من ز تو احمقترم تو ز من ابلهتری
کسی بباید کهمان هر دو به زندان بَرَد...
من و تو باری کئیم ز شاعرانِ جهان
که خود کسی نامِ ما ز جمعِ ایشان بَرَد؟
بعد میگوید اگر شعرهای من و تو را کسی به خراسان (که مهد شکلگیری شعر فارسی پس از اسلام بوده است) ببرد، حتی کودکان خراسان هم به شعرهای ما خواهند خندید:
وه که چه خنده زنند بر من و تو کودکان
اگر کسی شعرمان سویِ خراسان بَرَد
Post #92
991
- ❤ 10
- 👍 7