فردوسی و فلک
نمایشنامهای کوتاه در یک پرده
(برگردان ابیاتِ خطبۀ اشکانیان* به نثر با اندکی تصرّف)
فردوسی، پیر و شکسته وارد صحنه میشود. صحنه از هر طرف تاریک است و نوری کمفروغ از بالای صحنه میتابد.
فردوسی چندبار به چپ و راست مینگرد و آنگاه چشم به بالا میدوزد. چنان مینماید که گویی کسی را در بالا دیده است و به جای آورده.
- فردوسی: ای فلک! ای چرخ بلند! صدای مرا میشنوی؟ مرا میشناسی؟ ابوالقاسم را به جا میآوری؟ این پیر فرتوت را میبینی؟ چرا مرا در پیرانهسر چنین زار و خوار و نادار رها کردهای؟
دریغ! آنگاه که جوان بودم مرا چون مادری مهربان در آغوش داشتی و امروز که گُل سرخِ چهرهام زرد شده، قد سرومانندم خمیده و چراغ چشمانم به تیرگی گراییده، اکنون که برف پیری هر لحظه بر مویم مینشیند و هر روز تنم زارتر و فرتوتتر میشود، چنین بیسامان رهایم کردهای.
فردوسی دستی بر کمر و دستی بر پیشانی زانو میزند. به اطراف مینگرد و باز به بالا رو میکند:
- فردوسی: میشنوی؟ صدای مرا میشنوی؟ در این شام تاریک بیکسی و پیری، دلم از دست تو خون است. ای مادر بیوفا! ای پدرِ بیخِرَد کاش مرا هرگز نزاده بودی و کاش چون زادی، چنین خوار و زارم نمیکردی.
آنگاه که بمیرم و از این قفس تنگ و تار رها شوم، به نزد یزدان خواهم رفت و از ستمهای تو به او شکایت خواهم بُرد؛ خاک بر سر خواهم ریخت و به زاری و فریاد از تو خواهم نالید.
صدایی از بالا، از همانجا که فردوسی به آن چشم دوخته بود، به گوش میرسد:
- فلک: ای انسان خردمند! ای شاعر بزرگ! ای بلبلِ پربسته! چرا نیک و بد زندگیات را از من میبینی؟ سزاوار نیست شاعر دانشوری چون تو چنین همهچیز را به پای فلک بربندد.
تو ای انسان به خوبی آگاهی که در هر کاری از من برتری؛ میتوانی به بال و پر دانش، ببالی؛ بخوری، بخوابی، بنشینی، برخیزی و از همهچیز مهمتر میتوانی میان نیکی و بدی، یکی را برگُزینی.
امّا مرا بنگر که چنین سرگردان و چرخان و واداشته پیوسته در گردشم بیآنکه بتوانم لحظهای درنگ کنم و راهی دیگر برگزینم.
فلک صدای خشدار خود را به سرفهای صاف میکند:
-فلک: اگر منصفانه بنگری من نیز چون تو زیردست یزدانم و گردش من جز به فرمان او نیست. پس آنچه از من میخواهی، از او درخواه.
فلک خاموش میشود و نور بالای صحنه اندکی کمتر. فردوسی همچنان در میان صحنه ایستاده است و گویی به فکر فرو رفته است. پرده آرامآرام فرو میافتد و همزمان از دور، از توس صدایی به گوش میرسد:
ای خدا!
ای فلک!
ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن...
------------------------------------------------------
*الا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند؟
چو بودم جوان در بَرَم داشتی
به پیری چرا خوار بگذاشتی؟!
همی زرد گردد گل کامگار
همی پرنیان گردد از رنج خار،
دوتایی شد آن سروِ یازان به باغ
همان تیره گشت آن گرامیچراغ،
پر از برف شد کوهسار سیاه
همی لشکر از شاه بیند گناه!
به کردارِ مادر بُدی تاکنون
همی ریخت باید ز رنج تو خون!
وفا و خرد نیست نزدیک تو
پر از رنجم از رای تاریک تو!
مرا کاج هرگز نپروردییی
چو پرورده بودی، نیازردییی
هرآنگه کزین تیرگی بگذرم
بگویم جفای تو با داورم
بنالم ز تو پیش یزدانِ پاک
خروشان به سربر پراگنده خاک
چنین داد پاسخ سپهر بلند:
که ای مرد گویندهٔ بر من مَبَند
چرا بینی از من همی نیک و بد؟
چنین ناله از دانشی کی سزد؟
تو از من به هر مایهای برتری
روان را به دانش همیپروری
خور و خواب و رای و نشست تو را
به نیک و به بد راه و دست تو را
بدین هرچ گفتم، مرا راه نیست
خور و ماه ازین دانش آگاه نیست
از آن خواه راهت که راه آفرید
شب و روز و خورشید و ماه آفرید
یکی آنکه هستیش را راز نیست
به کاریش فرجام و آغاز نیست
چو گوید: بباش آنچ خواهد بُدست
کسی کو جزین داند آن بیهدهست
من از داد چون تو یکی بندهام
پرستندهٔ آفرینندهام
نگردم همی جز به فرمان اوی
نیارم گذشتن ز پیمان اوی
به یزدان گرای و به یزدان پناه
براندازه زو هرچ باید بخواه
جز او را مخوان کردگار سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
(شاهنامه، خالقی مطلق، دفتر ششم، اشکانیان، ابیات ۱-۲۲)
Post #109
1K
- ❤ 15
- 👍 2
- 👏 2