قصیدۀ رَنگارَنگیه (۲)
و پس از آن میگوید تا اینجا هرچه گفتم همش شوخی بود و تا پایان قصیده به ستایش خاقانی میپردازد:
این همه خود طیبَت است بالله اگر مثلِ تو
چرخ به سیصد قران گشت، به دوران بَرَد
نتایج فکرِ تو زینتِ گلشن دهد
معانیِ بکر تو زیورِ بستان بَرَد...
بندگی تو خِرَد از دل و از جان کُنَد
غاشیۀ تو مَلَک از بُنِ دندان بَرَد...
اگر به غَزنی رسد شعر تو، بس شرمها
که روحِ مسعودِ سعدِ ابنِ سلمان بَرَد
جمالالدین در ادامۀ ستایش خاقانی میگوید اینکه تمام شاعران از تو ایده و مایه میگیرند و بعد آن شعرها را برای تو میفرستند مثل این است که کسی گلی به گلستان یا قطرۀ آبی به دریا بِبَرَد:
مایه بَرَد هر کسی از تو و پس سویِ تو
شعر فرستد چنانکْ گل به گلستان بَرَد
سنّت ابر است این که گیرد از بحر آب
پس به سوی بحر باز قطرۀ باران بَرَد
در ادامه جمالالدین خود را به یعقوب و شعر خاقانی را به پیراهن یوسف تشبیه میکند:
هر که رساند به من شعرِ تو چونان بُوَد
که بوی پیراهنی به پیرِ کنعان بَرَد
و سرانجام به شیوۀ مرسوم قصیدهها سخن را با دعاگویی به پایان میبرد:
فضلِ تو پاینده باد، صیتِ تو پوینده باد
که از وجودِ تو فضل، رونق و سامان بَرَد
Post #93
1.44K
- ❤ 17
- 👍 5