نظامی از نماهایی دیگر
(نمای نخست: دهخدایِ دِهِ حَمدونیان، بخش اوّل)
«حَفِظتَ شیئاً و غابَت عَنکَ اشیاءُ»
تصویری که از نظامی گنجهای در ذهنِ تاریخیِ ما ایرانیان نقش بسته است، پیش و بیش از آنکه او را نشان دهد، بخشی از آرمانهای اخلاقیِ ذهنِ ما را مینمایاند.
نظامیِ ذهنِ ما شاعریست آرمانی، محجوب و گوشهنشین و زاهد؛ از دنیا کرانه کرده، در گوشۀ انزوای خویش، سرگرم خلق افسانههای هوشرُبای خویش؛ بیاعتنا به دنیای دَنی و حوادثِ مدنی.
اگرچه امروزه شاید تصویر اغراقآمیز و بیاساس دولتشاه سمرقندی از نظامی «که پیرمردی حقیر بر پارهنمدی بر در غاری نشسته و مُصحَفی و دواتی و قلمی و مُصلّائی و عصائی و کاغذی چند در پیش نهاده». [تذکرةالشعراء، چاپ اساطیر، ص ۱۲۸] توجّهی را جلب نکند و اعتباری نداشته باشد، چهرهای که فِیالمَثَل جامیِ قرن نُهُمی [در نَفَحاتُالاُنس، چاپ اطلاعات، ص ۶۰۶] و وحیددستگردی قرن چهاردهمی [گنجینه، چاپ نشر قطره، ص ۲۵] و خالقیمطلق قرن پانزدهمی [نظامی، چاپ بنیاد موقوفات افشار، ص ۶۷] از او ترسیم کردهاند نیز همچون عکسهایِ پِرسِنِلی، تصویری ناتمام و ناشناس و محو به نظر میرسد و محصولِ نگرشی گزینشی به اشعار اوست.
گزینشی که میخواهد قهرمانِ مردم را در قالبی زاهدانه و فرابشری و درویشمآب نشان دهد و بر بایستهها و ضروریاتِ بشر و واقعیتهایِ زندگی بشری چشم بپوشد.
ذهن تاریخیِ اسطورهساز ما ترجیح میدهد افسانۀ قهرمانی ناکام چون فردوسی را بازگوید و بشنود تا کامرواییهایِ نظامی در به دست آوردن ثروتی قابلملاحظه از راه انتخابِ دقیقِ مَمدوحانِ نامجوی.
بله. نظامی، شاعر بزرگ و کمنظیر ما، اگرچه منزوی بوده در زُهد و فقر نمیزیسته و اتفاقاً ثروتی سزاوار داشته است. او از سرنوشتِ تلخِ فردوسی درس گرفته، با هوشیاریِ بسیار تحوّلات جهانِ اطراف را دنبال کرده و وابستۀ هیچ درباری نشده است تا علاوه بر حفظ منزلتِ زاهدانۀ خود بتواند شش اثر خود را به دربار شش نفر [نک: گنجینه، ص ۶۷] در شش حاکمنشینِ مختلفِ آذربایجان و اطرافِ آن، بفرستد و برای هریک جایزههای درخور -از هزاران سکّۀ طلا و نقره و اسب و اَستَر و جامههای گرانبها تا سندِ مِلکیِ یک روستا- دریافت نماید.
از جمله ابیاتی که در شکل دادنِ تصویرِ نظامی بسیار مورد توجّه قرار گرفته و در ترسیم شخصیتِ زاهدانۀ او نقشی پُررنگ داشته، ابیاتی است که او دربارۀ ملاقات خود با اتابک عثمانِ ایلدُگُز (قزلارسلان) سروده است. او در این ابیات میگوید که شاه به احترامِ آمدنِ او دستور داده بساطِ شراب را برچینند:
چو دادندش خبر کآمد نظامی
فزودش شادیی بر شادکامی
شکوهِ زهدِ من بر من نگه داشت
نه زان پشمی که زاهد در کُلَهْ داشت
بفرمود از میان، می برگرفتن
مُدارایِ مرا پی برگرفتن
گزینشگران، این ابیات را از بخشِ «طلب کردن قزلشاه حکیم نظامی را» در پایان خسرو و شیرین برداشتهاند، امّا نکتههای دیگری را که در همین بخش مورد اشاره قرار گرفته، نادیده انگاشتهاند.
اتابک شمسالدین ابوجعفر محمّدِ ایلدُگُز، ممدوح نظامی در خسرو و شیرین، پیش از اتمام سرایش این منظومه میمیرد و مرگِ او موجب نگرانیهای بهجایِ نظامی دربارۀ سرنوشت وعدههایی که برای سرودن خسرو و شیرین به او داده بودهاند، میشود:
شکایتگونهای میکردم از بخت
که در بازو کمانی داشتم سخت
بسی تیر از کمان افکنده بودم
نشد بر هیچ کاغذ کازمودم...
خریدندش به چندان دلپسندی
رساندندش به چرخ از سربلندی
پذیرفتند چندان ملک و مالم
که باور کردنش آمد محالم
بسی چینینوردِ نابریده
بجز مشک از هوا گردی ندیده
همان خَتلیخَرامِ خسروانی
سرْافسارِ زر و طوق کیانی
به تشریفَم حدیث از گنج میرفت
غلام از ده، کنیز از پنج میرفت...
پذیرنده چگونه رخت برداشت!
زمینِ کِشته را نَدروده بگذاشت...
پس از این، پیکی از سوی قزلارسلان، برادرِ ممدوح درگذشته، به نزد نظامی میآید و نظامی را به اردوی قزلارسلان که به سی فرسنگی گنجه آمده است، فرا میخواند؛ شوقِ نظامی برای رسیدن به اردوی قزلارسلان، شگفتانگیز است:
Post #128
839
- 👍 8
- ❤ 1