«...تسلیم هرزهگرد قضا و قدر...»
هنوز هم همانند «وقتی که من بچه بودم»* ارواح خیالی گذشتگان در رؤیاهای مِهآلودم، ظاهر میشوند. از میان ایشان آنگاه که تمثالهای خیالی شاعران و نویسندگان را میبینم، در برابر هریک احساساتی متفاوت دارم. در برابر مجسمۀ مرمرین فردوسی یکسره احترام و کوچکی و ستایش و اندکی خجالتم. در برابر شبح باشکوه خاقانی آمیزهای از ترس و احترامم و در برابر تصویر جوانمرگِ فروغ، لبخندی همدلانه و محو بر لب دارم.
گاه از برخیشان خجالت میکشم و یکی از این کسان که در برابرش از شرم و خجالت سر نمیتوانم بلند کنم، میرزادۀ عشقی (۱۲۷۳-۱۳۰۳) است. پنداری من و ما، همه، در قتل او مشارکت داشتهایم. قتل، تنها کشتنِ جسم او نبود، فراموش کردن خودِ او بود؛ یادِ او و شعرِ او.
خاکم به سر، ز غصّه به سر، خاک اگر کنم
خاکِ وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
من آن نیم که یکسره تدبیرِ مملکت
تسلیمِ هرزهگردِ قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاکِ خصمِ ما
ای چرخ! زیر و روی تو، زیر و زبر کنم
جائیست آرزوی من اَر من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن گذر کنم
هر آنچه می کنی بکن ای دشمن قوی!
من نیز اگر قوی شدم از تو بَتَر کُنم!
من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم
معشوق «عشقی» ای وطن، ای عشق پاکِ من!
ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم:
«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر اندرون شد و با جان به در کنم »
* برگرفته از شعر اسماعیل خویی (۱۳۱۷-۱۴۰۰).
Post #122
929
- ❤ 4
- 😢 1