احسنت!
(بازنویسیشده*)
نمایشنامهای کوتاه در یک پرده
(بر پایۀ ابیات آغازینِ** بخشِ گفتار اندر تاریخِ گفتنِ شاهنامه)
فردوسی وارد صحنه میشود. به پیش و پس مینگرد و به تردید گام برمیدارد؛ شب است و نور مهتابیِ کمرمقی بر صحنه میتابد؛ در گوشۀ صحنه، اتاقی است که گوشهای از آن به نور شمعی روشن است. در تاریک-روشنِ آن گوشه گویا زنی در بستر است. زن دیده نمیشود و ما فقط صدای او را میشنویم. فردوسی دستی بر دیوار اینک بر بالین زنِ ناپیدا ایستاده است.
فردوسی [گویی با خود واگویه میکند]: دریغا که نمیتوانم ایشان را از حال خویش آگاه کنم. همین گوسفندی که امشب خوردند را هم به وام ستانده بودم.
صدای زن: ابوالقاسم رفتند؟
فردوسی: آری مهربان. رفتند. خوردند و بردند.
صدای زن: چه شده؟ چرا رنگ به رخسار نداری؟
فردوسی: هراسیدهام مهربان... نَفَسَم تنگ شده است.
صدای زن: هراس؟ مگر نیامده بودند به رونمایی داستان بیژن و منیژه؟ میپنداشتم که اینک با چهرهای سرخ و سَری مستان و شادمان از میهمانخانه باز خواهی آمد. صدای نوشانوش و غوغایشان تا اینسوی باغ میآمد. چه میکردند؟ چه میگفتند؟ تو چرا هنوز به خویش باز نیامدهای؟
فردوسی: از صدای ایشان! از صداهایِ بلند ایشان نَفَسْتنگ شدم. زَهرهام گویی آب شد.
صدای زن: صدای ایشان؟! صداهای بلند ایشان؟! چرا صدای بلند؟ چه میگفتند؟
فردوسی: هیچ. احسنت میگفتند! احسنت و بس. داستان که خوانده میشد مرا و سفره را گویی از یاد بردند. برخاستند و گرد راوی جمع شدند. پنداری نه از می که از زیبایی داستان مست و مدهوش شدهاند. مستانه احسنت میگفتند و آفرین میکردند. بعد هم همان نسخۀ سواد مرا بردند تا به کاتبان توس بسپارند و به یادگار بدارند. هیچ کس در چشم من ننگریست تا بلکه رنج مرا ببیند. گویا کارگری بیمُزد بودم از رنجِ کار نیاسوده و از دور در اربابانی مینگریستم که برای بردن و خوردنِ دسترنجِ من شادان و مستان گرد آمدهاند. گوسپند و شراب را خوردند و کتاب را بردند.
صدای زن: و تو هیچ نگفتی؟ همچون آن کَرَت که دم نزدی؟!
فردوسی: چه میتوانستم گفت؟ میگفتم اینک ابوالقاسمِ باژی به روزگاری درافتاده است که چشمش به گشایش بندِ بدرههای شماست؟! چنین خواریای مرا گوار نبود. باغی دیگر خواهم فروخت اگر کسی بخرد.
صدای زن: کدام باغِ دیگر؟ ای کاش «بزرگان و بادانشآزادگان» پیبهدلبُرِ تو میبودند.
فردوسی: ای کاش به جای آنکه صدای تو در مستی در سرم بپیچد، خود اینک در برابرم نشسته بودی.
شمع خاموش میشود و پرده فرومیافتد.
--------------------------------------------------
* نمایشنامۀ کوتاه «احسنت» پس از گفتوگوهایی که با دوست گرانمایه، دکتر علی شاپوران، داشتم و در پی روشنگریهای ایشان، بازنویسی شد.
**چو بگذشت سال از برم شستوپنج
فزون کردم اندیشه و درد و رنج
به تاریخِ شاهان نیاز آمدم
به پیش، اخترِ دیرساز آمدم
بزرگان و بادانشآزادگان
نبشتند یکسر همه رایگان
نشسته نظاره من از دورشان
تو گفتی بُدَم پیشْ مزدورشان
جز اَحسنت از ایشان نَبُد بهرهام
بِکَفت اندر احسنتشان زَهرهام
سرِ بدرههای کهن بسته شد
وزان بند، روشندلم خسته شد...
(شاهنامه، چاپ هشت جلدی خالقی مطلق، جلد هشتم، ص ۴۸۶).
Post #143
1.18K
- ❤ 17