نظامی از نماهایی دیگر
(نمای دوم: «آب خفته» یا نگران و آشفته؟ بخش دوم)
و بالاخره نگرانی دیگر نظامی مربوط است به پسرش، محمّد. تکفرزندِ جوانی که میراث پدر از آنِ اوست. نظامی در هفتپیکر یک جا اشارهای مبهم دارد که احتمالاً طرفِ خطابش محمّد است:
من که مشکلگشای صد گِرِهَم
دهخدای ده و برونِ دِهَم
گر درآید ز راه، مهمانی
کیست کو در میان نَهَد خوانی؟
عقل داند که من چه میگویم
زین اشارت که شد چه میجویم
نیست از نیستی شکست مرا
گِلِه زان کس که هست هست مرا
امّا چرا نظامی، «دهخدای ده و برونِ ده»، نگران آن است که اگر مهمانی داشته باشد، کسی را ندارد که در برابر مهمان سفرهای پهن کند؟ چرا از «آن کس که هست»، احتمالاً محمّد، گِلِه دارد؟ آیا محمّد از پدر دلخور شده و (موقتاً) او را ترک کرده است؟ چرا؟
نظامی در بخش نصیحت فرزند خویش همان حرفهایی را به پسرش میزند که هر پدری در آن روزگار ممکن بود به پسر نوجوان خود بگوید؛ توجه به نیکنامی، جُستنِ همنشینِ خوب، اعتماد نکردن به روزگار و امثال این موارد امّا یک موضوع در بخش نصیحتِ محمّد جالب توجّه است. شاعر در قسمتی از ابیات این بخش خطاب به فرزندش میگوید که غیر از سایۀ هنرِ خویش نمیخواهد در سایۀ غیری قرار گیرد:
گرچه طبعم ز سایه پرخطر است
سایبانم شمایلِ هنر است
سایهای در جهان ندارد کس
کو بره نیست پیش و گرگ از پس
سپس از پیری و حرصِ خویش سخن میگوید:
گرچه برنایی از میان برخاست
چه کنم؟ حرص همچنان برجاست...
گویی این سکّه نقد ما دارد؟
یا همه کس خود این بلا دارد؟
در اینجا نمیتوان گفت منظور شاعر حرص نوع آدمی است. نظامی اینجا حرص خودش را میگوید. منظور او از طرح این موضوع چیست؟
او پس از بیتِ اخیر خطاب را از پسرش به سوی خداوند برمیگرداند:
باز دار ای دواکُنِ دلِ من
از زمینبوسِ هر کسی گِلِ من...
آنچه زو خاطرم پریشان است
بکُن آسان که بر تو آسان است
گردنی دارم از رسن رَسته
مَکُنَم زیر بار خس خسته
چه چیزی خاطرِ شاعر را پریشان داشته است؟ آیا او نگران پاداشِ هفتپیکر است؟ و چرا این دعا را در بخش نصیحت محمّد گنجانده است؟
آنگاه گویی دیگربار محمّد را خطاب قرار میدهد:
من که قانع شدم به دانۀ خویش
سَرورَم چون صدف به خانۀ خویش
سروری به که یار من باشد
سر پرستی چه کار من باشد؟
امّا این سخنان چرا در خطاب به محمّد، گفته شدهاند؟ آیا ممکن است محمّد، پسرِ نظامی، از پدر خواسته باشد که به جای فرستادن هفتپیکر به مراغه و انتظار کشیدن و حرص خوردن، خود به دربار کُرپارسلان برود و تا پایان بررسی اثر و مشخص شدن چند و چون پاداش خود در مراغه بماند؟ و نظامی با این پیشنهاد پسر مخالفت کرده باشد و به فرستادن اثر بسنده کرده باشد؟ و پسر از پدر رنجیده باشد و او را ترک کرده باشد و اضطراب و تشویش شاعر را بیشتر کرده باشد؟
به نظر میرسد این احتمالات دور از ذهن نیستند.
Post #132
2.18K
- 👍 14
- ❤ 4