(صفحۀ ۲)
بالجّمله مُحالست که مشّاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر بَرَد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادیِ اصلاح، رهِ تازهشدن را
ایران بُوَد آن چشمۀ صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیرِ ذَقَن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بِزْداید از این چشمه، گِل و لای و لجن را؟
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرَد سویِ چنبر، سرِ گمگشتهرَسَن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نَبْوَد
یک مرتبه، شمشیرزن و دایرهزن را
من نیک شناسم فَنِ این کهنهحریفان
نَحوی به عمل نیک شناسد «لَم» و «لَن» را
آن گُرْسنهچشمی که بگیرد ز سر قهر
املاکِ رعایا و کند بلع، ثمن را
وان کهنهحریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شَری جمله قوانین و سُنَن را
طامع نکند مصلحتِ خویش فراموش
لقمه به مَثَل گم نکند راهِ دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفعِ مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بیتربیت، آزادی و قانون نتوان داشت
«سَعفَص» نتوان خواند، نخوانده «کَلِمَن» را
امروز امیدِ همه زی مجلسِ شوراست
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عملِ متّحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلسِ ملّی نزند بیخِ ستبداد
اِفریشتگان قهر کنند اهریمن را
بینیرویِ قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد تِرَن را
گفتارِ بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع، لَبَن را
اینگونه سخن گفتن حدّ همهکس نیست
داند شَمَن آراستن روی وَثَن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامّید بدیشان بود ایران کهن را
Post #117
1.24K
- ❤ 10
- 👍 3