مِهْ
(صفحۀ ۱)
۷۶ سال پیش در یک روز معمولی در دهکدۀ «لِزَن» (Leysin) سوئیس، هوا مِهآلود شد و این مِهگرفتگی عادی که در لِزَن معمول بود، موجب شد یکی از زیباترین و تأثیرگذارترین قصیدههای فارسی، سروده شود. در آن زمان، آسایشگاه بیمارانی که برای معالجۀ سِلْ به این دهکده آمده بودند، میزبانِ پادشاهی بود که نه پول هنگفتی داشت و نه لباس پر زرق و برقی چراکه او پادشاهِ شاعران بود. ملکالشعرای بهار قصیدۀ «لِزَنیه» یا «به یاد وطن» را در آن روز مِهآلود سرود.
این قصیده داغی است بر دل هر ایرانی وطنپرستی که با تاریخ ایران آشناست.
مِه کرد مُسَخّر دَرِه و کوه لِزَن را
پُر کرد ز سیمابِ روان دشت و چمن را
گیتی به غبارِ دَمه و میغ، نهان گشت
گفتی که بِرُفتند به جاروب، لِزَن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نَظّارگی آن وَجهِ حَسَن را
آن بیشه که چون جعدِ عروسانِ حَبَش بود
افکند به سر مقنعهٔ بُردِ یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مِه و پوشید به کافور، کفن را
کافور برافشاند کزو زنده شود کوه
کافور شنیدی که کُند زنده بدن را
من بر زَبَرِ کوه نشسته به یکی کاخ
نَظّارهکنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از دَرِهای ژَرف
پوشید سراپایِ در و دشت و دَمَن را
هر سیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته، تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لِزَن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تَکِ دریا به سر آب
کس درنگرد تابشِ سیمینهلگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش، صد تَلِّ جَگَن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سَفَهْ آبرویِ دانش و فن را
گُم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال، فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بَدروزیِ ایران کهن را
آن روز چه شد کایران ز انوارِ عدالت
چون خُلدِ برین کرد زمین را و زَمَن را؟
آن روز که گودرز، پیِ دفعِ عدو کرد
گلرنگ ز خونِ پسران دشتِ پَشَن را
وآن روز که پیوست به اَروند و به اُردن
کورش، کُر و وَخش و تَرَک و مرو و تَجَن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قَرطاجِنه و مصر و عَدَن را
وآن روز که دارایِ کبیر از مدد بخت
برکند ز بُن ریشهٔ آشوب و فِتَن را
افزود به خوارزم و به بُلغار، حَبَش را
پیوست به لیبی و به پنجاب، خُتَن را
زان پس که ز اسکندر و اَخلافِ لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و مِحَن را
ناگه وزش خشمِ دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زَغَن را
آن روز کز اَرمینیه بگذشت تَراژان
بگرفت تَسیفون، صفتِ بیتِ حَزَن را
رومی ز سویِ مغرب و سگزی ز سویِ شرق
بیدار نمودند فروخفته فِتَن را
در پیش دو دریایِ خروشان، سپهِ پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مِجَن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورَن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «وَهرَز»
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را؟
وآن روز که شاپور به پیش سُمِ شبرنگ
افکند به زانوی ادب «والِریَن» را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش گَشَن را؟
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وَثَن را و شَمَن را؟
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی به شبِ تیره، وَسَن را
آن روز که نادر، صفِ افغانی و هندی
بشکافت، چو شمشیرِ سحر، عِقدِ پَرَن را
وآنگه به کف آورد به شمشیرِ مکافات
پیشاوَر و دهلی و لهاوُور و دَکَن را
وآن مُلک ببخشید و بشد سوی بخارا
وَز بیم بلرزاند بدخشان و پِکَن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سِرّ و عَلَن را؟
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عِنَن را
Post #116
1.04K
- ❤ 11
- 👏 1