دیگر برای نوشتن دربارۀ استاد بزرگ محمّدرضا شجریان دیر شده است.
هرگز نتوانستهام در آن لحظه که همگان لب به رثا و تسلیت میگشایند و کلماتی تمیز و ردیف، قطار میکنند، لب از لب باز کنم.
مینگرم خاموش و هیچ نمیگویم و شاید بیش و پیش از دیگران، میپذیرم که دیگر هیچ سودی ندارد. دیگر تمام شده است و از نظر من هیچ سخنی نیست.
نه از آن کسانم که دستی در موسیقی دارند و مقام بیمثال استاد را در موسیقی مینمایانند و دریغ میخورند که دیگر چون اویی نخواهیم داشت و نه در خیل آنانم که میگویند چهها کردند و چهها نکردند تا تشییع استاد را بیرمق و رونق کنند.
سخنی نیست الاّ افسوس و هزار افسوس بر فرهنگی و بر جامعهای که یقین دارد دیگر شجریانی از مادر گیتی نخواهد زاد.
دریغ و هزار دریغ بر مردمی که آینده را در پای اسطورهسازی قربانی میکنند. مردمی که پیوسته در کار شکستن اسطورههای کهن اند امّا همزمان اسطورههای تازه میسازند.
اسطوره کردن کسی به این معناست که ما دیگر نمیتوانیم و نمیخواهیم چون اویی داشته باشیم و بپروریم. میخواهیم او را به ماورای توش و توان بشر ببریم و خیال خودمان را راحت کنیم و فارغ از بار سنگین وظیفهای که در قبال آینده داریم (وظیفۀ دشوار ساختن، ساختن میهن، پروردن انسانهایی شایسته، حفظ هویت ایرانیمان) بنشینیم و بگرییم و در خلسه فرو رویم و مرثیه بسراییم.
ملّتی که میخواهد به شجریان خویش احترام بگذارد باید شجر بکارد. آنقدر بکارد و بکارد تا شجریان داشته باشد.
شجریان نمیمیرد، ما او را در ابرهای اسطوره خواهیم کُشت.
بگذارید شجریان یک انسان بماند. انسانی که میتوان از او آموخت. انسانی که میتواند نقد شود. میتواند الگویی عملی باشد برای موفقیت و رشد. میتواند الهامبخش باشد و در دسترس بماند.
خواهش میکنم او را به آسمان نفرستید؛ ما اینجا در زمین، روی همین خاک، به او نیاز داریم.
ما باید بتوانیم باز هم شجریان داشته باشیم. اجازه دهید بگویم حتّی بهتر از شجریان.
https://t.me/tanidezedel
Post #55
2.18K