اندیشه «ایران» در شاهنامه فقط نام یک سرزمین یا حکومت نیست؛ رشتهای است که تاریخ، فرهنگ، زبان، حافظه و احساس همبستگی مردمان این سرزمین را در طول قرنها به یکدیگر متصل کرده است.
بسیاری از جریانهای دینی، فکری و اجتماعی ایران از روزگاران کهن، بهنحوی از تصور جایگاه ویژه ایران در جهان تأثیر پذیرفتهاند؛ اما فردوسی توانسته است با نیروی مردمدوستی خود، از بیگانهستیزی این سنت بکاهد و به ایرانگرایی معنایی انسانیتر ببخشد.
اهمیت شاهنامه فقط در حفظ روایات ایران پیش از اسلام نیست. شاهنامه در دورههایی که ایران از نظر سیاسی تکهتکه بود، به حفظ تصوری مشترک از ایران بهمثابه یک کل تاریخی و فرهنگی کمک کرد.
سخنورانی که در نقاط مختلف این سرزمین زندگی میکردند، همچنان از ایران گفتند؛ نقاشان و شاعران از جهان اسطورهای شاهنامه الهام گرفتند؛ نام رستم، سهراب، سیاوش و دیگر شخصیتهای آن وارد زندگی روزمره مردم شد؛ و نقالان، نسل پس از نسل، داستانهای آن را در میدانها و قهوهخانهها زنده نگه داشتند.
به تعبیر خالقیمطلق، همین استمرار فرهنگی بود که احساس همبستگی ملی را «قلم به قلم» و «سینه به سینه» تا روزگار ما رساند.
شاید به همین دلیل است که شاهنامه را نمیتوان تنها کتابی درباره پادشاهان و پهلوانان دانست.
این اثر در طول سدهها یکی از مهمترین مخازن حافظه تاریخی ایران بوده است؛ حافظهای که حتی در دوران ضعف دولت مرکزی و چندپارگی سیاسی، تصور وجود یک «ایران» مشترک را زنده نگاه داشت.
سخنهای دیرینه؛ سی گفتار در مورد فردوسی و شاهنامه، جلال خالقیمطلق، به کوشش علی دهباشی، صص ۱۹۵–۱۹۶ .
۱- ایرانی حافظه تاریخی خود را از دست میداد، یعنی گذشته خود را فراموش میکرد و به یک کشور نو رسیده بدل میگشت.
۲- ادبیات فارسی با این وسعت به وجود نمیآمد. منظور، این است که تمام آثاری که پس از شاهنامه در زبان پارسی پدید آمدند - که چند شاهکار و چند اثر بزرگ در میان آنهاست - همگی تحت تأثير شاهنامه بودهاند. براحتی میشود نشانههایش را بیرون کشید: نظامی، ناصر خسرو، خیام، سعدی، حافظ و دیگران. سعدی بوستان را به تقلید از شاهنامه سرود که (خردنامه) ایران پس از اسلام است. همچنین نمونه حافظ را داریم که میشود گفت که دیوانش یک شاهنامه کوچک است، یعنی سرشار است از یاد گذشته ایران.
۳ـ زبان فارسی آنچنان ریشهٔ محکمی به خود نمیگرفت که از ترکستان چین تا ساحل مدیترانه از یکسو، و از سوی دیگر از هند تا قفقاز و آسیای مرکزی گسترش یابد. شاهنامه البته تنها نبود، ولی، مؤثرترین کتاب بود که توانست پایههای زبان پارسی را محکم کند.
۴- عرفان ایرانی که ریشه مشترک با جهان بینی شاهنامه دارد، این گونه بالیده نمیشد.
گفتیم که اگر شاهنامه نیامده بود، ایران چه میشد. ایران به جای خود میماند. همین کوه و همین دشت و همین آبادانی و کویر بود، اما این محتوا نبود، شاید این نام ایران هم دیگر نبود، این خاطرهها از یاد میرفت. مهمتر از همهٔ زبان فارسی است، که به ایران شخصیت خاص بخشید. به او اجازه داد که استعداد خود را شکوفا سازد، در گروه کشورهای عربی مستهلک نشود، و در نتیجه چند شاهکار جهانی پدید آورد.
از این رو بود که این زبان در طی کمتر از صد سال به یک نوع گسترش رسید که صدها هزار بیت شعر در دورهٔ سامانی به این زبان سروده شود. متاسفانه بخش زیادی از این شعرها در جریان حوادث از میان رفتهاند.
خلاصه آنکه اگر شاهنامه نمیبود این آب و خاک به جای خود میبود اما به صورت دیگری. ایران در این هزار و صد سال به کمک زبان پارسی دری و شاهنامه مجموعیت خود را حفظ کرده است. اعتنا نکرده که چه کسانی بر او حکومت میکنند، اگر جسم او در معرض دستبرد بوده، روح او محفوظ مانده است. تمدنهای زیادی منقرض شدهاند، زیرا نتوانستند دوام بیاورند، برای اینکه رشتهٔ همبستگی گسسته شد و پیوند تاریخی و تداوم نتوانست راه به جلو بگشایند. از این رو اکنون هیچ اثری از آنها نیست. فقط باستان شناسان میتوانند کاوشهای بکنند و آثاری از آنجا بیرون بیاورند. تمدنی که بتواند دوام پذیر باشد باید خاطرات گذشته را نگه دارد، تجربه گذشته را نگه دارد، و انتقال بدهد از نسلی به نسلی، البته مهمترین عاملی که بتواند این کار را بکند در درجه نخست زبان است. زبان چیزی است که نگهبان خزانههای فکری و فرهنگی یک کشور میتواند باشد.
هرگاه یک حالت ناامیدی و بدبینی در مردم ایجاد میشد، توسل به "شاهنامه" پیش میآمد که روحیه ببخشد. بازیافت نیروی درونی بکند. این گذشته پرآب و رنگ و پر افتخار را به یاد بیاورید و بگویید که ما یک چنین گذشتهای داشتهایم.
در تمام جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند.
بخش چهارم
صلح عادلانه و جبران خسارات
هنگامی که شاپور ذوالاکتاف قیصر روم را شکست میدهد، شرایط صلح را چنین مقرر میکند: بازگرداندن همهی اسیران ایرانی. بازگرداندن همه اموال و داراییهای به غارت رفته، آبادسازی ویرانههای ایران به هزینهی خود رومیان، دادن ده تن از بزرگان روم در برابر هر یک ایرانی و کاشت درخت به جای درختان قطعشده در جنگ.
این شرایط نشان میدهد که صلح عادلانه بر جبران خسارت و بازگشت به وضع پیشین استوار است.دربارهٔ غنائم جنگی نیز باید گفت: برداشتن سلاح و اسب دشمن مجاز است، اما باز کردن کمربند و برهنه کردن کشتگان، عملی ناشایست و غیرشرافتمندانه به شمار میرود.
خرد و جنگ نیز رابطهای خاص دارند، تا پیش از شروع جنگ، خرد راهگشاست و جنگ را دور میکند، اما هنگامی که جنگ درمیگیرد، میدان، میدان جنگاوران است و دیگر جای حساب و کتاب نیست؛ هرچند چارهجویی و تدبیر همواره دوشادوش و در بطن هر حمله و ضدحملهای به کار میرود.شبیخون نیز از اعمال نامجاز جنگ در شاهنامه است که به شدت نکوهیده میشود:
شبیخون نسازند گندآوران
کسی کاو گراید به گرز گران
داستان نوذر؛ نمونهای کامل از جنگ عادلانه و ناعادلانه
پس از منوچهر، پسرش نوذر به پادشاهی رسید. او در ابتدا شاهی خودکامه بود تا آنکه بهوساطت سام نریمان به راه مردمی بازگشت. درست در زمانی که ایرانیان گرفتار مسائل داخلی خود بودند، پشنگ، نوهی تور، که از مرگ منوچهر و ضعف نوذر آگاه شد، به ایران حمله کرد، درحالیکه یکی از پسرانش، افراسیاب، موافق حمله به ایران بود و پسر دیگرش اغریرث مخالف آن.در این جنگ، تورانیان برای درهمشکستن پادشاهی ایران در پی تعرض به زنان و کودکان خاندان شاهی برمیآیند. سرانجام نوذرشاه و بسیاری از سپاهیان ایران اسیر تورانیان میشوند. و افراسیاب دستور میدهد که گردن نوذرشاه را بزنند:
بزد گردن خسرو تاجدار
تنش را به خاک اندر افکند خار
پس از این، اغریرث که از ابتدا با جنگ مخالف بود، به خواهشگری و وساطت برمیخیزد و در نتیجه تلاش او دیگر اسیران سپاه ایران نجات مییابند. اغریرث به افراسیاب میگوید:
گرفتار کشتن نه والا بود
نشیب است جایی که بالا بود
یعنی کشتن اسیر نه نشانهی قدرت، که نشاندهنده ضعف است.
اغریرث درنهایت، با تدبیری، اسیران را به یاری زال از دست افراسیاب میرهاند، ولی درست به همین دلیل به دست برادرش افراسیاب کشته میشود.
فراتر از نژاد؛ معیار منش و کردار
نکتهی مهم آنکه در این داستان، یک تورانی (اغریرث ) رفتاری کاملاً ایرانی – یعنی مداراگرانه، خردمندانه و مخالف خشونت – از خود نشان میدهد. این صرفا یک نمونه است که بهواسطهاش میتوان دید که شاهنامه، خوبی و بدی را به تبار یا سرزمین منحصر نمیسازد، و دیدی ذاتگرایانه ندارد و دشمن را سروته یک کرباس نمیشمارد و کردار نیک را سراسر به ایرانیان و بدکاری را یکسره به دشمن نسبت نمیدهد.
جمعبندی نهایی: معیارهای جنگ عادلانه و ناعادلانه در شاهنامه
در شاهنامه، جنگ عادلانه جنگی است که: برای دفاع از سرزمین، مرزوبوم، خاک و خون باشد. با پیشدستی آغاز نشود. به غیرنظامیان آسیبی نرساند. با اسیران به شایستگی رفتار شود. از شبیخون و جادوی سیاه پرهیز شود. و صلح، حتی از سوی دشمن دروغگوی فریبکار هم که پیشنهاد شود باز هم مورد پذیرش قرار گیرد. و جنگ ناعادلانه، جنگی است که برای مطامع مادی، کشورگشایی، آزمندی صورت گیرد و با پیشدستی، شبیخون، تعرض به زنان و کودکان، کشتن اسیران و پیمانشکنی همراه باشد.
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»، مهری بهفر، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ .
در تمام جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند.
بخش سوم
اخلاق جنگ و مصونیت غیرنظامیان
در جنگ عادلانه، نه تنها هدف و انگیزه و آغاز جنگ باید عادلانه باشد، بلکه باید وسیله و ترتیبات دستیابی به پیروزی نیز مردمخویانه باشد. مثلا نباید به جان و مال غیرنظامیان آسیب رساند. کیخسرو در آغاز جنگهای خونخواهی سیاوش به طوس و سپاهیان توصیه میکند:
نیازرد باید کسی را براه
چنیناست آیین تخت و کلاه
کشاورز گر مردم پیشهور
کسی کو به لشکر نبندد کمر
نباید که بر وی وزد باد سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن به بیرنج رنج
که بر کس نماند سرای سپنج
یعنی نباید به کشاورزان و پیشهوران و کسانی که سلاح نبستهاند، آزاری رساند و تنها با کسانی که در جنگ شرکت دارند، باید نبرد کرد. همچنین رستم به گودرز سفارش میکند:
کسی کو خرد جوید و ایمنی
نیازد سوی کیش آهرمنی
چو فرزند باید که داری به ناز
ز رنج ایمن از خواسته بینیاز
به این ترتیب، در شاهنامه جنگ عادلانه، جنگی است که با هدف دفاع، بدون پیشدستی، با رعایت حقوق غیرنظامیان صورت میگیرد، و با پذیرش صلح حتی از سوی دشمن فریبکار توأم است. و جنگ ناعادلانه، جنگی است برای مطامع مادی، و با شبیخون، تعرض به غیرنظامیان، پیمانشکنی و استفاده از جادوی سیاه پیش میرود و در پی پیروزی است. اصول جنگ عادلانه نه تنها ارزشهای اخلاقی، بلکه تاکتیکهای پیروزیبخش ایرانیان در شاهنامه را تشکیل میدهند.
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»، مهری بهفر، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ .
در تمام جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند.
بخش دوم
هرگاه جنگی برای مطامع مادی و کشورگشایی صورت گیرد – مانند جنگهای کاووس به مازندران و هاماوران – نه تنها شاه و سپاه ایران شکست میخورند، بلکه، برای نمونه در یکی از این جنگها همهشان نابینا میشوند. نابینایی هم کنایه از، و هم از تبعاتِ از دست رفتنِ چشم خرد و روشنبینیِ آنها و به کار افتادن چشم طمع و آز و بیخردی در آنان است. و میدانیم که گسستن فرِّ از پادشاه نیز مجازات الهی برای شکل دادن به چنین جنگهایی است. ایرانیان همواره برای حفظ مرزوبومشان مجبور به دفاع شدهاند و حتی در اوج پیروزی وقتی به آنها صلح پیشنهاد شده، آن را با علم به فریبکاری و پیمانشکنی دشمن پذیرفتهاند. پیمانداری از صفات بارز ایرانیان در شاهنامه است، که درپیوندی عمیق و ریشهدار به باور آنان به دین مهری است.
بنابر دین مهری هرگونه پیمانشکنی حتی با دشمن، مجازات درپی دارد.پس حقانیت، سوخت اصلی پیروزی ایرانیان است؛ و این حقانیت زمانی حاصل میشود که حملهٔ پیشدستانه و مطامع مادی در کار نباشد. ایرانیان هرگاه در موضع دفاعی بودند، حمله نکردند و حتی به دشمن اجازهٔ فریبکاری دادند تا کفهٔ حقانیتشان سنگینتر و نیرومندتر شود، در جنگ پیروز شدند. پیروزی در میدان جنگ، پیشنیازش پیروزی در میدان ارزشهای اخلاقیای است که نخست آنها ضامن بقای جامعهاند.
غلبه ارزشهای اخلاقی – معنایی بر کنش و ساختار جنگ
اگرچه داستانهای شاهنامه درآمیخته با انواع جنگ است، اما صلح همواره در سایه ایستاده و قواعد جنگ را تعیین میکند. صلح منتظر است تا وقت آن برسد و وارد صحنه شود و مجادلهها را حل و فصل کند. هر جنگی به یکی از معانی و نوعی از انواع صلح ختم میشود. صلحها یا نظم جدیدی برقرار میکنند یا شرایط را به روال و نظم پیشین بازمیگردانند. ایرانیان زمانی در شاهنامه پیروزند که نخست از نظر معنا پیروز باشند؛ اگر کفهٔ حقانیت سبک شود، اگر آزمندی به خرج دهند یا در جنگ پیشدستی کنند، توفیق نخواهند یافت. در جنگها جادو ازسوی طرف نابحق به کارگرفته میشود؛ و البته که میان «جادو» و «چارهاندیشی و تدبیر» تفاوت است. در شاهنامه پهلوان تنها به زور بازو نمیجنگد، بلکه باید از «هنر و گُهر و خرد» برخوردار باشد. اساسا چارهجویی و تدبیر و خردورزی همواره ابزار طرف حق جنگ است.
نخستین جنگ در شاهنامه، نبرد کیومرث و سیامک و هوشنگ با دیو خشم است. در این جنگ، ابزار اصلی جنگجو کلام ایزدی است و ایزد سروش – که تنش کلام ربانی است – و جنگ را با دعا پیش میبرد در این داستان هدایتگر هوشنگشاه در مسیر نبرد عادلانه است. خرورای دیو که قصد نابودی همهٔ زندگان را دارد، قدم اول را برمیدارد و سیامک را میکشد. سپس هوشنگ با سپاهیان خود در برابر دیو میایستد، اما هیچکس حمله نمیکند. نخست دست خرورای از بانگ سپاهیان هوشنگ سست میشود. و باز هم این خرورای است که در جنگ پیشدستی میکند و نهایتا کشته میشود.
مرز میان جادو و تاکتیکهای جنگی
نمونهای از فریب سیاه در داستان نوذر شاه دیده میشود، جاییکه افراسیاب در لحظهای که قارن نزدیک است او را نابود کند با جادویی بیناییاش را زایل میکند. همچنین در داستان کاموس، جادوگری به نام «بازور» با افسون، برف و سرمای سخت ایجاد میکند که دستان سپاهیان ایران از سرما بر شمشیر و نیزههایشان میچسبد و نمیتوانند بجنگند. تا اینکه رهام در پی یاری ایزدی از ماجرا خبردار شده، بازور را از میان برمیدارد. جادوها در شاهنامه که مصداق فریب سیاه هستند صورتی از اعمال غیر مجاز نبردند، همچون شبیخون زدن. و با تدبیر و چارهاندیشی تفاوت دارند.
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»، مهری بهفر، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ .
در تمام جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند.
بخش اول
در جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند و گاه خود صلح را با شرایط مورد نظرشان پیشنهاد میکنند.
بههرروی صلح همواره در تمام جنگها در سایه نشسته و منتظر است تا پس ازپیمودهشدن چرخهٔ تهاجم بیگانه، و در پیاش نبردهای تدافعی ایرانیان و اوجگرفتن جنگ نوبتِ برقرارشدنش فرابرسد.
سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه در شاهنامه
جنگ عادلانه یعنی جنگی که بهحق، روا، مجاز و مشروع است؛ و ناعادلانه بودن در نقطهٔ مقابل آن، هنگامی است که انگیزههای پشت جنگ، مورد اجماع ارزشهای ریشهدار و پایداریدهنده جامعه نباشد، و در چارچوب ارزشهای معطوف به بقای جامعه نگنجد.
رابطه حقانیت با بقا و پیروزی
این ارزشها تزئینی نیستند، بلکه اغلب بقای جامعه و پیروزی در جنگ را تضمین میکنند. از این رو، جنگ عادلانه در شاهنامه خاصیتی دارد که هم به بقا و هم به پیروزی در نبرد میانجامد. جنگهای عادلانه، جنگهایی هستند که انگیزهشان مطامع مادی و کشورگشایی نباشد، و طبعا در آنها پیشدستی هم منتفی است .پیشدستی در جنگ از روا و بحق بودن جنگ در منظر عمومی میکاهد، پیشدستی در نبرد از دید ایرانیانِ شاهنامه هم مایهٔ شکست و هم سرشکستگیآور است.
دفاع؛ محور اصلی جنگهای عادلانه
جنگ عادلانه اساساً به امر دفاع مربوط است: دفاع از خود، دفاع از سرزمین، دفاع از آبوخاک و سپس دفاع از خون، به این معنا که تعقیب و مجازات کسانی که عمل مجرمانه و تبهکارانه و خلاف عرف و آیینی (مانند قتل ایرج به دست برادرانش و قتل سیاوش در توران به امر افرسیاب) مرتکب شدهاند، در سنت جنگ عادلانه می گنجد.
بنابراین محور اصلی جنگهای عادلانه در شاهنامه، دفاع از مرزوبوم، و تعقیب آمران و عاملان اعمالِ جنایتکارانهٔ خلاف عرف و آیین است. نکتهٔ مهم که لازم است مثل ترجیعبند در این گفتار تکرارش کنم این است که همواره ایرانیان اجازه میدهند قدم اول را دشمن بردارد، و این مطلب نه تنها در متن روایت و کلام شخصیتها نمود دارد، بلکه راوی نیز آن را تصریح کرده است. در ادامه به نمونههایی از این موارد اشاره میکنم.
ویژگیهای جنگ ناعادلانه و اخلاق رزم
اما جنگ ناعادلانه جنگ برای بسط قدرت و برای مطامع مادی است، کشورگشایی، تسخیر سرزمین یا الحاق شهری به کشور خود در این زمره است. کاری که درنهایت موجب شکست و سرافکندگی میشود و در شاهنامه عملی نکوهیده است که موجب میشود فرّه ایزدی از شاه گسسته شود. شبیخون و تعرض به کسانی که در جنگ شرکت ندارند – مانند زنان و کودکان، و مردم غیر سپاهی – جنگ را که ممکن است شروعی عادلانه داشته باشد به ناعادلانه تبدیل میکند. همواره توصیه شده که افراد غیر سپاهی نباید آسیب ببینند. و اسرا نیز باید جانشان از گزند ایمن بماند.
جایگاه صلح در تفکر ایرانی
در باب صلح باید گفت که ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند، حتی اگر بدانند، که همیشه هم آگاهند که دشمن فریبکار و پیمانشکن است.
ایرانیان جنگ عادلانه را گزینهٔ آخر میدانند، این تعبیر دیگریست از آنچه ابتدا گفتم، جنگ عادلانه همواره از این رو صورت میگیرد که دشمن با تهاجم و حمله خود به مرزوبوم چاره دیگری باقی نگذاشته است. هنگامیکه به ایران حمله میشود، و ایرانیان شاهنامه به جنگ به مثابه دفاع میپردازند و پس از آن در طی نبرد، نخست به دلیل حقانیتشان فرادستی مییابند، اگر دشمن پیشنهاد صلح دهد و به مرزهای پیشین بازگردد، ایرانیان میپذیرند، هرچند میدانند دشمن باز پیمانشکنی خواهد کرد.
بنابراین، این دو اصل – پیشدستی نکردن و پذیرش صلح با وجود آگاهی از پیمانشکنیِ دشمن – وضعیت ویژهای برای ایرانیان پدید میآورد.
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»، مهری بهفر، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵ .
چرا نوروز را به جمشید نسبت دادهاند، چرا مثلاً به فریدون یا شهریار دیگری نسبت نمیدهند؟
زیرا جمشید محبوبترین چهرهٔ پیش از اسلام است. اما فریدون و نه هیچ کس دیگر از پادشاهان محبوبیت جمشید را نداشتند. خیلی چیزها را به جمشید نسبت دادهاند. مثلاً در وندیداد آمده که بزرگ شدن جهان به خاطر جمشید بود.
جمشید حتی ادعای خدایی میکند و به همین سبب، بخشی از فرّهاش به (میتره) میرسد.
در دورهٔ او نه مرگ بود، نه پیری و نه درد.
دورهٔ بسیار زیبایی بود و خاطرهٔ خوشی بر اذهان مردم از آن زمان بازمانده بود. حتی چینیها هم جمشید را به نحوی ستایش میکنند.
آنها که از شعر توقع استعاره و تشبیه دارند، یعنی حوزهٔ تصویر را محدود در این دو گونهٔ رایج تصویر میدانند، اغلب در باب شاهنامه اشتباه میکنند و میگویند شاهنامه نظمی است استادانه، ولی آثار نظامی شعر است.
اگر به علت اصلی این عقیدهٔ ایشان بنگریم خواهیم دید که این داوری ایشان برخاسته از نظرگاه محدود آنان در زمینهٔ تصویرهای شعری است، ولی مگر جوهر شعری، تأثیر و به گفتهٔ ارسطو تخییل نیست، در این صورت، در حماسه، چه چیز از اغراقِ شاعرانه خیالانگیزتر تواند بود، آیا تصویری ازینگونه که در این ابیات میخوانیم:
سپاهی که خورشید شد ناپدید چو گَرد سیاه از میان بردمید نه دریا پدید و نه هامون نه کوه زمین آمد از پای اسبان ستوه
و زمینهٔ تخییلی آن تا مرزِ حیرت گسترده است، میتواند از رهگذر تصویرهای استعاری و یا تشبیهی ترسیم شود؟
آنچه را فردوسی در یک مصراع از رهگذر اسناد مجازی –به معنی مصطلح ما در این کتاب– ارائه میدهد آیا میتوان با هزار تشبیه و استعاره عرضه داشت:
به مرگ سیاوش سیه پوشد آب کند زار نفرین بر افراسیاب و یا: که زیبد کزین غم بنالد پلنگ ز دریا خروشان برآید نهنگ و گر مرغ با ماهیان اندر آب بخوانند نفرین به افراسیاب
شاهنامه از نظر تنوّع حوزهٔ تصویر، در میان دفاترِ شعر فارسی، یکی از شاهکارهای خیال شاعرانهٔ سرایندگان زبان پارسی است و صوَر خیالِ فردوسی محدود در شکلهای رایج تصویر _که استعاره و تشبیه است_ نیست.
در شاهنامه وسیعترین صورتِ خیال، اغراقِ شاعرانه است. اغراق شاعرانه در شاهنامه دارای خصایصی است که با دیگر نمونههای مشابه آن در شعر این روزگار و اعصارِ بعد نیز قابل قیاس نیست. در اغراقهای او قبل از هر چیز مسألهٔ تخییل را به قویترین وجهی میتوان مشاهده کرد و از این روی جنبهٔ هنری آن امری است محسوس.
برخلاف بسیاری از اغراقهای معاصران او و یا گویندگان دورههای بعد، که فقط نوعی ادّعاست و این خصوصیت در اغراق شرط اصلی است وگرنه اغراق غیر هنری، کار هر دروغگویی است و اغلب شاعران، مرز میان گونههای مختلف اغراق را درنیافتهاند و هرگونه ادّعای دروغین را از مقولهٔ اغراق شمردهاند و از همینجاست که بسیاری از ناقدان، اغراق را از میان صور خیال شاعرانه، نپسندیدهاند ولی بعضی دیگر آن را بهترین نوع تصاویر شعری دانستهاند.
محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی، چاپ ششم، نشر آگه، صص ۴۴۸–۴۴۷ .
اگر «داد»، نهادن و بودن هرچیز به جای خود و در نتیجه شناختن و پرداختن به پایگاه سزاوار چیزها باشد، پس آنگونه که در مقدمه آمده «ستودن خرد را به از راه داد» یعنی این بزرگترین بخشایش ایزدی را، آنچنان که سزاوار اوست، ستودن؛ اینگونه خرد، «داد» خود را ستده است و ما داد خرد را دادهایم، یا به بیان دیگر حقِّ خرد را ادا کردهایم و او را به منزلت والای «چشم جهان» و نگهبان «چشم و گوش و زبان» برکشیدهایم تا پاسدار دیدار و گفتار ما باشد و آنها را از بیراههٔ «بیداد» برکنار و ایمن بدارد. پس خرد و داد دو نیکوی توامند و بیداد، خلف صدق بیخردی است.
از فریدون نخستین پادشاه «تاریخی» تا یزدگرد آخرین پادشاه شاهنامه، درفش کاویان، همان چرمپارۀ داستانی کاوۀ دادخواه، نشان شهریاری ما و پرچم همهٔ ایرانیان بود؛ آهنگری که به شاه میگفت
«اگر هفت کشور به شاهی تراست چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟»
نگاهی سطحی به شاهنامه نشان میدهد که «داد» و «بیداد» مفهومی بسیار گستردهتر از آن دارد که در این گفتار آوردهایم. از جمله زادن پهلوانی چون رستم، مانند کینخواهی بیگناهی چون سیاوش داد است و پیمانشکنی، بیداد! نهایت بیداد مردمخواری و نام شهر مردمخوران «بیداد» است.
شاهرخ مسکوب، ایراننامه، سال بیست و یکم، شمارهٔ ۳، پاییز ۱۳۸۲، صص ۲۲۸–۲۲۷ .
ابوریحان بیرونی در کتاب آثار الباقیه آنجا که دربارهٔ جشنهای ایرانی سخن میگوید از جشنی نامی میبرد که در روز اسفندارمذ در ماه اسفندارمذ یعنی در پنجم اسفند برگزار میشد.
او مینویسد: «اسفندارمذماه، روز پنجم آن روز اسفندارمذ است و آن جشن همخوانی دو نام [ماه و روز] است. معنی اسفندارمذ خرد و بردباری است و اسفندارمذ فرشتهٔ نگهبان بر زمین است و فرشتهٔ نگهبان بر زنان درستکار و پاکدامن و نیکوکار و شوهردوست.
در گذشته این ماه و این روز به ویژه جشن زنان بود و چنین بود که مردان به زنان بخشش میکردند و این آیین هنوز در اصفهان و ری و دیگر شهرهای پهله برجای است و آنرا به فارسی مژدگیران [در دو دستنویس دیگر کتاب، مردگیران] مینامند.
بیرونی دربارهٔ این جشن در کتاب التفهيم نوشتهٔ سال ۴۲۰ هجری نیز سخن گفته است: و اسفندارمذ پنجم روز است از اسفندارمذماه و پارسیان او را مَردگیران خوانند، زیرا زنان به شوهران اقتراحها [درخواستها کردندی و آرزوها خواستندی از مردان]
بیرونی همچنین در کتاب قانون مسعودی یکبار دیگر از این جشن نام میبرد و مینویسد: و اما روز پنجم از ماه اسپندارمذنام؛ آن نام فرشتهٔ نگهبان بر زمین و بر زنان پاکدامن است، و آن در گذشته به ویژه جشن زنان بود و آنرا مردگیران نامیدند چون زنان از مردان آرزوها خواستند.
پس از بیرونی گردیزی نیز در کتاب زین الأخبار از این جشن یاد کرده و نوشته است: این روز پنجم اسفندارمذ باشد و این هم نام فرشته است که بر زمین موکل است و بر زنان پاکیزه مستوره و اندر روزگار پیشین این عید خاصه مر زنان را بودی و این روز را مردگیران گفتندی که به مراد خویش مرد گرفتندی.
جای دیگری که جای پایی از این جشن بهاری زنان مییابیم در #شاهنامه است. در آغاز داستان بیژن و منیژه پس از آنکه گرگین برای بیژن از جشن دختران بزرگان توران سخن میگوید و بیژن را بدان جایگاه میکشاند و میان منیژه و بیژن دیدار میافتد، از زبان منیژه به بیژن میشنویم که دختران بزرگان هر ساله در نوبهار در آن جایگاه جشن میگیرند.
که من سالیان تا بدین مرغزار همی جشن سازم به هر نوبهار
شاهنامه در سرگذشت بهرام چوبین در ترکستان نیز از یک جشن بهاری زنان که هر ساله برگزار میشد گزارش داده است. اگرچه جای این جشن در ترکستان و شرکتکنندگان در آن دختران بزرگان ترکاند، ولی این موضوع در واقع چیزی جز نسبت دادن رسوم ایرانی هنگام روایت سازی به سرزمینهای دیگر نیست.
جلال خالقی مطلق، فصلنامهٔ ایرانشناسی، شمارهٔ ۳، پائیز ۱۳۸۴ بخش تاریخ و فرهنگ خاور نزدیک، دانشگاه هامبورگ .
گفت «در قحطِ نِشابور، ای عجب میگذشتم، گرْسِنِه، چل روز و شب
نه شنودم هیچجا بانگِ نماز نه دری بر هیچ مسجد بود باز
من بدانستم که نان نامِ مهینْست نقطهٔ جمعیّت و بنیادِ دینْست
عطّار، مصیبتنامه، به مقدمه، تصحیح و تعلیقات دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی ابیات ۵۱۹۴–۵۱۸
پینوشت: نامِ مِهین: اسم اعظم الاهی که عقیده داشتند هرکس بر او وقوف داشته باشد، هر مقصود او برآورده میشود. بِنَتوان گفت: نمیتوان گفت نامِ مِهینْست: نام مِهین است. بیناد دینْست: بنیاد دین است. قحطِ نِشابور: از اوایل قرن پنجم تا اواسط قرن ششم قحط سالهای متعدد در نیشابور گزارش شده است که معلوم نیست عطار به کدام یک اشارت دارد. .
در شاهنامه چنین نموده شده است که حکومت ضحّاک حکومت وحشت و رعب بوده است؛ همۀ مردم بهتنگ آمده بودند، منتهی جرأت اعتراض یا مقاومتی نمیداشتند.
حکومت اوباشان و نامردان و دیوصفتان بوده است که مقامهایی بهدست آورده بودند و کارها را بهراه میبردند و خود در پناه سایۀ هراسانگیز ضحّاک از ناز و نعمت برخوردار میبودند.
برعکس، همۀ کسانی که نیکنفس و شریف بودهاند، بناگزیر انزوا گرفته به مردن تدریجی محکوم شده بودند.
این چند بیت شاهنامه وضع را بهخوبی مینمایاند:
نهان گشت آئین فرزانگان پراگنده شد نام دیوانگان
هنر خوار شد، جادوی ارجمند نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز ز نیکی نبودی سخن جز به راز
زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه، محمدعلی اسلامی ندوشن، ص ۱۳۵ .
شاهنامه تاریخ و سیرت شاهان است اما بر خلاف آنچه گاهی برخی خاماندیشان و ناآگاهان و مغرضان پنداشته و گفتهاند، ستایش شاهان نیست، ستایش ایران و مردم ایران است. ستایش همهٔ نیکان و دلاوران و خردمندان است.
شاهان سلطنت میکردند اما قدرت مطلقهٔ حکومت به دست آنان نبود. شهریاری رشتهای بود که ایرانیان را به هم میپیوست و مرزهای ایران و سنن و آیین و فرهنگ ایران را نگاهبانی میکرد و رمز قدرت و شوکت ایران بود.
شاهنامه مجموعهٔ تجارب تاریخی ایرانیان در ادارهٔ صحیح اجتماع و تأمین آسایش مردم است. خرد و دانش و ژرفبینی و باریکنگری حکیم فردوسی سبب گردیده که شاهکار او به صورت آیین کشورداری و درس فرمانروایی خردمندانهای درآید و منطبق با اصول صحیح مدیریت باشد. حتی امروز هم فرمانروایان و زمامداران در همهٔ جهان حتی یک فرماندار و بخشدار ناحیهای کوچک میتواند از شاهنامه نکاتی در مدیریت توأم با عدالت بیاموزد.
در میان پنجاه پادشاه ایرانی شاهنامه، شاهانِ خوب هستند، شاهانِ بد هم هستند. فردوسی شاهان خوب را میستاید و شاهانِ بد را مینکوهد. شاهِ خوب گوش به فرمان سروش دارد و فرّ کیانی یا فرّ ایزدی (تأیید خداوندی) با اوست و در دادگری و آبادی کشور و آسایش مردم میکوشد. شاهِ بد گوش به اهرمن و جادو میسپارد و فرّ ایزدی از او دور میشود و مردم هم از او بر میگردند.
از نمونههای شاهان خوب، فریدون، کیخسرو، بهرام گور، نوشیروان و نمونههای شاهان بد، ضحّاک و کیکاوس و گشتاسب و هرمز و شیرویه هستند. آنچه فردوسی دربارهٔ فریدون میگوید خطاب به همهٔ فرمانروایان است:
فریدونِ فرخ فرشته نبود به مُشک و به عنبر سرشته نبود به داد و دِهِش یافت این نیکوی تو داد و دهش کن فریدون توی
«آری وی ما همه را آینهداری کرد!» (بیضایی ۱۳۸۶، سهرابکشی، ۸۲)
«داغ در دل ایران شد! رستم شکست، و با شکستنِ وی، شکست پیروز آمد» (همان، ۹۶)
✍️ مهری بهفر
به موازاتِ تفسیر و تحلیلهای متعارفِ شاهکارهای ادبی، در قالبِ رساله و مقالهٔ دانشگاهی و انواع جستار و نوشتار، شکلی از تفسیر وجود دارد که از بطنِ اثرِ ادبیِ کهن، و با برگرفتنِ اجزاء و عناصرِ خاصِ همان متنِ مادرْ به هیأتِ اثرِ هنریِ دیگری زاده میشود. این اثر هنری دوم که همچون اصله و نهالی از متنِ اصلیِ اول ریشه میدواند این امکان را فراهم میآورد که بتوانیم متن کهن را از ورای فهمِ هنرمندی خاص در عصر و زمانهای دیگر بنگریم، و تفسیرِ منحصربهفرد او را درآمیخته به نسوجِ اثری هنری درک کنیم. این هنرِ نوبنیاد را میتوان تفسیری در کالبَدِ هنر یا هنری در تفسیرِ اثرِ مادر شمرد. آثار هنریای که مفسّرِ متنی کهناند و از دلِ آن برآمدهاند فهم خاص خود را در بازسازی خلاقانهٔ موقعیتها و شخصیتها به دست میدهند که طبعاً از حیث کارکرد و قابلیت با صورتهای متعارفِ تفسیر و تحلیل متون تفاوت دارند. نمایشنامهها و فیلمنامههایِ پیوستهبهشاهنامهٔ بهرام بیضایی از این قبیلاند: آثار هنریای که با بازآفرینی موقعیتها و شخصیتها و زیرساختهای روایت، فهمی مخصوصبهخود از ساختِ مرکزیِ معنایِ آن به دست میدهند و چهرهای بازپردازی شده و غریبهآشنا از شخصیتها، گفتهها و کاروکردارها و انگیزههایشان، و مآلاً از ماجراها و رخدادها فراهم میآورند که حاصل خلق و کشف و بینش است، بیآنکه از دانش و تحقیق و تتبّع بیبهره باشد. از معروفترینِ این دست آثارِ بهرام بیضایی میتوان به سهرابکشی، سیاوشخوانی و مرگ یزدگرد اشاره کرد، و همینطور فیلمنامهٔ دیباچهی نوین شاهنامه که بازآفرینیِ هنریِ شخصیت و زندگی و زمانهٔ فردوسی است در آینهٔ ذهن و ضمیر بیضایی. فیلمنامهٔ دیباچهی نوین شاهنامه ترکیب سادهٔ مواد و مصالحِ اندکِ آمیختهبهافسانه نیست که از چهارمقاله و مقدمهٔ بایسنغری و دیگر دیباچههای شاهنامه حاصل آمده باشد. گذشته از غور در منابعِ موجودْ دیباچهٔ نوین شاهنامه نوینبودنَش را از مکاشفهٔ بیضایی، و دیدارش با فردوسی در چهارراهِ بعد از خیابانی که سند و منبعِ مُتقَن به پایان میرسد، و درک خلاقانه و شهودِ هنرمندانه به حرکت درمیآید گرفته است. بیضایی در سهرابکُشی قطعههای گفتههای شخصیتهای مختلف را برای شکل دادن به این تصویر بزرگ یا این فهم از ماجرا خلق کرده است که رستم رستم را کشت و سهراب سهراب را. سهراب در جنگِ با رستم، با پیری خود در جدال شد، و رستمْ جوانیِ خود را به کامِ مرگ فرستاد. سهراب پیری خود، پدر خود، را دید ولی بدان نرسید. رستم جوانی خود، فرزند خود، را بازیافت ولی به دست خود تباه ساخت.
توس گویی رستمِ جوان با پیری وی رُخ به رُخ شده! (۱۳۸۶، روشنگران، ۲۹)
افراسیاب این دو را به جنگ انداز؛ هریک آن یک را کُشت، هر دو را کُشته! (همان، ۳۳)
گودرز بنگرید به رستمِ جوان که بر خاک اوفتاده است، سُهراب پیر بر سرِ وِی مویه میکُنَد!ــــــــــــــــــ(همان ۳۸)
رستم پنداشتی بر پور اشک میباری، پیلتن! نه - اوست که بر تو میگرید؛ بر این که تویی! بدین که پیری چه آسان جوانیات را کُشت (همان، ۸۲) .
در یکی از متنهای پهلوی به نام یادگار زریران از درفش کاویانی با صفت پیروز نام رفته است که نشان فال نیک زدن برای پیروزی در جنگهاست.
در شاهنامه برای درفش کاویانی دو نوع صفت یاد شده است. یکی صفات تابان، درفشان، فروزان، فروزنده و دلانگیز که اشاره به درخشندگی و زیبایی درفش کاویانی دارند، چه از جهت ریشههای رنگارنگ درفش (سرخ و زرد و بنفش) و چه به خاطر گوهرهای گوناگونی که بدان آویخته یا دوخته بودند «و درفش کاویانی چنان میدرخشید که اندر شب تیره چون شید بود.» و دیگر صفات همایون و خجسته که نشان تقدیس درفش کاویانی در میان ایرانیان است.
از این رو پیش از حرکت سپاه، پنج موبد درفش کاویان را بر میافراختند. در هنگام نبرد، ایرانیان، چشمی به درفش کاویانی داشتند و اگر آن را در جای خود نمیدیدند و یا درفش به دست دشمن میافتاد روحیهٔ خود را میباختند.
برای مثال در جنگ پَشن وقتی فریبرز فرماندهٔ سپاه ایران با درفش کاویانی از جنگ میگریزد، بسیاری از پهلوانان، میدان نبرد را ترک میکنند و حتی گودرز نیز آهنگ گریز میکند. در این هنگام گیو، پسر خود بیژن را به نزد فریبرز میفرستد که یا بازگردد و یا درفش را به بیژن دهد. ولی فریبرز نه خود باز میگردد و نه درفش را به بیژن میدهد، بدین بهانه که درفش باید همیشه با سپهسالار باشد و پهلوانان دیگر شایستگی حمل درفش کاویان را ندارند. بیژن که وضعیت سپاه ایران را در خطر میبیند شمشیر کشیده، درفش را به دو نیمه میکند و با نیمهای که به چنگ میآورد به سوی سپاه باز میگردد. در این هنگام ترکان که او را با درفش میبینند برای گرفتن درفش کاویان بدو حمله میکنند و از آن سو ایرانیان نیز به کمک بیژن میشتابند و در این نبرد بسیاری از پهلوانان ایران در راه دفاع از درفش کاویان جان میسپارند.
در شاهنامه صحنۀ دیگری نیز هست که اهمیت درفش کاویان را نمایش میدهد.
در داستان جنگ گشتاسپ با ارجاسب ـ و همچنین در صورت پهلوی آن یادگار زریران - وقتی در گیراگیر نبرد، درفش کاویان بر زمین میافتد، یکی از پهلوانان ایران به نام «گرامی» از اسب پیاده شده، درفش را بر میگیرد و پس از زدودن آن از خاک دوباره بر اسب مینشیند، ولی در این هنگام ترکان او را دیده و محاصرهاش میکنند و یک دست او را میاندازند. گرامی، درفش را به دندان میگیرد و با یک دست میجنگد تا کشته میشود.
سخنهای دیرینه به کوشش علی دهباشی، جلال خالقی مطلق، ص ۲۰۲ .
هویّت ایرانی ریشه در اسطورههایی دارد که از هزاران سال پیش نیاکان ما آنها را خلق کردند و استمرار بخشیدند و داستانهای حماسی دربارهٔ شاهان و پهلوانان آرمانی ایرانیان چون کیخسرو و گرشاسپ و آرش و رستم در تاریخ ایران، پشتوانههای فکری و معنوی نیرومندی بود که همبستگی ملّی را تقویت میکرد. از سپیدهدمِ تاریخ تاکنون، ایرانیان، به رغم آنکه ایران بارها در معرض هجوم دشمنان خود بوده و گاه با انقراضِ سلسلهٔ شاهنشاهی سرتاسر کشور به دست بیگانگان افتاده، هیچگاه هویّت خود را فراموش نکردند و در سختترین روزگاران که گمان میرفت همهچیز نابود شده، حلقههای مرئی و نامرئی هویّت ملّی چنان آنان را با یکدیگر پیوند داده که توانستند ققنوسوار از میان تلی از خاکستر دگربار سر بر آورند. پس از فتح ایران به دست اعرابِ مسلمان یکپارچگی سیاسی و دینی از ایران رخت بربست. اما اندیشهٔ یکپارچگی ایران با ترجمهٔ خداینامه به زبان عربی و فارسی دَری باقی ماند و در قرن چهارم هجری با سروده شدن شاهنامه شکل نهایی یافت.
پس از فردوسی، هویّت ایرانی نه در بستر حکومتی یکپارچه بهلحاظ سیاسی و دینی بلکه در بستری فرهنگی، ادبی و هنری استمرار یافت. ایرانیان شاهنامه را چون شناسنامهٔ ملّی خود حفظ کردند و منتظر فرصتی بودند تا یکپارچگی سیاسی و جغرافیائیِ روزگار کهن را زنده کنند که کردند. پس از پدید آمدن شاهنامه تا پانصد سال بعد که صفویان یکپارچگی سیاسی را به ایران بازگرداندند، بهرغم وجود حکومتهای محلی، مفهوم ایرانشهر همچنان به حیات خود ادامه داد. گواه این معنی در مدیحههای شاعرانی چون سنایی، نظامی، خاقانی، خواجوی کرمانی و عبید زاکانی نهفته است که پادشاهان، ممدوح خود را هر چند بر قلمروی در گوشهای از ایرانزمین حکم میراندند، شاه ایران یا خسرو ایران خطاب میکردند.
هویّت ایرانی در شاهنامه در تحقیر ملّتهای دیگر نیست که رنگ و جلا مییابد بلکه خود بر بنیادهای فکری و معنوی و اخلاقی نیرومندی استوار است. از همین رو، ملّیگرایی ایرانیان در طول تاریخ هیچگاه به نژادپرستی نفرتانگیزی چون نازیسم و فاشیسم در قرن بیستم مبدل نشد. در قرن بیست و یکم ایرانیان میتوانند بر پایهٔ همان بنیادها، به ویژه بنیادهای اخلاقی که در سرتاسر شاهنامه موج میزند، در جهانی که در اثر پیشرفتهای برقآسا در فناوری ارتباطات، بیم آن میرود که بسیاری از فرهنگهای بومی فراموش شوند، هویّت ایرانی خود را حفظ کنند و آن را استمرار بخشند.
سخن آخر اینکه اگر دیوان حافظ ناخودآگاه جمعی ایرانیان را باز میتاباند، شاهنامه خودآگاهِ جمعی ایرانیان است.
هویّت ایرانی در شاهنامه، ابوالفضل خطیبی، نامهٔ فرهنگستان، شمارهٔ ۸ .
در دوره تاریخیِ کاماکوُرا Kamakura (سده سیزده میلادی) چند راهب بودایی به قصد سفر به هند، خاستگاه بودا، به چین رفتند و در بندر زیتون به چند بازرگان ایرانی برخوردند و از آنها خواستند که بر کاغذشان چیزی به یادگار بنویسند. آنها این نوشته را به ژاپن آوردند، بی آنکه بدانند به چه زبانی است و معنی آن چیست. یک رباعی و دو تک بیت فارسی بر این کاغذ که 32/7 سانتیمتر پهنا و 50 سانتیمتر بلندی دارد نوشته شده و بر حاشیه آن هم یادداشتی به ژاپنی است.
از جمله شعرهایی که بازرگانان ایرانی برای راهب ژاپنی به یادگار نوشتند این بیت پر اندیشه است: جهان یادگارست ما رفتنی / به مردم نماند بجز مردمی
این سند تاریخی گرانبها به مدت هفتصد سال در معبدی ناشناخته میماند تا سرانجام پروفسور توروهاندا آن را باز میباید و در مقاله ای که در سال 1910 مینویسد به نقل از پژوهندهای هندی به نام برکت الله که گویا به زبان و ادبیات فارسی آشنا بوده، یادآور میشود که این بیت از شاهنامه فردوسی است. به نظر میرسد نظر برکت الله در اسناد این بیت فردوسی تنها بر اساس حدس و گمان بوده است زیرا هیچ توضیحی در این باره نداده است.
سرانجام استاد کورویاناگی با استفاده از کشف الابیات شاهنامه آن را در شاهنامه فردوسی در داستان رزم اسفندیار با رستم چنین یافت: جهان یادگارست و ما رفتنی / به گیتی نماند بجز مردمی(چاپ مسکو، جلد ششم، برگ 298)
«هاشم رجبزاده، ایرانشناسی در ژاپن، انتشارات دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، 1389، برگ 116 و 117»
«کورویاناگی، "شاهنامهشناسی در ژاپن"، مجموعه مقالات کنگره جهانی بزرگداشت فردوسی، انتشارات دانشگاه تهران، 1374، برگ 63 و 64» .
اين دفتر دانائي، اين طرفه ره آورد، الهام خدائي است كه “فردوسي توسي” از جان و دل آن را بپذيرفت، با جان و دل خويش ، بياميخت، بياراست بپرورد؛ ده قرن، فزون است كه در پهنه گيتي ميدان شكوهش را، كس نيست، هماورد! ده قرن ازين پيش آيا چه كسي ديد كه اين مرد با آتش پنهانش با طبع خروشانش سي سال، شب و روز، چه ها گفت، چه ها كرد. امروز، هنوز از پس ده قرن كه اين ملك در دايره دوران گشته است، آيا چه كسي داند سي سال در آن عهد بر اين هنري مرد سخنور چه گذشتست؟ انگيزه اش از گفتن شهنامه چه بوده است سيماي اساطيري ايران كهن را آن روز، چرا گرد ز رخسار زدوده است؟ سي سال، براي چه، براي كه سروده است! مي ديد وطن را، كه سراپا همه درد است. مي ديد كه خون در رگ مردم افسرده و سرد است. آتشكده ها خالي خاموش آزادي در بند لبخند فراموش بيگانه نشسته است بر اورنگ از ريشه دگرگون شده فرهنگ … مي گفت كه : -“هنگام نبرد است” با تيغ سخن روي بدان ميدان آورد. سي سال به پيكار، بر آن پيمان، پيمود جان بر سر پيكارش فرسود و نياسود وجدانش بيدار ايمانش روشن جان مايه شعرش همه ايراني و ايران طومار نسب نامه گردان و دليران نظمي كه پي افكند، كاخي كه بنا كرد! شهنامه به ايران و به ايراني مي گفت: - يك روز شما در تن تان گوهر جان بود! يك روز شما بر سرتان تاج كيان بود وان پرچم تان رايت مهر و خرد و داد افراشته بر بام جهان بود! شهنامه به آن مردم خودباخته مي گفت، بار دگر آنگونه توانمند، توان بود. اين دفتر دانائي، اين طرفه ره آورد الهام خدائي فرمان اهوارست؛ روح وطن ما است كه فردوسي توسي با جان و دل خويش بياميخت، بياراست، بپرورد؛ آنگاه چنين نغز و دل افروز و دلاويز در پيش نگاه همه آفاق بگسترد.
How can I read @daftarebastan without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for DaftareBastan: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does DaftareBastan have?
DaftareBastan (@daftarebastan) has 164 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does DaftareBastan know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.