در تمام جنگهای شاهنامه، ایرانیان هرگاه صلح پیشنهاد شود، آن را میپذیرند.
بخش دوم
هرگاه جنگی برای مطامع مادی و کشورگشایی صورت گیرد – مانند جنگهای کاووس به مازندران و هاماوران – نه تنها شاه و سپاه ایران شکست میخورند، بلکه، برای نمونه در یکی از این جنگها همهشان نابینا میشوند. نابینایی هم کنایه از، و هم از تبعاتِ از دست رفتنِ چشم خرد و روشنبینیِ آنها و به کار افتادن چشم طمع و آز و بیخردی در آنان است. و میدانیم که گسستن فرِّ از پادشاه نیز مجازات الهی برای شکل دادن به چنین جنگهایی است. ایرانیان همواره برای حفظ مرزوبومشان مجبور به دفاع شدهاند و حتی در اوج پیروزی وقتی به آنها صلح پیشنهاد شده، آن را با علم به فریبکاری و پیمانشکنی دشمن پذیرفتهاند. پیمانداری از صفات بارز ایرانیان در شاهنامه است، که درپیوندی عمیق و ریشهدار به باور آنان به دین مهری است.
بنابر دین مهری هرگونه پیمانشکنی حتی با دشمن، مجازات درپی دارد.پس حقانیت، سوخت اصلی پیروزی ایرانیان است؛ و این حقانیت زمانی حاصل میشود که حملهٔ پیشدستانه و مطامع مادی در کار نباشد. ایرانیان هرگاه در موضع دفاعی بودند، حمله نکردند و حتی به دشمن اجازهٔ فریبکاری دادند تا کفهٔ حقانیتشان سنگینتر و نیرومندتر شود، در جنگ پیروز شدند. پیروزی در میدان جنگ، پیشنیازش پیروزی در میدان ارزشهای اخلاقیای است که نخست آنها ضامن بقای جامعهاند.
غلبه ارزشهای اخلاقی – معنایی بر کنش و ساختار جنگ
اگرچه داستانهای شاهنامه درآمیخته با انواع جنگ است، اما صلح همواره در سایه ایستاده و قواعد جنگ را تعیین میکند. صلح منتظر است تا وقت آن برسد و وارد صحنه شود و مجادلهها را حل و فصل کند. هر جنگی به یکی از معانی و نوعی از انواع صلح ختم میشود. صلحها یا نظم جدیدی برقرار میکنند یا شرایط را به روال و نظم پیشین بازمیگردانند. ایرانیان زمانی در شاهنامه پیروزند که نخست از نظر معنا پیروز باشند؛ اگر کفهٔ حقانیت سبک شود، اگر آزمندی به خرج دهند یا در جنگ پیشدستی کنند، توفیق نخواهند یافت. در جنگها جادو ازسوی طرف نابحق به کارگرفته میشود؛ و البته که میان «جادو» و «چارهاندیشی و تدبیر» تفاوت است. در شاهنامه پهلوان تنها به زور بازو نمیجنگد، بلکه باید از «هنر و گُهر و خرد» برخوردار باشد. اساسا چارهجویی و تدبیر و خردورزی همواره ابزار طرف حق جنگ است.
نخستین جنگ در شاهنامه، نبرد کیومرث و سیامک و هوشنگ با دیو خشم است. در این جنگ، ابزار اصلی جنگجو کلام ایزدی است و ایزد سروش – که تنش کلام ربانی است – و جنگ را با دعا پیش میبرد در این داستان هدایتگر هوشنگشاه در مسیر نبرد عادلانه است. خرورای دیو که قصد نابودی همهٔ زندگان را دارد، قدم اول را برمیدارد و سیامک را میکشد. سپس هوشنگ با سپاهیان خود در برابر دیو میایستد، اما هیچکس حمله نمیکند. نخست دست خرورای از بانگ سپاهیان هوشنگ سست میشود. و باز هم این خرورای است که در جنگ پیشدستی میکند و نهایتا کشته میشود.
مرز میان جادو و تاکتیکهای جنگی
نمونهای از فریب سیاه در داستان نوذر شاه دیده میشود، جاییکه افراسیاب در لحظهای که قارن نزدیک است او را نابود کند با جادویی بیناییاش را زایل میکند. همچنین در داستان کاموس، جادوگری به نام «بازور» با افسون، برف و سرمای سخت ایجاد میکند که دستان سپاهیان ایران از سرما بر شمشیر و نیزههایشان میچسبد و نمیتوانند بجنگند. تا اینکه رهام در پی یاری ایزدی از ماجرا خبردار شده، بازور را از میان برمیدارد. جادوها در شاهنامه که مصداق فریب سیاه هستند صورتی از اعمال غیر مجاز نبردند، همچون شبیخون زدن. و با تدبیر و چارهاندیشی تفاوت دارند.
نشست «سنت جنگ عادلانه و ناعادلانه و پذیرش صلح در شاهنامه»، مهری بهفر، ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
.
Post #59
167