به مناسبت روزی که گذشت!
در آن سالها که افتخار داشتم با شماری از دوستان علاقهمند، هر هفته شاهنامه بخوانم، در بسیاری نشستها، اتفاقاتی خوشایند و بهیادماندنی میافتاد و هرچه از آن روزگار دور میشویم، برخی از آن رویدادها، سوسوی حسرتشان، درخشانتر میگردد.
نشست شستم از درسگفتارهای شاهنامۀ شاهرود از جملۀ آن روزهای بهیاد ماندنی است. شاهنامهخوانان و استادانِ کار خوب میدانند که در شاهنامه فردوسی (که بسی بیش از آنچه تصور میکنیم، روایت ایدئولوژیک ساسانیان از تاریخ باستانی ایران است) بخش مربوط به جانشینان اسکندر و پادشاهان اشکانی، بسیار کوتاه و مغشوش است. بیگمان دستِ منابع فردوسی نیز در باب این بخشها، خالی بوده است. بههرروی از سر طیبت و طنز، در نشست شستم، ابیاتی را که خود در باب آن بخشها سروده بودم، خواندم:
سکندر شد و ماند ایدر سَخُن
چنین است رسم سرای کَهُن
سکندر چو بَرشد به چرخِ برین
ز هر سو برآمد یکی مردِ کین
که آن مردِ بادانش و فرّهی
نماندی به گیتی چنان تا شهی
برآید از آن تخمۀ تیزویر
شود از پس مرگ او تخت-گیر
چو چندی برآمد بر این روزگار
سلوکوس بر تخت شد شهریار
به بابِل درآمد جهان تازه کرد
همه شهر و پَهلَو، پرآوازه کرد
یکی شهر کردی پر از باغ و راغ
سلوکیّه نامش، چو رخشان-چراغ
به رسمِ سکندر جهاندار بود
به آیینِ دارا، وفادار بود
سلوکوس چندی چو شاهی بکرد
برآمد روانش، شد آن راد-مرد
پسر بود مر شاه را شیرگیر
که خواندی وُرا آنتیوخوسِ شیر
چو سوگ پدر داشت، پس داد کرد
سراسر جهان از غم آزاد کرد
بر او بر چو چندی چنین برگذشت
خروشی برآمد ز کوه و ز دشت
ز مصر اندر آمد یکی مردِ جنگ
بر آویخت با شاه ایران، نهنگ
پذیره شدش شاه آنتیوخوس
اَبا گرز و با تیغ و با بوق و کوس
فراوان از این و از آن کشته شد
سران را همه بخت برگشته شد
بسی روزگار اندر آن کار رفت
سر و دست و بازوی مردان، بکفت
چو آنتیوخوس از درِ جنگ و کین
سوی باختر کرد روی این چنین
ز خاور یکی مردِ جنگی بخاست
که گر نیک-مردش بخوانی سزاست
به نام ارچه گویند وی «اشک» بود
روان از رُخش سخت در رشک بود
گشاده-زبان بود و نیکو-سَخُن
-سخن ایچ هرگز نگردد کَهُن-
بیامد چو شیری که جوید گراز
اَبا اسپ و با گرز و با برگ و ساز
ز خاور یکی نغز جایی گُزید
نهاد از درش تخت چون می¬سزید
پس از اشک، شد پادشا تیرداد
یکی رسم و آیینِ نو بر نهاد
بیامد به شهرِ هکاتومپیلوس
که بودیش دروازه یک صد، عروس
هم آن شهر امروز شد دامغان
نباشد ز اشکانیانش نشان
چنین چند بگذشت گردان-سپهر
نبودش به پورِ سلوکوس مهر
همه شهر ایران، همی بیش و کم
ز مرو و ز گرگان، سلوکیّه هم
بشد بندۀ گاهِ اشکانیان
که بُد رزمشان رزم تیر و کمان
کنون درسگفتار بر شست گشت
همی «دفتر» از نیمه هم برگذشت
الا ای برآرندۀ ماه و هور
خداوندِ سوگ و خداوند سور
مرا تاو ده تا توانم همی
از این دفتر خسروان بی¬غمی
نمانم که ماند از او ایچ بخش
خداوندِ رستم! خداوندِ رخش!
کنون ای سرایندۀ نیک مرد
بمان تا زبان برگشاید به درد
ز فرزانۀ طوس بشنو سَخُن
چه گوید همی آن نیایِ کَهُن؟
بنالد ز پیری و چرخ بلند
که دارد به پیری وُرا مستمند...
https://t.me/tanidezedel
Post #52
1.09K