«یونس در شکمِ کلمات»
کلمات،
مرا بلعیدهاند.
من، نه این کلماتم که از دهانِ من بر میآیند.
خویش را آنچنان در کلمات، گم کردهام که مرگ نیز مرا بازنخواهد یافت.
من چه میتوانستم باشم؟
که میتوانستم باشم؟
اکنون، هر کلمه،
هر کلمه، حتّی کلمۀ «راه»
راهِ مرا میزند.
من در این تاریکخانۀ نگاتیوی
-جهانی که در آن سیاه، سفید است و سفید، سیاه است و سیاه، ممکن است سیاه باشد و سفید ممکن است سفید باشد- چگونه میتوانم؟
کی میتوانم؟
میتوانم خود را بازیابم؟
- نه! نه!
هرگز! هرگز!
هرگز تا آنجا/گاه که قلمروِ کلمات است/هست.
تمام آنچه دیدهام،
دریافتهام،
نامیدهام،
دانستهام
...ام
...ام...
به تمامی،
به تمامی، در اینسویِ زندگی، در شکمِ کلمات، شکل گرفتهاند؛
و در آنسو،
چیزی/کسی به نقّاشیِ کودکانۀ من لبخند میزند
و انتظارم را میکشد
تا به وقتش همه چیز را از من بگیرد
حتّی داناییام را دربارۀ نادانیام!
«خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو»
#یادداشت_های_عمودی*
*«یادداشتهای عمودی» عنوانی است که من آن را برای برخی یادداشتهای شخصیام برگزیدهام. این یادداشتها را شعر نمیدانم و از آنجا که در تقطیع و شیوۀ نوشتن به شعرِ نو شبیه اند، باید به نامی دیگر خوانده میشدند. شاید خوانندگان با من همرای نباشند.
این یادداشت (و معدودی یادداشت دیگر که ذیل عنوان یادداشتهای عمودی میتوانند درآیند)، سالها پیش نوشته شدهاند؛ شاید نزدیک به یک دهه پیش.
https://t.me/tanidezedel
Post #36
579