TGViewer
Channel Public Channel
● در پویه‌ی زبان فارسی ●

● در پویه‌ی زبان فارسی ●

@onpersianlanguage

گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات


پیام
@OnPersianLanguage1
Subscribers
417
Photos
35
Videos
1
Links
354
Recent Posts 20 shown
Post #1549 52
▫️
📚 ایران‌گرایی باستان‌نگر و پیوستگی اسلامی
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۱۱)
. . . . . . . ‏

در پیکربندی پورداود، پیوستگی را به گونه‌ی جابه‌جایی داده‌ها و دگردیسی اندیشه‌ها از ایران پیشا اسلامی به روزگار اسلامی می‌توان دید. اما نشان دادن دوسویگی پیوستگی نیازمند دانستن آن بود که اندیشه‌های مزدیسنایی در گذر از روزگار ساسانیان چه دگرگونی‌هایی را پشت سر نهاد. برای نشان دادن این دگرگونی، می‌بایست فرآیند گذار و چگونگی بازسازی درون‌مایه‌ها در بافت فکری و ادبی دوره‌ی اسلامی شناخته می‌شد.
در پایان‌نامه‌ی دیگری به نام حماسه‌سرایی در ایران که هم‌آن سال‌ها زیر دست فروزانفر به انجام رسید، به شیوه‌ی دیگری با پی‌آمدهای دسته‌بندی پیش از اسلام و پس از اسلام روبه‌رو می‌شویم. ذبیح‌الله صفا در گفتار «شکست نظامی و نهضتهای اجتماعی و سیاسی»، ایرانیان را در دو دسته بازمی‌یابد: «گروهی از ایشان با قبول جزیه و خراج، دینِ آبا و اجداد و رسوم و آیین و فرهنگ آنان را محفوظ داشتند»، و گروه دیگر، همانا اسیران و بردگان، اسلام آوردند و در سازمان اجتماعی نیروهای پیروز جای گرفتند. گروه نخست، داستان‌های باستانی را از پدر به فرزند نگه داشتند تا بر زبان کسانی هم‌چون ابومنصوری و مسعودی و دقیقی درآوردند. صفا می‌نویسد، دقیقی متن شاه‌نامه ابومنصوری را «برابر خود نهاده و بی‌تصرف زیاد عین مطالب آن را نقل کرده است»، گواه این سخن، کاربردهای فراوانی است که از زبان پهلوی به شاه‌نامه‌ی دقیقی راه یافته است. فردوسی درباره‌ی شاه‌نامه‌ی دقیقی گفته است:
به نقل اندرون سست گشت‌اش سخن
از او نو نشد روزگار کهن
فردوسی در این‌جا، دو شیوه‌ی برخورد با داستان‌های باستان را یادآوری می‌کند. اگر سخنان باستان را هم‌آن گونه به سخن امروز درآوریم، ساختمان سخن سست می‌شود، و تازگی روزگاران کهن در بازنمایی از دست می‌رود. کار فردوسی، پیکربندی نوین سرگذشت باستانی در سخن بود. از یک‌سو، «حفظ» و نگه‌داری سرگذشت باستانی، درون سامان کهن کار می‌کند؛ و از سوی دیگر، بایستگی هم‌آهنگی با سامان نوین، پیکربندی تازه است.
کوشش‌ها در جست‌وجوی یافتن رشته‌ی پیوند میان سازه‌های ناهم‌ساز، زمینه‌ی گفتمانی‌ای را فراهم کرد که زرین‌کوب درون آن به سوی بازنمایی شکاف میان دو گستره‌ی تاریخی پیش رفت. این شکاف نه تنها در پرسش، که در گزینش داده‌ها و شیوه‌ی پیوند آن‌ها خود را نشان می‌دهد. از این رو، در بازبینیِ پیکربندی کتاب باید دید که سازه‌های ناهم‌ساز در نوشتار زرین‌کوب چگونه به هم نزدیک شدند. روی‌آوردن به روش‌های گوناگون پیوند، زمینه‌ای فراهم کرد که شکاف میان دو بازه، دیگر تنها یک چالش دسته‌بندی نباشد.
دو قرن سکوت، نوشتاری مرزی است. گزینش دو سده، بازنماییِ بریدگی و شکاف میان روزگار ساسانیان و برآمدن روزگاری دیگر، یک گام نمادین نبود. راه‌گشای تکاپوی اندیشه برای پیوند زدن دو بازه‌ی تاریخی بود. پیش از زرین‌کوب، ادوارد براون که به پیوستگی این دو بازه گرایش نشان داده بود، دریافت که نویسندگان دیگر، به آسانی از این شکاف گذشته‌اند.
ایستادن در شکاف، اگر به بازآفرینی نگرش‌ها و گزاره‌ها در چارچوب این یا آن گفتمان راه برد، نمی‌تواند دو رشته‌ی گفتمانی را به هم نزدیک کند. سازه‌های گفتمانی را نمی‌توان در گستره‌ای تهی، کنار هم چید و به هم گره زد. زرین‌کوب تنها دو سویه‌ی شکاف را کنار هم ننهاد؛ او ساختارهای اجتماعی و سیاسی هر دو بازه را در پیوند با یک‌دیگر بازیابی کرد.
زرین‌کوب با درنگ در ساختار سیاسی، و سازمان‌یابی اجتماعی دو سده، بر چند پاره‌ی آگاهی درنگ نمود: فرسودگی ساختار سپاهیان، فروپاشی نهادی و کارکردی دین‌پایگان، و بریدگی ساختار اجتماعی از دست‌گاه سیاسی. این بریدگی دو سویه داشت از سویی به شکاف ساخت اجتماعی از دست‌گاه ساسانی برمی‌گشت؛ و از سوی دیگر، بریدگی ساخت سیاسی را از دست‌گاه فرمان‌روایی عربی نشانه‌گذاری می‌کرد. زرین‌کوب بر پایه‌ی گزارش‌های تاریخی جابه‌جا نشان می‌دهد که چگونه چندآیینی مردم را دسته دسته کرد، و سرانجام، روی‌گردانی از سپاهیان، آنان را به سراشیب شکست کشانید.
او سپس بر این آگاهی دست نهاد که نیروی اجتماعیِ ایران، پس از فروپاشی دستگاه ساسانی، از میان نرفت؛ در آرایش‌های اجتماعی و سیاسی تازه‌ای بازسازمان‌یابی شد.
سومین ویژگی پیکربندی گفتمانی کتاب، سرگذشت زبان فارسی است. زرین‎کوب این سرگذشت را در پیوند با دگرگونی‌های سیاسی و اجتماعی دو سده دنبال می‎کند. جابه‌جایی دیوانِ گزیت، یکی از مایه‌های بن‎یادی این گفتار است. از این رو، زبان فارسی نه گفتار بریده‌ای از دگرگونی‌های دو سده، که یکی از میدان‌های بازنمایی و پیوستگی دگرگونی‌ها شد.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۳ | پاره‌ی دیگر

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1548 65
▫️
📚 ایران‌گرایی باستان‌نگر و پیوستگی اسلامی

بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۱۰)
. . . . . . . ‏
هادی راشد

هم‌سو با گفتمان فراگیر
دو قرن سکوت در برخورد دو رشته‌ی گفتمانیِ با هم ستیز، پیکربندی شد. رشته‌ی نخست، گفتمان ایران‌گرای باستان‌نگر بود. سازه‌های این گفتمان در ایران از میانه‌ی سده‌ی نوزدهم به جنبش درآمده بود. در این گفتمان، بازشناسی ایران به مرزبندی با جهان اسلام و بازسازی پیوندهای تاریخی با نژاد آریایی (پیوند با شاخه اروپایی این نژاد) وابسته گردید. رشته‌ی دوم، گفتمان پیوستگی اسلامی، ایران را در خویشاوندی با جهان اسلام بازشناسی می‌کرد و راه هم‌بستگی با آن را هموار می‌نمود.
شالوده‌های دو گفتمان، با یک‌دیگر سازگار نبودند. با برآمدن گفتمان بازگشت به خویشتن، سازه‌های دو گفتمان در چشم‌انداز تازه‌ای به جنبش درآمدند. گفتمان بازگشت به خویشتن پس از جنگ جهانی دوم، زمینه‌های بازپیکربندی این گفتمان‎ها را فراهم کرد.
این دو گفتمان در آغاز راه‌اندازی دانش‌گاه به شیوه‌های گوناگون در سازوکارهای دانش‌کده‌ی ادبیات بازتاب یافتند: از برنامه‌ی درس‌های «تاریخ ادبیات پیش از اسلام» و «تاریخ ادبیات از آغاز اسلام ...» گرفته تا «تاریخ مفصل ایران پیش از اسلام» و «تاریخ ایران در دوره‌ی اسلامی»، رشته‌ی «آثار باستان و هنر» و درس‌ـ‌شهادت‌نامه‌ی زبان‌های ایرانی پیش از اسلام. این دسته‌بندی‌ها هم برآمده از چنین نگرشی بودند و هم آن نگرش را در سازمان دانش بازآفرینی می‌کردند. کاربست این مرزبندی را می‌توان در کارهای پیرنیا و دنباله‌ی آن در نگارش اقبال آشتیانی دید. پیش از آن‌ها ذکاءالملک تاریخ ایران را به دو بخشِ «قبل از اسلام»، و «از صدر اسلام تا زمان حاضر» مرزبندی کرد؛ اما نزد ملکِم و مارکهام، این مرزبندی جایی نداشت. میرزا آقاخان کرمانی نیز در آیینه سکندری، بر پایه‌ی دسته‌بندی خود، «تاریخ ساسانیان و پس از زمان ساسانیان [را] داخل در عصر منور» شناسایی کرد.
یکی از کارویژه‌های «گفتمان»، دسته‌بندی است. هر دسته‌بندی پاسخی است به این پرسش که چیزها، چگونه باید دیده شوند، یا چه چیز از گستره‌ی جست‌وجو پنهان بماند؟ هنگامی که تاریخ، و زبان و ادبیات ایران به «پیش از اسلام» و «پس از اسلام» دسته‌بندی می‌شود، پیوند میان این دو بازه‌ی تاریخی از دو سوی دسته‌بندی بیرون می‎ماند.
هر یک از درس‌ها به تنهایی بر بازیابی، دسته‌بندی و انباشت داده‌ها در یک رشته‌‌آگاهی استوار بود. داده‌ها بر پایه‌ی هم‌این مرزبندی گردآوری و سازمان‌دهی می‌شدند. بر زمینه‌ی مرزبندی، بازسازی پیوند میان آن‌ها به برنامه‌ی دانش‌کده‌ی ادبیات راه یافت. فروزانفر در یادداشتِ «پیوند علمی میانۀ دانشکدۀ معقول و منقول و دانشسرای عالی» از تکاپوی ایرانیان در پراکنش دانش‌ها و پدید آوردن «علم و تمدن» و «خدماتی به عالم انسانیت» سخن گفت، و نوشت، «بار دیگر ملت ایران خود را به نام مجدد و موجد تمدن به عالم» خواهد شناساند. پیش‌نیاز این تکاپوها از دید او، آشنایی با «علوم و معارف پیشینان» بود تا بتوانند «آینده را به گذشته پیوسته دارند.» او پیوند گذشته با آینده را پیش کشید (سال‌نامه‌ی دانش‌سرای عالی، ۱۳۱۴)، اما در سخنان فروزانفر، ساز و کار پیوند میان گذشته و آینده به روشنی بازگو نشده بود.
بر زمینه‌ی گسست میان گذشته‌ی باستانی و سده‌های نخستین تاریخ اسلامی ایران، دانش‌وری که در راه پیوند زدن و استوار داشتن رشته‌های پیوند گام برداشت، ابراهیم پورداود بود. نخستین پایان‌نامه‌ی دانش‌کده‌ی ادبیات که زیر دست او به انجام رسید، نگارش محمد معین است. کار معین، «نشان دادن تأثیر مزدیسنا ـ آئین زرتشت ـ در ادبیات پارسی» بود (مزدیسنا، ۱۳۲۶، صـ۲۱). پورداود در دیباچه بر کتاب، از این هم فراتر رفت و نوشت: «ادبیات فارسی بیرون از تأثیر مزدیسنا یعنی دین دیرین ایران نیست. ... تا در این زمینه تحقیقی نکنیم ... نمی‌توانیم دریابیم که تا چه اندازه گویندگان مسلمان ایرانی، افکار و اصطلاحات گویندگان زرتشتی پیش از اسلام را به میراث برده‌اند.» سخنان پورداود، تا جایی که گزارشی از رخنه‌ی ادبیات مزدیسنایی در ادبیات روزگار اسلامی به دست می‌داد، واکنش چندانی برنمی‌انگیخت. معین نیز کار خود را «نشان دادن تأثیر مزدیسنا ـ آئین زرتشت ـ در ادبیات پارسی» خواند. مطهری نیز «انعکاس لغات و اندیشه‌های مزدیسنایی» را «از نظر کار علمی و ادبی ... بسیار مفید بلکه ضروری» دانست؛ اما جایی که از سخن پورداود این برداشت پیش می‌آمد که «روح ایرانی در طول تاریخ چند هزار ساله خود حتی در دوره اسلام همان روح مزدیسنایی است» از دید مطهری پذیرفتنی نبود. این‌جا خودِ «پیوستگی» و چگونگی آن، پرسش‌برانگیز شده بود.

‎👉🏼پاره‌ی ۳ | پاره‌ی ۹ | پاره‌ی ۱۱

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1547 121
▫️
📚 در مرز تاریخ‌نگاری و ادبیات

بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۹)
. . . . . . . ‏

کارکرد بن‌یادی کتاب
اگر دو قرن سکوت، چنان که تاریخ‌نگاران یادآوری کرده‌اند، در رده‌ی کتاب‌های برتر تاریخی نیست، و آن را نمی‌توان یک کتاب ادبی هم دانست، با این پرسش روبه‌رو می‌شویم که چرا کتاب تا این اندازه پرآوازه شد و خوانندگان بسیاری را به جست‌وجوی خود کشاند؟ پاسخ این پرسش را نه در کارکرد تاریخ‌نگارانه یا ادبی کتاب، که در برخورد آن با تاریخ و ادبیات باید جست‌وجو کرد. دو قرن سکوت در مرز تاریخ و ادبیات نوشته شده است. این برخورد، تنها یک ویژگی گونه‌ای یا سبکی نبود؛ راهی بود برای بازسازی گذشته در پاسخ به یک پرسش فرهنگی که در روزگار نویسنده در حال پیکربندی بود. زرین‌کوب داده‌های برآمده از گذشته و توانایی‌هایی ادبی را در رویارویی با یک پرسش تاریخی ـ فرهنگی به کار گرفته بود.
زرین‌کوب در دو قرن سکوت در پی آن بود که گذشته‌ی ایران را هم‌چون یک سرگذشت از نو بسازد، سرگذشتی که پیوستگی ایران باستان و ایران اسلامی را در یک زنجیره‌ی تاریخی بازنمایی کند. این بازسازی، جایِ کتاب را در راستای پیکربندی‌ گفتمان فراگیر در آن روزگار ماندگار کرد.
در روند نوشتن دو قرن سکوت، زرین‌کوب تکاپوهای خود را در مرز تاریخ و ادبیات با پرسش‌هایی پیوند داده بود که به گونه‌ای ژرف با دگردیسی‌های آن روز ایران و خاورمیانه هم‌بسته بودند. این پرسش‌ها که در چارچوب گفتمان بازگشت به خویشتن برآمده بودند، پس از جنگ جهانی دوم گسترش یافتند، و زمینه‌های نزدیکی دو گفتمان ایران‌گرای باستان‌نگر و پیوستگی اسلامی را فراهم ساختند. بسیاری از پویش‌های فرهنگی، هنری و ادبی آن روزهای ایران و خاورمیانه را می‌توان در چارچوب این جنبش بازشناخت.
شالوده‌ی گفتمان بازگشت ... بر شناخت گذشته استوار بود. زرین‌کوب یادآوری کرده است که دو قرن سکوت، گزارشی از گذشته‌ی ادبی ایران است. برنامه‌ی نوشتن دو قرن سکوت، پیش‌نهاد دبیران شورای نامه‌ی مهرگان (به سرپرستی محمد درخشش) بود، چنان که گردآوری آن در پیکره‌ی یک کتاب و چاپ آن هم، وام‌دار برانگیختگی‌های محمد درخشش بوده است. محمد درخشش را چند سال دیگر در وزارت فرهنگ می‌یابیم، جایی که نشست‌های شورای هدف فرهنگ به گفت‌وگوهایی درپیوست که از میان آن، گفتار «غربزدگی» نگارش جلال آل‌احمد درآمد. غرب‌زدگی در آن روزگار، بلندترین صدای گفتمانِ بازگشت ... بود، گفتاری سوگیری شده در برابر پی‌آمدهای تمدن غرب، با بازتاب‌های فراوان. آل‌احمد در واکنش به کنار گذاشته شدن نوشته‌اش از سوی شورا به تلخی و آزردگی نوشت: «جای این گزارش ... در آن صفحات نبود که نه لیاقتش را داشت و نه امکانش را.»
در سال ۱۳۳۷، احسان یارشاطر بر دیباچه‌ی کاتالوگ بی‌نال تهران (فروردین ۱۳۳۷، کاخ ابیض) درباره‌ی کار هنرمندان ایرانی نوشت:
«... دریافته‌اند که معشوقِ خانگی زیباست و شیوۀ نو که از مغرب رسیده است هر چند پسندیده باشد جز جامه‌ای بر پیکر خیال و احساس واقعی نقاش نیست. دریافته‌اند که در زیر آسمان آبی و آفتاب درخشان ایران و در هنر و فرهنگ کهنسال این سرزمین هزاران نقش بدیع هست ...»
پس از گذر سال‌ها کریم امامی در دیباچه‌ای بر کاتالوگ نمایشگاه هنرمندان ایرانی (موزه هنرهای معاصر تهران، ۱۳۵۶)، تکاپوهایی را که در هنر و نقاشی از دهه‌ی ۱۳۳۰ آغاز شده بود، سقاخانه (نوسنت‌گرایی) نام‌گذاری کرد. بر پرده‌های آفریده‌ی خیال هنرمندان، رگه‌های آرایه‌هایی از ایران باستان و دوره‌ی اسلامی در هم‌گرایی با دریافت‌های امروزی از هنر مدرن نقش بسته بود.
کار زرین‌کوب در دو قرن سکوت، هم‌راستا با بازسازی و پیکربندی شالوده‌های چنین گفتمانی بود. یک گفتمان فراگیر که در آن سازه‌های گفتمان ایران‌گرایی باستان‌نگر و گفتمان پیوستگی اسلامی به هم می‌رسید.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۵ | پاره‌ی دیگر

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1546 95
دو قرن سکوت، ۱۳۳۰.pdf21.4 MB
▫️
📚 دو قرن سکوت
نگارشِ عبدالحسین زرین‌کوب
. . . . . . . ‏

از انتشارات جامعۀ لیسانسیه‌های دانشسرای عالی
چاپ یکم، دی‌ماه ۱۳۳۰

بر پایه‌ی یادآوری زرین‌کوب، چاپ یکم، گردآوریِ هم‌آن یادداشت‌هایی است که بخش گسترده‌ی آن به روش پی‌نوشت در روزنامه/ هفته‌نامه‌ی مهرگان به چاپ رسیده بود. در روند آماده‌سازی این پوشه، همه‌ی بخش‌ها و زیربخش‌ها برای آسانی دست‌رسی، نشانه‌گذاری (Bookmarks) شده است.


‎👉🏼بازخوانی دو قرن سکوت، پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۵ | پاره‌ی ۹

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://t.me/OnPersianLanguage
Post #1545 163
▫️
📋 سنگ‌اندازی اداری در کار پورداود
. . . . . . . ‏

در نگاه به روند پدیدآمدن گستره‌های آموزش و پژوهشِ زبان، ادبیات و فرهنگ در ایران، این پرسش به میان می‌آید که کنش‌گران گستره‌ها چگونه به هم‌کاری با هم روی آوردند؟ مرز میان آن‌ها چگونه پدید آمد؟ برخورد آن‌ها با یک‌دیگر از چه مایه‎هایی ریشه می‌گرفت؟ در یادداشت‌های سنگ در راه چاپ لغت‌نامه و خیز فرهنگستان اول ...→، دیدیم کنش‌گرانِ گستره‌ی پژوهش چگونه دهخدا را از نوشتن و چاپ فرهنگ بازمی‌داشتند. این سنگ‌اندازی در برخورد با قزوینی (این‌جا و این‌جا→) به گونه‌ی دیگری رخ داد. آن‌جا کنش‌گرانی از گستره‌ی دیگر، همانا از درونِ دانش‎کده، راه پیوستن قزوینی به دانش‌گاه را بستند. سنگ‌اندازی در کار پورداود نشان می‌دهد چگونه کنش‌گران دانش‌گاهی با دست‌آویزهای اداری در اندیشه‌ی کنار گذاشتنِ پورداود از دانش‌کده بودند.
پورداود در آغاز پیوستن به دانش‌کده‎ی ادبیات، دو پایه‌ی درسی زبان اوستایی، و فرهنگ ایران باستان را در دکتری زبان و ادبیات فارسی پیش‌نهاد کرد و خود آموزش آن‌ها را به دست گرفت (نامه‌ی کارگزینی، ۱ بهمن ۱۳۱۷). در نامه‌ی کارگزینی ۱۳۲۷ نیز آموزش این درس‌ها به او واگذار شده بود. اما پس از رسیدن به استادی (۱۳۲۸)، هنگام بازنویسی نامه‌ی کارگزینی، درس آموزش زبان اوستایی را از او گرفتند. بهانه‌ی این بازپس‌گیری، این بود که «هیچ‌وقت در جلسه هیئت نظارت شرکت» نمی‌کند. از استادان هیئت نظارت دکتری جویای این سنگ‌اندازی شد، هیچ‌کس از چرایی این کار آگاهی نداشت.
پورداود نخست در برابر این کارشکنی، خاموشی گزید، اما هنگامی که دید، پی‌آمدهای خاموشی، کنار گذاشتن آموزش درس‌های کارآمد از برنامه‌ی دانش‌کده‌ی ادبیات است، لب به واخواهی گشود:
«نظر به علاقه‌ای که به درس و بحث خود دارم، تکلیف وجدانی خود دانستم که از این بردباری و سکوت مضر و بی‎اعتنایی به اشخاص ناقبال خودداری کنم. بنده خود را هم‌چنان استاد دروسی که خودم در ایران رواج دادم، می‎دانم و از همکاران خواهشمندم پس از بررسی، درس‌های مذکور را برای سال تحصیلی آینده برقرار بدارند و شرکت نکردن بنده را در جلسات، گناهی نشمارند و روا ندارند اصل موضوع از میان برود و یا به شکل مسخره درآید.»

‌‎اسنادی از مشاهیر ادب معاصر ایران۳، صـ۴۱۴ـ۴۱۵

پورداود در نامه‌ی دیگری به تاریخ ۳ بهمن ۱۳۳۰، با این یادآوری که در دو سال گذشته، درس زبان‎های ایران باستان، از میان رفته، درخواست کرد که آموزش این درس‌ها را همانند گذشته به او برگردانند. اما درخواست پورداود در درون دانش‌کده، گوش شنوایی نیافت، تا این که بار دیگر، علی‌اکبر سیاسی، پرونده‌ی واخواهی او را در شورای دانش‌گاه باز کرد، و دستور داد که آموزش درس‌های درخواستی به او برگردانده شود.
به دنبال گشایش پدید آمده، پورداود در نامه‌ای به شورای دانش‌کده، پیش‌نهاد کرد که شاگرد گزیده‌ی او، احسان یارشاطر با پیشینه‌ی دانش‌آموختگی این درس‎ها به دانش‌یاری او برگزیده شود. هفت سال دیگر، پورداود خود پیش‌گام شد تا رده‌ی استادی به یارشاطر داده شود (هم‌آن، ص۴۱۶). این روش‌های هم‌کاری و هم‌یاری که دیری کشید تا در دانش‌گاه جا بیافتد، با گذشت دهه‌ها رو به فراموشی گذاشت، به گونه‌ای که اکنون یادآوری آن کاری بس شگفت می‌نماید.
هم‌چنان که در رده‎ی یادداشت‎های دو قرن سکوت، خواهد آمد، چشم و هم‌چشمی‌ها میان هم‌کاران دانش‌کده‌ی ادبیات در گروه زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ و زبان‌های باستانی، بر زمینه‌ی شکاف میان دو گفتمان باهم ستیز در آن سال‌ها کار می‌کرد، و هم‌این ویژگی مرز ستیزها را تیره می‌نمود.

‎👉🏼پورداود و سرآغازهای واژه‌شناسی نوین در ایران
● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1544 154
▫️
📋 در جست‌وجوی سرآغازهای گاه‌شماری ایرانی
پورداود و پیش‌نهاد گاه‌شماری هخامنشی
. . . . . . . ‏

روز ۲۴ اسفند ۱۳۵۴ نمایندگان شورای ملی و سنا، چرخش از تاریخ هجری خورشیدی به شاهنشاهی را قانونی کردند. گاه‌شماری تازه با خواست شاه هم‌آهنگ بود. این دومین بار بود که سرآغاز گاه‌شماری ایران در روزگار پهلوی جابه‌جا می‌شد.
جابه‌جایی تاریخ هجری به گاه‌شماری شاهنشاهی، و پس و پیش کردن ساعت روزانه، در میانه‌ی دهه‌ی ۱۳۵۰ گروه‌ گسترده‌ای از مردم را به این باور رساند که این کارها در رویارویی با باورهای اسلامی برنامه‌ریزی شده است. از این رو، نافرمانی گسترده‌ی همگانی، سرانجام دست‌اندرکاران را وادار کرد برنامه‌های خود را پس بگیرند.
درباره‌ی پیش‌نهاد دهندگان این دو برنامه از نام‌های گوناگونی یاد می‌شود. بر پایه‌ی گزارش‌ها شجاع‌الدین شفا، هادی هدایتی و خسرو بهروز، نزدیک‌ترین پی‌گیری‌کنندگان جابه‌جایی گاه‌شماری بودند. با این همه، پیشینه‌ی این جابه‌جایی دورتر است. سید جلال‌الدین طهرانی در گاه‌نامه برای سال ۱۳۰۷، پیش‌نهاد کرده بود که سال‌زاد کوروش را سرآغاز گاه‌شماری شاهنشاهی برگزینند.
از دید شجاع‌الدین شفا سال درآمدن کوروش به بابِل سرآغاز خوبی برای گاه‌شماری شاهنشاهی بود. بر پایه‌ی این پیش‌نهاد، ۲۵۰۰مین سال نوشتن نامه‌ی پیش‌آهنگ کوروش (منشور) به فرمان انقلاب سفید می‌رسید، اما چون این سرآغاز دربر گیرنده‌ی همه‌ی سال‌های پادشاهی او نبود، پذیرفته نشد.
دومین پیش‌نهاد از سوی هدایتی رسید. او سال نشستن کوروش بر تخت شاهی را در ۵۵۹ پیش از میلاد، پیش‌نهاد کرد. برتری این پیش‌نهاد در آن بود که نشستن کوروش بر تخت شاهی با تلاش برای پیوستگی ماد و پارس و گسترش پهنه‌ی پادشاهی هم‌راه شده بود.
پیش‌نهاد سوم، سال‌زاد کوروش بزرگ بود. برتری این پیش‌نهاد در آن بود که ۲۵۰۰مین سال آن به «کودتا»ی ۳ اسفند ۱۲۹۹، همانا درآمدن قزاق‌ها به تهران می‌رسید [شجاع‌الدین شفا در کتابِ گاه‌نامه‌ی ۵۰ سال سلطنت (۱۳۵۵)، بخش نخست را «از کودتا تا سلطنت» می‌نامد، و می‌نویسد: «سحرگاه سوم حوت (سوم اسفند) ... سراسر پایتخت به سرعت به تصرف نیروی کودتا درآمد»].
پیش‌نهادی که در گزارش‌ها به نام شجاع‌الدین شفا خوانده می‌شود، بار نخست از سوی ابراهیم پورداود در دیباچه‌ی پوراندخت به چاپ رسید. پورداود در ۱۳۰۶ نوشت:
«اگر خواسته باشیم که مبد‌أ تاریخ سال، مانند اسامی ماه‌های ما ایرانی باشد، بهتر است که ... فتح بابل را که از بزرگترین وقایع تاریخی دنیاست، مبدأ قرار دهیم. کوروش بزرگ ... در ۱۲ اکتبر ۵۳۹ پیش از میلاد مسیح بابل را فتح نمود. از این روز ممالک وسیعه بابل مقتدر در تخت تصرف ایرانیان در آمده، سلطنت عظیمی که تا آن روز نظیرش دیده نشده بود تشکیل یافت.
در تاریخ دنیای قدیم، به واقعه‌ای مهم‌تر از این فتح برنمی‌خوریم. ... چه خوب است که فتح بابل را مبدأ تاریخ سال رسمی خود که از فروردین ماه شروع می‌شود قرا دهیم و از احیا نمودن این گونه سنت‌ها به ملیت ضعیف‌شده خویش دگرباره توان و روانی بخشیم»

‎پوراندخت، صـ۱۷

پورداود هنگامی پیش‌نهاد خود را به نگارش درآورد که از آن بوی ستیز با باورهای دینی برنمی‌خاست. او نه به هم‌آهنگی با کودتای ۳ اسفند می‌اندیشید، و نه می‌خواست جای انقلاب سفید را در گاه‌شماری سرراست کند. او در پی توان‌افزایی هم‌بستگی ایرانیان بود، چیزی که آن را ملیت می‌نامید. با این همه، کارهای او را نشانه‌ای از سرسپردگی به ایران‌گراییِ اسلام‌گریزانه دانستند. برچسب‌هایی که راه زندگی را بر او تنگ و تنگ‌تر می‌کرد. بهاءالدین خرمشاهی یادآوری کرده است که پورداود سرِ کلاس،
«با مظلومیت و سادگی هر چه تمام‌تر می‌گفت: فرزندانم، من مسلمانم. بعضی از این که اسم من ابراهیم است و در نام خانوادگی‌ام داود آمده است، تهمت می‌زنند که من یهودی‌ام. یا می‌گویند من زردشتی‌ام. من فقط حوزۀ تحقیق و مطالعه‌ام ایران باستان و اوستاست. وگرنه مسلمان و معتقد به قرآنم. ... این حرف‌ها چیست که دربارۀ من می‌زنند.»

‎فرار از فلسفه، صـ۱۹۲

با همه‌ی گستردگیِ برچسب اسلام‌گریزی به پورداود، پرونده‌ی کارگزینی او در دانش‌گاه، نشان می‌دهد که او شهریور ۱۲۹۹ خورشیدی در آلمان، آیین هم‌سرگزینی خود را به شیوه‌ی اسلامی برگزار کرده بود. دو گواه ایرانی او، سیدحسن تقی‌زاده و عبدالشکور تاجر تبریزی بودند (اسنادی از مشاهیر...۳، صـ۳۷۹).

‎👉🏼برکشیدگی میهن
● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1543 320
▫️
🔍 خیامِ شاعر! .. بودن یا نبودن
شمس تبریزی و پرسش از سروده‌های خیام
‏. . . . . . .

سخنان شمس تبریزی→ درباره‌ی سروده‌ای از خیام، هنوز همه‌ی مایه‌های خود را در خیام‌شناسی امروز (از هدایت تاکنون) به کار نیانداخته است. روشن است بازگویی هر گزاره‌ای بر پایه‌ی این سخنان، وابسته به پذیرشِ پیوند آن با شمس تبریزی یا گروه یاران گرداگرد او است. تنها بر پایه‌ی این «انگاره» می‌توان از برداشت‌های دیگری نوشت که سخنان شمس، برانگیزاننده‌ی آن است. در این‌جا چند گزاره‌ی برآمده از سخنان شمس را یادآوری می‌کنم.

۱. نخستین چیزی که این سخنان بازگو می‌کند، شناسایی خیام شاعر است. می‌دانیم نویسنده‌ی چهار مقاله، از شاعری خیام چیزی ننوشته است؛ اما پس از او، نویسندگانی مانند نجم‌الدین رازی درباره‌ی شعرهای خیام آگاهی داده‌اند. سخنان شمس، برگ دیگری از شناسایی خیام شاعر است. این آگاهی‌ها تاکنون، پشتوانه‌ی هر گفتاری درباره‌ی شاعری خیام بوده است.

۲. سخنان شمس، خیام را در سیمای یک «شاعر سرگردان»، بازنمایی می‌کند: «او سرگردان بود، ... سخن‌هایی درهم و بی‌اندازه [ناساز] و تاریک می‌گوید.» در هم‌آن روزگار، نجم‌الدین رازی نیز در مرصاد العباد، فلسفی را «سرگشته و گم‌گشته» خواند، و خیام را در «غایت حیرت» و «سرگشتۀ نابینا» یافت (رباعیات خیام در منابع کهن، ۱۳۸۲، صـ۲۸).
دیرینگی بازنمایی شاعران سرگردان در فرهنگ اسلامی به یادآوری قرآن بازمی‌گردد: وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ، أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وَادٍ يَهِيمُونَ. «و شاعران آنان اند که در پی ایشان است بی‌راهان و نمی‌بینی که ایشان در هر رودکده‌ای و هامونی به گم‌راهی می‌روند.» (میبدی، خوانش یکم).

۳. سخنان شمس، درست جایی که بر شاعری و سرگردانی خیام درنگ می‌کند، مایه‌های درونی و شناسه‌های اندیشه‌ی خیامی را بازگو می‌کند:
«باری بر فلک می‌نهد تهمت را
باری بر روزگار
باری بر بخت
باری به حضرت حق
باری نفی می‌کند و انکار
باری اثبات می‌کند
باری ''اگر'' می‌گوید.»

در برابر هر یک از این مایه‌ها، چند ترانه‌ی خیامی را می‌توان دسته‌بندی کرد.

۴. تاکنون ترانه‌ای که از دید پژوهش‌گران با گزارش شمس از شعر خیام هم‌آهنگ باشد: «کسی به سِرّ عشق نرسید ...»، بازیابی نشده است. این پدیده را چگونه می‌توان دریافت؟ یک پاسخ این است، باید پذیرفت که یکی از پرآوازه‌ترین ترانه‌های خیام در سده‌ی ششم، که گرداگرد یاران شمس بازتاب یافته بود، در تاریخ ادبیات ایران گم شده است.
گم شدن ترانه‌ای از خیام، چند پی‌آمد دارد:
یکم) دستِ کم، یک ترانه یا شعر از خیام می‌شناسیم که گم شده است. چه بسا این ترانه، نخستین و واپسین سروده‌ی گم شده‌ی خیام نباشد.
دوم) در سده‌های ششم یا هفتم، ترانه یا سروده‌هایی با نام خیام، زبان‌زد بوده است.
سوم) در نزهه‌المجالس، گردآوری سده‌ی هفتم، هیچ ترانه‌ای با این درون‌مایه به نام خیام یا شاعر دیگری دیده نمی‌شود.

۵. اگر بپذیریم ترانه‌های خیام می‌توانست گم بشود، این پرسش پیش آمدنی است، که ارزشِ ترانه‌هایی را که پس از سده‌ی هفتم به نام خیام در نوشته‌ها آورده‌اند، چگونه می‌توان بازشناسی کرد؟ این پرسش هنوز پاسخی پذیرفتنی نیافته است.

۶. گم شدن ترانه‌ای از خیام، هم‌چنین در برابر این دیدگاه می‌ایستد: آن‌چه به نام خیام زبان‌زد است، نوشته‌های شاعران دیگری است که با گذشت روزگاران به نام خیام نوشته شده است؛ زیرا اگر رونویس‌گران و دفتربندان، سرخود ترانه‌هایی را به نام خیام می‌نوشتند، چرا به دنبال بازسازی ترانه‌ای هم‌آهنگ با سخنان شمس نرفتند؟

۷. این اندیشه که «کسی به سرّ عشق نرسید و آن کس که رسید سرگردان است»، به ویژه در سخنان ابراهیم، «چون رسید سرگردانی چون باشد، و گر نرسید سرگردانی چون باشد؟» با این بیت حافظ سنجیدنی است:
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه‌ی کار به نام من دیوانه زدند
بازگشت این بیت به آیه‌ی «انا عرضنا الامانه علی السموات ...» است. دیوانه، نمادِ رهایی از خرد و فرو رفتن در سرگشتگی است. نجم‌الدین رازی «امانت» را آمیزه‌ای از «محبت» و «معرفت» می‌خواند. در بازخوانی‌های سده‌ی گذشته نیز همه‌جا «امانت»، عشق نامیده شده است. زرین‌کوب نوشته است: «نومیدی تلخی که در این عشق هست، نشان می‌دهد که حتی در آستانۀ اتحاد نیز وحدت غیر ممکن است.» (از کوچه ..، صـ۱۰۱، نک.: حمیدیان، شرح شوق).
جست‌وجو، ویژگی سرشتیِ انسان است. انسانِ در خود، سرگشته است. خیزِ به سوی دیگری نیز تا چیزی از خود بر جا گذارد، سرگشتگی را از میان نخواهد برد.

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1542 1.29K
▫️
📚 واکنش یک دانش‌ور دینی به دو قرن سکوت

بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۸)
. . . . . . . ‏

دنباله‌ی سنجش نام‌گذاری
مطهری در بررسی سخنان ملکم، آن را دارای تازگی شمرد، زیرا در هیچ گزارش دیگری دیده نشده بود: «ناچار باید فرض کنیم که این مورخ به سند و مدرکی دست یافته که چشم هیچ حلال‌زاده‌ای آن را ندیده»، وگرنه، «ناچاریم خدای ناخواسته در حسن نیت و کمال صداقت ... این مورخ که البته هیچ مأموریتی از طرف وزارت خارجه انگلستان برای تالیف این کتاب نداشته است اندکی تردید روا داریم.» (خدمات متقابل، صـ۱۶۱).
در این‌جا داوری مطهری درباره‌ی نام کتاب، به واکنش‌های بازنگرانه در برابر تکاپوهای شرق‌شناسان نزدیک می‌شود. پس از گذشت سال‌ها، ادوارد سعید از «احساس نسبتاً دائمی رو در رویی» غربیان با شرق سخن گفت (شرق‌شناسی، صـ۳۶۲). این احساس برانگیزنده‌ی واکنش‌های رویارو بود. به سخن دیگر، مطهری از گفتارهای پیرامونی بهره می‌گرفت تا دریابد که «سکوت» در این نام‌گذاری چگونه کار می‌کند. روش او سنجش نام، بریده از درون‌مایه‌ی کتاب است. روشی که زرین‌کوب در مقدمه چاپ دوم، سنجش‌گران را از آن پرهیز داده بود.
زرین‌کوب در مقدمه‌ی چاپ دوم نوشت: «در طی این دو قرن زبان ایرانی خاموشی گزیده بود و ایرانی سخن خویش جز بر زبان شمشیر نمی‌گفت.» سخن زرین‌کوب به زبان سیاست، زبان ایستادگی در برابر «فرمان» برمی‌گشت. مطهری در واکنش نوشت، «من حقیقتاً معنی این سخن را نمی‌فهمم! آیا زبان علمی زبان نیست؟! آیا زبان ادبی زبان نیست؟» (صـ۶۷۲). در این‌جا مطهری به جای بازگشت به پرسش کتاب، آن را با پرسش دیگری جابه‌جا کرد. گفتار مطهری با سخنان براون هم‌پوشی دارد. براون در سنجش دیدگاه صفحه‌ی سفید، چنین می‌انگاشت که اگر نام ایرانیان را از میان پدیدآورندگان نوشته‌های علمی و ادبی برداریم، «بهترین قسمت آن علوم از میان می‌رود.» (ت. ا.، ۱۳۳۵، صـ۳۰۳). براون که در جست‌وجوی بازتاب‌های «نبوغ ملی ایران» در رشته‌های گوناگون دانش و فرهنگ بود، برایش «فرقی نداشت که این مباحث به چه زبانی نوشته شده است.» (صـ۳). مرتضی مطهری در خدمات متقابل اسلام و ایران با شیوه‌ای نزدیک به روش براون، دیدگاه زرین‌کوب را درباره‌ی خاموشی زبان فارسی به چالش کشید: «آیا شاهکار ادبی سیبویه ... جز در این دو قرن آفریده شده است؟!» (خدمات، صـ۶۷۲). از دید او، کسی ایرانیان را ناگزیر نساخته بود که به زبان عربی بنویسند. شاه‌کارها را نمی‌توان به زور نوشت. ایرانیان پس از آشنایی با زبان اعجاز الهی، با نوشته‌های خود زبان عربی را نیرومند کرده بودند و این ویژگی، نشانه‌ی کاستی کار آنان نبود، «آیا این عیب است بر ایرانیان»؟ در سخنان مطهری، پرسش بن‌یادی کتاب جابه‌جا شده بود. زرین‌کوب پرسیده بود، چگونه زبان ایرانیان به خاموشی گرایید؟ مطهری در واکنش می‌گوید، آیا ایرانیان به راستی در این دو سده از دید علمی و ادبی خاموش بودند؟ روشن است پرسش زرین‌کوب با رده‌ی داده‌های دیگری برخورد می‌کند.

چاپ سوم با افزوده‌ها و کاستی‌های دیگر
در روند این یادداشت‌ها پس از دست‌رسی به چاپ دوم کتاب، اکنون روشن است که چاپ سوم کتاب در ۱۳۴۴ نیز با دگرسانی‌هایی هم‌راه شده بود. این دگرسانی‌ها دنباله‌ی بازنگری در چاپ دوم کتاب است. برای نمونه، زرین‌کوب در چاپ سوم، زیربخشِ وهرز را (فرمان‌روایان صحرا) دوباره نوشت، نام زیربخش «جنگ با زنگیان» را برداشت، و نوشته‌های آن را با بخش وهرز یکی کرد. در بخش طوفان و ریگ هم، زیربخش‌های «خیانت یک ایرانی»، «هرمزان» و «فتح شوش» را از میان برداشت، و نوشته‌های آن را به بخش‌های دیگر افزود. بر زمینه‌ی این کاهش‌ها و افزودگی‌ها شاید بتوان گفت بخش‌های دست‌نخورده را نیازمند بازنگری ندیده بود.
به‌آذین در بررسی چاپ دوم کتاب نوشته بود، «در مورد دین و زبان، آقای زرین‌کوب نظرهایی دارند که ناچار باید تعبداً پذیرفت. مثلا می‌گویند: 'آنچه در این حادثه زبان ایرانیان را بند آورد سادگی و عظمت پیام تازه بود.' و با این استدلال ظاهراً می‌بایست زبان خود عربان را زودتر بند آورَد.» روشن است خودداری از بازنگری این بخش، دستِ کم نشان می‌دهد که خرده‌سنجی به‌آذین در بازنگری چاپ سوم به کار نیامده بود. در بخش‌های دیگرِ هم‌این رده‌ از یادداشت‌ها نشان خواهم داد چرا این خرده‌سنجی از دید زرین‌کوب نمی‌توانست به کار آید.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۷ | پاره‌ی دیگر

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1541 1.09K
▫️
📚 واکنش یک دانش‌ور دینی به دو قرن سکوت

بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۷)
. . . . . . . ‏

دنباله‌ی تبارشناسی سکوت در نام‌گذاری
ادوارد براون، جای دیگری، بی‌آن که از کسی نام ببرد، این دیدگاه را «که پس از استیلاء عرب بر ایران تا دو سه قرن ایرانیان فاقد زندگانی علمی و معنوی بوده‌اند»، نادرست می‌خواند (۱۳۵۶، صـ۳۰۲). او این نگرش را به نویسندگان تاریخ ادبیات برمی‌گرداند.
هرمان اته در کتابی که پیش از تاریخ ادبیات ادوارد براون به چاپ رسیده بود، نوشت: «افسوس که در زندگانی عمومی و روحی ملت ایران، در مدت ۱۵۰ سال تسلط عرب، جز اخبار قیام‌هایی در بعض ایالات اطلاعی نداریم، و هم‌چنین در باب دورۀ تحول زبان پارسی (یا پهلوی) به فارسی جدید نیز فکر صحیح روشنی مقدور نیست.» (تاریخ ادبیات، صـ۲۰).
اته آشکارا از جنبش‌های اجتماعی و ناآگاهی تاریخی درباره‌ی زندگانی همگانی و دست‌آوردهای روانِ یک ملت سخن گفت. اته و براون در نگارش تاریخ ادبیات، به دنبال بازتاب‌های کنش گروهی بر زندگی و روان همگانی مردم بودند. براون در دیباچه‌ی تاریخ ادبیات یادآوری می‌کند که خواسته است، «تاریخ سیر معنوی ایران را بنگارم (بنگارد) نه آن که به شرح حال شعرا و سخن سرایانی که به زبان فارسی سخن گفته‌اند»، بپردازد. از این رو، نیافتن آگاهی‌ها به زبان فارسی در آن دو سده مایه‌ی پرسش و شگفتی او نبود. با هم‌این نگاه، براون دریافتِ نویسندگانی را که «تاریخ ادبی ایران را به مفهوم محدودتر کلمه» بازنمایی می‌کردند، و بر زمینه‌ی آن، سده‌های نخستین را «برگ سفید» (blank page) می‌دیدند، نادرست می‌دانست و در روند پیش‌برد بررسی‌ها، «خود را بالصراحه از این خطا» برکنار دانست (۱۳۳۵، صـ۳۰۲).
تبارشناسی کاربرد «سکوت»، نشان می‌دهد که پیش از نام‌گذاری زرین‌کوب، بخش‌های سازنده‌ی این برداشت از تاریخ سده‌های نخستین به گونه‌ی پراکنده‌ای بازتاب یافته بودند؛ گاه برای بازگویی دشواری بازسازی زندگانی روان همگانی ایرانیان به کار می‌رفتند، گاه به کم‌بود آگاهی از روند دگرگونی زبان فارسی، و گاه به گسست در زندگانی ملی برمی‌گشتند. براون با گسترش معنای تاریخ ادبی، میان کم‌بود زبان‌نوشته‌های فارسی و نبود آگاهی از بازتاب‌های روان همگانی ایرانیان مرزبندی کرد. از این رو، هنگامی که زرین‌کوب این نام را بر کتاب خود نهاد، زمینه‌ی خوانش‌های گوناگون «سکوت» از پیش فراهم شده بود.

سنجش نام‌گذاری
چاپ کتاب دو قرن سکوت در بافت فرهنگی و اجتماعی آن روز، بی‌درنگ با واکنش‌های برانگیزاننده و سنجش‌گرانه‌ای روبه‌رو شد. نام کتاب به تنهایی واکنش‌برانگیز بود. این واکنش، چنان که یادآوری شد، برآمده از آن بود که نام کتاب را بریده از درون‌مایه‌های آن دیده بودند.
یکی از نویسندگانی که به بررسی معنای سکوت در نام کتاب روی آورد، مرتضی مطهری، دانش‌ور بلندپایه‌ی مدارس دینی تهران و قم، و استاد دانش‌کده‌ی الهیات بود. مطهری نام‌گذاری «سکوت» را نشانه‌ای از پیش‌داوری در نگاه به تاریخ سده‌های نخستین دانست. از دید او، این برداشت برگرفته از نگاه برخی مستشرقین «و در رأس همه آنها سِرجان ملکم انگلیسی [بود که] دو قرن اول ایران اسلامی را ... به اعتبار اینکه در این دو قرن، ایران جزء قلمرو کلی خلافت بوده و از خود حکومت مستقلی نداشته است، دوره سکوت و سکون و احیانا دوره بردگی ایرانیان نامیده‌اند.» (خدمات متقابل ..، ۱۳۵۷، صـ۶۷۰ـ۶۷۱). ملکم کجا چنین سخنی گفته بود؟ دیدگاه مطهری نیازمند بازنگری است.
مطهری، گویا به کتاب ملکم دست‌رسی نداشت، و بخشی از آن را از کتاب مزدیسنا و ادب فارسی بازنویسی کرده بود. ملکم یک‌جا از «دویست سال» سخن گفته و آن بازه را از دیدگاه فرمان‌روایی عرب‌ها و شورش ایرانیان سنجیده، و جای دیگر، به نابودی کتاب‌ها و نوشته‌های علمی پرداخته بود: تاریخ‌نگاران نزدیک به روزگار پیدایش اسلام گزارش کرده‌اند که پیروان پیمبر عربی، «هر چیز که عرصه‌ی تقویت ملت [دین زرتشتی] دانستند، ... هلاک ساختند، شهرها با خاک یکسان ... و کتب فضلای ملت، اعم از اینکه علوم مطلقا یا تاریخ یا کتب شریعت، یا کسانی که این گونه کتب در تصرف ایشان بود، در معرض تلف درآمدند.» (تاریخ ایران، صـ۱۲۷، چاپ سنگی، صـ۹۱ـ۹۲؛ متن انگلیسی۱، صـ۲۰۰، در خدمات متقابل، این بخش از کتاب تجلیات روح ایرانی، به میانجی محمد معین در مزدیسنا بازنویسی شده است). اما این دو بخش به هم پیوسته نیستند، و از آن‌ها نمی‌توان به این گزاره رسید که ملکم «دو قرن ایران را دوره‌ی سکوت و سکون و بردگی» می‌دانست.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۶ | پاره‌ی ۸

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1540 228
▫️
📚 پی‌آمدهای یک نام‌گذاری

بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۶)
. . . . . . . ‏

زمینه‌های کژتابی یک نام
نام‌گذاری «دو قرن سکوت» از هم‌آن آغاز به برداشت‌های ناهم‌گونی راه برد. از یک‌سو، پیوندِ «دو قرن» و «سکوت» بر پایه‌ی این که دو قرن را زمینه‌ی پژوهش سکوت بخوانیم، یا کشیدگی آن؛ دو دریافت ناهم‌گون را پیش می‌انداخت، و از سوی دیگر، بریدن نام از نوشتار درونی کتاب می‌توانست این دریافت‌ها را از راهی که نویسنده در کتاب پیموده بود، دور کند. یک راه دیگرِ بازخوانی، دیدن یا ندیده گرفتن برهم‌کنشی دو لایه‌ی تاریخی و ادبی در نام کتاب بود. راه پیش‌گیری از این کژتابی، بازگشت به خودِ کتاب است. زرین‌کوب در پاسخ به سنجش‌گری که پرسیده بود، چرا سکوت و نه آشوب و غوغا، نوشت: «اگر کتاب مرا از سر تا آخر با دقت و حوصلۀ کافی خوانده بود جواب خود را در طی کتاب می‌یافت»، (مقدمه، چ ۱۳۳۶، صـ‌پنج). سخن او نشان می‌دهد که بازخوانی نام کتاب در بریدگی از نوشتار، به برداشتی ناهم‌خوان با روند گسترش گفتارها و درست‌انگاری درون‌مایه‌های کتاب می‌انجامد.
در بازگشت به داده‌ها، ساختاربندی و شیوه‌ی گسترش نوشتار، «سکوت» نه نشانه‌ای بریده از نوشته، که نامی برای چگونگی پیوند مایه‌های گسترش‌یابنده‌ی کتاب است. شکست ساسانیان و پیروزی عرب‌ها که به جنبش‌های مردمی و دگرگونی ساخت اجتماعی انجامید، روند چیرگی سکوت را بر زبان فارسی بازنمایی می‌کند. هر یک از این مایه‌ها در جای خود داده‌های تاریخی اند، اما روند پیکربندی کتاب، آن‌ها را در پیوند با سکوت هم‌بسته ساخته است. هر گونه دریافتی از سکوت به چگونگی سازمان‌دهی داده‌ها و پیوند آن‌ها در روند گسترش گفتار وابسته است.
با این همه، دریافت‌های گوناگون، تنها از ساختار نام و پیوند آن با نوشتار درونی پدید نمی‌آیند، آگاهی‌های فرانوشتاری و پیرامونی نیز روند خواندن نام را دگرگون می‌کند. هنگامی که خواننده، پیشاپیش «دو قرن» را بازه‌ای از فرمان‌روایی بیگانه، و «سکوت» را نشانه‌ی خاموشی، ایستایی و بی‌کنشی دریابد، نام کتاب به گزاره‌ای درباره‌ی زندگی ایرانیان در آن دو سده برگردانده می‌شود. در این جا، سکوت دیگر نام یک پیکربندی تاریخی ـ ادبی برای بازگویی کرد و کار زبان فارسی نیست، بازنمای یک روزگار تاریخی است. بر زمینه‌ی این جابه‌جایی، سخن زرین‌کوب درباره‌ی زبان، ایستادگی، دگرگونی اجتماعی، رویارویی ایرانیان با فرمان‌روایی عرب‌ها نه در پیوند با پرسش‌های درونی کتاب، که هم‌چون یک داوری سراسربینانه درباره‌ی آن روزگار خوانده می‌شد.
دریافت‌های گوناگون از دو قرن سکوت را نمی‌توان تنها به بدخوانی فروکاست. نام کتاب، جای هر خوانشی را باز گذاشت، نوشتار کتاب برخی از این خوانش‌ها را کنار نهاد، با این همه، برداشت‌ها و آگاهی‌های پیرامونی، راه‌های دیگری برای بازخوانی نام کتاب را بازکردند. نام کتاب و بدخوانی آن، تنها برآمده از نام‌گذاری نبود، جابه‌جایی میان نام کتاب، نوشتار درونی، و چشم‌انداز آگاهی فرانوشتاری به هم رسیدند تا نام کتاب پدیده‌ای بغرنج در روند خوانش به چشم آید.

تبارشناسی سکوت در نام‌گذاری
اکنون ببینیم پیش از نام‌گذاری «دو قرن سکوت»، نویسندگان تاریخ و تاریخ ادبی ایران، سده‌های نخستین را چگونه بازنمایی کرده بودند؟ در نخستین بررسی‌های تاریخ ایران، بازه‌ی میان برافتادن ساسانیان و برآمدن نخستین فرمان‌روایی‌های ایرانی را درخور پژوهش نمی‌دانستند. سر جان ملکم یادآوری کرده بود که عرب‌ها پس از چیرگی بر ایران، نمایندگان خود را در بخش‌های گوناگون به کار گماشتند، «و تا دویست سال بل متجاوز»، فرمان‌روایی بر ایران را به دست گرفتند. از دید او رخ‌دادهای برجسته‌ی آن روزگار، «خروج امرا و ولات است»، آنان هم‌این که در کار خلفا سستی می‌دیدند، دم از خودسری می‌زدند، و چون کار به سامان بازمی‌گشت، گردن می‌سپردند (تاریخ ایران، صـ۱۷۲).
از دید ادوارد براون، ملکم و مارکهام در پژوهش‌های خود، سده‌های نخستین را گونه‌ای بریدگی و شکاف در زندگانی ملی ایرانیان دیده بودند؛ اما براون آن را «بارورترینِ کلیۀ ازمنۀ تاریخ ایران» می‌دید.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۵ | پاره‌ی ۷

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1539 225
▫️
📚 پی‌آمدهای یک نام‌گذاری
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۵)
. . . . . . . ‏

نامِ کتاب و مرزهای جست‌وجو
زرین‌کوب در نام‌گذاری، بازه‌ی تاریخی و کارکرد ادبی را به هم نزدیک کرد. نخستین پایه‌ی این نام‌گذاری، «دو قرن»، گستره‌ی کاوش‌های تاریخی را مرزبندی می‌کند. تاریخ‌نگاران و پژوهش‌گران در نگرش به تاریخ ایران از این دوره با شتاب گذشته بودند. در کتاب تاریخ ایران (The history of Persia, 1815) نگارش سِر جان ملکم، و طرح کلی تاریخ ایران (A General sketch of the History of Persia, 1874)، نگارش مارکهام، دو سده‌ی نخستِ پس از تاخت و تاز عرب‌ها «به طور سطحی و ناقص» بررسی شده بود (براون، تاریخ ادبی۱، ۱۳۳۷، صـ۳۱۲). نویسندگان ایرانی نیز با نگاه به کم‌بود نوشتارهای به جای مانده، تا آن روزها درباره‌ی این دوره، کاوش چندانی نکرده بودند.
پایه‌ی دوم نام‌گذاری، همانا «سکوت»، بر آمیزه‌ای از بازنمایی و داوری استوار است. این پایه در کاربرد نمادین، سکوت را به سراسر دو سده گسترش می‌دهد. هنگامی که یک نگرنده از فراز هزار و اند سال به بازه‌ای با گستره‌ی دو سده می‌نگرد، فریاد را از کجا باید بشنود؟ نام کتاب به خواننده آگاهی می‌دهد که از صدای مردم، بازتاب درخوری در زبان بر جای نمانده است. مردم بی‌گمان سخن می‌گفتند، اما سخن آنان به زبان نوشتاری راه نیافت. سکوت، در این معنا، سکوتِ زبانِ نوشتاری است، نه خاموشی مردم. با این نگاه، زبان بی‌آن که چیزی را بازتاب دهد، سکوت را بازنمایی می‌کند. سکوت در این کاربرد گونه‌ای نگرش درباره‌ی رخ‌دادهای آن روزگار است.
نام‌گذاری دو قرن سکوت هم‌چنین، نشان می‌دهد کدام پرسش‌ها از دستور کار پژوهش کنار گذاشته شدند. برای نمونه، پژوهش جای آن نبود که به چگونگی نیرومند شدن و گسترش اسلام در سده‌های نخستین بپردازد. زرین‌کوب گزارش این روند را در بامداد اسلام (۱۳۴۶) پی گرفت، یا در کارنامه‌ی اسلام (۱۳۴۸)، دست‌آوردهای مردم را پس از روی آوردن به اسلام بازگفت.
دگرگونی پرسش، در نوشتارهای تاریخی گاه به جابه‌جایی داده‌ها می‌انجامد. از پی نادیده نهادن این جابه‌جایی برخی با یادآوری ناسازگاری سخن درباره‌ی «کتاب‌سوزی» (در دو قرن سکوت، صـ۱۱۴ـ۱۱۵ و کارنامه اسلام، صـ۳۴) گمان کردند که زرین‌کوب اندیشه‌های بن‌یادی دو قرن سکوت را در نگارش‌های دیگر خود وانهاده و از آن برگشته است (شفا، تولدی دیگر، ۱۹۹۹، صـ۱۹).
کارکرد دوگانه‌ی نام‌گذاری در پیوند با تاریخ و ادبیات، نشان می‌دهد که گستره‌ی جست‌وجوهای این پژوهش از یک‌سو تاریخ است، ــ‌رخ‌دادهای تاریخی که بر سرنوشت مردم در دو سده‌ی نخستِ پس از برافتادن شاهنشاهی ساسانی کارگر افتاده بود، و از سوی دیگر، ادبیات و زبان فارسی است. زرین‌کوب با پذیرش این اندیشه‌ی ناروشن که در سده‌های نخستین، زبان پهلوی به زبان تازی گراییده بود، کوشید زمینه‌های چرخش را در رخ‌دادهای دو سده‌ی آغازین جست‌وجو کند: مردمانی که «به صد زبان سخن می‌گفتند»، هنگامی که با تازیان مسلمان روبه‌رو شدند، «آیا چه شنیدند که خاموش شدند؟» بر پایه‌ی این دیدگاه، اندیشه‌ی خاموشی یا «سکوت» زبان فارسی، برداشت خود زرین‌کوب از دگرگونی زبان در سده‌های نخستین بود.

نام‌گذاری و پیکربندی کتاب
پیوند تاریخ و ادبیات در نام‌گذاری کتاب، هم‌چنین چگونگی پیکربندی مایه‌های درونی آن را نیز آشکار می‌کند. پذیرش «سکوت» در ویراست نخست، دست‌آورد پایانی پژوهش بود؛ اما در ویراست دوم، پیوندهای دوگانه‌ای را میان سکوت و نوشتار بازمی‌یابیم. از سویی، سکوت هم‌چنان برآیند پژوهش است، و از سوی دیگر، شیوه‌ای برای دیدن و به‌هم پیوستن داده‌ها در پیش می‌نهد. هنگامی که دو سده‌ی نخستِ پس از برافتادن ساسانیان در پرتو سکوت دیده شود، تک تکِ رخ‌دادهای آن روزگار نیز در پیوند با آن معنا می‌یابند: چه چیزی به خاموشی گرایید؟ این خاموشی از کجا آمده بود؟ و چگونه پایان یافت؟ از این‌جا نام کتاب، به نیروی سازمان‌دهنده‌ی گفتار درآمد، و داده‌هایی که در پاسخ به این پرسش‌ها کارآمد بودند، ارزش بیش‌تری یافتند، و داده‌های دیگر کنار گذاشته شدند.
هم‌این ویژگی را می‌توان در چگونگی گسترش ویراست دوم نیز دید. برآمدن عرب‌ها، برافتادن ساسانیان و سرگذشت زبان فارسی، سه مایه‌ی گسترش‌یابنده‌ی کتاب اند؛ اما تنها روندها و رخ‌دادهای تاریخی آن‌ها را به هم پیوند نمی‌زند، این مایه‌ها در پیوند با سکوت درون یک زنجیره‌ی داستانی به هم می‌رسند: برافتادن شاهنشاهی ساسانی، دگرگونی ساخت اجتماعی و فرهنگی، و کش‌مکش در کاربرد زبان نوشتاری، ویژگی‌های گوناگون یک بازه‌ی تاریخی اند که در پایان به رهایی از سکوت می‌رسند.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۴ | پاره‌ی دیگر

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1538 283
▫️
📚 چالش‌های روش‌شناسی
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۴)
. . . . . . . ‏

(دنباله‌ی) روش نوشتار، روش تاریخ‌نگری
مرزبندی‌ها: در بررسی تاریخی، برش‌ها و مرزبندی میان لایه‌های اجتماعی، مردم و نهادها گاه از درون شناخت موشکافانه برمی‌آید، و گاه از پیش‌پذیرفته به کار می‌رود. اگر مرزبندی از درونِ بررسی و کندوکاوها بیرون آید، پژوهش را گسترش می‌دهد و پیش می‌برد، اما اگر از پیش پذیرفته باشد، دامنه‌ی پژوهش را در روندی بسته از گسترش بازمی‌دارد. در دو قرن سکوت (ویر. ۱۳۳۰)، برخی از مرزبندی‌ها برآیند پژوهش نبودند، از این رو، جایی که پذیرش پیشینی مرزبندی بر نگرش تاریخی سایه می‌اندازد، یک‌پارچگی پژوهش آسیب می‌بیند. برای نمونه، زرین‌کوب در «آغاز یک فاجعه»، نوشته است، در روند برافتادن ساسانیان، «جز بانیان آن کسی از انهدامش آسیب ندید» (چ: ۱۳۳۰، صـ۲ـ۳، این گزاره در ویراست دوم برداشته شد)، این سخن بر مرزبندی پیشینی میان مردم و دست‌گاه شاهنشاهی استوار بوده است. در هم‌آن ویرایش، نویسنده بی‌درنگ به ایستادگی‌های مردمی برمی‌گردد، و از واکنش‌های خشم‌گینانه سخن می‌گوید. چرا مردم در فرآیندی که آسیبی به آنان نرسیده بود، سر به شورش برداشتند؟ چنین شکاف‌هایی در گفتار نویسنده برآیند پذیرش پیشینی مرزبندی‌هایی است که پیش از سنجش و بررسی به کار برده شده بودند.

زبان و ادبیات: اشاره‌های کوتاه زرین‌کوب به ناپدید شدنِ زبان نوشتاری در چاپ ۱۳۳۰ و گسترش آن در چاپ ۱۳۳۶ به گونه‌ی دیگری با چالش مرزبندی ساختاری و درون‌مایه‌ها برخورد می‌کند. در گزارش زرین‌کوب، زبان و ادبیات از یک سو، بی‌ هرگونه پیوندی با دربار یا جامعه بررسی شده و درباره‌ی آن برداشت‌های سراسربینانه‌ای آمده است، و از سوی دیگر، چنین برداشت‌هایی در برخورد با زبان فارسی و عربی، پی‌آمدهای ناهم‌گونی به بار آورده است. این ناهم‌گونی در بررسی پی‌آمدهای «پیام تازه» (چ ۱۳۴۴، صـ۱۱۲) بر زبان فارسی و عربی آشکار می‌شود. به‌آذین پرسیده بود: چگونه رخنه‌ی یک پیام، بی هرگونه دگرگونی، توانسته بود، زبان ایرانیان را «بند آورد»، اما زبان عرب‌ها را باز کند و گسترش دهد؟ زرین‌کوب، هرگز درباره‌ی این ناهم‌گونی سخن نگفت. برخی نشانه‌ها می‌رسانند که او در چاپ سوم (۱۳۴۴)، هنوز در کار بازنگری نوشته‌ی خود بود، اما این بخش را به جای خود نهاد.

تاریخ و سوگیری پژوهشی
پیش‌تر از رخنه‌ی ارزش‌های روانی و عاطفی در نگارش کتاب سخن به میان آمد. رخنه‌ی ارزش‌های روانی دو سویه دارد، روش‌شناسی و ادبی. زرین‌کوب جایی که از رخنه‌ی ارزش‌های روانی در نوشته سخن می‌گوید، گاه میان این سویه‌ها مرزگذاری می‌کند و گاه آن‌ها را با هم درمی‌آمیزد. به‌آذین، سویه‌های سخت‌گیرانه‌ی گروهی و نژادی، آیینی و رژیم اجتماعی را ناگزیر دانست. این ناگزیری با دریافت امروزی از سویه‌ی روش‌شناسی هم‌آهنگ است. از دید او در برخورد با حمله‌ی عرب‌ها این سوگیری بخشی از تاریخ‌نگری است؛ [زرین‌کوب بر آن بود که «نویسندۀ تاریخ، هم از وقتی که موضوع کار خویش را انتخاب می‌کند از بی‌طرفی که لازمۀ حقیقت‌جویی است خارج شده است.» (چ ۱۳۳۶، صـ۵).] برگشت دادن چنین رخ‌دادی به بخت و آشوب آسمانی، تنش‌های سرزمینی (ریگ بیابان)، یا سامان روزگار (قضا و قدر)، گونه‌های سوگیری فراتاریخی اند. این سوگیری‌ها نمی‌تواند جای‌گزین بازگویی روش‌مند و گسترده‌ی چرایی رخ‌داد باشد. اگر شکست را به پوسیدگی پایه‌های شاهنشاهی، یا بی‌سامانی سپاهیان، یا کاهش پشتیبانی مردم، و ... برگردانیم، آن‌گاه به گستره‌ی داده‌های تاریخی بازگشته‌ایم. ارزش‌های روانی و عاطفی، از یک‌سو، نویسنده را از نگرش به داده‌های تاریخی بازمی‌دارد و او را به سوگیری فراتاریخی می‌راند؛ و از سوی دیگر در روند بررسی داده‌های تاریخی او را به کنار گذاشتن سنجه‌های علمی از داوری برمی‌انگیزاند.
هم‌آن گونه که به‌آذین یادآوری کرده بود، تنها آن نگرشی که استخوان‌بندی‌اش از داده‌های تاریخی ساخته شده باشد، می‌تواند با خردِ سنجش‌گر به هم‌آهنگی برسد.

‎👉🏼پاره‌ی ۳ | پاره‌ی ۵

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1537 265
▫️
🖋 خیام، سرِّ عشق
مقالات شمس الدین ملک‌داد
‏. . . . . . .

🔻خیام در شعر گفته است که کسی به سِرّ عشق نرسید و آن کس که رسید سرگردان است.
شیخ ابراهیم بر سخن خیام اشکال آورد، که چون رسید، سرگردان چون باشد و گر نرسید سرگردانی چون باشد؟
گفتم: آری صفت حال خود می‌کند هر گوینده. او سرگردان بود، باری بر فلک می‌نهد تهمت را، باری بر روزگار، باری بر بخت، باری به حضرت حق، باری نفی می‌کند و انکار می‌کند، باری اثبات می‌کند، باری «اگر» می‌گوید. سخن‌هایی درهم و بی‌اندازه و تاریک می‌گوید.
مؤمن سرگردان نیست، مؤمن آن است که حضرت نقاب برانداخته است، پرده بر گرفته است، مقصود خود بدید؛ بندگی می‌کند، عیان در عیان؛ لذتی از عین او درمی‌یابد. از مشرق تا به مغرب ملحد لا گیرد و با من می‌گوید، در من هیچ ظنی در نیاید. زیرا معین می‌بینم و می‌خورم و می‌چشم. چه ظن‌ام باشد؟ الا گویم: شما می‌گویید چنانکه خواهید. بلکه خنده‌ام گیرد. چنانکه یکی امروز بیاید چاشت‌گاه پیش تو، عصا گرفته به دستی، به دستی دیوار گرفته؛ پای لرزان لرزان می‌نهد، و آه آه می‌کند، و نوحه می‌کند، که آخر نگویی این چه واقعه است، این چه خذلان است. که امروز آفتاب بر نیامد! و دیگری هم آید، آری من هم درین مشکل مانده‌ام که چرا روز نمی‌شود! تو می‌بینی که چاشت‌گاه فراخ است، اگر صد هزار بگویند ترا تسخر و خنده زیادت شود. اکنون آنکه مؤمن است محروم نیست. اکنون تا مؤمن کیست؟🔺

‎مقالات شمس، ویرایش محمدعلی موحد، ص ۳۰۱ و ۳۰۲

‎👉🏼خیام در میان ما

● در پویه‌ی زبان فارسی⁦
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1536 2.15K
📏 در ستایشِ کلیله‌خوانی
درس‌گفتارهای استاد مهدی نوریان
. . . . . . . ‏
هادی راشد

در سال ۱۴۰۳ بسیار ناگهانی با یکی از درس‌گفتارهای کلیله و دمنه برخورد کردم، آن را باز کردم و شنیدم. پس از آن، بخش‌های دوم و دیگر و دیگر هم از راه رسید.
با نام مهدی نوریان، دانش‌آموخته‌ی دکتری زبان و ادبیات فارسی (۱۳۵۹)، نخستین‌بار در سال ۱۳۶۳ آشنا شدم. یکی از دوستانم که پس از بازگشایی دانش‌گاه‌ها به دانش‌کده‌ی هنر اصفهان راه یافته بود، هنگامی که از کار و روز دانش‌کده و کلاس‌ها سخن می‌گفت، بر نام یک استادِ درس‌های همگانی درنگ بیش‌تری کرد. کسی که دانش‌جویان‌اش را به مهر با زبان و زبان‌نوشته‌های فارسی آشنا می‌کرد، رشته‌ی پیوست بود، نه تیغ گسست. پس از آن، هر چند نوشته‌ها، ویرایش‌ها و پژوهش‌های نوریان را همیشه با کنج‌کاوی و ستایش دنبال می‌کردم، اما دریافت درس‌گفتارهای او از زبان‌نوشته‌های فارسی شیرینی دیگری داشت.
شنیدن این درس‌گفتارها از آن رو کنج‌کاوی‌ام را برانگیخته بود که می‌خواستم بدانم یک استاد دل‌بسته‌ی روش‌های آموزشی نیمه‌ی آغازین سده‌ی گذشته، متن را چگونه می‌خواند؟ بر روی کدام داده‌ها ـ‌متنی، زبانی، فرهنگی‌ـ بیش‌تر درنگ می‌کند؟ روش او ایستا است، یا پیوستاری؟ ژرف‌بینانه می‌خواند یا سرسری؟ در خواندن، کدام لایه‌های متن را به روی خواننده می‌گشاید؟
کلیله و دمنه با ویرایش و بازخوانی مجتبی مینوی، به روشی استانده در خوانش و بازخوانی رسیده است و هم‌این رخ‌داد هر خوانش دیگری را دشوار می‌کند. با این همه، نباید پنداشت که مینوی، همه‌ی دشواری‌های خواندن کلیله و دمنه را آسان کرده است. دانش‌جویانی که درس کلیله و دمنه را سر کلاس‌های امروزی خوانده‌اند، به خوبی می‌دانند که کم‌تر کسی از پس خواندن و بازخوانی درستِ کلیله و دمنه بر می‌آید. در بیش‌تر این کلاس‌ها کلیله و دمنه درسی بی‌چشم‌انداز و از آن بالاتر، آزاردهنده است.
در خوانش مهدی نوریان از کلیله و دمنه، چند ویژگی به هم می‌رسند:
۱. او این درس را برای دانش‌جویان کارشناسی و شاید دوست‌داران آزاد می‌خواند، پس جای خوانشی ژرف و پژوهشی و گسترده نیست؛ اما نوریان با برگزیدن روش ویژه‌ی خود از سرسری‌خوانی می‌گریزد.
۲. متن برگزیده‌ی او برای خواندن کلیله و دمنه، ویرایش مینوی است. گزینش این ویرایش، هر بازخوانی را با این پرسش روبه‌رو می‌کند که مگر بازخوانی‌کننده چه چیز تازه‌ای بر خوانش مینوی می‌تواند بیفزاید؟ پاسخ نوریان به این پرسش، دوگانه است. او از سویی، اشاره‌ها و یادداشت‌های مینوی را به زبان روشن بازگو می‌کند، و از سوی دیگر، به روشن‌گری بخش‌های دیگر و دیده نشده در گزارش مینوی می‌پردازد. مینوی روش خواندن را به دست می‌دهد، کارِ نوریان، کاربست و گسترش بهره‌مندی از خواندن به آن روش است.
۳. با آن‌که بازخوانی به گمان‌ام بر یادداشت‌های گردآوری شده پیشینی استوار نیست، تکیه بر حافظه‌ای پویا روند خواندن را به روش پیوستاری نزدیک می‌کند. نوریان جابه‌جا ساخت‌ها و سازه‌های زبانی نصرالله منشی را با کاربردهای گسترده و استانده‌ی زبان فارسی می‌سنجد، و دشواری‌ها را آسان می‌کند. در این‌جا، برآیندِ روش او چنان که گفته آمد نه بر دسته‌بندی داده‌ها که به حافظه‌ی پویا و انباشته وابسته است. هر چند بهره‌مندی از دسته‌بندی داده‌ها در خواندن متن به روش پژوهشی، کارآمدی بیش‌تری دارد.
۴. یک ویژگی دیگر کار نوریان، خواندن متن با نگاه به مرز بخش‌های میان‌گزاره‌ای است. در این شیوه‌ی خواندن، بسیاری از گره‌ها و دشواری‌ها از میان برمی‌خیزد. یک گزاره در پیوستن به گزاره‌ی دیگر، گزیده‌ای از داده‌ها را فرامی‌خواند، بی‌یادآوری آن داده‌ها نوشته در خود بسته می‌ماند. اما آموزگار دانا با فراخواندن داده‌های پنهان، گویایی نوشته را به آن برمی‌گرداند. بسیاری از یادآوری‌های نوریان آن‌جا که در نگاه نخست، فرارَوی از گزاره‌های کلیله و دمنه می‌نماید، چنین کارکردی دارد.

✔️ خواننده یا شنونده‌ی کلیله و دمنه، امروز بیش از هر چیز، نیازمند آن است که در برخورد با این کتاب، نگاهش را به روی چشم‌اندازهای بزرگ‌تری گشوده ببیند: چرا کلیله و دمنه خواندنی است؟ کلیله و دمنه هنوز خواندنی است، زیرا خواندن آن تنها بیرون کشیدن معنای واژه‌ها نیست؛ شبکه‌ای از سازه‌های زبانی، حافظه‌ی پویا، گشودگی به زبان‌نوشته‌های دیگر، پیوندهای میان‌فرهنگی و درون‌مایه‌های از یاد رفته را دوباره به جنبش درمی‌آورد. در خواندن و شنیدن کلیله و دمنه، هم‌واره باید بدانیم که چرا این کتاب هنوز خوانده می‌شود.

‎👉🏼باد بی‌نیازی خداوند

● در پویه‌ی زبان فارسی⁦
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://t.me/OnPersianLanguage/
Post #1535 334
▫️
📓ما و شاه‌نامه‌ی فردوسی

به بهانه‌ی سخنان تازه‌ای درباره‌ی شاه‌نامه
‏. . . . . . .
هادی راشد

دانش‌ور گران‌مایه، مصطفی ملکیان به تازگی در بزرگ‌داشت شاه‌نامه این پرسش را به میان آورده‌اند که:
ایران الان ۸۰ میلیون نفر جمعیت دارد. آیا به نظر شما ۱۰۰۰ نفر از این ۸۰ میلیون نفر، شاهنامه را از اول تا آخر خوانده‌اند؟

و از این سخنان به آن‌جا رسیدند که چون «این توقع که ما بخواهیم ۸۰ میلیون نفر شاهنامه را بخوانند، واقع‌بینانه نیست.» به ناگزیر، بالیدن به فردوسی، «بالیدن به کسی است که اصلاً نمی‌دانید چه گفته؛ کسی که حتی یک صفحه از شعرش را نمی‌توانید بخوانید.»

سخنان ملکیان چنان شنیده و خوانده شده که گویی بالیدن به شاه‌نامه، کنشی بازبسته‌ی «خواندنِ» شاه‌نامه «از اول تا آخر» است. کسی که شاه‌نامه را از هم‌آن بیت نخست تا آخر نخوانده باشد، نخواهد دانست فردوسی چه گفته است، و ناگزیرانه نمی‌تواند به شاه‌نامه‌ی فردوسی ببالد.
این سخنان، گو آن که برداشت همگانی‌شده از دیدگاه یک استاد برجسته‌ در گستره‌ی فرهنگ اسلامی باشد، در روند خوانشی چنان لغزنده می‌ایستد که می‌تواند شالوده‌ی گفتارِ ناشناختگی فردوسی را در میان ما پیکربندی کند. می‌کوشم سازه‌های این پیکربندی را کوتاه و فشرده بازگو کنم:
۱. در سخنان ملکیان، «خواندن شاه‌نامه از اول تا آخر»، پیش‌انگاره‌ی شناخت فردوسی و بالیدن به او گرفته شده است. وابسته کردن شناخت شاه‌نامه به خواندن از آغاز تا پایان آن، به روشی آیینی و تکلیف‌محور نزدیک می‌شود، ساختاری که در خواندن کتاب‌های مقدس شناخته‌شده‌تر است. آیا شناخت یک اثر بزرگ ادبی، ناگزیرانه، بازبسته‌ی خواندن سراسری آن است؟ و آیا می‌توان گفت آگاهی از یک نامه‌ی بزرگ با خواندن سراسری آن یکی است؟

۲. دشواری خواندن شاه‌نامه تنها در زبان آن نیست. حتی اگر کسی بتواند سراسر آن را بخواند، هنوز، خودبه‌خود به درون‌مایه‌ها و پیوندهای پیچیده‌ی اندیشه‌های راه‌نمای آن راه نمی‌یابد. خواندن ساده‌ی شاه‌نامه با اندریافت آن و بازشناسی پیوندهای درونی اندیشه‌های آن یکی نیست.

۳. شاه‌نامه به گونه‌ای پیکربندی شده است، که خواندن و اندریافت یک یا چند داستان بزرگ آن، خواننده را به گشودگی این نامه‌ی ارج‌مند فرامی‌خواند. اما همه‌ی دشواری در هم‌این «خواندن» و «اندریافتن» یک یا چند داستان است.

۴. خواندن همه‌ی شاه‌نامه، کار شاه‌نامه‌پژوهان است، نه کسانی که می‌خواهند به این نامه‌ی ارج‌مند ببالند. تازه همه‌ی شاه‌نامه‌پژوهان هم، چه بسا شاه‌نامه را از آغاز تا پایان نخوانده باشند.

۵. استاد مهدی قریب، سال‌ها پیش در بازخوانی شاه‌نامه نوشتند:
ویژگی شاه‌نامه در این است که محتوای آن در هر دوره می‌تواند به نیروی عظیم فکری و اجتماعی بدل گردد. هم‌چنان که انگیزه و هدف اصلی فردوسی از سرودن یک چنین منظومه‌ای در قرن ۴ بی‌گمان چشم‌داشت به این کیفیت خاص بوده است. (صـ۲۰۰).

این سخن، بغرنج کنونی ما را در رویارویی با شاه‌نامه از «خواندن همه‌ی آن» یا دریافت سازمان‌یافته‌ی چگونگی ساخته شدن آن، به «چگونگی به کار انداختن نیروی بزرگ نهفته در آن» جابه‌جا می‌کند. یکی از نمودهای این نیرو، کارکرد شاه‌نامه در سده‌های هفتم تا دهم است. بیش‌ترین شمار نگاره‌پردازی شاه‌نامه در این بازه، نشانه‌ی پویایی نیروی بزرگ شاه‌نامه است. بالیدن به شاه‌نامه چنان روان بود که سلطان عثمانی و سلطان ایران در نامه به یک‌دیگر از نام‌ چهره‌های شاه‌نامه برای نیش زدن و تکه‌پاره کردن بهره می‌گرفتند (نک.: منشآت السلاطین، فریدون بیک پاشا). هیچ نشانه‌ای در دست نداریم که بگوید، شمار کسانی که شاه‌نامه را از سر تا ته خوانده بودند، به هزار تن می‌رسید یا نه. شاید آن نیروی بزرگ، برآیند خوانده شدن همگانی شاه‌نامه نباشد.
ما هنوز در آستانه‌ی این پرسش و پرسش‌های دیگرِ برآمده از آن ایستاده‌ایم: چگونه می‌توان مایه‌های بن‌یادی شاه‌نامه را به کار انداخت و آن را به نیروی بزرگِ شتاب‌دهنده‌ی اندیشه و جامعه درآورد؟ آیا با هم‌این خواندن ساده‌ی شاه‌نامه، که همگان از انجام آن ناتوانیم، می‌توان چنین کرد؟

✔️ خواندن ساده‌ی شاه‌نامه اگر نتواند خواننده را به گشودگی سخنان فردوسی فرابخواند، ره‌وار پی‌روی و واپس‌نگری است. آگاهی از این که در پنجاه سال گذشته، هیچ‌کدام از کتاب‌های پایه‌ای درباره‌ی شاه‌نامه‌ی فردوسی از سوی معلمان دانش‌گاهی نوشته نشده، (حتی درآوردن یک متن پاکیزه)، چراغ قرمزی است به روی این دانستگی که، آموزش دانش‌گاهیِ زبان و ادبیات فارسی و علوم انسانی در چرخه‌ی بیرون کشیدن نیروی بزرگ و برانگیزنده‌ی اندیشه و جامعه از درون شاه‌نامه‌ی فردوسی کار نمی‌کند. جان سخن مصطفی ملکیان می‌تواند هم‌این‌ باشد.

‎👉🏼سه روی‌کرد به خواندن شاه‌نامه

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage‎
Post #1534 228
▫️
📓درباره‌ی واژه‌ی پیش‌نهادی افسر

‏. . . . . . .

واژه‌گزینی و دگرگونی معنای واژه در کاربرد
در یاداشت «پورداود و سرآغازهای واژه‌شناسی نوین در ایران» نارسایی‌های کاربرد واژه‌گزینی افسر از دید پورداود بازگو شد. از دید پورداود این واژه را با نگاه به کاربرد دیرینه‌‌‎ی آن در زبان فارسی، نمی‌بایست به جای «صاحب‌منصب» به کار برند. او این آگاهی را هم کنار نمی‎گذاشت که شاید افسر «از لغت اروپایی افیسیه (officier) ساخته شده باشد.» (هرمزدنامه، ص۳۰۸).
واژه‌‎ی افسر، پیش‌نهاد انجمن واژه‌گزینی ارتش بود. در سال‌نامه‌ی پارس (۱۳۱۵) از راه‌اندازی فرهنگستان در فروردین ۱۳۱۴ یاد شده، و ده‌ها واژه‌ی برگزیده‌ی ارتش نیز آمده است، اما روشن نیست که این واژگان را چه نهادی گزینش کرده است. در سیاهه‌ی واژگان ارتش، «دانشکده افسری» به جای «مدرسه صاحبمنصبی» دیده می‎شود (ص۱۲۳). می‎دانیم فرهنگستان نمی‌توانست در هم‌آن سال نخست، همه‌ی این واژه‌ها را «گزینش» کرده باشد. در سخن پورداود نیز که خود یکی از هم‌وندان فرهنگستان بود، تیزی خرده‌سنجی به سوی هم‌کاران آن نهاد برنمی‌گردد. در سیاهه‌ی واژگان برگزیده‌ی فرهنگستان زبان تا سال ۱۳۱۹ «افسر» و «دانشکده‌ی افسری» دیده نمی‌شود.
پورداود با پیشِ کشیدن این نگره که در همه‌ی زبان‌ها شماری از واژه‌های بیگانه را «با اندک تغییری در تلفظ» کاربردی می‌کنند و واژه‌ی افسر هم می‌تواند از این گونه باشد، این گزینش را با دو پرسش روبه‌رو کرد: ۱. آوردن یک واژه‌ی بی‌گانه برای کنار گذاشتن واژه‌ی عربی «صاحب‌منصب» از پایه نادرست است، «نقض غرض» است؛ ۲. مگر افسر، مانند تلگراف و تلفن و رادیو واژه‌ای جهانی‌شده است که آن را با اندک دگرسانی در زبان فارسی کاربردی کنند.
او با کنار گذاشتن همه‌ی واژگان عربی از فارسی هم‌داستان نبود: «زبان بومی ما از زبان اقوام غالب شکست یافته و این الفاظ بیگانه بیشترش یادگار آن روزهای شکست است» (هرمزدنامه، ص۳۰۹).
پیش‌نهاد پورداود، کاربرد «پایه‌ور» به جای «افسر» بود.

آیا اگر واژه‌ی افسر در فارسی برآمده از افیسر باشد، آن‌گاه می‌توان هم‌ریختی آن را با افسرِ (تاج) فارسی نادیده گرفت؟ علی‌اشرف صادقی، استاد ارج‌مند زبان فارسی با یادآوری کاربرد «افیسر» در گزارش سفر میرزا صالح شیرازی (ویرایش همایون شهیدی، ۱۳۶۲) می‌نویسد: «کلمۀ افسر که فرهنگستان اول به جای افیسر و صاحب‌منصب به کار برده همین کلمه است نه افسر فارسی به معنی تاج.» (کلمات روسی در زبان فارسی و تاریخچه آنها، زبانشناسی، س۲۰، ش۲، ۱۳۸۴، صـ۱۴). از دید او صالح شیرازی در گزارش سفر خود جابه‌جا «افیسر» و «افسر» را به کار برده است. صادقی این کاربرد را برگرفته از زبان انگلیسی یا روسی می‌داند.
گزارش صادقی از کاربرد افسر نیازمند بازنگری است. نخست، افسر واژه‌گزینی فرهنگستان نخست نیست، برگزیده‌ی انجمن واژه‌گزینی ارتش بود. دوم، صادقی نوشته است: «در ص۴۶ و ۷۴ این کلمه به همین شکل همراه کلمۀ سالدات به کار رفته اما در ص۴۷ به صورت افسر و باز همراه سالدات به کار رفته است.» نوشته‌ی دو صفحه‌ی ۴۶ و ۴۷ به گزارش ویراستار برمی‌گردد، نه میرزا صالح؛ اما در صفحه‌ی ۷۳ از خود سفرنامه به جای افیسر می‌خوانیم: «قلعه افسران روس و فرانسه با شش‌صد نفر سالدات...»؛ درستی این کاربرد نیازمند بررسی دست‌‎نویس است، زیرا در ویرایش اسماعیل رائین می‌خوانیم: «قلعه افیسران روس و فرانسه با شش‌صد نفر سالدات» (صـ۶۷).
اگر نویسه‎ی افسر در گزارش میرزا صالح را بپذیریم، می‎توان گفت که هم‌گونی «افسر/افیسر» در زبان فارسیِ آن روزگار پدید آمده بود؛ و پس از آن، انجمن واژه‌گزینی این کاربرد جای‌گزین را پذیرفت. وان‎گهی با این پرسش روبه‌رو می‌شویم که چرا در نوشته‌های روزگار ناصری به‌ویژه وقایع اتفاقیه پایه‌وران لشگری، «صاحب‎منصب» نامیده می‌شدند، نه افسر؟ «ضعیفه طهرانی زردوزی دورۀ ملبوس صاحب منصب نظامی را بقاعده روم دوخته ...» (ش۲، س۱۳۶۷). در اسپانیا «یک فوج هم بنا داشتند کل صاحب‌منصبان خودشان را بکشند» (ش۱۹۵، سال ۱۲۷۱).
بازنمایی پیوند میان «افسر» و «افیسر» روش فرهنگستان نبود؛ از این رو، در هیچ‌یک از دفترهای آن (۱ـ۷)، این واژه را نمی‎یابیم.
با این همه، کاربرد «افسر» در گستره‌ی ارتش به آرامی جا افتاد: واژه‌ای که پیش‎تر معنای «تاج» را می‎رسانید، نامِ دارنده‎ی پایه‌ی ارتشی شد. در فرآیند واژه‎گزینی یا واژه‎سازی، افزون بر ریشه‌شناسی، معنای تاریخی و راه برآمدن واژه؛ چنان‌چه ساز و کار واژه‌گزینی با شالوده‌های زبان سازگار باشد، و واژه بر زمینه‌ی کاربردی تازه‌ای در زنجیره‎ای از پیوندهای زبانی و کاربردی به کار افتد، به آرامی از کاربردهای پیشین کنده شده، معنای تازه را بازنمایی می‌کند.

‎👉برکشیدگی میهن

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage‎
Post #1533 226
▫️
📚 چالش‌های روش‌شناسی
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۳)
. . . . . . . ‏

روش نوشتار، روش تاریخ‌نگری
زرین‌کوب در دیباچه‌ی چاپ نخست (۱۳۳۰)، و مقدمه بر چاپ دوم (۱۳۳۶)، روش کار خود را ـ‌آن‌گونه که می‌خواست‌ بنویسد (یا آن‌گونه که خود می‌پنداشت نوشته است)‌ـ به روشنی بازگفته است. از سوی دیگر، درنگ در شیوه‌ی گسترش هر گفتار، روش کار او را ـ‌‌آن‌گونه که نوشته است‌ـ می‌شناساند. اگر از دید روش‌شناسی تاریخی بررسی کنیم، شکاف میان آن‌گونه که می‌خواست بنویسد، با آن‌چه در کتاب نوشته شده است، شماری از ویژگی‌های بن‌یادی کار زرین‌کوب را آشکار می‌کند. در این‌جا تنها به یادآوری و نام‌گذاری این ویژگی‌ها بسنده شده است؛ سخن گسترده‌تر در بخش‌های دیگر هم‌این یادداشت خواهد آمد.

تاریخ یا ادبیات: از دید روش‌شناسی، نخستین پرسش به «گونه» یا «ژانر» کتاب برمی‌گردد: دو قرن سکوت، یک کتاب تاریخی است؟ یا پژوهشی است در گستره‌ی ادبیات؟ این دوگانگی از دیرباز مایه‌ی سردرگمی سنجش‌گران بوده است. سخنان نویسنده در دیباچه‌ی چاپ ۱۳۳۰ و مقدمه بر چاپ ۱۳۳۶ درباره‌ی روش کار نیز بر این سردرگمی افزوده است. زرین‌کوب در دیباچه، کار خود را «طرح بی‌رنگی از یک دورنما ... ناقص، مبهم و تاریک» خواند که «اگر روزی تمام زوایای دهلیز تاریک گذشته روشن شود دیگران به جای این طرح بی‌رنگ، دورنمای زنده و گویا خواهند پرداخت.» به کارگیری واژگان طرح و دورنما از سوی زرین‌کوب دو سویه داشت، از یک‌سو، این واژگان در زبان آن روز، نو بود و از روی‌کرد نوین نویسنده به نوشتار فارسی آگاهی می‌دهد؛ و از سوی دیگر، نشان می‌داد که زرین‌کوب نمی‌خواست کار خود را در چارچوب یک کتاب تاریخ شناسایی کند.
زرین‌کوب در دیباچه به روشنی یادآوری کرده است که «لازم» ندیده بود، «تناسبی را که در یک کتاب تاریخ، میان اجزاء و اسناد باید وجود داشته باشد»، به جای آورد. زیرا آن‌چه نوشته است، «تاریخ نبود»، تنها «یادداشت‌ها و حاشیه‌هایی بر تاریخ بود.» این گزاره و گزاره‌های دیگری که در دیباچه آمده است، مانند «نمی‌خواستم اسناد شهادت‌ها را بر محک تحقیق عرضه کنم»، «در تاریخ ملاک یقین چیست؟ ... [از] آن‌چه متکی بر شایعات و متواترات و مظنونات باشد چگونه می‌توان معرفت قطعی و جزمی بنیاد نهاد؟» و «در تاریخ از بی‌طرفی ... سخن بسیار گفته‌اند، لیکن این سخن ادعایی بیش نیست»، دیدگاه‌های او را درباره‌ی نااستواری دریافت تاریخی پیکربندی می‌کند. زرین‌کوب بسیاری از این پرسش‌ها را در تاریخ در ترازو کنار نهاد.
     دو قرن سکوت از دید نویسنده، تاریخ نبود: «جرأت نمی‌کنم [آن را] تاریخ بخوانم»، در برابر، «صحنه‌ای از تاریخ گذشته را از روزن وجدان و عواطف خویش و از پشت شیشه‌های تاریک و رنگارنگ منابع و اسناد» بازنمایی کرد. اگر واژه‌ی «تاریخ» را از گزاره‌ی بالا برداریم، آن‌چه می‌ماند، نشانه‌های ادبیات را به نمایش درمی‌آورد، یک بازسازی ادبی.
    پاسخ زرین‌کوب به این پرسش که «آیا در پاره‌ای موارد نیز از خود و احساسات خود زیاد مایه گذاشته؟» آری است: «این را انکار نمی‌کنم.» او آن‌گاه با روشنی هرچه بیش‌تری یادآوری می‌کند: «درین محیط اندیشه و احساسات که ادبیات نام دارد کیست که از جهان خود، از جهان احساسات و الهامات خود بتواند یک‌دم و یک‌قدم خارج شود؟» او با این سخنان بر درهم‌آمیزی مرز میان تاریخ و ادبیات، درنگ می‌کند: پویش حقیقت، حقیقت محض، هیچ‌گاه از پی‌روی «احساسات و تمایلات» برکنار نیست.

شکاف روش‌شناسی: در چرخش از آن‌چه نویسنده می‌خواست بنویسد، به آن‌چه نوشته شده است، با شکاف روش‌شناسی در دو قرن سکوت روبه‌رو می‌شویم. نشانه‌های باز شدن این شکاف را محمود اعتمادزاده (م. الف. به‌آذین) در نگاهی به ویرایش دوم کتاب، یادآوری کرده است. زرین‌کوب در ویرایش نخست، داده‌های تاریخی را نه در روند شناخت زمینه‌های برافتادن ساسانیان و برآمدن عرب‌ها که در روند بازنمایی ستیز تاریخی ایرانیان و عرب‌ها به کار می‌گیرد. از این رو در بازگویی رفتار برندگان نبرد، بی‌درنگ از واژگان سده‌ی بیستمی، مانند «نژاد برتر»، «فاتحان نیمه‌وحشی و مغلوبان متمدن»، «سوسمارخواران گرسنه‌چشم» و ... سود می‌برد، و نشان می‌دهد که ارزش‌گذاری‌های سده‌ی بیستم به ساخت گزارش تاریخی او راه یافته است. این نگرش در ویراست دوم، اندکی کم‌رنگ می‌شود، اما نه مانند روش نگارش تاریخ ایران بعد از اسلام، که از کندوکاو در تاریخ سالیان پایانی ساسانیان، و شناخت دگرگونی‌های عرب‌ها در روزگاران برآمدن اسلام سخن می‌گوید. در دو قرن سکوت، این شناخت از پیش آماده بود و نویسنده پی‌آمدهای این شناخت را در کتاب گسترش داد.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی دیگر

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
https://t.me/OnPersianLanguage
Post #1532 435
▫️
📚 زرین‌کوب و انگیزه‌های بازنگری کتاب
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۲)
. . . . . . . ‏

انگیزه‌های بازنگری
در مقدمه‌ی چاپ دوم کتاب، انگیزه‌های نویسنده را از ویراست تازه به روشنی بازمی‌یابیم. زرین‌کوب نوشته است: «در تجدیدنظر ... ترتیب و شیوۀ کتاب اول را بر هم زدم و کاری دیگر پیش گرفتم.» انگیزه‌ی این بازنگری، رویارویی با نادرستی‌ها و کاستی‌های راه‌یافته در کتاب بود. برخی نارسایی‌ها را سخن‌شناسان و خرده‌سنجان یادآوری کرده بودند، و برخی دیگر به چشمِ خودِ نویسنده پررنگ آمده بود. زرین‌کوب کوشید بر هرچه نارسا «و تاریک و نادرست بود»، خط بکشد. از دید او نادرستی‌ها برآیند خامی یا سخت‌گیری بود و نشان می‌داد که نویسنده هنوز نتوانسته موشکافانه در شکست پادشاهی ساسانی بنگرد، و با کنار زدن شور و حماسه‌ی لب‌ریز شده، به بازگویی چرایی و چگونگی شکست بپردازد. او دریافته بود که تاریخ را «به زرق و دروغ و غرور و فریب» نمی‌توان نوشت. چنین روشی خوانندگان جوان را به گم‌راهی می‌کشاند.
هرچند زرین‌کوب از انگیزه‌های بازنگری سخن گفته است، جایی روشن نکرده که سنجه‌های او در شناخت نادرستی و کاستی‌ها چیست. این سنجه‌ها درون گستره‌ی گفتمانی آن روزگار کار می‌کردند، اما روشن نیست که در این چارچوب، نادرستی از کجا سرچشمه‌ می‌گرفت: از گزینش داده‌ها، از برانگیختگی تند و پرشتاب، از داوری اخلاقی، یا از ناتوانی در دریافت پیوستگی روزگاران باستانی ایران با سده‌های پس از برافتادن ساسانیان؟ بررسی ویراست دوم نشان می‌دهد که همه‌ی آن‌چه در ویراست نخست نارسا بود، کنار گذاشته نشد، برخی از آن‌ها دست نخورده ماندند، و برخی دیگر در پیکربندی تازه، دوباره بازگشتند.
انگیزه‌ی دیگر بازنگری، کوتاهی و فشردگی بخش‌هایی از نوشته بود. زرین‌کوب دریافت این بخش‌ها پرسش‌هایی را پیش می‌آوردند که نویسنده به آن‌ها پاسخ نداده است. پرداختن به این پرسش‌ها نشانه‌ی پاس‌داشت حقیقت بود. بر پایه‌ی هم‌این دیدگاه‌، کتاب در ویراست دوم چنان گسترش یافت که از دید خود نویسنده نیز، دیگر نمی‌بایست با نام پیشین به چاپ برسد.

مایه‌های گسترش‌یابنده
دو قرن سکوت در ویرایش نخست با گزارش «آغاز یک فاجعه» گسترش می‌یابد. این گزارش در فراز نخست از بخش یکم («طوفان») کتاب آمده است. نویسنده در این بخش، خود را با دو پرسش بن‌یادی روبه‌رو کرد: چرا ساسانیان از پای در آمدند؟ و چه شد که گروه‌های بیابان‌گرد، سرنوشت تمدنی چنان باشکوه را به دست گرفتند؟ زرین‌کوب در رویارویی با برآمدن گروه‌های بیابان‌گرد، گستره‌ی جست‌وجوهای خود را در آغاز، تاریک و بسته یافت. آنان را در پیکره‌ی گروه‌های دین‌آور دید که دین تازه را چونان ارمغانی به سرزمین بیگانه آوردند. این دیدگاه در ویراست دوم دگرگون شد. نویسنده با شکاف انداختن میان عرب‌ها و آورندگان دین نو، توانست مایه‌ی پیوسته‌ی ویراست نخست را در دو بخش آغازین ویراست دوم گسترش دهد. او در بخش «فرمانروایان صحرا» به پویش عرب‌ها در جزیره (بخش‌های بالایی میان‌رودان)، شبه‌جزیره‌ی عربی و سرزمین‌های جنوبی خلیج فارس پرداخت و آن‌گاه در بخش «طوفان و ریگ» به گزارش خاست‌گاه و روند پدید آمدن و گسترش پیام تازه روی آورد. در کنار این بخش‌ها که افزوده‌های ویراست دوم بود، زرین‌کوب توانست در بخش سوم (آتش خاموش) به چرایی از پای درآمدن پادشاهی ساسانی بپردازد.
بخش پادشاهی ساسانی در ویراست نخست، فشرده‌ای از گفتار درباره‌ی ساخت سیاسی فرمان‌روایی، نهاد دین‌پایگان زرتشتی و ساخت اجتماعی جامعه‌ی ساسانی بود. هم‌این فشردگی نویسنده را از موشکافی در شکست و برافتادن ساسانیان بازداشته بود. زرین‌کوب در ویراست دوم، کوشید رخ‌داد شکست و برافتادن ساسانیان را در سه لایه بررسی کند: فرسودگی ساخت سیاسی و لشگری، بن‌بست نهاد دینی در پشتیبانی از ساخت سیاسی و هم‌راهی با مردم، و سرانجام تکاپوهای مردم و پی‌آمد جنبش‌های مردمی.
سومین مایه‌ی گسترش‌یابنده در کتاب به سرگذشت ادبی و زبان فارسی برمی‌گشت. این مایه در ویراست نخست، پراکنده و به کوتاهی بازتاب یافته بود؛ اما زرین‌کوب در ویراست دوم، آن را گسترش داد. افزون بر آن‌چه پراکنده بازتاب یافته است، خواننده در بخش «زبان گمشده» با چالش‌ها و روندهای دگرگونی زبان فارسی روبه‌رو می‌شود. پایان‌بخش این گفتار، چنان که در فراز «بعد از دویست سال» (پایان کتاب) آمده است، نشانه‌های رویش و شکفتن نغمه‌های فارسی را بازنمایی می‌کند.
سه مایه‌ی گسترش‌یافته در کتاب، ـ‌شکست ساسانیان، برآمدن عرب‌های بیابان‌گرد و سرگذشت زبان فارسی،ـ از یک‌دیگر بریده نیستند. گسترش دو مایه‌ی نخست، زمینه‌ی رسیدن به مایه‌ی سوم، همانا سرگذشت زبان فارسی است.

‎👉🏼پاره‌ی ۱ | پاره‌ی ۳

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1531 213
▫️
📓پورداود و سرآغازهای واژه‌شناسی نوین در ایران
(۲)
‏. . . . . . . (پاره‌ی ۱)

ارزش دیرینگی بن‌ها و ساختارهای زبانی
در گرایش آغازین پورداود به واژه‌های دساتیر می‌توان ارزش‌گذاری او بر دیرینگی واژه‌ و ساخت‌های زبانی را بازجست. پورداود در یادداشت «دساتیر»، بازگو می‌کند که چرا و چگونه واژه‌های پرشماری را که از روزگار جوانی آموخته و به یاد سپرده بود، کنار گذاشت. او نخست آن‌ها را به نام واژه‌هایی کهن و ریشه‌دار ایرانی پذیرفته بود، از این رو، گمان می‌کرد ساختارها و آیین‌مندی‌های دیرینه‌ی زبانی را نیز بازتاب می‌دهند؛ اما پس از آن‌که قزوینی به او یادآوری کرد، واژه‌های ملافیروز ساختگی هستند، و بررسی‌های او نیز به درستی این شناخت گواهی داد، از آن واژه‌ها روی گرداند. ارزش دساتیر ـ اگر ساختگی نمی‌بودند ـ در دیرینگی و بازنمایی ساختارهای کهن بود.

سنجش واژه‌ی پیش‌نهادی افسر
برخورد پورداود با واژه‌ی پیش‌نهادی افسر، نمونه‌ای از بررسی واژه بر پایه‌ی سنجه‌های زبانی در آن روزگار است. در روند واژه‌سازی نوین، رده‌ای از پایه‌وران ارتش را «افسر» نامیدند. این واژه را نخستین‌بار ابوالحسن شیرازی در سفرنامه‌ی خود به کار برده بود (افیسر، افسر، نک: ع.ا. صادقی، کلمات روسی در زبان فارسی ...، زبان‌شناسی، ش۴۰، صـ۱۴)، و سپس، واژه‌گزینی ارتش آن را پذیرفت و کاربردی کرد. پورداود این پیش‌نهاد را نپذیرفت و بر آن خرده گرفت.
فردوسی در شاه‌نامه، افسر را چنین بازنمایی کرده است:
یکی حلقه‌ای بُد ز زر ریخته
از آن کار چرخ اندر آویخته
فروهشته زو سرخ زنجیرِ زر
به هر مهره‌ای در نشانده گهر
چو رفتی شهنشاه بر تخت عاج
بیاویختندی ز زنجیر تاج

از دید پورداود کاربرد افسر به معنای تاج برای «صاحب‌منصب»، ناروا بود، «مشتی ساده‌دل و نادان» آن را پذیرفتند. نشانه‌ی ساده‌دلی آن بود که افسر را در هم‌آیندی با officier (فرانسه) یا afitser پذیرفتند. بازنمایی این شیوه‌های هم‌آیندی با ساختار زبان فارسی هم‌آهنگ نیست.
افسر از دو بخش «پیشاوند+سر» ساخته شده است. بخش نخست «abiy»، در هم‌راهی با پایه‌ی واژگانی به معنای «به، بر، روی» است. این بخش در سنسکریت abbi، در گات‌ها aibi و در بخش‌های دیگر اوستا aiwi به کار رفته است. در پهلوی یا فارسی «او، اف» گشته است. در افروختن، بخش آغازین، هم‌این پیشاوند است. (نیز: افزودن، افسان، و ...).
خاقانی در شعر خود میان افسار و افسر گونه‌ای هم‌آهنگی یافته بود:
ز افسارِ خرش، افسر فرستم
به خانان سمرقند و بخارا

پورداود، شاید از این کاربرد چنین دریافت که «افسر و افسار هر دو در اصل دارای یک معنی است.» افسار از برای سر اسب است، افسر را هم بر سر شاه گذارند.

شالوده‌ی خرده‌سنجی پورداود در چند گزاره بود: ۱. افسر واژه‌ای با کاربرد دیرینه به معنای تاج است؛ ۲. نام‌گذاری آن برای دارنده‌ی پایه و جای‌گاه در ارتش (صاحب‌منصب)، با معنای دیرینه‌ی آن هم‌خوانی ندارد؛ ۳. به بهانه‌ی کنار گذاشتن واژه‌های عربی و ترکی، که در فارسی جا افتاده‌اند، نباید شالوده‌هایِ ساختگی هم‌آیندی را میان واژه‌هایی چون «افیسیه» و «افسر» بازنمایی کرد. (همه‌ی سخنان برگزیده‌ی پورداود در این یادداشت، با نشانه یا بی‌نشانه از جستار «افسر» بازنویسی شده است).

✔️ اگر امروز هم به ژرفای سخن پورداود بنگریم، به آسانی نمی‌توانیم از پذیرفتن «بن» و شالوده‌ی درست‌انگاری سخن او سر باز زنیم. آن‌چه پورداود در آن روزگار نادیده گذاشت، هم‌وار کردن روندهای دگرگونی معنای واژه در کاربرد بود. با سنجه‌ی پیش‌نهادی پورداود، واژه‌های «شهر» و «کشور» هم برای «بلد» و «سرزمین» پذیرفتنی نبودند. زیرا این واژگان در کاربردهای پیش‌نهادی آن روز، درست هم‌آن معنای دیرینه را بازنمایی نمی‌کردند. با این همه، کاربرد این واژگان با همه‌ی ناهم‌خوانی‌های آغازین، پس از جا افتادن، بسترهای زبان فارسی را برای نوسازی واژگانی آماده ساختند. نخستین فرهنگستان زبان با همه‌ی گام‌های راست و ناراست، در به جنبش درآوردن فرآیند دگرگونی و نوسازی واژگان زبان فارسی کام‌یاب بود. چیزی که از چشم‌انداز نگاه آنان دور مانده بود، نوسازی ساخت دستوری زبان فارسی بود.

‎👉ابراهیم پورداود در گستره‌ی فرهنگ

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage‎
Post #1530 205
▫️
📓پورداود و سرآغازهای واژه‌شناسی نوین در ایران
(۱)
‏. . . . . . .
هادی راشد

سه گونه برخورد با واژه‌شناسی
ابراهیم پورداود با نگاهی روش‌مند به ساختن واژه‌ها یکی از پایه‌گذاران واژه‌سازی و سنجش واژه‌های نوساخته است. او در سه زیرشاخه از پژوهش‌های خود با واژه‌شناسی سروکار پیدا کرد. نخست، در برگردان بخش‌های اوستا ناگزیر بود که شماری از واژه‌های اوستایی را با واژه‌های زبان‌های باستانی بسنجد، و با کنار زدن لایه‌های افزوده‌ی پسینی، معنای تاریخی واژه‌ها را بازیابد. در دومین شاخه، پورداود کوشید شماری از واژه‌های ناشناخته‌ی زبان فارسی را به پژوهش‌گران آینده بشناساند. در سومین شاخه او در برخورد با واژه‌سازی هم‌روزگاران خود، کوشید کاستی‌های روش کار آنان را بازگو کند و همگان را به بازنگری در روش‌های واژه‌سازی فراخواند.
در این زیرشاخه‌ها به ویژه واژه‌های پیش‌نهادی و بازنگری در واژه‌های نوساخته، روش پورداود فراخواندن رده‌ای از آگاهی‌های تاریخی‌ـ‌فرهنگی، داده‌های زبانی و سنجه‌های کاربردی بود. با یادآوری دیدگاه‌های او، به ارزش کار پورداود در واژه‌شناسی و تکاپوهای او در پایه‌گذاری این شاخه از بررسی‌های زبانی پی می‌بریم.

واژه‌شناسی در ایران
روزگاری که پورداود به این کار روی آورد، واژه‌شناسی در ایران در بررسی‌های ادبی و زبانی، شاخه یا زیرشاخه‌ی شناخته‌ای نبود. روش کار نخستین واژه‌سازان در سازمان ارتش شناخته نبود. دانش‌وران فرهنگستان چیزی از شالوده‌های کار خود به جای نگذاشته بودند. فروزانفر، آموزگار کاریزماتیک دانش‌سرای عالی، در بازخوانی زبان‌نوشته‌های فارسی از بررسی تاریخ کاربرد و معنای تاریخی واژگان روی‌گردان بود. حسن انوری، شاگرد نام‌دار او، چندبار (یک‌بار هم به تازگی در نشست‌های گه‌گاهی فرهنگستان زبان) یادآوری کرد که نمی‌شد از وی درباره‌ی معنا و ساخت واژه پرسش کرد. در کار عبدالعظیم‌خان قریب نیز این روی‌کرد شناخته نبود.
بیش‌تر دانش‌وران آن روزگار، بر پایه‌ی دانش ناخودآگاه زبانی (شم یا ذوق زبانی) واژه می‌ساختند، یا درباره‌ی واژگان پیش‌نهادی داوری می‌کردند. پورداود سربسته گفته است، «پیرامون معنی شگفت‌آمیزی گشتن و از برای هر لغت ریشه و بُنی خنده‌آور جستن در این چند سال اخیر میان ما رواج گرفته ... خرداد را از ریشه‌ی خوردن می‌پندارند و مرداد را به گیاه مُورد می‌پیوندند، اگر ... از این قبیل نیافتند، به حدس نادرست خود متوسل می‌شوند» (فرهنگ ایران باستان، صـ۵۳). این روش نه در میان سخن‌گویان کوچه و خیابان، که میان دانش‌وران نیز خواهانی یافته بود.
گاه سخن‌وران بی‌هیچ سنجه‌ای از یک واژه روی‌گردان بودند. برای نمونه چنین زبان‌زد است که فروغی، واژه‌ی «دانش‌کده» را نمی‌پسندید، اما روشن نیست که سنجه‌های او در پسند‌ـ‌ناپسندیدن واژه چه بود؟ بر زمینه‌ی چنین نگرش‌هایی کار پورداود در خور یادآوری است.

ایران باستانی و پسا اسلامی
کار پورداود در واژگان پیش‌نهادی از دید روش‌شناسی بر پیوستگی فرهنگی ایران باستان و ایران پسا اسلامی استوار بود. درباره‌ی مزدیسنا در ادبیات فارسی ـ نخستین پایان‌نامه‌ای که زیر دست او در دانش‌گاه نوشته شد‌ـ یادآوری کرد، این نامه ادبیات فارسی را به ادبیات مزدیسنا می‌پیوندد (اناهیتا، صـ۱۸۷). چنان که می‌توان درون‌مایه‌ی واژه‌ها و سازه‌های زبانی را در پیوند با مایه‌های اوستایی سنجید و شناسایی کرد.

واژگان گویشی
ویژگی دیگر کار پورداود، نگاه به گنجینه‌ی واژگان گویشی (گفتاری، یا چنان‌چه خود می‌نامید: گوشی) بود. در یادداشتی که بر نوشته‌ای با نام «نام‌های پرندگان در زبان کردی» به چاپ رساند، گوش کردی را «یکی از بزرگ‌ترین و سودمندترین گوش‌های میهن ما» نامید. او این آموزه را برجسته کرد که اگر در گویش‌های کاربردی ایران بگردیم، و آن‌ها را با واژه‌های گویشی دیگر بسنجیم، می‌توانیم درباره‌ی درستی نادرستیِ ریشه و بن واژه‌های چندین هزار ساله به آگاهی روشنی برسیم. از این دیدگاه، پورداود نخستین کسی بود که یادآوری کرد «هر چه زودتر باید گوش‌های گوناگون ایران را گردآوری و تدوین کرد تا از دستبرد پیش‌آمد زمانه رهایی یابد.» (خرداد ۱۳۲۶).

خاست‌گاه و روند جابه‌جایی
رده‌ی دیگر واژگان در گستره‌ی واژه‌شناسی پورداود از زبان‌های دیگری به فارسی درآمده بودند، اما زمینه‌های این جابه‌جایی در مِه تاریخ گم شده بود. کار پورداود در شناخت این واژگان، مانند نمونه‌ی «نیشکر» از گونه‌ی بررسی‌های تاریخی، میان‌فرهنگی و چندزبانی است. در این گونه از بررسی‌ها داده‌های تاریخی نه تنها راه شناخت واژه را هم‌وار می‌کند، گاه بر تیرگی‌های آگاهی تاریخ پرتو می‌اندازد و گره تاریخی را باز می‌کند.

‎👉🏼پاره‌ی دوم هم‌این یادداشت

● در پویه‌ی زبان فارسی
گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage‎
Older posts →

About this channel

How can I read @onpersianlanguage without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for ● در پویه‌ی زبان فارسی ●: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does ● در پویه‌ی زبان فارسی ● have?
● در پویه‌ی زبان فارسی ● (@onpersianlanguage) has 417 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does ● در پویه‌ی زبان فارسی ● know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →