▫️
📚 ایرانگرایی باستاننگر و پیوستگی اسلامی
بازخوانی دو قرن سکوت پس از هفتادوهفت سال (۱۰)
. . . . . . .
هادی راشد
همسو با گفتمان فراگیر
دو قرن سکوت در برخورد دو رشتهی گفتمانیِ با هم ستیز، پیکربندی شد. رشتهی نخست، گفتمان ایرانگرای باستاننگر بود. سازههای این گفتمان در ایران از میانهی سدهی نوزدهم به جنبش درآمده بود. در این گفتمان، بازشناسی ایران به مرزبندی با جهان اسلام و بازسازی پیوندهای تاریخی با نژاد آریایی (پیوند با شاخه اروپایی این نژاد) وابسته گردید. رشتهی دوم، گفتمان پیوستگی اسلامی، ایران را در خویشاوندی با جهان اسلام بازشناسی میکرد و راه همبستگی با آن را هموار مینمود.
شالودههای دو گفتمان، با یکدیگر سازگار نبودند. با برآمدن گفتمان بازگشت به خویشتن، سازههای دو گفتمان در چشمانداز تازهای به جنبش درآمدند. گفتمان بازگشت به خویشتن پس از جنگ جهانی دوم، زمینههای بازپیکربندی این گفتمانها را فراهم کرد.
این دو گفتمان در آغاز راهاندازی دانشگاه به شیوههای گوناگون در سازوکارهای دانشکدهی ادبیات بازتاب یافتند: از برنامهی درسهای «تاریخ ادبیات پیش از اسلام» و «تاریخ ادبیات از آغاز اسلام ...» گرفته تا «تاریخ مفصل ایران پیش از اسلام» و «تاریخ ایران در دورهی اسلامی»، رشتهی «آثار باستان و هنر» و درسـشهادتنامهی زبانهای ایرانی پیش از اسلام. این دستهبندیها هم برآمده از چنین نگرشی بودند و هم آن نگرش را در سازمان دانش بازآفرینی میکردند. کاربست این مرزبندی را میتوان در کارهای پیرنیا و دنبالهی آن در نگارش اقبال آشتیانی دید. پیش از آنها ذکاءالملک تاریخ ایران را به دو بخشِ «قبل از اسلام»، و «از صدر اسلام تا زمان حاضر» مرزبندی کرد؛ اما نزد ملکِم و مارکهام، این مرزبندی جایی نداشت. میرزا آقاخان کرمانی نیز در آیینه سکندری، بر پایهی دستهبندی خود، «تاریخ ساسانیان و پس از زمان ساسانیان [را] داخل در عصر منور» شناسایی کرد.
یکی از کارویژههای «گفتمان»، دستهبندی است. هر دستهبندی پاسخی است به این پرسش که چیزها، چگونه باید دیده شوند، یا چه چیز از گسترهی جستوجو پنهان بماند؟ هنگامی که تاریخ، و زبان و ادبیات ایران به «پیش از اسلام» و «پس از اسلام» دستهبندی میشود، پیوند میان این دو بازهی تاریخی از دو سوی دستهبندی بیرون میماند.
هر یک از درسها به تنهایی بر بازیابی، دستهبندی و انباشت دادهها در یک رشتهآگاهی استوار بود. دادهها بر پایهی هماین مرزبندی گردآوری و سازماندهی میشدند. بر زمینهی مرزبندی، بازسازی پیوند میان آنها به برنامهی دانشکدهی ادبیات راه یافت. فروزانفر در یادداشتِ «پیوند علمی میانۀ دانشکدۀ معقول و منقول و دانشسرای عالی» از تکاپوی ایرانیان در پراکنش دانشها و پدید آوردن «علم و تمدن» و «خدماتی به عالم انسانیت» سخن گفت، و نوشت، «بار دیگر ملت ایران خود را به نام مجدد و موجد تمدن به عالم» خواهد شناساند. پیشنیاز این تکاپوها از دید او، آشنایی با «علوم و معارف پیشینان» بود تا بتوانند «آینده را به گذشته پیوسته دارند.» او پیوند گذشته با آینده را پیش کشید (سالنامهی دانشسرای عالی، ۱۳۱۴)، اما در سخنان فروزانفر، ساز و کار پیوند میان گذشته و آینده به روشنی بازگو نشده بود.
بر زمینهی گسست میان گذشتهی باستانی و سدههای نخستین تاریخ اسلامی ایران، دانشوری که در راه پیوند زدن و استوار داشتن رشتههای پیوند گام برداشت، ابراهیم پورداود بود. نخستین پایاننامهی دانشکدهی ادبیات که زیر دست او به انجام رسید، نگارش محمد معین است. کار معین، «نشان دادن تأثیر مزدیسنا ـ آئین زرتشت ـ در ادبیات پارسی» بود (مزدیسنا، ۱۳۲۶، صـ۲۱). پورداود در دیباچه بر کتاب، از این هم فراتر رفت و نوشت: «ادبیات فارسی بیرون از تأثیر مزدیسنا یعنی دین دیرین ایران نیست. ... تا در این زمینه تحقیقی نکنیم ... نمیتوانیم دریابیم که تا چه اندازه گویندگان مسلمان ایرانی، افکار و اصطلاحات گویندگان زرتشتی پیش از اسلام را به میراث بردهاند.» سخنان پورداود، تا جایی که گزارشی از رخنهی ادبیات مزدیسنایی در ادبیات روزگار اسلامی به دست میداد، واکنش چندانی برنمیانگیخت. معین نیز کار خود را «نشان دادن تأثیر مزدیسنا ـ آئین زرتشت ـ در ادبیات پارسی» خواند. مطهری نیز «انعکاس لغات و اندیشههای مزدیسنایی» را «از نظر کار علمی و ادبی ... بسیار مفید بلکه ضروری» دانست؛ اما جایی که از سخن پورداود این برداشت پیش میآمد که «روح ایرانی در طول تاریخ چند هزار ساله خود حتی در دوره اسلام همان روح مزدیسنایی است» از دید مطهری پذیرفتنی نبود. اینجا خودِ «پیوستگی» و چگونگی آن، پرسشبرانگیز شده بود.
👉🏼پارهی ۳ | پارهی ۹ | پارهی ۱۱
● در پویهی زبان فارسی
گزیدهی یادداشتها در فرهنگ، زبان و ادبیات
@OnPersianLanguage
Post #1548
68