TGViewer
Channel Public Channel
خاپورَه

خاپورَه

@khapuorah

ادبیات اجتماعی، داستانک، خط خاطره ها
Subscribers
2.08K
Photos
2
Videos
0
Links
9
Recent Posts 20 shown
Post #328 1.91K
🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی همه ما صدا خفه کن نصب شده است. هر کدام مثل هفت‌تیری هستیم که مدام شلیک می‌کنیم اما صدایمان درنمی‌آید، گفت‌ِمان در گلو خفه می‌شود.‌ می‌نالیم اما ناله نداریم. خشمگین و خروشان چنگ به چهره خود و چشم دیگران می‌کشیم ولی بی‌صدا. جای گلوله را می‌بینیم. خون جاری از زخم‌ها را می‌بینیم اما هیچ ناله‌ای در شهر نپیچیده! خانه‌ها خاموش سراها ساکت. صدای شلیک را نمی‌شنویم اما در چشم و چهره خود و دیگران شَتَک خون را می‌بینیم.
🔘 مانند مسلسل در حال شلیک‌های متوالی و متعدد هستیم اما صدایمان درنمی‌آید. دود از کله‌مان بلند است بی جیغ و جار و جنجال.  سراسیمه‌ایم اما بی‌صدا. آشوبیم اما آسوده. در سیمای هر کداممان خشماگینِ خاموشی دندان بر دندان می‌فشارد و گفتگو در گلو پنهان می‌کند. هر آدمی انبوهی از آه و آخِ‌های  کتمان شده است. خرمن‌هایی از خشم و خروش‌های انکار شده. سرهای ساکت اما ناراضی. خشمگین‌های خاموش. سکوت همیشه علامت رضایت نیست و بیصدایی نه دلیل خاموشی. وقتی طپانچه فریاد می‌زند اما نعره و ناله‌اش به گوش نمی‌رسد، وقتی خون و خراش بر چشم و چهره نشسته است اما ناله‌ای نیست، وقتی جای گلوله از دور پیداست اما صدای گلوله به گوش نیامده یعنی روی طپانچه صدا خفه‌کن کار گذاشته‌اند.
🔘 مدتهاست ماشه کشیده‌ شده و سرب از سینه گذشته است. خون از شقیقه فوران کرده. چهره‌ها دگرگون و چشم‌ها پر از خون شده. گلوله از گلوی تفنگ رفته اما همه چیز آرام است. هر که و هر چه سر جای خود قرار دارد. بازار باز است. خیابان شلوغ است. چراغ‌ها روشن.  فوجی می‌آیند و فوجی می‌روند. هنوز رانت هست و راه برای رانت هست و رفاه برای رانتخوار مهیا. ماشه‌ها کشیده و گلوله‌های بی‌صدا از گلو گریخته‌اند. نه سری هست، نه صدایی. خواننده برمی‌گردد، نوازنده می‌نوازد. هتاکِ به مُلک و مِلت و مسئول قدر می‌بیند و بر صدر می‌نشیند. همه جا آرام است و ما چقدر خوشبختیم!
🔘 جماعتی سرشار از غم و غوغاییم. پرهیب‌های پر از هوار و هیاهو. انبان‌های آه و افسوس. سرمان خانه خشم است و دهانمان دالان فریاد. مسلسل‌های روی رگباریم. گرسنه‌های پُر از گلایه. تلخ‌پاره‌های پُر از گلوله. فریادمان را کسی نمی‌شنود. هوارمان به گوش کسی نمی‌رسد. گویی که صدا خفه‌کن بلعیده‌ایم. صدایمان، صدا ندارد!

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 12
  • ❤ 4
  • 💔 4
  • 💯 3
  • 😭 2
  • 🔥 1
Post #327 4.5K
🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهوت داد است و درمانده دَهِش. دستی پیش نمی‌آورند مگر برای زدن «گُرمِچی»۱ یا گرفتن گلویی یا ریختن آبرویی. همدستان دشنه‌اند و هم‌داستان داس. ضمیرشان شوره‌زار است و خمیرشان خارزار. خشک‌اند و خالی‌اند و خراب. اگر آبشان از زلال زمزم دهی نه بر می‌گیرند و نه بار می‌دهند. سرابند در بادیه‌ و سیاهند در ناصیه!
🔘 فرمانی نمی‌دهند مگر به بستن و بریدن و بالا کشیدن. دهان را و زبان را و بی‌گناه را.
دهانشان دروازه بهشت است دلشان اما دالان دوزخ. بر سفره‌شان جز سفلگان و سرسپردگان نمی‌نشینند. گرسنگان را «گُپی»۲ و تشنگان را «تِکی»۳ نمی‌رسانند. هر جا که فرود آیند خاک را خاکستر، آب را بی آبرو، باد را بیداد و آتش را شعله‌ور می‌کنند. مردها را می‌رانند و نامردها را می‌خوانند.
🔘 سلامشان بسم‌الله قصاب است. نگاهشان  نظر عزرائیل. عدالتشان علیل است و قضاوتشان ذلیل. ترازویشان نامیزان است و ترازشان نامتعادل. از دور دلبرند و از نزدیک نرّه دیو. چشم دیدن چراغ را ندارند. تارتَنک‌های تاریکی‌اند. خفاشان خونخوار خفته در نمورهای «نوزِیل»۴ بی‌نور. کور به سر چاه می‌برند و نور از سر راه می‌دزدند. هر جا پنجره بینند پرده می‌کشند، تیرها از کمانشان به سوی خورشید روانه است.
🔘 تیغ بر گلوی حق می‌گذارند. گُل‌ها را پَرپَر می‌کنند و گلوله‌ها را پُرِپُر. سَرِ سَروْ می‌بُرّند و به جای کلاه سَر می‌بَرَند. دوست می‌نشینند و دشمن برمی‌خیزند. باد از بلاهتشان پا به گریز است و آتش از شرم شرارتشان عرق‌ریز. 
🔘 در کار ساخت و سازند. برای خود قصر می‌سازند و برای مردم قبر. می‌گویند آنچه را که نمی‌کنند. هم خدا را می‌خواهند هم خرما را می‌خورند. به نام اشرف آفریدگانند به نشان عصاره عفریتگان. همان‌ها که خدا در باره‌شان گفت؛

أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ.

چه طعنه تلخی است.
نه مانند حیوان، گمراه‌تر از حیوان.

پ.ن
۱، مشت، ضربه با مشت.
۲، لقمه‌ای.
۳، جرعه‌ای. قطره‌ای.
۴، نهایت تاریکی. تاریکی مطلق.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • ❤ 29
  • 👍 6
  • 👏 5
  • 🔥 4
  • 🙏 3
  • 👌 2
Post #326 3.76K
بافَه‌های بی بَردْ.

🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه نحیف و نادان را به «داوْ»۱ دِرو فرستاد. هوشنگ برای کار درو هم کم بود هم کوچک!  پسرکِ دوازده ساله‌ به جای مرد چهل ساله سینه به سینه گندمزار شد. پنجه در پنجه خوشه‌ها و خارها انداخت. زیر تیغ تیز آفتابِ تیرماهِ دشتِ هُرّو کمر خم کرد و گام گشاد گذاشت. داس انداخت و «قَلْ»۲ روی قَلْ گذاشت و «بافه»۳ بر هم انبوه کرد. پر انگیزه بود اما نیازموده. امیدوار بود اما ناآماده. خود را به آب و آتش زد تا کمی و کوچکی‌ را در کار جبران کند. عرق ریخت. عذاب دید. تشنگی را تاب آورد. گرسنگی را تحمل کرد. حرف همراه و همسایه را شنید اما، سپر سکوت بر سر گرفت. یکی گفت «رَشَه»۴ می‌کند! یکی گفت «مِلْ‌بِرّه مَکِه»۵! همت هوشنگ اما همه حرف‌ها را باد هوا می‌کرد!
🔘 روز چهارمِ کار پدر از هوشنگ پرسید؛ خوشه‌ها که تر نیستند؟ داسَت را تیز می‌کنی؟ تَهِ قَلَت را بِتَکان. قل‌هایت را چپ و راست بگذار تا بافه‌ات در هم تنیده شود و زود از هم وا نرود. پدر چند بار تاکید کرد که روی بافه‌هایت حتمن سنگ بگذار. سنگ اگر پیدا نکردی با نوک داس کلوخی از زمین بِکَن و روی بافه‌ات بگذار. پدر هم آزموده کار بود و هم آشنا با عذاب و عشوه‌های دنیا. چیزی می‌دانست که چیزی می‌گفت!
🔘 روز پنجم هنوز به نیمه نرسیده بود که هوشنگ گریان و پریشان به خانه برگشت. مادر هراسیده و هول به پیشواز برادر رفت؛ «چَه بیَه؟ چاویتَه؟»۶. هوشنگ دماغش را بالا کشید، بغضش را به سختی فرو داد و گفت؛ بدبخت شدم، باد بافه‌هایم را بُرد! باد رنج‌ها و رویاهای هوشنگ را برده بود.
🔘هوشنگ فقط یک نام نبود، یک نسل بود. نسلی که کودکی‌‌اش با مصیبت و مکافات گره خورد. نسلی که تا چشم باز کرد با بیچارگی خود چشم در چشم شد. نسل نجیبِ عجیبی که بی هیچ اندوخته و آموخته‌ای بی‌هوا و همراه پرید میان درّه دهشتناک دنیا. نسلی که برای کمی زندگی زحمت بسیار کشید. برای رفاه و رهایی رنج فراوان دید. نسلی که تمام طعنه و تمسخر را شنید اما خود را به ناشنوایی زد. نسل نشسته در کنج کوچه علی‌چپ. نسل کتاب‌خوان. نسل کار و کنش. نسلی که با امید و انگیزه شروع کرد اما در آخر جز خالی و خستگی چیزی در چنته‌اش نماند.
🔘 نسلی که طوفان حوادث بافه‌‌های باورش را پریشان کرد. نسلی که عین و عصاره عشق بود اما نتوانست عشق را تا آخر نگه دارد و به میوه برساند. نسلی که خوب یاد گرفته بود بماند و بسازد اما بلد نبود نگه دارد. نسلی که هر چه را ساخت، سست ساخت و سَرسَری. نسلی که حتا نتوانست کلوخی روی نام و نان خود بگذارد! نسل بافه‌های بی سنگ و آرزوهای نااستوار. نسلی که حتا نتوانست برای روز مبادای خود چهار تا رفیق همدل و همراه دست و پا کند. نسلی که هر چه را چید و بُرید به باد بی امان سپرد.
🔘 هوشنگ نمونه نسلی بود که روی رویاهای خود کلوخی نگذاشت. بلد نبود آرزوهای خود را زیر قلوه‌سنگی محکم کند. نسلی که  امیدهایش را اینجا و انجا رها کرد. شوق و شادی‌اش را با شلختگی طعمه طوفان کرد. نسلی که گام برداشت اما گام محکم و مطمئن برنداشت.
🔘هوشنگ یک نام نبود. یک نسل بود. نسلی که هر چه کوبید و کوشش کرد چیزی بیشتر از «کوزر»۷ در کیسه‌اش نماند! نسلی که هم بافه داشت و هم «بَرد»۸ اما باور نداشت که بافه بی‌برد را باد می‌برد!

پ.ن
۱،میدان، معرکه.
۲، مقداری از محصول که برزگر در هر بار می‌تواند در دست خود جا دهد.
۳، انبوهی از چندین قَلْ.
۴، ضایع کردن خوشه‌ها.
۵، دِرو از حد خوشه، بدون ساقه چیدن.
۶، چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
۷، خوشه‌های خشن و خشک باقی‌مانده از خرمن.
۸، سنگ.

@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 21
  • 👏 11
  • 👍 6
  • 💔 4
  • 🔥 3
  • 🙏 1
Post #325 5.14K
بیلاو‌ْهایِ سیاست!

🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در دشت سر شده بود. کسی ندیده بود که شاوه دار یا داس در دست بگیرد.از بچگی چوب چوبداری دستش داده بودند. روزگار اما عاقبت راه را بر شاوه بست و چوبدستش را شکست و مَرد دام و داشت را نشاند پای بساط کشت و کاشت. شاوَه اما، در تمام کره خاکی به قدر وجبی زمین نداشت. هر جا نشیمنگاهش را زمین می‌گذاشت یا مرتع بود یا مال مردم. با این حال اما بیل در بر شانه و «آلاکن»۱ به مشت گرفت و شد کشاورز.
🔘 درست که شاوَه مال و مِلک نداشت اما،هنوز زور به بازو و بنیه به زانو داشت. رسم بود و هنوز هم کم و بیش هست که صاحب زمین و صاحب زور کار زرع و زمین را به شراکت می‌نشینند. باوه زمین و زندگی زیاد داشت. پسرانش هر کدام به گوشه‌ای از جهان رفته بودند. یکی رفته بود امریکا. یکی رفته بود هلند. دو تای آخری هم با پول و پشتیبانی باوه رفته بودند استرالیا. باوه مانده بود و زنی که زمینگیر بود و زانوانی که زور بیل برداشتن و زَوَرد بهار و پاییزه کاشتن نداشتند. توافق شد و قرارداد بستند که شاوه بصورت «دو جایی»۲روی زمین‌های باوه کار کند. معامله خوبی بود و هر دو سر خرسند و خوشحال.
🔘 شاوَه کار کشاورزی نکرده بود. بیل به بطالت برمی‌داشت و بذر با خسارت می‌پاشید. رضا و رغبتی به کار نداشت. عادت کرده به ولنگاری و بیگاری. برای آب و آیش کم می‌گذاشت. در اصول و ارکان همرای و همپای نبود. شریک باوه بود اما با او یک رور و یک راه نبود. تا می‌توانست خلل و خرابی در کار می‌اورد. برای شکست شریک همیشه دست به دشنه و دعا بود.
🔘 روزی که همه زیر افتاب زمستان پای چینه دیوارهای گِلی نشسته بودند و در باره کار کشت و کاشته حرف می‌زدند شاوَه گفت خدا کند امسال آفَت بیاید و مثل آتش بیفتد به کشتزار و یک خوشه هم باقی نماند! علی‌قدم تسبیح زرد کهربایی‌اش را دور مچ چرخاند و گفت «ئَرّا»۳؟ و جواب شنید برای اینکه « هُویچی گیرِ باوه نائی»۴. عَلَه اَرمَنی پوزخندی زد و دندان‌های زردش بیرون افتاد و گفت مالت آباد! «مَر نصم نصم نیئ نُو»۵.
🔘 «بیلاوْ»۶ بسیاری در سپهر سیاسی ایران بی آن که سررشته‌ای از اصول و فروع سیاست داشته باشند مانند شاوَه بیل بر شانه گذاشته و ابزار و آلاکن برداشته و به جان داشته و کاشته مملکت افتاده‌اند. برای این نوکیسگان سیاسی نه میهن مهم است و نه هم میهن. این غوره‌ نشده‌های مویز گشته برای شکست رقیب سیاسی خود حاضرند مملکت را به آتش بکشند. حرص و حسادت چنان کورعقل و ابتر اندیشه‌شان کرده که نمی‌دانند اگر باغ و بستان این کشور بر و باری بگیرد آن‌ها هم از آن سهمی می‌برند. اینان نه برای اصلاح در کار و کشت مملکت که برای بریدن آب رقیب و به دنبال آن خشکاندن رگ و ریشه‌های میهن بیل و «بیلَکونْ»۷ به دست گرفته‌اند.
🔘حکایت عجیبی است شراکت شاوَه و باوَه در این مملکت. برای سرنگون کردن حریف نمی‌خواهند سر به تن مملکت باشد! اگر ببینند کشت و کار رقیب کمی بهتر و پربارتر است و خوشه و خرمنی بیشتر برای مملکت فراهم آمده کبریت می‌کشند و همه قیصریه را به آتش می‌کشند تا دستمالِ هُمال هم در این میان بسوزد! شاوَه‌ها به پیروزی خود نمی‌اندیشند هدفشان شکست باوَه است حتا با شکست خودشان. حتا با برهوت و بایر کردن تمام این سرزمین! چه نادان مردمانی هستند آنان که برای خراب شدن خرمن حریف تمام مملکت را خراب و خسته می‌خواهند!

پ.ن
۱، ابزاری برای وجین کردن.
۲، نوعی شراکت در کار کشاورزی.
۳، چرا؟
۴، هیچ چیزی دست باوه را نگیرد!
۵، مگر نصف نصف نیستید؟
۶، کم‌عقل. بی ارزش.
۷، وسیله‌ای برای بیرون آوردن ریشه گیاهان.

@Khapuorah

#ماشااکبری
  • 👏 31
  • ❤ 11
  • 👍 11
Post #323 4.29K
عزیزم،
از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته است. دیده‌ای گراز خاک‌‌ها و خرمن‌ها را چگونه زیر و رو می‌کند؟ خیال همان‌گونه ذهن و ضمیرم را زیر و رو کرده است. پریشانِ پریشانم کرده. خوابم را خراب، خوراکم را اندک، خونم را مسموم، خویم را خسته و خنده‌ام را به تاراج برده است.
عزیزم،
جانم جولانگاهِ خیل خیال است. سرم گام‌گاهِ اسب‌های زین شده بی سوار. روز که می‌شود مادیان‌های کُتَل شده شیهه‌کشان از میدانگاه چشم‌هایم به قیقاج می‌روند و شب که می‌شود بریده یال و شکسته «نالْ»۱ به «سُرودونِ»۲ سینه‌ام برمی‌گردند!
عزیزم،
خدا همه انسان‌ها را از خاک آفریده است اما تعداد کمی از آنها را از خیال خلق کرده است. آنها که از خاک ساخته شده‌اند، می‌اندیشند. می‌خوانند. می‌نویسند مثل آدم تصمیم می‌گیرند. نه می‌گویند. «ئَه»۳ می‌شنوند. دو دو تا چهارتا می‌کنند. با حساب و کتاب پیش می‌روند و پس می‌آیند اما آن‌ها که از خیال ساخته شده‌اند به خیال پناه می‌برند. خانه تعقل را ویران می‌کنند و به شاخه تخیل آویزان می‌شوند! می‌دانم که انسان اشرف آفریده‌ها است. اما نمی‌دانم کدامیک اشرف‌آدم‌ها هستند. آنها که از خاکند یا آنها که از خیال؟!
عزیزم،
شاید از این حرفم بترسی اما باید بگویم که من بیشتر شب‌ها را بیدار می‌مانم. نه آن که نخواهم بخوابم. اتفاقاً هلاک ساعتی خوابِ بی خیالم اما، از خوابیدن می‌ترسم. می‌دانی چرا؟ چون به محض این که چشم‌هایم را می‌بندم خیالم می‌رود سوی آن سنگِ سفید مرده‌شورخانه و مُرده‌ای که روی‌آن است اما، صورتش به سمت من نیست. بیچارگی آن است که من در خیالم برای آن مُرده بی‌صورت، صورت می‌سازم از آدم‌هایی که می‌شناسم. نمی‌دانی و هیچ کس نمی‌داند که این صورت‌سازی خیالی چگونه هر روز دنیا را بر سر من خراب می‌کند؟
عزیزم،
در باغبانی آفَتی داریم به نام کِرمِ خرّاط. خرّاط یعنی تراشکار. خورنده. این آفَت در بافت و بدن درخت نفوذ می‌کند. از درون شروع می‌کند به خوردن و تراشیدن چوب اما پوسته را برای پنهان‌کاری نگه می‌دارد. کار کرم خرّاط هیچ عارضه و علامت بیرونی ندارد.  می‌تراشد و می‌تراشد تا وقتی که به آخرین آوند می‌رسد و شاخه، که تر و تازه به نظر می‌آید ناگهان سقوط می‌کند. کاری که خیال با روح و روان آدم می‌کند مانند بلایی است که کرم خرّاط سر شاخه‌ها می‌آورد.
عزیزم،
من از جنگیدن با خوکِ خیال خسته‌ شده‌ام. هر جا که می‌روم پوزه پلشت و پلید خیال روبرویم سبز می‌شود. هر روز از جنگیدن با دشمن‌های خیالی خسته و خونین به خانه برمی‌گردم. دوستی با دوست‌های خیالی فراوان فرسوده‌ام کرده است. بوآی بزرگی را می‌بینم که انسانی را تا نیمه بلعیده است. آن آدمی که آرام آرام دارد توسط بوآی زندگی بلعیده می‌شود در خیال من هزارها نام و صدها صورت دارد!

‌  پ.ن
۲، نعل
۲، زباله‌دان
۳، بله. آری.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 💔 15
  • ❤ 10
  • 🔥 7
  • 👏 3
  • ❤‍🔥 2
  • 🙏 1
Post #322 3.78K
🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در پیه و گوشتش فرو کنند مردهای آبادی جمع شدند، دهان و دماغشان را پوشاندند و لاشه یابو را رَسَن‌پیچ کرده،  بستند دنباله یک قاطر و لاشه را بردند چندین کیلومتر دورتر از آبادی رها کردند! بگ‌نظر حتا به این هم بسنده نکرد و جای سقط شدن یابو را آتش زد و گفت تعفن و ترشحات لاشه یابو در خاک می‌ماند و با اب باران به چشمه‌ها و چاه‌ها می‌رسد!
🔘 هنوز آثار و استخوان‌های «پاتار»۱ منجوله روی زمین بود که اوّلین باران پاییزی چنان بارید که هر مسیل و مسیری رودی خروشان شد. سیلاب راه افتاد و هر چه علف و آذوقه روی زمین بود را رُفت و با خود برد و به سیمره سپرد. پاییز سخت و سیاهی بود. رمه‌ها هر چه می‌دویدند و پوزه به خاک می‌مالیدند چیز دندان‌گیری پیدا نمی‌کردند.  دام‌های زار و ضعیف نتوانستند دوام بیاورند و یکی‌یکی از گرسنگی از پا درآمدند. روزی دو سه لاشه مردار در آغل‌ و طویله جا می‌ماند. بوی تعفن لاشه‌ها آزار دهنده بود. مردم متنفر و منزجر از بوی تعفن، لاشه‌ها را طناب پیچ می‌کردند و می‌بردند دور از آبادی رها می‌کردند. دور انداختن لاشه‌ها یکی از کارهای روزانه مردم شده بود.
🔘زمستان که آمد اوضاع بدتر شد. مردن دام‌ها از یکی یکی و تک و توک به چند تا چند تا و گروه گروه رسید. مردم هنوز از دور انداختن یک لاشه برنگشته بودند که پاتار دیگری در کنار و کوچه‌های آبادی پیدا می‌شد. مردم از دیدن آثار و علائم لاشه‌ها حالشان بد می‌شد و بالا می‌آوردند. خاص‌بانو اینجا و آنجا گفته بود ما که دلمان نمی‌کشد چیزی بخوریم! لاشه‌ها که بیشتر شدند دیگر کسی فرصت نمی‌کرد جای لاشه‌ها را بسوزاند. بعضی لاشه‌ها ماندند و پوسیدند. بوی تعفن سراسر آبادی را فرا گرفت. کار مردن رمه‌های لاغر و لاجون چنان بالا گرفت و بیشتر شد که گفتند «یَرّ میری»۲ آمده است!
🔘 مردمی که پاتار منجوله را کیلومترها دور برده بودند و تحمل لاشه مرغی را میان کوچه‌های آبادی نداشتند حالا لاشه‌ها را فقط کمی دورتر از آبادی و بعد هم در همان نزدیکی آبادی رها می‌کردند. کوچه‌ها و کاهدان‌ها پر شدند از اعضا و اندام مردارها که سگ‌ها و گربه‌ها برای لفت و لیس آورده بودند. مردمی که برای لاشه دور افتاده یابوی پیری چندین ماسک و مانع به دهان و دماغ خود می‌کشیدند حالا بی هیچ پرده و پوششی کنار لاشه‌های مردار راه می‌رفتند و فساد و فشل را نظاره می‌کردند. آبادی به بوی مرگ و مردار عادت کرد. طوری شد که دیگر هر حیوانی هر جا سقط می‌شد همانجا می‌ماند و باد می‌کرد و متلاشی می‌شد. دیگر  حتا لاشه‌ها را دور نمی‌انداختند. لاشه‌ها توی دست و بال مردم بودند. همین که لاشه‌ها سر سفره مردم نبودند کفایت می‌کرد. یکی از همسایه‌ها ماده گاوش را برای درامان ماندن از سرما داخل خانه برده بود گاو اما، نه از سرما که از گرسنگی داخل خانه و کنار اهل خانه مردار شده بود. همسایه‌ای که برای در امان ماندن از بوی مردار و پیشگیری از آلودگی جای لاشه‌ها را هم آتش می‌زد حالا به چنان درجه‌ای از فلاکت و فساد رسیده بود که لاشه گاو را فقط آن اندازه که از درگاه خانه بیرون باشد دور انداخت! زمستان به نیمه نرسیده بود که لاشه و لجن سراسر زندگی مردم را فراگرفت اما دیگر نه مردی اَخ و اَه کرد، نه زنی حالش به هم خورد و بالا آورد و نه کسی پوزه‌بند به پت و پوزه‌اش بست! خاص‌بانو لقمه نان و ماست به دهان بچه‌‌هایش می‌گذاشت و در همان حال به شیرابه‌ای که از لاشه الاغ سقط شده جاری شده بود نگاه می‌کرد. آدم‌ها به آلودگی عادت کردند. زندگی در کنار لاشه‌های کِرم‌زده عادی شد و شامه‌‌ها دیگر بوی مردار را احساس نمی‌کردند!
🔘 هیچ جامعه‌ای یک شبه در فساد فرو نمی‌رود. فرآیند فاسد شدن با لاشه‌های کوچک و کم اهمیت شروع می‌شود. وقتی که اوّلین فساد اتفاق می‌افتد وجدان اجتماعی آزرده  می‌شود. جامعه آزرده سعی می‌کند فساد را تا جایی که می‌شود دور ببرد و بیرون بریزد. وقتی فساد اندک و کوچک است جامعه حتا جای فساد را هم می‌سوزاند تا اثری از فاسد و فساد باقی نماند. تا مادامی که جامعه نگران فساد و فاسد است وجود فساد نگران کننده نیست. بالاترین و کثیف‌ترین فساد بی تفاوتی نسبت به فساد است. وقتی شامه اجتماع حساسیت‌ خود را نسبت به بوی تعفن از دست می‌دهد فساد فراگیر و لاشه مردار فراوان می‌شود. سیستم و ساختاری که به بوی لاشه‌های فاسد عادت کند نه چندان دیر در لاشه و لجن مردار‌ها غرق می‌شود. فاسدها که فراوان شوند دیگر کسی از فساد حالش به هم نمی‌خورد، کسی بالا نمی‌آورد و خوردن و نوشیدن در لابلای لاشه‌ها و لجن‌ها نوش و نیوشا می‌شود. وقتی لاشه‌های متعفن تا درگاه خانه‌ها می‌رسند یعنی وجدان جمعی جامعه در فساد غرق شده است!

پ.ن
۱، لاشه مردار حیوانات
۲، لاشه‌های نیم‌خورده.
@Khapuorah
#ماشااکبری
  • ❤ 30
  • 👏 20
  • 👍 10
  • 🙏 1
Post #321 4.07K
✍ تا دلتان بخواهد آدم بود و باادَب و آرام و آراسته. جوان و باسواد بود، اما کم‌تجربه؛ پزشکِ کشیکِ شبِ اورژانس بود. آدم حَشوْ و حاشیه نبود. اهل جدل و جدال نبود؛ اتفاقی که در بخش‌های اورژانس‌ به تکرار و توالی پیش می‌آید. حرف‌ها و حسادت‌ها و تلخی‌ها و تندی‌ها را می‌شنید، اما جواب نمی‌داد. گاهی که ما عنان اختیار از دست می‌دادیم و صدایمان بالا میرفت و رگ گردنمان ورم میکرد، میگفت؛ خودتان را طرفِ حرف مردم نکنید. به خودتان نگیرید. بی‌خیال باشید، خوش باشید!
✍ وجودش در شب‌های شلوغ اورژانس نقطهٔ قوت و وزنهٔ اطمینانی بود. کَمِ کَمَش این بود که دیگر دعوای پزشک و بیمار را نداشتیم. شبهای اورژانس همیشه شلوغ‌ بود. ساعتهای اوّل صبح، معمولا بخش خلوت و خالی می‌شد. در این ساعت‌ها اتاق پزشک منشی نداشت، بیماران مستقیم به اتاق پزشک می‌رفتند. ساعت سه صبح بود که از اتاق پزشک صدای جیغ و جارّ بلند شد. فریادها و فحاشی‌ها به سقف و دیوارها برمی‌خورد و انعکاس پیدا می‌کرد و بلندتر و بیشتر می‌شد. دویدیم سمت اتاق پزشک؛ من و مجتبا. دو مرد که خالکوبی‌های عجیب و غریب روی دست و گردنشان بود و عضلاتی برجسته و استخوان‌هایی بزرگ داشتند و نگاهشان پر از نادانی بود! با پزشک کشیک گلاویز شده بودند.
✍ «بی‌شرفِ ت.... حرام » اوّلین بار بود که می‌دیدم و می‌شنیدم آن آدمِ امن و آرام و آراسته چنان فریاد می‌زند و فحاشی می‌کند.«الواتِ بی‌پدر و مادر، هرزهٔ هرجایی»
من و مجتبا حریف آرام کردن دکترنمی‌شدیم. زورش صد برابر شده بود. یک آن، زبانش از سزا و ناسزا خاموش نمی‌شد. بخت آنجا یارمان بود که مردها آرام بودند و بی‌خیالِ فحاشی‌های دکتر. گاهی به هم نگاهی می‌کردند و لبخند زشت و زننده‌ای بینشان رد و بدل می‌شد. روپوش دکتر از تنش درآمده بود. دکمهٔ پیراهنش کنده و موهای همیشه مرتبش به هم ریخته و آشفته. نگهبان‌ها آمدند. چند آدم دیگر هم. دکتر را بردیم داخل بخش. نگهبان‌ها مردها را بیرون بردند. داخل بخش، دکتر هنوز به خودش ناسزا می‌گفت و به کسی که دل به اسم و عنوان پزشک خوش کرده، لعنت می‌فرستاد؛ «نانِ پزشکی از خونِ سگ نجس‌تر است! از گرسنگی بمیری بهتر است تا نان توهین و تحقیر بخوری! خاک بر سر من با این کار و کسبم. از دور مردم را کشته‌ایم، از نزدیک خودمان را.»
✍ وقتی دکتر دادهایش را زد و دق‌هایش را خالی کرد و آرام شد، مجتبا پرسید؛ «چِتو بی؟ چی گوتِن؟ چی میهاستِن؟» دوباره صورت دکتر گُر گرفت و گوش‌ها و گردنش سرخ شد. هجوم برد به سمت در که برود دنبال مرد‌ها که مانعش شدیم. مجتبا پیشنهاد کرد یک صورت‌جلسه تنظیم کنیم و دکتر شاکی بشود. دکتر، اما، به تلخی خندید و گفت؛ «شکایت؟ از کی؟ به چه عنوان؟ بگوییم چه کرده‌اند؟ چه گفته‌اند؟ هر کاری کنیم، تُف سربالاست.» و تُف کرد روی زمین و گفت: «لعنت به من، لعنت به...» هر کاری کردیم، آقای دکتر نه شاکی شد و نه راضی شد که بگوید دعوا بر سر چه بوده است. هر چه پرسیدیم، چطور شد، جواب داد: «بی‌خیال شوید. چیزی نبود که گفتنی باشد!»
✍ بعدها هرگاه با هم کشیک بودیم، سر به سرش می‌گذاشتیم و می‌پرسیدیم؛ «بالاخره داستان آن شب را نگفتی؟ چطور شد که عصبانی شدی؟ چرا دیگر از آن فحش‌ها از زبانت نمی‌شنویم؟» دکتر در جواب شیطنت‌های ما، با حسی از ناراحتی و نفرت می‌گفت « شب شادمان را تلخ نکنید. زیبایی لحظه‌ها را زهرمان نکنید.» سال‌ها گذشت. آقای دکتر سه سال رفت برای تخصص. بعد از سه سال برگشت و به‌عنوان پزشک متخصص، کشیک‌های بسیاری با هم داشتیم. هر بار پرسیدیم آن شب چه شد، توضیح راست و درستی نشنیدیم. انگار از یادآوری آن شب رنجیده می‌شد. صورتش در هم می‌رفت. طبعش تلخ می‌شد. چند سال دیگر گذشت و دکتر قصهٔ ما بعد از گرفتن فوق‌تخصص رفت و در شهری دیگر ماندگار شد. حالا هر از گاهی تلفنی احوالی از هم می‌پرسیم. من هنوز در هر تماس و تلفنی، جریان آن شب را جویا می‌شوم؛ دکتر، آن شب چه اتفاقی افتاد؟ راز آن یک ساعت ناآرامی و ناآراستگی چه بود؟ چطور توانستند آرامشت را به هم بریزند؟
بعد از سال‌ها صرار و انکار، دکتر چند شب پیش برایم نوشت؛
✍ خلوت بود. منشی نداشتم. نگهبان‌ها خواب بودند. دو نفر آمدند داخل اتاق. یکی از آن‌ها از درد بیضه به خود می‌پیچید! می‌گفت دردش قابل‌تحمل نیست! شرح حال گرفتم. معاینه کردم. تشخیص‌های افتراقی را مرور کردم. اُرکیت؟ تورشِن؟ آبسه؟ عفونت؟ تروما؟ هیچ نکتهٔ نگران‌کننده‌ای پیدا نکردم. دارو نوشتم و به بیمار توضیح دادم  که مشکلی ندارد. وقتی از در بیرون می‌رفتند، گفتم؛ محض اطمینان، اگر درد ادامه داشت، برو پیش متخصص ارولوژی. در چارچوب در ایستادند. آن که به عنوان همراه بیمار آمده بود گفت؛ چرا ارولوژ؟ برمی‌گردیم پیش خودت. هیچ‌کس مثل خودت مشت مال بلد نیست! دستت شفا است. معجزه می‌کنی!  برمی‌گردم همینجا!

(از مجموعه یک خواب و صد خاطره)

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 😁 19
  • ❤ 11
  • 😱 6
  • 🤔 4
  • 🤨 4
  • 🥴 3
  • 🥱 2
  • 👌 1
Post #320 5.09K
✍ پاپیلَه برای رسیدن به مقام مدیرعاملی دور دنیا را دوید و میانِ ملاجِ خودش را جوید. هر راهی را رفت و هر چاهی را دید و چاره‌ای را چشید تا رسید به آقای مهندس جهانپاک. جهانپاک پسر عموی مادرِ پاپیله کارمندِ بلندپایه‌ وزارتخانه بود. با وزیر و وکیل نشست و برخاست داشت. خرش خوب می‌رفت. خواسته‌اش خاص اجابت می‌شد. پاپیله شال و کلاه کرد و برای دیدن جهانپاک راهی تهران شد.
✍ نمی‌دانم پاپیله چه وِردی در گوش جهانپاک خواند و چه شعری برایش سرود که مهندس راضی شد برای مدیرعامل شدنش رو بیندازد و پا پیش بگذارد. هر توطئه و ترفندی که بود پاپیله با حکم مدیرعاملی شرکت تعاونی نَصرِ آزادگان از تهران برگشت! نصر آزادگان سرمایه‌های کم و کوچک روستاییان را جمع می‌کرد و در واقع کارش این بود که از قطره‌ها را به هم برساند و از آن‌ها دریا بسازد. از دولت ارزان می‌خرید و به قیمت تعاونی به مردم می‌فروخت. برنج، قند، شکر، تاید، روغن، گلیم، یخچال، تلویزیون، رادیو، پارچه، پوشاک و کفش و هر آنچه که مورد نیاز یک جامعه انسانی مصرف کننده است. پاپیله خودش را امین دولت و ملت می‌دانست!
✍  پاپیله در مقام مدیرعاملی تا دلتان بخواهد خاصه‌خرجی و گشاده دستی کرد. دست از سر حساب و کتاب برداشت! اصول سهمیه و سرانه را کنار گذاشت. ناکیلَه پسر عمویش پنج کیلو سهمیه شکر داشت اما پاپیله برایش ده کیلو روی ترازو می‌گذاشت. برای پسر خاله‌اش که نصف کیسه‌ای برنج گسترش حقش بود یک کیسه کامل بار قاطر می‌کرد! دستورالعمل شرکت گفته بود هر خانوار روستایی یک چراغ توری، پاپیله اما به هر نفر از خانواده خواهرش یک چراغ توری داد.
✍ پاپیله به هیچ کس نه نمی‌گفت. فروش به غیر اعصای شرکت قدغن بود اما هیچ کس دست خالی از نزد پاپیله برنمی‌گشت. جنسی را می‌فروخت به قیمت سیصد تومان. مشتری می‌گفت فقط صد و هفتاد تومن دارم. نمی‌خواهم، نمی‌خرم اما بلندنظری و مناعت طبع پاپیله مگر اجازه می‌داد؟ بِبَر. دفعه دیگر بیاور. هر وقت داشتی بده. یارو هم می‌بُرد و می‌خورد و پاپیله هم از یاد می‌برد به کی نقد فروخته و به کی نسیه!
✍ قبول که پاپیله مدیرعامل بود و سرش شلوغ و دستش بند و ذهنش درگیرِ فی و فاکتور اما مگر مدیرها و مسئول‌ها دل ندارند و دوست داشتن سرشان نمی‌شود؟ دل پاپیله پیش دخترخاله گیر بود. هر فرصتی که دست می‌داد پاپیله سری به خاله می‌زد، هم وظیفه قوم و خویشی بجا می‌آورد هم از دیدار خاله‌زاده روح و روان را تر و تازه می‌کرد. پاپیله دست خالی که نمی‌رفت، هر بار یک لنگه قند، یک حلب بزرگ روغن، یک کیسه برنج گسترش، یک قواره پارچه چادری زیروتِن و یک رادیو ضبط آیوا از انبار شرکت بار وانت می‌کرد و با خود سوغات می‌برد.
✍ یک سال از مدیرعاملی پاپیله نگذشته بود که انبار شرکت خالی شد. ته قفسه‌ها درآمد. پاپیله می‌دید نه جنسی در انبار مانده و نه پولی به صندوق آمده. قلم و دفتر آورد و نشست به حساب و کتاب. ورودی و خروجی انبار را چک کرد. دفتر بستکاری و بدهکاری را جمع بست. هرچه جمع و منها و ضرب و تقسیم کرد حساب‌ها جور درنمی‌آمد. کم آورده بود. به زبان حسابداری شرکت ورشکست شده بود! مردم سهم و سرانه‌شان را می‌خواستند کالایی در انبار نبود. طلبکارها طلبشان را می‌خواستند پولی در صندوق شرکت نبود.
✍ پاپیله به بهانه انبارگردانی شرکت را بست و شبانه راهی دفتر جهانپاک شد. جناب مهندس! زحمت این کار از اوّل با خودت بوده. الان هم ریش و قیچی دست خودت. هر طور شده رفع و رجوعش کن. دایی! دردت میان هر دو چشمم، پای آبرویم در میان است. جنسی برایم نمانده پولی هم دستم نیست. هفتصد هزار تومن کم آورده‌ام. اوّل خودت، دوّم هم خودت! نجاتم بده! فکر کن مرده‌ام، زنده‌ام کن. مهندس جهانپاک صندلی را کمی جلو کشید و به قدر پنج دقیقه درِگوشی با پاپیله حرف زد. کسی نمی‌داند جهانپاک چه گفت و پاپیله چه شنید. تنها خداست که بر اسرار و اعمال بندگانش آگاه است.
✍ یک هفته بعد از ملاقات پاپیله و جهانپاک، یک شب های و هوار پاپیله برخاست که آی مردم بشتابید شرکت تعاونی سوخت! هر کس آشیر و آویزه‌ای داشت دستش گرفت و به جنگ شعله‌ها رفت. مردم آتش را خاموش و خاکسترها را جمع کردند. دو روز بعد بازرس‌ها آمدند. پاپیله با اشک و اندوه سیاهه اجناسی که در انبار نبودند! اما سوخته بودند را به آنها نشان داد. شصت کیسه برنج، چهل و یک حلب روغن، هشت توپ پارچه، شش یخچال فیلوِر، سی و هشت تلویزیون بِلِر، شانزده رادیو، یازده دست ظرف چینی چهل و هشت تیکه، بیست و یک دست کاپشن مردانه را صورتجلسه کردند که به علت آتش سوزی ناشی از نشت مواد نفتی در انبار شرکت از بین رفته است!
نمیدانم چرا هر وقت انباری، اداره‌ای، شرکتی آتش میگیرد یاد پاپیله و جهانپاک می‌افتم و اینکه چرا همیشه اتصالی سیم‌های برق علت آتش‌سوزی‌ است و هیچگاه امضای فلانی یا سفارش کیکانی یا حرفهای درِگوشی بهمانی را سبب آتش سوزی صورتجلسه نمیکنند!
@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 49
  • ❤ 10
  • 👍 9
  • 👌 8
  • 🔥 5
Post #319 4.88K
🔘 هیچ فضیلتی در مرگ نیست و بالاتر از زندگی، نعمت و نزهتی برای آدمی نبوده است؛ مگر آن‌گاه که بودن از نابودن عقب افتاده و زندگی از مرگ شکست خورده است. هستی که هرزه‌ شود البته که نیستی نجیب می‌شود!
🔘 مرگ، نخستین آزادی انسان است و هم آخرین رهایی او وقتی زندگی زندان آدمی می‌شود. آدم زنده این زمانه گروگان بیم و امید است؛ اسیر آرزو و اندوه، دست‌وپا بستهٔ کام‌ها و ناکامی‌ها. زندگان این روزگار، زندانیِ میل‌ها و مرام‌های خود هستند. به کشیدگان رشته‌های رنج و رفاه. آدمیان این عصر با هزار رشته خود را به بند کشیده‌اند.
🔘 در این روزگارِ هومالی و هرزگی، فضیلت مرگ در آن است که همه رشته‌ها را از دست‌ها و پاها باز می‌کند. در روزگاری که زندگی زندان است، البته مرگ کلید رهایی است؛ پایان همهٔ کشاکش‌ها، انتهای خواست‌ها و خواب‌ها و خیال‌ها. مرگ، در چنین زمانه‌ای، دیگر فقط پایان نفس کشیدن نیست؛ پایانِ حساب‌کشیِ خواستن‌ها، نخواستن‌ها، داشتن‌ها، نداشتن‌ها و همهٔ آنچه آدمی را تا آخرین لحظه در کشاکش خویش نگه می‌دارد.
🔘 در زمانه‌ای که زندگی، زهدانی لبالب زباله و زشتی است، البته که مرگ حکم یکی از مطهرات را پیدا می‌کند؛ پاک‌کنی که همهٔ معانی و مفاهیم را از صفحهٔ هستی می‌زداید. مرگ پاک‌کن است اما پاک نیست، اگر پاک به نظر می‌آید از آن بابت است که  زندگی چنان پلشت و پست شده است که قورباغه مرگ هوس خواندن ابوعطا کرده است!
🔘 روزگار بسیار تلخی است. آنچنان تلخ که از زندگی به مرگ باید پناه بُرد! برای درامان ماندن از بودن به نابودی باید آویخت! به قول آن مرد ایلیاتی، در این وانفسای وقیح و وحشی؛ «هَر کَه مُرد، بُرد!»۱.
🔘 نادره روزگاری است. مُرده برنده است و مانده بازنده. زندگی به چنان درجه‌ای از فضیحت رسیده است که مرگ «فوتَه»۲ فضیلت به سر کرده است. این پیروزی مرگ نیست، شکست زندگی است. این خواری زندگی است که خوبی مرگ را چون سراب در سر و چشم ما نزدیک و نجیب کرده است! آدمی از بودن خود به چنان رنجی رسیده است که نجات را در نابودی جستجو می‌کند.
این ناقوس و نقاره که در کوی و برزن می‌زنند صدای پیروزی مرگ نیست. نک و نال شکست کامل زندگی است!
پ.ن
۱، هر کس مُرد، بُرد!
۲، چادر، پوشش
@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 💔 23
  • 👏 12
  • 👍 7
  • ❤ 6
  • 👌 4
Post #317 6.37K
پیریِ پیری!

✍ پیری با پدرم بده بستان داشت. مال قرضی به هم می‌دادند. اهل مِنا و مشورتِ هم بودند. آن سالها که من پیری را دیده بودم مردِ جوان و با جذبه‌ای بود. آدم طرفهای مَمیل و گِریت بود. از پدر شنیده بودم که زنش مرده و یک پسرش گم شده. به پدر گفته بود کاش جلوی چشمم می‌مُرد! گفته بود مردن که مصیبت نیست، نعمت است. مصیبتِ گمی و سردرگمی از همه مرگها و مصیبت ها بالاتر است.
✍ پسرِ دیگر پیری زیر بار سنگین زندگی زانو زد. کم آورد و کنار کشید. شد وبال گردن زن و بچه. آنقدر زن و بچه را عذاب داد و عتاب کرد که زن جوان بچه شیرخوار را در آغوش گرفت و خودش و بچه را از درّه پایین انداخت. زن و بچه با هم مُردند. پیری ماند و پیری و پسری که حالش به جا نبود و نوه‌ای ده ساله با ده‌ها تروما و تلخی. دنیا کاسه کراهت دستش گرفت و هر چه رنج و رقّت داشت یکجا در توبره پیری ریخت.
✍ پیری برای ترمیم فتق بستری شده بود. از آن اوج و اُبهت چیزی در چنته و چهره‌اش نبود. گذشت عمر و گردش روزگار ناتوانش کرده بود. با عصا و به سختی راه میرفت. گوشش سنگین و چشمش کم‌سو شده بود. باید برای پیری قبل از عمل مشاوره قلب و بیهوشی انجام می‌شد. عکس سینه و آزمایش خون و نوار قلب لازم بود.
✍ خودم را معرفی کردم. طبیعی بود که پیری مرا نشناسد. در چنین جاهایی و برای پیوند با آدمهایی به سیره و سن پیری به جای اسم خود باید از اعتبار نام پدر خرج کنی. آدم هایی مثل پیری من و نسل مرا به اعتبار و نام پدرانمان می شناسند.
_ من پسر مُحَمَدحَسَنَم.
پیری اوّل جا خورد، بعد بغض کرد و آخر سر دستم را گرفت و با صدایی که کاملا می لرزید گفت؛
« تو برارزامی»۱.
گفتم باید برویم عکس بگیریم. گفت عکس گرفته‌ام. یک هفته پیش گرفته‌ام. یکی هم نه، چند تا. فکر کردم شاید جایی بستری بوده یا خارج از بیمارستان درخواست عکسبرداری داشته. وقتی پرسیدم عکسی که گرفته‌ای کجاست از جیب لباسش یک پاکت بیرون آورد که شش قطعه عکس رنگی سه در چهار داخلش بود. عکس‌های خودش بودند. گفتم عکس‌های قشنگی هستند اما به کار بیمارستان نمی‌آیند. این عکس منظورم نیست. باید از سینه‌ات عکس بگیریم. با تعجب گفت، مگر سینه‌ام توی این عکس‌ها نیفتاده؟
✍ پیری رفت عکسبرداری و عکس سینه‌اش انجام شد. وقتی که عکس را داخل قفسه کنار تختش قرار می‌دادم گفت؛
_ « برارزا چی نِشونْ مِه ئَه»۲. 
گفتم، نگران نباش. چیزی نشان نداده.
گفت مالت آباد اگر چیزی نشان نمی‌دهد پس این آمدن و رفتن برای چه بود؟ گفتم دوست داری چه چیزی نشان بدهد؟ لبخندی زد و گفت مگر به دوست داشتن من است؟ هر چه که در این سینه است در عکسش هم باید باشد. این سینه که می بینی، خراب هست اما خالی نیست. پر از سختی‌های روزگار است. گفتم  پدرجان این عکس سینه است. عکس داخل سینه نیست. گفت،
_ اشتباهتان همین است که از روی سینه عکس می‌گیرید. از توی سینه‌ها عکس بگیرید. اگر از توی سینه‌ها عکس بگیرید خیلی چیزها دستگیرتان می‌شود. دردها داخل سینه هستند نه بیرون سینه. آن ته و توها پر است از داغ و درد.
✍ برای همین است که درد آدم‌ها را دیر تشخیص می‌دهید و ناقص درمان می‌کنید. به جای توی سینه به روی سینه نگاه می‌کنید. روی سینه شما را به اشتباه می‌اندازد. آرزوهای آدم توی سینه می‌میرند نه روی سینه. خلط‌ها و خاطره‌ها توی سینه هستند آن وقت شما دستگاه‌هایتان را می‌گذارید روی سینه! اشتباه می کنید. هزاران حرف ناگفته توی سینه آدمها است. همین حرفهای نگفته و نشنیده هستند که می‌شوند سرطان و سودا و چنگ می‌اندازند به گوشت و استخوان. شما اگر تشخیص ندهید چه آه‌های بلندی از سینه برآمده چطور می‌خواهید مرهم و مداوا را شروع کنید؟
✍ هر چه هست توی سینه است نه روی سینه. غم‌ها و غصه‌ها آ ن تو گیر کرده‌اند. دلتنگی‌ها و دل‌آزاری‌ها توی دل آدم ریشه زده‌اند. نوار قلبی که نتواند دلتنگی را نشان دهد به چه کار می‌آید؟ کار شما این است که بگردید و جای حسرت‌ها و حرص‌ها را پیدا کنید. بیماری‌ها روی پوست آدم‌ها نیستند. در عمق آدم‌ها رسوب می‌کنند. در استخوان چیزی پیدا نمی‌کنید هر چه هست در مغز استخوان است! کمی سکوت کرد و گویی که منتظر عکس العمل من است. بعد ادامه داد. شما داغ ندیده‌اید. به حق محّمد که هیچ وقت نبینید. داغ مثل سرب مذاب است. هر جا که بنشیند سوراخ می‌کند. می‌سوزاند. سرد و سنگین که شد زمینگیرت می‌کند.
✍ پسر آمَمَدَسن به جای دنبال دل‌درد مردم بنشینید پای دردِدلِ مردم. اگر این مردم خوب نمی‌شوند برای آن است که شما به جای توی سینه از روی سینه عکس می‌گیرید. اگر میخواهید درد و بلای آدمها را درمان کنید دنبال علت و اسباب آن در جان آدمها بگردید نه در جسم و جنازه‌شان. انگار سالها بود حرف نزده. سرش را به سمت پنجره برگرداند و اشک از گوشه چشمش جُرّه کرد!

(از مجموعه یک خواب و صد خاطره)

پ.ن.
۱، تو برادرزاده منی
۲، چه چیزی نشان می‌دهد؟

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • ❤ 44
  • 👏 23
  • 😢 5
  • 👌 4
Post #316 5.46K
کِراس و کلاهِ یوسف

🔘 هیچگاه آن صحنه و سامان را فراموش نمی‌کنم. چهل و هفت سال پیش، روز اوّل مِهر. صف بسته بودیم برای رفتن سر کلاس. هر کدام به شکل و شیوه‌ای. سر و سیمای یوسف اما خود حکایت علیحد‌ه‌ای داشت. یوسف ترکیبی بود تحسین برانگیز، خنده‌دار و رقت‌انگیز. موهای سرش را با نمره چهار زده بود. کت و شلوار لیِ نو و مرتبی با دگمه‌های فلزی روی ژاکت زرد وصله‌داری که روی سینه‌اش چیزی به انگلیسی نوشته شده بود و بعدها فهمیدیم عدد ۱۲ بوده است پوشیده بود. کفش‌های پلاستیکی یوسف دهان باز کرده‌ و چونان جگر زلیخا چاک‌چاک شده بودند.
🔘 آن روزها مدرسه و معلم‌ها رسم و روش‌های دیگری داشتند. خانم جافریان یوسف را از صف بیرون کشید و برد روی سکوی جلوی مدرسه. یوسف را به عنوان یک دانش‌آموز نمونه به ما معرفی کرد. بارک‌الله به این دانش‌آموزِ مرتب و منظم! موهای سرش را کوتاه کرده، چه کت و شلوار تمیز و نویی پوشیده، آفرین به این پسر! کفش‌هایش را نگاه کنید! چشم از کفش‌ها دزدید و در دهانش بود که بگوید پیراهنش را که حرف در دهانش ماسید. حسرت به صورتش هجوم آورد. نگاه خانم جافریان معلق شد بین کفش‌ها و کت یوسف. نگاهی از سر تحسین به این و نگاهی از سر تحقیر به آن. نگاه بچه‌ها رفت سمت یوسف و سر ماشین شده و کت و شلوار نو و ژاکت «ژِلمَه‌ژا»۱ و کفش‌های پلاستیکی کهنه. یوسف بی‌نوا مانند طاووسی همه زیبایی و ظرافت خود را به پاها و پاپوش‌هایش زشت و زمختش باخته بود. معلم درمانده، یوسف شرمنده و صف بچه‌ها پر خنده. یکی از بچه‌های ته صف شیطنت کرد و گفت؛
« وَالله هیچ وِه یَکْ نِمیانْ»۲.
🔘داستان توسعه در این سرزمین بی شباهت به سرگذشت و سر و شکل یوسف نیست. ایران امروز یوسفِ یله‌ای است مابین خلیج فارس و دریای خزر. سر بر دامن سبز شمال دارد و پا در نَرما و گرمای آبی جنوب. قلبش در فلات مرکزی می‌تپد و گردنش مزّین به نگین دماوند. یک دستش به مهر و میل بر سر غرب کشیده شده و دست دیگرش مادرانه سیستان و بلوچستان و شرق را به این پیکره پیر پیوند داده است. اندام‌های این انسان‌واره هر کدام به جای خود نیازمند پوشش و پرستاری هستند. پرداختن به یکی و غفلت از دیگری همان بلا را سر این سرزمین می‌آورد که شلوار لی با کفش پلاستیکی سر یوسف آورد.    
🔘 توسعه مجموعه‌ای از کُت‌ها و کلاه‌ها و کفش‌ها و کمربندها و «کِراس‌»۳ها است. توازن، تقارن و تناسب بین کت و کلاه و کفش و کراس مایه وقار و زیبایی است. در پیکره‌ای که تقارن و توازن رعایت نشود زیبایی از آن زایل می‌شود. رشد بی‌توازن و تناسب نام دیگرش سرطان است. رشد و توسعه نامتوازن از سلول‌های سرطانی هم خطرناک‌تر است. رشد و رونق اعضا و اندام‌ها اگر هماهنگ و هم‌وزن نباشد هیکل و هیئت را از ریخت و رضا می‌اندازد. توسعه حقیقی وقتی اتفاق می‌افتد که هیچ عضوی بارِ زیبایی عضو دیگر را به دوش نکشد و هیچ نقطه‌ای شرمسارِ زشتی نقطه‌ دیگر نشود!
🔘 کلاهِ مخمل توسعه‌ی سر نباید منجر به برهنگی و بی‌بهرگی پا شود. نباید بخاطر تهیه پیراهن پرنیان برای فلات مرکزی ایران دست‌های شرق و غرب عریان و عقب‌افتاده بمانند. آباد کردن کویر با آب سرزمین‌های آباد نباید آبادی‌ها را به کویر تبدیل کند. برج‌ها و بزرگراه‌ها البته زیبا هستند اما در کنار کَپَرها و کومه‌ها و کاه‌گِلی‌ها ترکیب زشت و زننده‌ای می‌سازند. رفاه و رها شدگی در فرشته و الهیه در کنار فقر و فرسودگی در اسلامشهر و قلعه حسنخان حکایت همان  شلوار لی روی کفش پلاستیکی پوشیدن یوسف است. شاید بشود پوشید و پُزش را داد، اما این پوشش نه پایدار است و نه پسندیده.
🔘 آن‌ها که پول‌های خوب برای کت و شلوار یوسف خرج می‌کنند بهتر است به فکر پا و دست و شانه‌های یوسف خوابیده بین خزر و خلیج فارس هم باشند. در تقسیم سهم و سرانه و شاخص‌های رشد و توسعه طوری نشود و شرایطی پیش نیاید که اگر کسی با دیدن سر و سینه و گردن ایران زبان به تحسین و تمجید گشود با دیدن وضع پاهای جنوب و دست‌های شرق و غرب ایران حرف در دهانشان بماسد و نگاهش بین آن توسعه  و این توقف معلق بماند. اگر رونق و رفاه و رشدِ یوسف نشسته میان خزر و خلیج‌‌فارس توازن و تناسب نداشته باشد حتما بچه تُخس حاضر جوابی پیدا خواهد شد که به طعنه و طنازی بگوید؛ حضرات این کت شیک به آن کفش‌های پاره و این ژاکت ژلمه‌ژا با آن شلوار اتوکشیده وَالله وِه یَک نِمیان!
 
پ.ن،

۱؛ چروکیده، گیاهی که کاملا نشخوار نشده است! 
۲، به خدا هیچ به هم نمی‌آیند.
۳، رخت، پیراهن.
@Khapuorah

#ماشااکبری
  • 👏 28
  • 👍 8
  • ❤ 5
  • 🔥 2
Post #315 4.06K
کوکو یا آبگوشت؟

✍ سی و پنج سال پیش که پرستار بخش فوریت‌ها بودم، همکاری داشتم که حالا نامش را نگویم بهتر است. آدم عجیب و غریبی بود؛ یک روز پرانگیزه و انرژی، و روز دیگر خسته و خموده. بعضی روزها یک‌تنه به همه بیماران رسیدگی می‌کرد و بعضی روزها از انجام کارهای خودش هم عاجز بود. آمد و رفتش هم بگیر و نگیر داشت. گاهی دیر می‌آمد. گاهی اصلاً نمی‌آمد. بعضی روزها هم زودتر از وقت قانونی در بخش حاضر می‌شد!
✍ به کارهایش عادت کرده بودیم. یک بار، بدون آن‌که اطلاع بدهد، ساعت نُه صبح آمد. یک ساعت و نیم دیرتر. بخش شلوغ بود. زیر آوار کار مانده بودیم. سه مریض مسمومیت داشتیم که باید مرتب شست‌وشوی معده می‌شدند. دو بیمار با سکته حاد قلبی که باید به بخش مراقبت‌های ویژه می‌رفتند. خانمی را با اِدِم حاد ریه پذیرش داده بودیم و هنوز وضعیتش پایدار نشده بود. هیچ‌کس دستش بیکار نبود. طوری شده بود که خانم همتی، سرپرستار اورژانس، خودش آمده بود کمک. ما آش و لاش بودیم و همکارمان تازه نفس. انصافا خوش درخشید و زود بخش را سر و سامان دادیم.
✍ وقتی سرمان خلوت شد و توانستیم اندکی بنشینیم، خانم همتی با گلایه و گران‌سری پرسید؛ « امروز چرا دیر آمدی؟ این بار خاله چه کسی مرده بود؟ کلید کجا را گم کرده بودی؟ دیشب کجا مهمان بودی؟ مهمان داشتی و تا دیر وقت نرفتند؟ بچه مدرسه‌ای که نداری؟ داستان امروز را نگفتی؟» همکارمان با خنده و خوشرویی گفت؛ «بابای بهار برای ناهار هوس آبگوشت کرده بود. مجبور شدم بمانم و آبگوشت را بار بگذارم.» یکی از همکاران پرسید « ماندی، آبگوشت را آماده کردی و آمدی؟» همکارمان با نَه کشیده‌ای گفت؛ « نه! گوشت و نخود و سیب‌زمینی و نمک و لیمو و گوجه را ریخته‌ام داخل زودپز و گذاشته‌ام روی گاز تا آرام‌آرام بپزد و جا بیفتد! نمی‌دانی وقتی آبگوشت با شعله کم و آرام‌آرام می‌پزد، چه رنگ و مزه محشری به خودش می‌گیرد!»
✍ مدتی گذشت و همکار عزیز ما، بی‌آن‌که از قبل اطلاع بدهد، در شیفت حاضر نشد و حتا تلفنی هم نزد که امروز تشریف‌فرما نمی‌شود! وقتی یک پرستار در بخش حاضر نمی‌شود و نیروی جایگزین هم ندارد، دیگر همکاران مجبورند کارها و مسئولیت‌های او را بین خود سرشکن کنند. اورژانس‌ها همیشه شلوغ و شلخته هستند. همیشه، تا بخواهی، کار و گرفتاری هست. نامش با خودش است فوریت! نفسمان بند آمد و رُسمان کشیده شد تا توانستیم شیفت را جمع‌وجور کنیم. فردا که همکارمان آمد، روی دنده راست بود. همه جا سر می‌کشید. به همه کمک می‌کرد. به جبران روزی که نیامده بود، کارها را از دست دیگران می‌قاپید. حین کار، آقای رشیدزاده پرسید؛ « دیروز غیبت داشتی؟ خیر بود؟ نکند دفعه قبل آبگوشت خوب و خورا نشده و بابای بهار راضی نبوده و دیروز مانده‌ای، به جبران مافات، دوباره آبگوشت بار گذاشته‌ای؟» همکارمان، در حالی که کپسول آدالاتی را با سرسوزن سوراخ می‌کرد، گفت؛ «نه، آقا رضا.» رضا نام کوچک آقای رشیدزاده بود. «این بار بابای بهار هوس کوکو کرده بود. پختن کوکو مثل درست کردن آبگوشت نیست که گوشت و سیب‌زمینی و نخود و لیمو را بریزی داخل قابلمه و درش را ببندی و بروی دنبال کارَت و آبگوشت خودش آرام‌آرام بپزد و جا بیفتد. کوکو طوری است که باید بالای سرش بمانی. برایش وقت بگذاری. عرق بریزی. دستمال به پیشانی و پیش‌بند به سینه ببندی. حق نداری رهایش کنی. باید بمانی و باشی و از این رو به آن رویش کنی. باید حواست به کم و زیاد روغنش باشد. اگر زود بَرَش داری، خام و ناخواستنی می‌شود. اگر دیر برش گردانی، سوخته و سیاه.» برای همین بود که گرفتار شدم.مجبور شدم همه روز را مرخصی بگیرم.
✍ آن روزهای خامی و خندانی به حرف‌ها و توجیه‌های همکارانم می‌خندیدم؛ فکر می‌کردم برای فریب خودشان یا کسی مثل خانم همتی داستان سر هم می‌کنند. بعدها که روزگار زیر پایم آتش‌ها روشن کرد و شعله‌ها را گاهی بلند و گاهی کوتاه گرفت و من به قدر کافی در تاوِه زندگی برشته و بریان شدم، دیدم و تجربه کردم که حرف‌های همکارانم پر بیراه نیستند. زندگی همیشه آبگوشت نیست که رهایش کنی تا خودش به عمل آید و آماده شود؛ گاهی کوکو است؛ باید بالای سرش بمانی، برایش وقت بگذاری، عرق بریزی و عذاب بکشی تا خورا و خوشمزه شود.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 50
  • ❤ 19
  • 👍 15
  • 😁 1
Post #314 5.2K
از بخت بد و اقبال لنگ.

🔘 البته ناگفته هم آشکار و عیان است و رنگ رخسار سِرّ درون را جارّ می‌زند که ما مردم این روزگار با بحران‌ها و بلاهای بسیار دست به گریبانیم. از بدبختی‌ها و بداقبالی‌‌های ما یکی همین مُزمِن شدن بحران‌ها و بلاهایمان است. مرض در تن ما اوج می‌گیرد. اثر می‌کند و رو به اُفول می‌شود اما هیچ وقت از بین نمی‌رود. جامعه ما دچار ماندگاری مرض شده است. به تاریخ و توالی اتفاقات صد سال گذشته که نگاه می‌کنم می‌بینم در یک قرن گذشته به هر بیماری و بلایی که دچار شده‌ایم دیگر از آن رها نشده‌ایم. هر وقت که ناخوش شده‌ایم دیگر ساق و سالم از ناخوشی برنگشته‌ایم. هر مرضی که آمده در جان و جسم ما ماندگار شده است. هر گاه که آلوده شده‌ایم دیگر به پاکی و پیراستگی نرسیده‌ایم.
🔘 دردهای ما در وطن و تن ما ماندگار هستند. بلاها برای ما نمی‌آیند که بروند. می‌آیند که بمانند. بمانند و ریشه بدوانند. بحران‌ها پیرامون ما بار می‌اندازند و بچه می‌زایند و ما مجبوریم مادرانه بحران‌های مزمن را پرورش می‌دهیم و بزرگ می‌کنیم. دردهای ما مانند پرونده‌های حقوقی پیچیده‌، نه حکم می‌گیرند و نه حل می‌شوند. پرونده هیچ پدیده‌ای در این سرزمین مختومه نمی‌شود. ما سال‌ها درگیر شکایت‌های مزمن هستیم. در این سرزمین هیچ سَری به سرانجام نمی‌رسد. هیچ راهی به پایان راه نمی‌رسد. ما راه می‌افتیم اما به مقصد نمی‌رسیم. در میانه راه می‌مانیم و مومیایی می‌شویم.
🔘 مشکلات همه جا و برای همه جوامع هستند. تنها ما درگیر داغ‌ها و دغدغه‌ها نیستیم. هر اجتماعی درد و دغدغه خودش را دارد اما درد ما خودش عالم علیحده‌ای است. مشکل ما مزمن شدن مشکلات است. مدت‌هاست که دچار این مرض مزمن شدن هستیم. مرضی که نه ما را نمی‌کُشد و نه راحتمان می‌گذارد. زخمی که زار و نزارمان می‌کند. خراشیدگی که خواری و خفت را مانند سم در خوی و خونمان می‌دواند.
🔘 نسل ما بار همان مشکلاتی را بر دوش می‌کشد که پدرانمان و پدران پدرانمان با آن‌ها دست به گریبان بوده‌اند. ما وارث مبارزات پدران پدرانمان برای آزادی، برای حق تعیین سرنوشت، برای برنشاندن قانون بالاتر از اشخاص، برای زندگی بهتر هستیم. این ناخوشی چندین نسل از ما را گرفتار کرده است. نسل پیش از ما بار مسئولیت‌های مدنی و اجتماعی خود را نیمه‌کاره بر زمین گذاشت. ما هم این مسئولیت مزمن را نیمه‌کاره رها می‌کنیم و معلوم نیست نسل بعد از ما بتواند این باسوره مزمنِ به چرک نشسته را بِکَنَد و دور بیندازد! ما مشغول پرورش آدم‌های مبتلا به مرض مزمن هستیم!
🔘 در این ساحت و سامان حتا آدم‌ها هم مزمن می‌شوند. آدم‌هایی که یک روز از سر اتفاق دستشان به جایی رسیده و نشیمنگاهشان بر صندلی صدارتی نشسته در سپهر سیاسی ما چنان مزمن و مالیده می‌شوند که با کاردک و کف‌ساب هم نمی‌توان از ریاست و سیاست جدایشان کرد. آدم‌های مزمن با حرف‌ها و حکایت‌های مزمن. با تصاویر مزمن. سخنرانی‌های مزمن. آدم‌های مزمن آرزوهای مزمن دارند. آرزوی مزمن همان حسرت است. همان ناکامی. همان شکست. ما دچار وضعیتی هستیم که نه شکست می‌خوریم و نه پیروز می‌شویم. وضعیت نه شکست نه پیروزی یعنی مزمن شدن جنگ. نزاع‌ها نه ما را نابو می‌کنند و نه خودشان نابود می‌شوند. جنگ مزمن از خود جنگ ویرانگرتر است. جنگ وقتی که مزمن شود قداست پیدا می‌کند. جنگ‌های مزمن دشمنی‌های مزمن می‌سازند. دشمنی مزمن دل و دماغ دوستی برای ما نگذاشته است.
🔘 مبارزه مزمن، از ما چریک‌های پیر فرسوده‌ای ساخته است که نه از آرمان‌هایمان دست برمی‌داریم و نه اراده‌هایمان را به مرحله اجرا می‌رسانیم. انقلابی‌های مزمنی که تا قیرّ قیامت دست از شور و شعار برنمی‌داریم. ما انقلاب‌ها را شروع می‌کنیم و ادامه می‌دهیم اما به سرانجام نمی‌رسانیم. انقلابی که تمام شود از نظر ما معنا ندارد. ما حتا مرگمان هم مزمن شده‌ است. ما به تدریج تباه می‌شویم. پیکره پیری هستیم که تکه‌تکه و اندام به اندام می‌میریم. یک روز دستمان را از دست می‌دهیم، روز دیگر چشممان را و روزهای دیگر کلیه و ریه و بساوایی و بینایی و عشق و امید و اعتمادمان را. مرگ مزمن هر روز بخشی از ما را می‌میراند. نمی‌دانم چرا ما دچار این وضعیت شده‌ایم؟ کجا را اشتباه حساب کرده‌ایم؟ در کنش‌ها و واکنش‌های خود کدام عامل را نسنجیده‌ایم؟ در چه عامل و اثری باید تجدیدنظر کنیم؟
🔘 پدر - یادش بخیر - هر گاه که بحث و بیانی می‌شد و می‌رسیدیم به اگر و مگر پیروزی و آیا و احتمال شکست حرف آخرش همیشه این بود که؛ تلاش خودتان را بکنید اما «حَساوْ شانس وِژتو هَمْ بِکَنْ»۱. نسل ما و گذشتگان ما از تلاش و تکاپو چیزی کم نگذاشته‌اند مگر غفلت از حساب و کتاب شانس و اقبال! ما حساب بخت بد و اقبال لنگ را هیچ جا نکرده بودیم!
پ.ن
۱. حساب شانس خودتان را هم بکنید.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👍 23
  • ❤ 8
  • 👏 6
  • 🔥 2
  • 💔 2
Post #313 4.95K
✍ از قدیم‌ها این خلاصه‌کردنِ نام‌ها و نشانه‌ها در زبان و ادبیات ایرانی‌ها وجود داشته است. شاید منطقی بوده و گذشتگان ما حق داشته‌اند به جای آقا میرزا محمدتقی بگویند، «آمیز مم‌تقی!» یا وقتی خواسته‌اند از حرکات و سکنات آقا سید فتح‌الله تعریف کنند، بگویند، «آسِد فَتل» چنان کرد و چنین گفت!
✍ خلاصه‌سازیِ نام‌ها و کوچک‌ کردنِ نشانه‌ها، تا وقتی که موجب وهنِ معنا و وهم مفهوم نشود و به خلط و خطا در مسیر انتقال پیام از گوینده به شنونده نینجامد، نه‌تنها ایرادی ندارد، بلکه گاه سبب ملاحتِ مطلب هم می‌شود. وقتی آدم از این کم‌ و کوتاه‌ کردن‌ها نگران و نکول می‌شود که خرابی و خلل در ساختار زبان رسمی به وجود آید و زبان، که باید وسیله استحکام رابطه باشد، مایهٔ ملال و سستیِ ارتباط گردد.
✍ چند روز پیش، دوستی نامه‌ای را نشانم داد که در آن، یک مقام بلندمرتبهٔ اداری نوشته بود، طبق هماهنگی به عمل آمده، شخص نامبرده با هویت مشخص به لیست درخواستی اضاف! شد. لابد منظور آن مقام اداری «اضافه شد» بوده است. رفته بودم برای بچه‌ها ناهار بگیرم. متصدی فست‌فود پرسید: «همبر یا جوج؟» گیج شده بودم که چه جوابی بدهم. می‌دانید، غذاهای امروزی، اضافه بر آن‌که هر روز مقدارشان تغییر می‌کند و کم می‌شود، نامشان هم عوض و عجیب می‌شود. با ایما و اشاره توانستم به ساندویچ‌فروش بگویم همبرگر. مصیبت بزرگتر اما وقتی بود که گفتم دو تا هم نوشابه و شنیدم که «کوک یا کا»؟!
در اتاق انتظار یکی از اطبای قَدَر و قدیمی نشسته بودم تا نوبتم برسد. خانم منشی هر از گاهی درِ اتاق معاینه را باز می‌کرد و می‌گفت: «دُکی!» کد این نسخه اشتباه است. «دُکی!» تلفن را جواب بده، از بیمارستان است. دُکی چنان، دُکی چنین. قیافهٔ دکتر، بعد از هر بار صدا کردن منشی ، دیدنی بود.
✍مگر نوشتن یک «هـ» بر روی اضاف  چقدر زمان و انرژی می‌برد؟ تغییر نام کوکاکولا و کانادا به کوک و کا چه سودی برای منِ شنونده و آن ساندویچ‌فروشِ گوینده دارد؟ این بریدن‌ها چه باری از روی دوش کسی برمی‌دارد؟  واژهٔ متین و مناسب دکتر چه عیب و ایرادی دارد که سر‌ و تهش را زده و از آن واژهٔ سبک و سخیف دُکی را ساخته‌ایم؟
✍ کم‌ و کوتاه‌ کردن، حالا دیگر از نام‌ها و نشانه‌ها گذشته و به متن‌ها و مطلب‌ها رسیده است. مردم دیگر حوصلهٔ خواندنِ یک مقالهٔ پنج‌خطی را به خود نمی‌دهند. مردم این روزها میل غریبی به دیدن دارند. یک شکلک بی رنگ و ریخت را بر یک نوشته سه خطی  متین و مناسب ترجیح می‌دهند. مردم عادت کرده‌اند به دیدن تیترها. تعداد اندکی متن و مقاله‌ها را می‌خوانند. جوری شده است که مخاطب با دیدن یک شکلک مقدمه و متن و نتیجه‌گیری را همه با هم می‌بیند!
به این می‌ماند که یک سخنران از نی‌نامه مولوی، همان مصرعِ «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» را بخواند و بگوید به‌به! مولانا چه کرده یا واسفا مولوی چه‌ها گفته!
پر بیراه نیست اگر بگویم کارِ خلاصه‌کردن در زبان و ادبیات فارسی به زودی به جایی می‌رسد که فقط مقدمهٔ کتاب‌ها خوانده می‌شود و هزاران نکته و نکهت و نازاری ادبی و زبانی در صفحات میانی و پایانی کتاب‌ها به نسیان و نابودی سپرده می‌شوند.
✍ در آیندهٔ نزدیک، اگر دیدید کسی گفت یا نوشت؛
الا یا ایهاالساقی...
حافی!
یا
بسی رنج بردم....
ابول فری!
اصلاً تعجب نکنید!

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👍 21
  • ❤ 9
  • 👏 8
  • 😁 7
  • 👎 1
Post #312 3.13K
😳 زمانه، نسبت به چند دهه پیش، بسیار تغییر کرده است. دنیا نه تغییر، که کاملاً زیر و رو شده است. زن و مردهای امروزی با زن و مردهای چهل سال پیش زمین تا آسمان تفاوت کرده‌اند. آن سال‌ها، زن‌ها با مردها تفاوت چشمگیری نداشتند. وقتی خیربانو و خِشِلو با هم می‌نشستند و چای عصرانه‌شان را از لبهٔ نعلبکی سر می‌کشیدند، به‌سختی می‌شد تشخیص داد کدامشان مرد است و کدامشان زن؛ هر دو خشک و خشن و خسته. ترک‌های پاشنهٔ پای خیربانو مانند زمین آب‌نخورده، دهان باز کرده بود. سرِ چانه و پشتِ لب هر دو مو داشت، برای خشلو اما کمی بیشتر! ابروهای پُرپشت و نامرتب خیربانو شرق تا غربِ صورتش را پوشانده بودند. هر دو دست‌هایی داشتند زمخت‌ و زبر و زحمتکش! پنجاه سال پیش سر و سیمای زن‌ها طوری بود که من فکر می‌کردم آدم‌ها همه جنس مذکر هستند. شکل و شمایل نود درصد آدم‌ها به جنس مؤنث نمی‌آمد!
😳 اوّلین کسی که دست به کار مؤنث سازی از مذکرها شد ترنج خانم بود. اوّلین کسی هم که با شمایل مُذکر رفت نزد ترنج‌خانم و با شکل و شیوه مؤنث برگشت، زن‌عمو بود. پدربزرگ، وقتی شنید، قشقرقی به پا کرد آن سرش ناپیدا. زن‌عمو یک هفته، قهر کرد و رفت نزد خانواده‌اش. قبل از آن هم، البته، پدربزرگ و زن‌عمو سر همین حواشی زنانه سرِ شاخ شده بودند. گناه کبیرهٔ زن‌عمو این بود که صابون گذاشته بود داخل چمدان لباس‌هایش. گردنبند میخک آویزان کرده بود به گردنش. تا پیش از آن، همه ساوْ و سیفل زن‌هایی که می‌شناختم، گذاشتن حنا به موهایشان بود و مالیدن «خاآ»۱ و «خُومَه‌تُو»۲ به دست و پایشان.
😳 زن‌عمو خط‌شکنی کرد. ساوَه و سَروَن را کنار گذاشت و روسری سرش کرد. باریک کردن ابروها و بند انداختن به صورت را هم زن‌عمو مُد کرد! پدربزرگ وقتی، زن‌عمو را با ابروهای هلالی و موهای آلاگارسونی دید، با غُرّ و غیظ گفت: «مِناکَر نِه ری، سُو مَچو خُویْن وِرازَه مَمالی ئِه لؤِ لِچْ.»۳ منظور پدربزرگ از «خونِ وراز»، ماتیک بود که نمی‌دانم از کی و کجا شنیده بود از خون ماسیدهٔ خوک ساخته می‌شود.
😳 پدربزرگ به در می‌گفت تا دروازه بشنود؛ اما دروازه خودش را به کری زده بود. قصد پدربزرگ تیز کردن و تهییج عمو بود؛ بندهٔ خدا خبر نداشت که پای ثابت عادات و آداب آرایش زن‌عمو، خودِ عموست! عمو هم، البته، حق داشت با کار و کردار زن‌عمو مخالفتی نکند. وقتی می‌شد با کمی راست‌وریس و فن‌وفیس، جوادِ نتراشیدهٔ ناخواستنی را به جمیلهٔ تراشیده و خواستنی تبدیل کرد، چرا مخالفت؟ پدربزرگ و عمو بر سر سنگینی و رنگینی اختلاف اساسی داشتند. پدربزرگ می‌گفت «رنگینی وَه سنگینی نِماوْ.»۴ عمو، اما، معتقد بود رنگینی، سنگینی می‌آورد.
😳 طولی نکشید که مرض آرایش، مثل مشمشه، افتاد بین زن‌ها. مشتری‌های ترنج‌خانم روزبه‌روز بیشتر شدند. کار از دست پدربزرگ در رفت. هرچه بیشتر اَخم و تَخْم می‌کرد، دنیای پیرامونش بیشتر به بزک‌ دوزک خود مشغول می‌شد. خبر آمد که ترنج‌ خانم یک چارپایه گذاشت داخل طارمی خانه‌اش، آینه‌ای به دیوار روبه‌رو زده و اوّلین آرایشگاه زنانه را راه انداخته. آرایش، بین زن‌ها و مردها فاصله انداخت. کار ترنج خانم فقط به امورات صورت و سبیل زن‌ها محدود نشد. چیزی به صورت فرنگیس مالیده بود که پوست صورتش دو پرده روشن‌تر شده بود! برای کبری کچل موهایی درست کرد به سیاهی قیر و بلندای خیزران. با دوده چشم‌های کور و کوچک ملوس را به قدر یک پیاله چینی درشت کرد. لباسی تن ملیحهٔ پت‌وپهن کرد و ملیحه باریک و به‌اندازه شد. زن‌عمو گفت ملیحه گِنْ پوشیده!
😳 کار زیباسازی زن‌ها چنان گسترده و فراگیر شد که خیربانو هم به ناچار راهی خانه ترنج خانم شد. زن عمو گفت، خودِ خِشِلو، خیربانو را برای رفتن نزد ترنج‌خانم تشویق کرده است. یک روز، خیربانو برای بردن حاجتی نزد مادربزرگ آمده بود. دیگر خبری از آن ابروهای پهن و پیوسته نبود. سبیل‌های پشت لبش را انگار باد برده بود.  موهای زشت و زبر روی چانه‌اش را نداشت. پدربزرگ که متوجه تغییرات خیربانو شد، گفت: «خیره، خیره.»۵ خیربانو در جواب گفت: «خِشِلو خوشَه ماتی.»¹۶ پدربزرگ، با خشم، گفت: «ئَه که خیر نُوینی خِشِلو.»۷
😳 هر بندی که ترنج می‌انداخت مرزهای زنی و مردی را پر رنگ‌تر می‌کرد. آن چارپایه چوبی تنها صندلی آرایش نبود. سکوی آینده آدم‌ها بود. نه دیروز قابل ستایش است و نه امروز لایق نکوهش. این تنها زن‌ها نبودند که برای زن شدن پا پیش گذاشتند و پیه هر شرّ و ناشری را به جان خریدند. خواستن و خواهش مردان، موتور محرّکه تغییرات زنانه شد. اگر خِشِلو خوشش نمی‌آمد، دست‌های خیربانو به همان زبری و زمختی گذشته می‌ماندند و ریش‌های تُنُک روی چانه‌اش حالا سفید شده بودند!

پ.ن
۱. تخم‌مرغ
۲. چربی شیر
۳. رهنما ندارد؛ فردا می‌رود خون خوک به لبش می‌مالد!
۴. زیبایی به متانت نمی‌شود!
۵. خیر است، خیربانو؟
۶. خِشِلو دوست دارد.
۷. خیر نبینی، خِشِلو.
@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 27
  • 👏 16
  • 😁 11
  • 👍 1
  • 😢 1
  • 😭 1
Post #311 4.39K
🔘 از همه جنایت‌ها، جنایت‌تر کدام است؟ آیا جنایت کم و زیاد دارد؟ جنایتِ کوچک و جنایتِ بزرگ می‌شود؟ اگر باورمند به شدت و ضعف جنایت، یا بزرگ و کوچک بودن آن باشیم، بزرگ‌ترین جنایت کدام است؟ فساد است؟ فتنه‌گری است؟ آیا جنایتِ آدم‌ربایی از جنایتِ قتلِ انسان‌ها کوچک‌تر است؟ چرا روزنامه‌ها می‌نویسند «قتل‌عام»؟ مگر قتلِ خاص هم داریم؟ میان این همه جنحه و جنایت، کدام‌یک کریه‌تر و کثیف‌تر است؟
🔘 به نظر من، بزرگ‌ترین جنایت، قتل و آدم‌ربایی و حتا نسل‌کشی نیست. از این‌ها بزرگ‌تر و موهن‌تر هم جنایت وجود دارد. چه جنایتی؟ جنایتِ عادی کردنِ جنایت! جنایتِ به فراموشی سپردنِ جنایت، از نسل‌کشی و قتل‌عام خطرناک‌تر و بزرگ‌تر است. جنایت جان‌ها را می‌گیرد عادی کردن جنایت وجدان‌ها را به قتل می‌رساند.  فراموشی‌ جنایت، کراهتِ آن را کتمان می‌کند. عادی جلوه دادنِ جنایت، مانند بیهوشیِ کنترل‌شده، پیوستگیِ جنایت را از بین می‌برد. فراموشیِ جنایت مثل پوشاندنِ روی زخم است؛ زخم معلوم نیست، اما جسم و جان از درد و داغِ آن به فغان و فریاد است.
🔘 برای جنایتکاران، روزِ ارتکابِ جنایت مهم نیست؛ روزِ بعد از جنایت مهم است. جانی‌ها روزِ بعد از جنایت، عوامل و ایادیِ خود را جمع می‌کنند. کسانی را پیدا می‌کنند که توضیح بدهند، اطمینان ببخشند؛ کسانی که تواناییِ توجیهِ بالایی داشته باشند؛ کسانی که زود فراموش می‌کنند و دیگران را هم در فراموشی غرق می‌کنند. فراموشی فرشتهٔ نجاتِ جنایتکاران است.
🔘 هر جنایت فقط یک بار رخ می‌دهد، اما هزاران بار روایت می‌شود؛ یعنی هزاران بار می‌توان آن را روایت کرد. روایت، قدرتِ تغییرِ جنایت را دارد. به همین دلیل است که جنایتکاران بیش از آن‌که نگرانِ صحنهٔ جرم باشند، نگرانِ روایتِ صحنهٔ جرم هستند. چاقو همیشه در دستِ قاتل نیست. جنایتکار هم همیشه چاقوکش و هفت‌تیرکش نیست. جنایت گاهی در ورای واژه‌ها و تیترها پنهان می‌شود. گاهی به شکلِ سرمقالهٔ روزنامه درمی‌آید. گاهی صدای جنایت از پشتِ تریبونِ سخنرانی به گوش می‌رسد.
جنایتکار فقط کسی نیست که جنایت می‌کند. رسانه‌ای که زخم را می‌پوشاند، دوشادوش جنایکاری که زخم را زده است حرکت می‌کند. قلمی که تلاش می‌کند جنایت را از حافظه جمعی پاک کند، وظیفه کارد و کُلت را بر عهده دارد. تریبونی که روزهای پس از جنایت را عادی ترجمه می‌کند، آخرین حلقهٔ زنجیرهٔ جنایت است. جنایتکار جنایت را انجام می‌دهد اما جنایتکارتر از او پادو و پیرامونی است که حقیقت جنایت را مخدوش می‌کند. کار جنایتکار وقتی کامل می‌شود که حقیقت وارونه و جنایت به حاشیه برود. 
🔘 فراموشیِ جنایت، نخستین گام برای انجامِ جنایتِ بعدی است. حافظه جمعی دشمن جنایتکار است. جامعه‌ای که حافظه خود را از دست بدهد گور خود را با دست‌های خودش کنده است. هرچه زودتر جنایت فراموش شود، جنایتکار، جنایتِ بعدی را جسورانه‌تر مرتکب می‌شود.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • ❤ 26
  • 👏 14
  • 👍 10
Post #310 4.38K
✍ ترس، دشمن مهیبی است. دست‌هایی دارد به درازی دنیا. مشت‌هایش به سنگینی سرب است. توبره‌اش ته و تمامی ندارد. همه‌چیز را می‌بلعد. مکینه‌ مدام. مثل مار، چنبره می‌زند بر روح. مثل بهمنِ برف، راه‌ها را می‌بندد. مانند زالو، خون‌ها را می‌مکد.آدم را به یک مومیایی متحرک تبدیل می‌کند.
✍ بچگی‌های ما پر از ترس و تاریکی بود. خانه ما نزدیک درّه‌ عمیقی به نام «کُنارکُو» بود. این نام را از سه درخت کُناری که در شیب درّه ریشه داشتند گرفته بودند. در دهانه درّه، سنگ‌های رسوبی روی هم تلنبار شده بودند. سنگ‌ها، از دور، گویی اشباح و ارواحی بودند که در هم می‌پیچیدند. بعضی، مثل آدم، سر پا ایستاده بودند. برخی، مانند گرگ، «چُخَن»۱ زده بودند! از دور، به نظر می‌آمد جمعیتی از جِن‌ها دور هم جمع شده‌اند و بِرّ و بِرّ نگاه می‌کنند و نقشه‌های ناجور می‌کشند. تعریف‌هایی که از «مِلاکَت»۲ شنیده بودم، با شکل و شمایل هیولاهای دهانه درّه کُنارکُو مطابقت داشت.
✍ گذشتن از کنار درّه، با وجود آن سرهای گِردِ بی‌گوش و صورت‌های نامعلوم و چشم‌های وقیح، کابوس کودکی من بود. آن اشباح موهوم و ارواح مهیب، سال‌های سال مرا ترساندند. رنجم دادند. روزم را سیاه و شبم را تباه کردند. برای روبه‌رو نشدن با جِن و ملاکَت‌های دهانه کُنارکو، مجبور می‌شدم راهم را کج و مسیرم را دور کنم. زهره‌ام آب می‌شد، وقتی می‌گفتند، برو «دُم شهولی.»۳. روزی که چشمم به آن مجسمه‌های مهیب می‌افتاد، شب خواب‌های آشفته می‌دیدم. شب‌ها خوابم پر می‌شد از اشکال و اشباحی که نه حیوان بودند و نه آدم.
✍ ترس از اشباح عجیب و غریب درّه کُنارکو، مثل خوره، گوشت تنم را می‌خورد. آرامشم آب شده بود. عمرم با عذاب عجین. جرأت نمی‌کردم از تباهیِ ترس با کسی حرف بزنم. شنیده بودم هر کس پشت سر جِن‌ها حرف بزند یا راز مِلاکَت‌ها را اینجا و آنجا بازگو کند، جِن‌ها شب می‌آیند بالای سرش و در خواب، نشیمنگاهشان را روی دهانش می‌گذارند و کاری می‌کنند که آدم در خواب خفه شود! شب‌ها از ترس، صورتم را روی بالش می‌گذاشتم و می‌خوابیدم! خواب که نه؛ کابوس و کراهت!
✍  واهمه وهم تباهم کرده بود. جسمم فروکاسته و جانم فرسوده بود. ترس، مثل زنجیر و زالِنَه، به دست و پایم پیچیده بود. برای هر کاری باید ده‌ها مکث و ملاحظه می‌کردم. رنگ از رؤیاهایم رفته بود. نان را با ترس می‌خوردم. آب را با آزار می‌نوشیدم. هر روز از یادآوری اشباح و ارواح، در خودم فرو می‌ریختم. دیگر چیزی از من سر پا نمانده بود. وحشت، ویرانم کرده بود. تسخیر شده بودم. تسلیمِ تمام!
✍ اگر خواب، برادر مرگ است، ترس خودِ خودِ مرگ است. آدم ترسو زنده است، اما زندگی نمی‌کند. نفسِ آدم ترسو مُمِدِ حیاتش هست، اما مفرّحِ ذاتش نه! ترس، جان را می‌دزدد و جسم را رها می‌کند. مرگ حق است، اما فقط یک بار، نه هر روز. مرگِ مستمر، ناحق است. شایسته نیست که امر ناحق را گردن گذاشت.
✍ هفت سالم شده بود. در این هفت سال، هفتاد هزار بار آن موهومات سرد و سنگی دلم را خالی و تنم را خسته کرده بودند. جانم از ترس به لبم رسیده بود. رسیده بودم به آخرین پرتگاه پریشانی. تَهِ پریشانی، بی‌پروایی است! دیگر ماندن در آن ورطه وحشت ممکن نبود! زندگی که همه‌اش زانو به زانوی ترس نشستن نیست! رفتم روی پله غیظ و غضب. یقه خودم را گرفتم، چشم‌ بستم و دهان باز کردم به ناسزا. «مرد ناحسابی! آیا این زندگی به این همه بزدلی می‌ارزد؟ تا کی می‌خواهی هر روز بمیری؟ مرگ یک بار، شیون یک بار. این مصیبت مداوم را تمام کن! یک بار حق داری بمیری؛ بمیر!»
✍ روز زمستانی سردی بود، من اما گُرّ گرفته بودم. صدای طپش قلبم را می‌شنیدم. پاهایم می‌لرزیدند. کف دستم عرق کرده بود. چشم‌هایم را بستم. راه افتادم، رو به مجسمه‌های موهومِ سنگی. رفتم به جنگ جن‌ها. پیوسته به خودم نهیب می‌زدم: «چشم‌هایت را باز نکن. ترس را نبین. نترس! برو به سوی ترس‌ها. بِرَّم به سمت رنج‌ها. یک گام دیگر. دو گام دیگر. برو تا تهِ ترس. برو و بِرَس به ریشه رنج. ترس را در آغوش بگیر. چشم در چشمش بدوز.وقتی که پیشانی به پیشانی‌ شدی چشم‌هایت را باز کن!» رسیده بودم به دهانه درّه. پیشانی به پیشانی ترس چشم گشودم. دور و برم پر بود از سنگ‌های رسوبی ساده. نه مردازمایی بود، نه ملاکتی. آن سرهای گردِ چروکِ بی‌گوش، قلوه‌سنگ‌های جامدِ بی‌جانِ بی‌آزاری بودند. افتادم به جان سنگ‌ها. با هر لگد ترسی از من به ته درّه سقوط می‌کرد!
✍ ترس، تا زمانی قدرت دارد که دیده شود. ترس را اگر نادیده بگیری، تحقیرش کنی تمام می‌شود. با گریختن،ترس‌ها بزرگ‌تر می‌شوند. هر چه از تابوها و ترس‌ها فاصله بگیری، موهوم‌تر و موحش‌تر به نظر می‌رسند. برای نجات باید به جان ترس‌هایمان بیفتیم!

پ.ن:
۱. روی دُم و پا نشستن سگ و گرگ.
۲. جِن؛ موجود خیالی.
۳. نام محلی بر ساحل سیمره.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 👏 17
  • ❤ 15
  • 👍 5
  • 🔥 1
Post #309 4.68K
صداهــــــــــــــــــــــا و سکــــــــــــــــوت‌ها

🔘 سال‌ها پیش که هنوز جان و جهشی در من بود و جسم و جثه‌‌ام یاری می‌کرد و زنبیل زندگی هنوز از ذوق و زیبایی خالی نشده بود رفته‌ بودم دنبال موسیقی. در کلاس‌های آموزش یکی از اساتید سنتور نام‌نویسی کرده بودم. یادگیری موسیقی دقیقن مثل یادگیری خواندن و نوشتن است. اوّل از هر چیز باید الفبا را یاد بگیری. وقتی که الفبا و علایم را یاد گرفتی نوبت به ساختن کلمه و جمله از آن الفبا و علایم می‌رسد. در موسیقی هم باید نُت‌ها و نشانه‌ها را یاد بگیری و بعد آن نت‌ها و نشانه‌ها را به آهنگ و آوا و ریتم و رِنگ تبدیل کنی. یادگیری نت و نت‌خوانی و سلفوژ و تعیین مضراب و تعریف کلیدها و ارزش‌گذاری نت‌های سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ و سکوت دو سه ماه طول می‌کشد. بعد از آن دو سه ماه ممکن است استاد اجازه دهد نت‌ها و نشانه‌ها را به هم بچسبانی و با نت‌ها و نشانه‌ها کلمه بسازی و کلمه‌ها را در جمله به کار ببری.
🔘بعد از سه ماه دُو، می، رِ کردن استاد به این نتیجه رسید که من نت‌ها و نشانه‌ها را شناخته‌ام و می‌توانم موسیقی را بخوانم و بنویسم. استاد درسِ زرد ملیجه را که یکی از آهنگ‌های قدیمی شمالی است و گویا از روی صدای نوعی پرنده ساخته شده است برای تمرین خواندن و نوشتن پیشنهاد کرد. کلاس‌ یک روز در هفته و بعدازظهرهای سه‌شنبه برگزار می‌شد. مثل یک دانش آموز کلاس اوّل که با لکنت و لرزش کلمه‌ها را هجی می‌کند و هر حرف را چند بار تقطیع و ترکیب می‌کند من هم کُند و کال نت‌ها و نشانه‌ها را روی خط میزان پیدا می‌کردم و می‌خواندم و با وسواس مضراب را روی نت مورد نظر می‌کوبیدم. تمام هفته‌ را به تمرین و تکرار گذراندم. به قول آموزگارها آنقدر روش آزمون و خطا را تکرار کردم که کم‌کم دستم راه افتاد و زبانم روان‌تر شد. نت‌ها را زود پیدا می‌کردم و مضراب‌ها را با دقت و درست همان جا که باید فرود بیاید محکم و موثر می‌کوبیدم.
🔘 سه‌شنبه آمد و وقت حساب پس دادن. درس را بر اساس آنچه که استاد گفته و من یاد گرفته و تمرین کرده بودم طبق اصول آموزش اجرا کردم. کارم که تمام شد از استاد پرسیدم چطور بود؟ گفت، نت‌ها را که اشتباه نخواندی، سیم‌های زرد و سفید را قاطی نکردی، مضراب‌هایت ضعیف اما قابل قبول بودند، میزان‌ها را هم رعایت کردی. همه چیز درست و به جا بود. گفتم اگر همه قواعد را رعایت کرده‌ام چرا آن زیبایی و گوش‌نوازی و لطافت در اجرای من نیست؟ استاد دستی به شانه‌ام زد و گفت، پس خودت هم متوجه شدی که شیرین و دلپسند نیست؟ می‌دانی چرا؟ چون سکوت‌ها را رعایت نمی‌کنی. ارزش سکوت‌ها یادت رفته! فقط به نت‌های سیاه و سفید و چنگ و دو لاچنگ فکر می‌کنی. سکوت‌ها را که نادیده می‌گیری نرمی و نوشینی آهنگ را به هم می‌ریزی. سکوت‌ها بخشی از الفبای موسیقی هستند. کنار گذاشتن آن‌ها موسیقی را از زیبایی و ظرافت می‌اندازد. مثل زبانی که یک یا دو حرفش را کنار گذاشته باشی. جملات چنین زبانی رسا و راحت نخواهد بود. سِرّ کارِ سرکار در سکوت‌ها است! 
🔘زندگی هم مانند موسیقی مجموعه‌ای از نُت‌ها و نشانه‌هاست. همه نت‌ها با هم و در کنار هم ملودی زندگی را می‌سازند. نت‌ها فقط سیاه‌ها و سفیدها و چنگ‌ها نیستند. سکوت‌ها هم هستند. هستند و مهم هستند. سکوت‌ها همان قدر در دلنوازی آهنگ نقش دارند که سیاه‌ها و سفیدها. اگر سکوت‌ها نباشند اهنگ‌ها اوج و فرودشان را از دست می‌دهند. در ملودی زندگی گاهی احساس می‌کنیم با آن که همه استانداردها را رعایت کرده و هر نت و نشانه را در جای خود قرار داده،ایم اما آهنگِ زندگی خوب و خوشایند نیست! آن دلنشینی و دلنوازی که انتظار داریم به گوشمان نمی‌آید. این دل‌نانوازی به خاطر آن است که صدای سکوت‌ها را نمی‌شنویم. به سکوت‌ها بی اعتنایی می‌کنیم.  لحظه‌های بی اتفاق، روزهای رها شدگی، شب‌های بیحوصلگی، سکوت‌های لابلای نت‌های رِنگ زندگی هستند. صدای این سکوت‌ها را هم بشنویم. ارزش آن‌ها را هم ببینیم و در ضرباهنگ زیستن بشماریم.
زرد ملیجه وقتی نوشین و نوازشگر روح است که سکوت‌هایش را هم بشنویم. زندگی فقط صدا نیست، بخش بزرگی از زیبایی زندگی در سکوت‌های آن است.

@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 30
  • 👏 24
  • 👍 7
Post #308 5.6K
🔘 بِرابَلی مثل همه مردمان کوه و کمر و دشت و گَشت اهل چای و چپق بود. گیراندن چپقش هزار حُکم و حکایت و ترتیب و تَتَبا داشت. تیار کردن چایش همان اندازه تعارف و تکلیف. چای نزد بِرابَلی شأن و شخصیت داشت. صاحب احساس و عاطفه. معتقد بود چای اگر بی احترامی ببیند قهر میکند و دیر دَم می‌کشد! میگفت اگر ناگهانی آب جوش روی چای بریزی، چای زَهره تَرَک می‌شود. به قول خودش «ئُورَه مَه رُوئالکی»۱ برابلی درِ قوری را برای ریختن آب جوش باز نمی‌کرد. می‌گفت با باز شدن در قوری طعم و عطر چای می‌گریزد و از قوری خارج می‌شود.
🔘برابلی برای درست کردن چای آب جوش را نه از در که از لوله خروجی قوری روی چای می‌ریخت! از شگفتی‌های شخصیتی برابلی یکی همین پیچیده کردن امور ساده و دور سر گرداندن لقمه بود. با این کار نه تنها خودش را به ضیق و زحمت می‌انداخت که اهل و اطرافش را هم. برابلی یک دل و یک دنده بود. چون سنگ بر ایده و عقیده خود استوار. مرغ اصولش یک پا داشت و آسمان عقیده‌اش یک رنگ. ذهنیت اشتباه خود را راست و درست‌ترین حقیقت می‌دانست. ذرّه‌ای در نادرستی راه و رفتار خود تردید نمی‌کرد. از اوّل دریچه تشکیک و تغییر را گِل‌اندود کرده بود.
🔘 در جواب هر کس که می‌گفت این روش ریختن آب جوش نه منطقی است و نه مفید و بلکه خطرناک و خسارت آفرین است یک جواب بیشتر نداشت. «شما نمی‌دانید. من می‌دانم». خودش را دانای کُل و خداوندگار خِرَد فرض کرده بود. متکلم وحده‌ای که ولع گفتن داشت. گوشش بدهکار حرف حساب نبود. از همه می‌پرسید اما، به هیچ کس پاسخ نمی‌داد! برابلی با همین ایده و استدلال پنجاه سال لذت دَم کردن و خوردن چای را برای خود و اطرافیانش به عذاب و آزار تبدیل کرد. امر ساده و معمولی و بی هول و حاشیه تهیه چای برای خانواده برابلی به یک چالش بدون چاره تبدیل شد! تدارک چای در خانه برابلی هر بار ممکن بود فاجعه و فتنه‌ای درست کند. ریختن آب جوش از سوراخ کوچک لوله قوری دست کمی از خنثی کردن بمب و کشیدن ضامن نارنجک نداشت. کسی که چای درست می‌کرد گویی به خنثی کردن مین می‌رفت. تیار و تدارک دو پیاله چای عصرانه شده بود خطری مثل بندبازی بر فراز یک دریاچه پر از کروکودیل گرسنه! ترس و تباهی همیشه بر خانه و خانواده برابلی سایه انداخته بود. با وجود تکرار و تمرین و به خرج دادن وسواس حین ریختن آب جوش اما همیشه بخشی از آب جوش بیرون می‌ریخت. نه که تهیه چای غیرممکن باشد. چای تهیه می‌شد اما خوردنش دیگر لذتبخش نبود. «زَئْلَه»۲ و زحمت تهیه چای ذوق خوردنش را کور می‌کرد. بچه‌ها با برابلی برای درست کردن چای به مشکل برخورده بودند. بین برابلی و همسرش بیشتر وقت‌ها بگو مگو می‌شد. «آخِر خائِه مَنی یَه کِرّ و یَه نیشو»۳. برابلی مگر عقب می‌رفت. گوشش را برای حرف حساب بسته بود. در جواب اعتراض مادر بچه‌ها می‌گفت؛ اگر علی ساربان است می‌داند چطور زانوی شتر را ببندد. «خَمِتْ ناوْ خاتی خُتُو»۴. نام همسر برابلی خاتون خانم بود.
🔘 همانطور که قدیمی گفته است بار کجِ برابلی به منزل نرسید! یک روز که برابلی دستش بند کاری بود از خاتون خواست که آب جوش روی چای بریزد. «خاتی خانم کِتِری دَسِت ماچَه مَه کِه»۵. خاتون پیش چشم برابلی در قوری را باز کرد و کتری آب جوش را بالا گرفت. فغان و فریاد برابلی بلند شد. چای را نترسان! آب را نریز، نریز کافر، نکن مسلمان، خاتون، خُلَه، خَرّی! خاتون اما گویی از پیش تصمیم بر بریدن باغ بی بار و بَرِ باور برابلی گرفته بود! برابلی وقتی که دید نهی و نهیبش بی فایده است هجوم آورد. خاتون هول شد. در کشمکش و کشاکش برابلی و خاتون کتری آب جوش رها شد و چهار لیتر آب صد درجه به اطراف پاشید. آب جوش روی دست‌های خاتون ریخته شد. یک دست، قسمتی از شکم و پای چپ برابلی هم سوخت. بساط چای به هم ریخت. برابلی و خاتون را بردند بیمارستان.
🔘 خانواده برابلی یک ماه درگیر پانسمان و پرستاری بودند. مچ دست خاتون گوشت اضافه آورد و پزشکان مجبور شدند دو بار او را به اتاق عمل ببرند و گوشت‌های اضافی را بتراشند و دست‌هایش را گچ بگیرند تا مَفصَل‌هایش خشک نشوند. شش ماه بعد که شرایط به روال عادی برگشت هوز برابلی فرصت و فراغتی یافتند که دور هم بنشینند. خاتون رو به برابلی کرد و گفت؛ «بِرا چاوی دَم کَم»۶. برابلی در جواب خاتون گفت؛ نیکی و تعارف! اما، خاتون پرخاشجو و پریشان گفت اما چه؟ اگر چه؟ عار و عبرت نمی‌گیری! برابلی آرام و سر به زیر گفت اما، «دَر خوری واز کَه»۷.
🔘  برابلی‌ها تا خودشان را نفله نکنند و زار و زندگی اطرافیان را به نهات و نابودی نکشانند دست از افکار و عقاید خود برنمی‌دارند. وقتی سر به راه میشوند که بند را به آب داده و به قول خاتون «خائا» را گذاشته باشند!
پ.ن
۱، میترسد.
۲، ترس، جسارت.
۳، این خط و نشان بلایی میسازی!
۴،غمت نباشد خاتون غرغرو.
۵،خاتون کتری دستت را میبوسد!
۶،برابلی چای دم کنم؟
۷،در قوری را باز کن!

@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 25
  • 👏 15
  • 👍 8
  • 👌 2
  • 💯 1
Post #307 4.35K
🔘 بازویی اگر نباشد که امر و اراده مغز را  اجرا کند مغز غیر از اندام عربده‌جوی بی اثری چه خواهد بود؟ دست اگر از فرمانِ مغز اطاعت نکند، مغز چه توانی بر اجرای اندیشه‌های تباه دارد؟
🔘 این ظالمان نیستند که ظلم می‌کنند؛ پادوها ظلم را از ذهن ظالم به درون زندگی مردم می‌کشانند. دست‌های ستمگر، ستم را اینجا و آنجا می‌برند. پادوهای ظالم پا‌ و پایه ستمگری هستند. اختاپوس را تصور کن؛ اگر بازوهایش را بگیرند، چیزی از توانش نمی‌ماند. لاشخور را ببین؛ بی‌بال و بی‌منقار، جانی برای جولان و جنایت ندارد. ستمگر نیز چنین است؛ بی‌دست و بازو و پا و پادو زور و زَوَردی ندارد. فرمانده ظالم بدون فرمان‌بر هیچ است. هیچ!
ضحاک مگر که بود؟ زشتخوی زار و ضعیفی که مارهای روی دوشش او را اهریمنِ آژی‌دهاک کردند!
🔘 نخستین ستمکاری که فرمانِ ستم داد، اگر دستی، ، بازویی، پایی، پادویی فرمان را اطاعت نمی‌کرد، صدای ستمگر در هوا می‌چرخید و می‌چرخید و دست آخر می‌لرزید و آب می‌شد. یخَ ستم آب می‌شد و بر شن‌های داغ می‌چکید و ستم همان‌جا پایان می‌گرفت. ستمگر برای همیشه تنها می‌ماند.
🔘 اگر می‌خواهید ظالم را خوار کنید، اگر قصدتان به زیر کشیدن ستمگر است پیش از هر چیز، دست‌های ظلم را از او بگیرید؛ پاهای او را قطع کنید. بال‌های او را بشکنید. پادوهای ظلم را بشناسید. پیشکارهای ستم را رسوا کنید. سَرِ هیچ ستمگری، بی دستیار و پادو بر گردن استوار نمی‌ماند.

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • ❤ 25
  • 👏 21
  • 👍 10
  • 💯 1
Older posts →

About this channel

How can I read @khapuorah without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for خاپورَه: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does خاپورَه have?
خاپورَه (@khapuorah) has 2.08K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does خاپورَه know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →