TGViewer
خاپورَه خاپورَه @khapuorah · 2.08K subscribers
Post #321 4.07K
✍ تا دلتان بخواهد آدم بود و باادَب و آرام و آراسته. جوان و باسواد بود، اما کم‌تجربه؛ پزشکِ کشیکِ شبِ اورژانس بود. آدم حَشوْ و حاشیه نبود. اهل جدل و جدال نبود؛ اتفاقی که در بخش‌های اورژانس‌ به تکرار و توالی پیش می‌آید. حرف‌ها و حسادت‌ها و تلخی‌ها و تندی‌ها را می‌شنید، اما جواب نمی‌داد. گاهی که ما عنان اختیار از دست می‌دادیم و صدایمان بالا میرفت و رگ گردنمان ورم میکرد، میگفت؛ خودتان را طرفِ حرف مردم نکنید. به خودتان نگیرید. بی‌خیال باشید، خوش باشید!
✍ وجودش در شب‌های شلوغ اورژانس نقطهٔ قوت و وزنهٔ اطمینانی بود. کَمِ کَمَش این بود که دیگر دعوای پزشک و بیمار را نداشتیم. شبهای اورژانس همیشه شلوغ‌ بود. ساعتهای اوّل صبح، معمولا بخش خلوت و خالی می‌شد. در این ساعت‌ها اتاق پزشک منشی نداشت، بیماران مستقیم به اتاق پزشک می‌رفتند. ساعت سه صبح بود که از اتاق پزشک صدای جیغ و جارّ بلند شد. فریادها و فحاشی‌ها به سقف و دیوارها برمی‌خورد و انعکاس پیدا می‌کرد و بلندتر و بیشتر می‌شد. دویدیم سمت اتاق پزشک؛ من و مجتبا. دو مرد که خالکوبی‌های عجیب و غریب روی دست و گردنشان بود و عضلاتی برجسته و استخوان‌هایی بزرگ داشتند و نگاهشان پر از نادانی بود! با پزشک کشیک گلاویز شده بودند.
✍ «بی‌شرفِ ت.... حرام » اوّلین بار بود که می‌دیدم و می‌شنیدم آن آدمِ امن و آرام و آراسته چنان فریاد می‌زند و فحاشی می‌کند.«الواتِ بی‌پدر و مادر، هرزهٔ هرجایی»
من و مجتبا حریف آرام کردن دکترنمی‌شدیم. زورش صد برابر شده بود. یک آن، زبانش از سزا و ناسزا خاموش نمی‌شد. بخت آنجا یارمان بود که مردها آرام بودند و بی‌خیالِ فحاشی‌های دکتر. گاهی به هم نگاهی می‌کردند و لبخند زشت و زننده‌ای بینشان رد و بدل می‌شد. روپوش دکتر از تنش درآمده بود. دکمهٔ پیراهنش کنده و موهای همیشه مرتبش به هم ریخته و آشفته. نگهبان‌ها آمدند. چند آدم دیگر هم. دکتر را بردیم داخل بخش. نگهبان‌ها مردها را بیرون بردند. داخل بخش، دکتر هنوز به خودش ناسزا می‌گفت و به کسی که دل به اسم و عنوان پزشک خوش کرده، لعنت می‌فرستاد؛ «نانِ پزشکی از خونِ سگ نجس‌تر است! از گرسنگی بمیری بهتر است تا نان توهین و تحقیر بخوری! خاک بر سر من با این کار و کسبم. از دور مردم را کشته‌ایم، از نزدیک خودمان را.»
✍ وقتی دکتر دادهایش را زد و دق‌هایش را خالی کرد و آرام شد، مجتبا پرسید؛ «چِتو بی؟ چی گوتِن؟ چی میهاستِن؟» دوباره صورت دکتر گُر گرفت و گوش‌ها و گردنش سرخ شد. هجوم برد به سمت در که برود دنبال مرد‌ها که مانعش شدیم. مجتبا پیشنهاد کرد یک صورت‌جلسه تنظیم کنیم و دکتر شاکی بشود. دکتر، اما، به تلخی خندید و گفت؛ «شکایت؟ از کی؟ به چه عنوان؟ بگوییم چه کرده‌اند؟ چه گفته‌اند؟ هر کاری کنیم، تُف سربالاست.» و تُف کرد روی زمین و گفت: «لعنت به من، لعنت به...» هر کاری کردیم، آقای دکتر نه شاکی شد و نه راضی شد که بگوید دعوا بر سر چه بوده است. هر چه پرسیدیم، چطور شد، جواب داد: «بی‌خیال شوید. چیزی نبود که گفتنی باشد!»
✍ بعدها هرگاه با هم کشیک بودیم، سر به سرش می‌گذاشتیم و می‌پرسیدیم؛ «بالاخره داستان آن شب را نگفتی؟ چطور شد که عصبانی شدی؟ چرا دیگر از آن فحش‌ها از زبانت نمی‌شنویم؟» دکتر در جواب شیطنت‌های ما، با حسی از ناراحتی و نفرت می‌گفت « شب شادمان را تلخ نکنید. زیبایی لحظه‌ها را زهرمان نکنید.» سال‌ها گذشت. آقای دکتر سه سال رفت برای تخصص. بعد از سه سال برگشت و به‌عنوان پزشک متخصص، کشیک‌های بسیاری با هم داشتیم. هر بار پرسیدیم آن شب چه شد، توضیح راست و درستی نشنیدیم. انگار از یادآوری آن شب رنجیده می‌شد. صورتش در هم می‌رفت. طبعش تلخ می‌شد. چند سال دیگر گذشت و دکتر قصهٔ ما بعد از گرفتن فوق‌تخصص رفت و در شهری دیگر ماندگار شد. حالا هر از گاهی تلفنی احوالی از هم می‌پرسیم. من هنوز در هر تماس و تلفنی، جریان آن شب را جویا می‌شوم؛ دکتر، آن شب چه اتفاقی افتاد؟ راز آن یک ساعت ناآرامی و ناآراستگی چه بود؟ چطور توانستند آرامشت را به هم بریزند؟
بعد از سال‌ها صرار و انکار، دکتر چند شب پیش برایم نوشت؛
✍ خلوت بود. منشی نداشتم. نگهبان‌ها خواب بودند. دو نفر آمدند داخل اتاق. یکی از آن‌ها از درد بیضه به خود می‌پیچید! می‌گفت دردش قابل‌تحمل نیست! شرح حال گرفتم. معاینه کردم. تشخیص‌های افتراقی را مرور کردم. اُرکیت؟ تورشِن؟ آبسه؟ عفونت؟ تروما؟ هیچ نکتهٔ نگران‌کننده‌ای پیدا نکردم. دارو نوشتم و به بیمار توضیح دادم  که مشکلی ندارد. وقتی از در بیرون می‌رفتند، گفتم؛ محض اطمینان، اگر درد ادامه داشت، برو پیش متخصص ارولوژی. در چارچوب در ایستادند. آن که به عنوان همراه بیمار آمده بود گفت؛ چرا ارولوژ؟ برمی‌گردیم پیش خودت. هیچ‌کس مثل خودت مشت مال بلد نیست! دستت شفا است. معجزه می‌کنی!  برمی‌گردم همینجا!

(از مجموعه یک خواب و صد خاطره)

@Khapuorah
#ماشااکبری
  • 😁 19
  • ❤ 11
  • 😱 6
  • 🤔 4
  • 🤨 4
  • 🥴 3
  • 🥱 2
  • 👌 1
More from @khapuorah
  1. Oct 2, 2026🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی…
  2. Sep 23, 2026🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهو…
  3. Sep 21, 2026بافَه‌های بی بَردْ. 🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه ن…
  4. Sep 16, 2026بیلاو‌ْهایِ سیاست! 🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در…
  5. Sep 14, 2026عزیزم، از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته…
  6. Sep 12, 2026🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →