TGViewer
خاپورَه خاپورَه @khapuorah · 2.08K subscribers
Post #326 3.85K
بافَه‌های بی بَردْ.

🔘هوشنگ دوازده سالش بود که دایه دنیا دستش را بر قبضه داس گذاشت و بچه نحیف و نادان را به «داوْ»۱ دِرو فرستاد. هوشنگ برای کار درو هم کم بود هم کوچک!  پسرکِ دوازده ساله‌ به جای مرد چهل ساله سینه به سینه گندمزار شد. پنجه در پنجه خوشه‌ها و خارها انداخت. زیر تیغ تیز آفتابِ تیرماهِ دشتِ هُرّو کمر خم کرد و گام گشاد گذاشت. داس انداخت و «قَلْ»۲ روی قَلْ گذاشت و «بافه»۳ بر هم انبوه کرد. پر انگیزه بود اما نیازموده. امیدوار بود اما ناآماده. خود را به آب و آتش زد تا کمی و کوچکی‌ را در کار جبران کند. عرق ریخت. عذاب دید. تشنگی را تاب آورد. گرسنگی را تحمل کرد. حرف همراه و همسایه را شنید اما، سپر سکوت بر سر گرفت. یکی گفت «رَشَه»۴ می‌کند! یکی گفت «مِلْ‌بِرّه مَکِه»۵! همت هوشنگ اما همه حرف‌ها را باد هوا می‌کرد!
🔘 روز چهارمِ کار پدر از هوشنگ پرسید؛ خوشه‌ها که تر نیستند؟ داسَت را تیز می‌کنی؟ تَهِ قَلَت را بِتَکان. قل‌هایت را چپ و راست بگذار تا بافه‌ات در هم تنیده شود و زود از هم وا نرود. پدر چند بار تاکید کرد که روی بافه‌هایت حتمن سنگ بگذار. سنگ اگر پیدا نکردی با نوک داس کلوخی از زمین بِکَن و روی بافه‌ات بگذار. پدر هم آزموده کار بود و هم آشنا با عذاب و عشوه‌های دنیا. چیزی می‌دانست که چیزی می‌گفت!
🔘 روز پنجم هنوز به نیمه نرسیده بود که هوشنگ گریان و پریشان به خانه برگشت. مادر هراسیده و هول به پیشواز برادر رفت؛ «چَه بیَه؟ چاویتَه؟»۶. هوشنگ دماغش را بالا کشید، بغضش را به سختی فرو داد و گفت؛ بدبخت شدم، باد بافه‌هایم را بُرد! باد رنج‌ها و رویاهای هوشنگ را برده بود.
🔘هوشنگ فقط یک نام نبود، یک نسل بود. نسلی که کودکی‌‌اش با مصیبت و مکافات گره خورد. نسلی که تا چشم باز کرد با بیچارگی خود چشم در چشم شد. نسل نجیبِ عجیبی که بی هیچ اندوخته و آموخته‌ای بی‌هوا و همراه پرید میان درّه دهشتناک دنیا. نسلی که برای کمی زندگی زحمت بسیار کشید. برای رفاه و رهایی رنج فراوان دید. نسلی که تمام طعنه و تمسخر را شنید اما خود را به ناشنوایی زد. نسل نشسته در کنج کوچه علی‌چپ. نسل کتاب‌خوان. نسل کار و کنش. نسلی که با امید و انگیزه شروع کرد اما در آخر جز خالی و خستگی چیزی در چنته‌اش نماند.
🔘 نسلی که طوفان حوادث بافه‌‌های باورش را پریشان کرد. نسلی که عین و عصاره عشق بود اما نتوانست عشق را تا آخر نگه دارد و به میوه برساند. نسلی که خوب یاد گرفته بود بماند و بسازد اما بلد نبود نگه دارد. نسلی که هر چه را ساخت، سست ساخت و سَرسَری. نسلی که حتا نتوانست کلوخی روی نام و نان خود بگذارد! نسل بافه‌های بی سنگ و آرزوهای نااستوار. نسلی که حتا نتوانست برای روز مبادای خود چهار تا رفیق همدل و همراه دست و پا کند. نسلی که هر چه را چید و بُرید به باد بی امان سپرد.
🔘 هوشنگ نمونه نسلی بود که روی رویاهای خود کلوخی نگذاشت. بلد نبود آرزوهای خود را زیر قلوه‌سنگی محکم کند. نسلی که  امیدهایش را اینجا و انجا رها کرد. شوق و شادی‌اش را با شلختگی طعمه طوفان کرد. نسلی که گام برداشت اما گام محکم و مطمئن برنداشت.
🔘هوشنگ یک نام نبود. یک نسل بود. نسلی که هر چه کوبید و کوشش کرد چیزی بیشتر از «کوزر»۷ در کیسه‌اش نماند! نسلی که هم بافه داشت و هم «بَرد»۸ اما باور نداشت که بافه بی‌برد را باد می‌برد!

پ.ن
۱،میدان، معرکه.
۲، مقداری از محصول که برزگر در هر بار می‌تواند در دست خود جا دهد.
۳، انبوهی از چندین قَلْ.
۴، ضایع کردن خوشه‌ها.
۵، دِرو از حد خوشه، بدون ساقه چیدن.
۶، چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
۷، خوشه‌های خشن و خشک باقی‌مانده از خرمن.
۸، سنگ.

@Khapuorah

#ماشااکبری
  • ❤ 21
  • 👏 11
  • 👍 6
  • 💔 4
  • 🔥 3
  • 🙏 1
More from @khapuorah
  1. Oct 2, 2026🔘 نمی‌دانم شما هم این احساس را دارید یا فقط منم که خَرِ خیال بَرَم داشته و فکر می‌کنم روی…
  2. Sep 23, 2026🔘 هر گامی که برمی‌دارند گوری می‌کَنَند. هر گردشی که می‌کُنند گودالی می‌سازند. دستشان برهو…
  3. Sep 16, 2026بیلاو‌ْهایِ سیاست! 🔘 شاوَه اصلا آدم زرع و زمین نبود. شصت و چند سال عمرش همه‌ با دام و در…
  4. Sep 14, 2026عزیزم، از خدا پنهان نیست از تو هم نباشد مدتهاست که نِفتِ ناکارِ خوکِ خیال در پهلویم نشسته…
  5. Sep 12, 2026🔘 مَنجولَه، یابویِ پیر همسایه که سَقَط شد پیش از آن که لاشه‌اش باد کند و شغال‌ها پوزه در…
  6. Sep 2, 2026✍ تا دلتان بخواهد آدم بود و باادَب و آرام و آراسته. جوان و باسواد بود، اما کم‌تجربه؛ پزشکِ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →