کِراس و کلاهِ یوسف
🔘 هیچگاه آن صحنه و سامان را فراموش نمیکنم. چهل و هفت سال پیش، روز اوّل مِهر. صف بسته بودیم برای رفتن سر کلاس. هر کدام به شکل و شیوهای. سر و سیمای یوسف اما خود حکایت علیحدهای داشت. یوسف ترکیبی بود تحسین برانگیز، خندهدار و رقتانگیز. موهای سرش را با نمره چهار زده بود. کت و شلوار لیِ نو و مرتبی با دگمههای فلزی روی ژاکت زرد وصلهداری که روی سینهاش چیزی به انگلیسی نوشته شده بود و بعدها فهمیدیم عدد ۱۲ بوده است پوشیده بود. کفشهای پلاستیکی یوسف دهان باز کرده و چونان جگر زلیخا چاکچاک شده بودند.
🔘 آن روزها مدرسه و معلمها رسم و روشهای دیگری داشتند. خانم جافریان یوسف را از صف بیرون کشید و برد روی سکوی جلوی مدرسه. یوسف را به عنوان یک دانشآموز نمونه به ما معرفی کرد. بارکالله به این دانشآموزِ مرتب و منظم! موهای سرش را کوتاه کرده، چه کت و شلوار تمیز و نویی پوشیده، آفرین به این پسر! کفشهایش را نگاه کنید! چشم از کفشها دزدید و در دهانش بود که بگوید پیراهنش را که حرف در دهانش ماسید. حسرت به صورتش هجوم آورد. نگاه خانم جافریان معلق شد بین کفشها و کت یوسف. نگاهی از سر تحسین به این و نگاهی از سر تحقیر به آن. نگاه بچهها رفت سمت یوسف و سر ماشین شده و کت و شلوار نو و ژاکت «ژِلمَهژا»۱ و کفشهای پلاستیکی کهنه. یوسف بینوا مانند طاووسی همه زیبایی و ظرافت خود را به پاها و پاپوشهایش زشت و زمختش باخته بود. معلم درمانده، یوسف شرمنده و صف بچهها پر خنده. یکی از بچههای ته صف شیطنت کرد و گفت؛
« وَالله هیچ وِه یَکْ نِمیانْ»۲.
🔘داستان توسعه در این سرزمین بی شباهت به سرگذشت و سر و شکل یوسف نیست. ایران امروز یوسفِ یلهای است مابین خلیج فارس و دریای خزر. سر بر دامن سبز شمال دارد و پا در نَرما و گرمای آبی جنوب. قلبش در فلات مرکزی میتپد و گردنش مزّین به نگین دماوند. یک دستش به مهر و میل بر سر غرب کشیده شده و دست دیگرش مادرانه سیستان و بلوچستان و شرق را به این پیکره پیر پیوند داده است. اندامهای این انسانواره هر کدام به جای خود نیازمند پوشش و پرستاری هستند. پرداختن به یکی و غفلت از دیگری همان بلا را سر این سرزمین میآورد که شلوار لی با کفش پلاستیکی سر یوسف آورد.
🔘 توسعه مجموعهای از کُتها و کلاهها و کفشها و کمربندها و «کِراس»۳ها است. توازن، تقارن و تناسب بین کت و کلاه و کفش و کراس مایه وقار و زیبایی است. در پیکرهای که تقارن و توازن رعایت نشود زیبایی از آن زایل میشود. رشد بیتوازن و تناسب نام دیگرش سرطان است. رشد و توسعه نامتوازن از سلولهای سرطانی هم خطرناکتر است. رشد و رونق اعضا و اندامها اگر هماهنگ و هموزن نباشد هیکل و هیئت را از ریخت و رضا میاندازد. توسعه حقیقی وقتی اتفاق میافتد که هیچ عضوی بارِ زیبایی عضو دیگر را به دوش نکشد و هیچ نقطهای شرمسارِ زشتی نقطه دیگر نشود!
🔘 کلاهِ مخمل توسعهی سر نباید منجر به برهنگی و بیبهرگی پا شود. نباید بخاطر تهیه پیراهن پرنیان برای فلات مرکزی ایران دستهای شرق و غرب عریان و عقبافتاده بمانند. آباد کردن کویر با آب سرزمینهای آباد نباید آبادیها را به کویر تبدیل کند. برجها و بزرگراهها البته زیبا هستند اما در کنار کَپَرها و کومهها و کاهگِلیها ترکیب زشت و زنندهای میسازند. رفاه و رها شدگی در فرشته و الهیه در کنار فقر و فرسودگی در اسلامشهر و قلعه حسنخان حکایت همان شلوار لی روی کفش پلاستیکی پوشیدن یوسف است. شاید بشود پوشید و پُزش را داد، اما این پوشش نه پایدار است و نه پسندیده.
🔘 آنها که پولهای خوب برای کت و شلوار یوسف خرج میکنند بهتر است به فکر پا و دست و شانههای یوسف خوابیده بین خزر و خلیج فارس هم باشند. در تقسیم سهم و سرانه و شاخصهای رشد و توسعه طوری نشود و شرایطی پیش نیاید که اگر کسی با دیدن سر و سینه و گردن ایران زبان به تحسین و تمجید گشود با دیدن وضع پاهای جنوب و دستهای شرق و غرب ایران حرف در دهانشان بماسد و نگاهش بین آن توسعه و این توقف معلق بماند. اگر رونق و رفاه و رشدِ یوسف نشسته میان خزر و خلیجفارس توازن و تناسب نداشته باشد حتما بچه تُخس حاضر جوابی پیدا خواهد شد که به طعنه و طنازی بگوید؛ حضرات این کت شیک به آن کفشهای پاره و این ژاکت ژلمهژا با آن شلوار اتوکشیده وَالله وِه یَک نِمیان!
پ.ن،
۱؛ چروکیده، گیاهی که کاملا نشخوار نشده است!
۲، به خدا هیچ به هم نمیآیند.
۳، رخت، پیراهن.
@Khapuorah
#ماشااکبری
Post #316
5.46K
- 👏 28
- 👍 8
- ❤ 5
- 🔥 2